مجلات >حديث زندگی>شماره 6

...عفاف، يعنى

گفتگو: زهره پرچكانى
 

46

روزى كه قرار شد مطلبى در مورد «عفاف» بنويسم، هوا بارانى بود. داشتم با خودم فكر مى‏كردم «عفاف» از نظر همه مردم، يك معنا و مفهوم دارد كه توجّهم به چهره برخى عابران جلب شد كه كلافه از زحمات باران، چهره‏هاى درهمى داشتند و به‏ياد آن حكايت معروف افتادم كه: مَلِك دينار از صحرا باز مى‏گشت. پرسيدند: از كجا مى‏آيى؟ گفت: «به صحرا شدم. عشق باريده بود و زمين، تر شده و چنان‏كه پاى مرد به گِلزار فرو شود، پاى من به عشق فرو مى‏شد». با خود انديشيدم كه باران هم از نظر لغوى يك معنا دارد، ولى نگاه‏هاى مردم نسبت به آن، چه‏قدر متفاوت است!
آن‏روز، احساس كردم كه در آستانه جامعه‏اى ايستاده‏ام كه از تفكّر مردم آن، هيچ نمى‏دانم و نمى‏دانم مردم با اين همه تفاوت ديدگاه، در جامعه‏اى كه معمولاً روى ظاهر افراد قضاوت مى‏شود، در مورد عفاف - كه به نظر مى‏رسد ارتباط مستقيمى با ظاهر دارد - چگونه مى‏انديشند. پس حالا اين فرصت، چه‏قدر غنيمت است براى اين‏كه بدانم مردم در مورد يكى از مهم‏ترين، بديهى‏ترين و در عين حالْ سخت‏ترين واژه‏ها چگونه فكر مى‏كنند.
عليرضا عابدين‏زاده، دانشجوى رشته فقه و حقوق اسلامى، در مورد معناى «عفاف» مى‏گويد: عرب‏ها اصطلاحاً گلى را كه توسط برگ‏هايش پوشيده شده باشد، مُعَفِّف مى‏دانند. او مى‏گويد: پاكدامن را مى‏توان «مُعَفّف» ناميد. او عفاف را يك بحث چند بُعدى مى‏داند و معتقد است كه بايستى اوّل، مرزبندى ابعاد آن مشخص شود و سپس به بحث در مورد آن پرداخته شود.
عابدين‏زاده معتقد است عفاف و حجاب در جامعه ما مترادف شده و با توجه به آموزش‏هايى كه از دوران كودكى به ما داده شده، معمولاً عفاف را براى خانم‏ها ضرورى‏تر مى‏دانيم، در حالى‏كه عفاف براى همه و در همه ابعاد، لازم است. او عفاف را هم ذاتى و هم اكتسابى مى‏داند؛ ولى معتقد است جنبه اكتسابى آن از جنبه ذاتى‏اش بيشتر است. تصوير ذهنى او از عفاف، يك خانمِ پوشش‏دار يا يك آقاىِ متشخّص است.
ليلا نادرى، دانشجوى علوم اجتماعى، در مورد معناى عفاف مى‏گويد: در جامعه ما عفاف، بيشتر «حجاب» معنا شده است تا معناى واقعى خودش و اين، يك برداشت نادرست است. او معتقد است عفاف، يك امر ذاتى و فطرى است، در حالى‏كه حجاب، يك امر اكتسابى است.
ليلا مى‏گويد: عفاف، سفيدى و قشنگى و پاكى است؛ ولى در جامعه ما با حجاب و آن هم حجاب زنان، مترادف شده است. پس الآن عفاف، همان حجاب خانم‏هاست.
او معتقد است: محدوديت‏هاى شرعى در مورد عفاف، تا آن‏جا كه گفته شده، عالى است؛ ولى در عمل يا افراط مى‏شود يا تفريط.
ليلا مى‏گويد: زن عفيف، لازم نيست ظاهر خاصّى داشته باشد. ممكن است هر ظاهرى داشته باشد؛ ولى رفتارش بايد عفيفانه باشد. بايد به زنان آموزش داد كه عامل گناه يا تحريك كننده روح جامعه نباشند، نه اين‏كه با جنس مقابل، هيچ‏گونه ارتباطى نداشته باشند.
او معتقد است اگر جامعه بتواند به جوان بياموزد كه هم مى‏تواند به ظاهرش برسد و هم به درونش، اصلاً مشكلى پيش نمى‏آيد؛ ولى جامعه ايران، اين‏طور نيست و هميشه به يك بُعد مسائل پرداخته مى‏شود و جوان در عمل با نوعى تضاد مواجه مى‏شود.
ليلا مى‏گويد: عفاف، يك چيز درونى است. وقتى ما به آن معناى بيرونى بدهيم، آن‏گاه با مُد و يا هر چيز ديگرى تغيير خواهد كرد.
حميد حسن‏زاده، فارغ التحصيل رشته ادبيات فارسى، معناى لغوى «عفاف» را «پوشاندن» و ريشه عربى آن‏را «عفف» مى‏داند و معتقد است در فارسى «عفاف» به معناى «پاكدامنى» به كار مى‏رود. او پندار نيك، گفتار نيك و كردار نيك را حوزه عفاف مى‏داند و دو عامل صداقت و مردم‏آزار نبودن در رفتار را نشانه‏هاى عفّت رفتارى مى‏داند.
او مى‏گويد: با توجه به امكانات و محدوديت‏هاى هر خانواده‏اى، درجات عفاف در خانواده‏ها متفاوت است.
حسن‏زاده، ظاهر درست را براى سنجش عفّت، مهم مى‏داند، ولى نيّت خوب را مهم‏تر و مى‏گويد: اگر ظاهر آدم درست باشد، ولى نيت خوب نداشته باشد، نمى‏توان او را عفيف ناميد. در جامعه ما عفاف را به قدرى پايين مى‏آورند كه با «حجاب»، يكى مى‏شود.
او در مورد تصوير ذهنى خود از عفاف مى‏گويد: به قول يكى از علما، وقتى به جاى بها دادن به علما و اساتيد دينى فقط به مدّاحان بها داده شود، يعنى فقط به ظاهر اهميت مى‏دهيم. تصوير عفاف هم به همين شكل است. اگر فقط به ظاهر آن اهميت دهيم، تصوير آن همان پوشش است؛ ولى اگر قرار است بحثى علمى صورت بگيرد، بايد در كنار ظاهر و فراتر از آن، به باطن و چيزهايى كه ديده نمى‏شوند هم بپردازيم. مردم ما معمولاً عادت كرده‏اند كه چهره حقيقى خود را نشان ندهند و آن چيزى را كه از آنها خواسته مى‏شود، نشان دهند. درحالى‏كه فقط حفظ ظاهر كردن، يعنى آغاز يك رياى بزرگ و اين، «عفّت رفتارى» نيست.
حسن‏زاده ملاك سنجش عفاف در جامعه را وجود و ظهور رفتار عفيفانه در سطح جامعه مى‏داند و معتقد است كه نيّت خوب، به تنهايى كافى نيست و بايد در رفتارها و روابط اجتماعى، نمود پيدا كند. به عنوان نمونه ملّت ايران، فارغ از سياسى بودن يا نبودن آنها در برخى صحنه‏ها، حضور جدّى پيدا مى‏كنند. مثلاً حتى كسانى كه سياسى نيستند، با ديدن فجايع اسراييل، احساساتشان جريحه‏دار مى‏شود و به فلسطينى‏ها كمك مى‏كنند. اين، نشان مى‏دهد كه مردم ما به دنبال خوبى‏ها هستند و نه بدى‏ها و اين يعنى خوب بودن و خوب فكر كردن، كه همان «پندار نيك» است.
زهرا، دانش‏آموز رشته رياضى دبيرستان پروفسور حسابى، عفاف را «عشق» معنا مى‏كند. او مى‏گويد: عفاف، درست‏ترين راهى است كه انسان براى رسيدن به خواسته‏اش كه خداست، انتخاب مى‏كند و چون خواسته‏اش همان عشق است، بنابراين عفاف، همان عشق است.
او مى‏گويد: منشأ عفاف، خداوند است و چون خداوند از روح خود در انسان‏ها دميده، بنابراين، در نهاد انسان‏ها به طور ذاتى قرار دارد؛ ولى خود افراد، آن‏را تقويت يا تضعيف مى‏كنند.
زهرا مى‏گويد: عفاف در وجود آدم‏ها هست و اصلاً با توجه به ظاهر افراد نمى‏توان در مورد عفاف آنها قضاوت كرد. زهرا عفاف را براى هر دو گروه مردان و زنان، ضرورى مى‏داند و معتقد است چون زنانْ تربيت كننده فرزندان هستند و يك مادر عفيف، فرزند پسر خود را هم عفيف بار مى‏آورد، بنابراين، جامعه رو به عفاف مى‏رود. پس مى‏توان گفت كه براى زن‏ها ضرورى‏تر است.
او مى‏گويد: فرانتس فانون گفته اگر استعمارگران بخواهند كشورهاى جهان سوم را به‏هم بريزند، بايستى عفاف را از زنان آن جامعه بگيرند. تصوير ذهنى زهرا از عفاف،
 


47

يك شاخه گل نرگس است.
مهناز، دانش‏آموز هنرستان، عفاف را به معناى «خوب بودن» مى‏داند و معتقد است كه عفاف در همه وجود دارد، چون مثل گل است. حتى يك «گل» ممكن است خار شود؛ ولى بين خارها باز هم معلوم است كه از اوّل، گل بوده و اين، همان تفاوت بى‏عفّتى و با عفّتى است. مهناز، عفاف را به شكل يك دسته گل سفيد داخل گلدان تصوير مى‏نمايد.
معصومه صمدزاده، فارغ التحصيل رشته جغرافيا، عفاف را همان پاكدامنى مى‏داند و حوزه آن‏را تفكر و اعتقادات انسان و نه اجبارها، مى‏داند. او مى‏گويد عفاف هر فرد در دل اوست و هر كسى كه اعتقادى به ضرورتِ پاك بودن و پاك‏ماندن نداشته باشد، نمى‏تواند عفيف باشد.
او مى‏گويد: كسانى كه فقط با ظاهرشان، نه همراه با اعتقاداتشان، مى‏خواهند پاكدامن نشان داده شوند، عوامفريب هستند، نه «عفيف». معصومه مى‏گويد: قانون و مجازات، هرگز نمى‏تواند يك حالت روحى و معنوى يا يك فضيلت اخلاقى را در جامعه پياده و به اصطلاح، نهادينه كند. هر كارى كه با امر و نهى دائمْ همراه شود، با يك عكس‏العمل لجبازانه از سوى جامعه مُواجه خواهد شد. براى توسعه يك «صفت اخلاقى» يا يك «باور» در جامعه، بايد با روش‏هاى علمى و تربيتى، جامعه و افراد را قانع كرد. در چنين شرايطى است كه افراد سوءاستفاده‏چى و زياده‏خواه، شناخته مى‏شوند و مجازات، در مسير درست قرار مى‏گيرد.
معصومه، عفاف را ذاتى مى‏داند و مى‏گويد: حتى در برخى كشورها كه به گستردگى كشور ما پابندى به دين ندارند، شاهديم كه به خاطر رابطه يك رئيس جمهور و منشى‏اش، جار و جنجال به پا مى‏شود. يعنى جامعه نسبت به بى‏عفّتى حساسيت دارد و اين حساسيت در حدّ خودش قابل قبول است. پس نتيجه مى‏گيريم كه عفاف، ذاتى است؛ ولى ميزان و حدود آن به محيط و تربيت خانوادگى باز مى‏گردد.
عادله، دانشجوى حسابدارى، «عفاف» را «شناخت» معنا مى‏كند. او مى‏گويد: وقتى فارغ از هر آداب و سنّتى با اعتقادات واقعى خود نسبت به چيزى شناخت پيدا كنيم، مى‏توانيم در تمام ابعاد، آن‏را رعايت كنيم.
او مى‏گويد: اگر شناخت واقعى نباشد و انسان همواره به اجبار، مجبور به انجام دادن كارى باشد، آن‏گاه نه عفاف، نه عشق، نه حجاب، نه پاكدامنى و نه هيچ چيز ديگرى
 


48

معنا نمى‏دهد. تصوير ذهنى او از عفاف، تصوير معروف «سكوت» است كه در مراكز درمانى نصب مى‏شود.
ابراهيم عسگرى، فارغ‏التحصيل رشته ادبيات، عفاف را «پاكدامنى» معنا مى‏كند. او معتقد است كه عفّت، يك ارزش اسلامى است و معناى خود را دارد؛ ولى برداشت خود مسلمان باعث شده كه معناى آن، نسبى باشد و نوع برخوردهاى مردم با آن، معناى آن‏را نسبى كرده است.
او مى‏گويد: گفتار، حاصل تراوش‏هاى ذهنى است. وقتى ذهنى عفاف داشته باشد، گفتار آن هم عفّت خواهد داشت، مانند همان «عفّت كلام» كه در ميان مردم رايج است.
عسگرى معتقد است چادر و پوشش، مظهر عفاف و پاكدامنى است درحالى‏كه الآن، بيشتر يك وسيله به نظر مى‏رسد. او حجاب را نمودى از عفاف مى‏داند و مى‏گويد: در دين ما عفاف به معناى پوشش، بيشتر براى خانم‏ها عنوان شده و پوشش خانم‏ها و آقايان با هم تفاوت دارد. به همين دليل است كه با گفتن كلمه «عفاف»، بيشترْ خانم‏ها تداعى مى‏شوند؛ ولى واقعيتْ اين است كه عفاف براى همه ضرورى است، چون حوزه آن بسيار وسيع است.
طيّبه جلالى مقدّم، دبير است و «عفاف» را همان «پاكدامنى» مى‏داند. تصوير ذهنى او از عفاف، يك دختر پوشش‏دار است. خانم جلالى مقدّم مى‏گويد: عفاف براى زنان ضرورى‏تر است؛ زيرا آنها حسّاس‏تر و آسيب‏پذيرتر هستند.
او معتقد است عفاف در دوران كودكى آموزش داده مى‏شود و در مرحله نوجوانى تجربه مى‏شود. به همين دليل در اين دوران به بيشترين حدّ خود مى‏رسد و در دوران جوانى كم‏تر از دوره نوجوانى مى‏شود.
خانم جلالى مقدّم، براى محدويت‏هاى قانونى و شرعى به عنوان عامل بازدارنده از بى‏عفّتى، نقش محدودى قائل است و بر اين باور است كه قانون و مأمور قانون، حدّاكثر، ظواهر جامعه را اصلاح مى‏كند؛ اما در محيطهاى شخصى و دور از چشم مأموران قانون، همان «شناخت» است كه كارآيى دارد و ايمان و خويشتندارى و فضايل اخلاقى را به همراه مى‏آورد.
شناختى كه ناشى از اعتقادات فرد است، بهترين عامل كنترل كننده است. گرچه براى كنترل آدم‏هاى بيماردل و هنجار شكن و براى حفظ حقوق و حريم بقيه آدم‏ها، وجود قانون و مجازات، لازم است.
زهرا مجيدى، معلّم دوره راهنمايى هم عفاف را يك خانم محجّبه تصوير مى‏نمايد. او حجاب را يكى از مظاهر عفاف مى‏داند و مى‏گويد: اين عامل، صددرصد تعيين كننده نيست. چون بعضى‏ها درست برعكس عمل مى‏كنند. او بخشى از عفاف را ذاتى مى‏داند كه در وجود همه آدم‏ها هست ولى بيشتر آن را بسته به محيط مى‏داند و مى‏گويد: عفّت ذاتى
 


49

در اثر تأثير محيط، تقويت يا تضعيف مى‏شود.
احمد، كارمند ديپلمه، عفاف را «پذيرش برخى محدوديت‏ها به خواست و اراده خود و بر مبناى اصول متعالى انسانى» معنا مى‏كند و كلمات: حيا، نجابت و پرهيزگارى را به جاى عفاف، پيشنهاد مى‏كند. او قوانين و مجازات‏ها را در حوزه فردى كم تأثير و در حوزه اجتماعى، بسيار مؤثّر و بلكه داراى تأثير مستقيم مى‏داند.
فرزانه، فارغ التحصيل يكى از دانشگاه‏هاى دولتى، «عفاف» را خُنكاى سايه بيدى مى‏داند كه در جهنم كوير به داد انسان مى‏رسد. او مى‏گويد: عفاف، نوعى نياز و لذّت است و اين هر دو، مرد و زن نمى‏شناسد و براى همه وجود دارد.
فرزانه كه ظاهرى كاملاً مطابق با مُد روز دارد، معتقد است: از نظر جامعه، حوزه عفاف يك مرد، عملكرد ذهنى و فكرى اوست و تقريباً ربطى به پوشش ندارد؛ ولى عفاف در زنان، بيشتر در رفتار و گفتار خلاصه مى‏شود و بيشتر عملكرد ظاهرى دارد.
فرزانه مى‏گويد: چون پوششْ بيشتر براى زنان تداعى مى‏شود، به نظرم جايگزين مناسبى براى عفاف نيست و كلمه «شريف» از نظر من مناسب‏تر است. چون يك «مرد شريف» يا يك «زن شريف» قطعاً يك فرد عفيف است.
او معتقد است تصوير عفاف را نمى‏توان ترسيم كرد، همان‏گونه كه تصوير خدا را نمى‏توان ترسيم كرد؛ ولى مى‏توان بعضى چيزها را شبيه عفاف دانست. مثلاً يك گل را به خاطر زيبايى‏اش، يا يك بركه آب را به‏خاطر پاكى‏اش، يا يك نخل را به خاطر نجابتش و يا تصوير يك شهيد را به خاطر عاشقى‏اش مى‏توان سمبُل عفاف دانست.
* * *
آنچه گذشت، ديدگاه‏هاى گروهى از شهروندان جوان تهرانى درباره «عفاف» بود. اين گفتگوها را پيش از آن‏كه در مَعرض مطالعه شما قرار گيرد، در اختيار استاد دكتر حسين اسكندرى (عضو هيئت علمى دانشكده روان‏شناسى و علوم تربيتى دانشگاه علامه طباطبايى) قرار داديم و سپس به گفتگو با وى نشستيم تا ديدگاه ايشان را نيز در اين‏باره بشنويم.
آقاى دكتر اسكندرى! واژه عفاف از نظر لغوى و از نظر اصطلاحى (روان‏شناسى) به چه معنا و مفهومى است؟
عفاف، در واقع، يك اصطلاح فرهنگى است و منظور از آن، اين است كه انسان در يك چارچوب مشخصى از نظر رفتارى قرار بگيرد و تعامل (ارتباط) خود را بر اساس آن، تنظيم كند. اين عفاف، در واقع، ممكن است جنبه روانى، اجتماعى، عاطفى يا رفتارى داشته باشد. مُعادل فارسى آن، همان «پاكدامنى» است.
اگر انسانى حدّ اعتدال ميان دو دامنه افراط و تفريط را داشته باشد كه يك طرف آن، لجام گسيختگى و بى‏مرزى و طرف ديگر، بى‏ارتباطى و خُمود(افسردگى) و... است، اين حدّ وسط، در واقع يعنى اين‏كه انسان بتواند با ديگران تعامل داشته باشد و حدّ اعتدال آن‏را پيدا كند.
در روان‏شناسى مى‏توانيم بگوييم انسان‏ها صرف‏نظر از اين‏كه مرد يا زن آفريده شده‏اند، لازم است نقش خودشان را پيدا كنند، خصوصاً در نقش جنسيتى مردانه و زنانه كه هر كدام مستلزم اين است كه انسان با آن نقش، آشنا باشد و همين‏طور با انتظارات و تكاليفى كه در آن نقش است، آشنا باشد تا بعد، مطابق آن انتظارات و معطوف به آن وظايف، يك دسته مهارت‏هايى را براى ارتباط و تعامل با ديگران فرا بگيرد.
اگر كسى در نقش جنسى‏اش يك دسته مهارت‏هاى ويژه داشته باشد كه بداند با همجنس و غير همجنس چگونه رفتار كند و در حوزه‏هاى مختلف، مهارت رفتاركردن داشته باشد و با انتظارات و تكاليفى كه از آن نقش وجود دارد، آشنا باشد و بر اساس آن چارچوب يا هنجار و مُدل عمل كند، آن‏گاه اين انسان از نظر روان‏شناختى «عفاف» دارد. اين آدم قطعاً اگر با موازين شرع و قانون و عُرف جامعه هم اين كارها را بكند و هنجارها را رعايت كند، از نظر عُرفى هم عفاف دارد؛ از نظر قانونى و شرعى هم پاكدامن است كه اينها تا حدود زيادى با هم همپوشى دارند. يعنى مى‏توان بر اساس همين مُدل، يك چارچوب روان‏شناختى مناسب براى عفاف در نظر گرفت.
در تعريف و تصوير عفاف، دختران و پسران هر يك تعريف خاصّ خود را دارند. اگر چه اين تعاريف با هم متفاوت هستند، ولى تصوير ذهنى دخترانْ بيشتر به‏هم شبيه است و تصويرهاى ذهنى پسران هم با هم شبيه هستند. چرا اين تفاوت ذهنيتى در بين دو جنس دختر و پسر در مورد يك واژه - كه معناى آن در نظر اوّل، بديهى به نظر مى‏رسد - وجود دارد؟
 


50

معمولاً به لحاظ فكرى، دخترانْ بيشتر به محتوا و پسرها بيشتر به شكل توجه مى‏كنند. دختران، عفاف را يك سرزمين از گل‏هايى مى‏دانند كه دست نخورده و سفيد است؛ ولى پسرها به مرزها و پَرچين‏ها توجه مى‏كنند.
پسرها معتقدند كه عفاف، يك مرزهايى است كه كسى نبايد وارد اين مرزها شود و يا حتى از آن عبور كند؛ بلكه بايد پشت اين مرزها و پرچين‏ها ايستاد. دختران هم به لحاظ محتوايى، عفاف را به «گلزار» تشبيه مى‏كنند. گلزار، حريم دارد و كسى نبايد از آن گل بچيند. تعريف شكلىِ آن هم همين است؛ يعنى تعريف درستى است.
مرزهايى وجود دارند كه نبايد وارد آنها شد. اين رعايت مرزها يعنى پاكدامنى و حفظ منطقه كاملاً شخصىِ خود و احترام به منطقه كاملاً شخصى ديگران. حالا ممكن است كسى تصوير ذهنى‏اش از عفاف را «چادر» و ديگرى «سبد گل» معرّفى كند. هر دو به لحاظ شكلى يك معنا دارند. دختران مى‏گويند اگر مرزها رعايت نشود، ما يك گلزار دست خورده خواهيم داشت. آنها غالباً اعتقاد دارند كه «عفيفْ» كسى است كه اجازه نمى دهد كسى از گلزار وجود آنها گل بچيند. به قول صائب:
من نمى‏گويم ز گلزارت كسى گل چيده است‏
رنگ آن سيب زَنَخدان، اندكى گرديده است‏
پس چون دختران معتقدند كه كسى نبايد از گلزار وجودشان گلى بچيند، پس آن‏را به شكل يك سبد گل دست نخورده به تصوير مى‏كشند. مثلاً «عفاف» را به «نرگس» تشبيه مى‏كنند كه نشان از پاكدامنى است و پسرها هم چون براى وجود عفاف، قائل به مرز و حدود هستند، آن‏را بيشتر به «پوششْ» تشبيه مى‏كنند.
در واقع، منطق هر دو يكى است. اگر ما چارچوبى داشته باشيم كه حدود را معين كند و در آن حدود، نقش‏ها و وظايف و تكاليف و انتظارات را بدانيم و به آنها عمل كنيم، داراى عفاف هستيم.
ساده‏تر اين‏كه عفاف يعنى ضابطه‏اى كه بر اساس آن، يك دختر يا يك پسر بداند براى اين‏كه خودش باشد و نه ديگرى و براى اين‏كه هويت انسانى‏اش حفظ شود، چگونه بايد رفتار كند كه نه صيدى براى صيّاد و نه صيّادى براى صيدى باشد. اين، همان حريم و حوزه عفاف است.
عفاف، ذاتى است يا اكتسابى؟ و در مجموع، عفاف را چگونه مى‏توانيم تحليل كنيم؟
 


51

عفاف، يك دسته مبانى دارد كه ممكن است جهانى باشد، مثلاً همه آدم‏ها در اين مورد كه نبايد بگذارند كسى از آنها سوء استفاده كند، اتفاق نظر دارند. در اين‏كه به ديگران نيز نبايد به شكل كالا نگاه كنند، اتّفاق نظر دارند. يعنى معتقدند كه به خودشان و به ديگران بايد به چشم انسان نگاه كنند. در اين‏كه انسان‏ها براى اين‏كه انسانيتشان حفظ شود، مرزهايى را براى خود دارند، اتفاق نظر دارند. بنابراين در اصلش همه متّفق القول‏اند.
در هيچ فرهنگى نمى‏بينيم كه بر بى‏بندوبارى و خروج از مرزهاى عفّت و پاكدامنى صحه گذاشته شود. به بى‏عفتى در همه جا به صورت يك رفتار بيمارگونه نگريسته مى‏شود. البته اين اصلش است و فروع (جزئيات) مطلب، در فرهنگ‏هاى مختلف، قبض و بسط دارد. مثلاً عفّت و پاكدامنى‏اى كه شرع و اسلام براى ما مى‏گذارد با چارچوبى كه در جامعه رعايت مى‏شود، ممكن است تفاوت‏هايى داشته باشد. ممكن است در چارچوب فرهنگ ايرانى يك چيزى و در فرهنگ ديگر چيز ديگرى پذيرفته شده باشد.
بنابراين مى‏توان گفت در فرهنگ‏هاى مختلف، روى آن رفتارها، روى آن حدود و مرزها و روى آن نقش‏ها و انتظارات، اختلاف نظرى وجود دارد. اين است كه در حوزه رفتار هم يك دسته تفاوت‏هايى مى‏بينيم. به طور مثال در جامعه خودمان آدم عفيف را كسى مى‏دانيم كه با يك پوشش ويژه و يك نوع رفتار و عملكرد و رويكرد ويژه در جامعه ظاهر مى‏شود و اين در جامعه ديگر به شكل ديگرى است و دامنه وسيع‏ترى دارد. ما مى‏بينيم كه در جوامع ديگر، مثل غرب يا هند يا... تظاهر عفاف به شكل تظاهر عفافى كه در جامعه ما هست، ديده نمى‏شود.
آيا عفاف را مى‏توانيم آموزش دهيم؟ به عبارت ديگر، براى داشتن يك جامعه عفيف، نياز به افرادى است كه چارچوب و حدود عفاف را بدانند و در عمل پياده كنند. آنها چه‏طور بايد اين حدود و مرزها را شناسايى كنند؟ در اين ميان، چه كسى يا نهادى مى‏تواند اين امر خطير را برعهده بگيرد؟
بهتر است اين‏طور گفته شود كه ما عفاف را در قالب يك دسته آداب، آموزش مى‏دهيم. اين آدابِ آموزش داده شده، در يك مرحله‏اى از زندگى كودك پذيرفته مى‏شوند و درونى مى‏شوند و بعد از يك مدّت ديگر به صورت نامرئى عمل مى‏كنند. عفّت را بايد از كودكى آموزش داد و آن‏هم به صورت عملى. مثلاً مادر مى‏تواند پسر كوچكش را به حمّام ببرد، ولى بعد از گذشت يك مدت، ديگر نبايد اين‏كار را انجام دهد. يا اين‏كه پدر مى‏تواند دختر خود را ببوسد؛ ولى از يك سنّى اگر اين‏كار را نكند و ابراز محبّت به دخترش را به صورت‏هاى ديگر انجام دهد، بهتر است و يا آموزش اين مسئله كه فرزند به هنگام ورود به اتاق پدر و مادر، مُلزم به در زدن باشد. اينها يعنى همان آموزش چارچوب و بعد از اين‏كه مدّتى رعايت شد، مانند قند، توى آب حل مى‏شود و ديگر ديده نمى‏شود؛ ولى وقتى فرزند به اجتماع وارد مى‏شود و روابط گسترده‏ترى را برقرار مى‏سازد، همين اصول پذيرفته شده و باورهاى نامرئى، كاركرد مثبت خودشان را نشان مى‏دهند.
در جامعه، مرزهاى روابط بين دختر و پسر آشكار نيست؛ ولى محسوس است. آن چارچوب‏ها و مرزهايى كه فرد از كودكى آموخته، اصلاً از بين نرفته‏اند، بلكه درونى شده‏اند. پس اگر آن اعمال و آدابى كه اشاره كرديم، رعايت شده باشد، چه‏قدر مى‏تواند سلامت جامعه را تضمين كند و عفّت را در جامعه توسعه دهد. در اين ميان، خانواده نقش بى‏نظيرى دارد.
پس از به وجود آمدن فضاهاى مَجازى، مثل گسترش ارتباطات و اينترنت و... بيشتر متفكّران اجتماعى فكر مى‏كردند كه ديگر نقش خانواده خيلى مهم نيست؛ ولى الآن به اين نتيجه رسيده‏اند كه خانواده هنوز هم مهم‏ترين و اساسى‏ترين نهادى است كه مى‏توان در آن آموزش داد. شايد هيچ‏گاه اين‏قدر به اهميت خانواده پرداخته نشده بود؛ ولى خانواده بهترين نهادى است كه مى‏توان در آن به افراد، آموزش‏هاى اجتماعى و شهروندى داد.
آيا قوانين شرعى و عُرفى و در كل، عوامل محدود كننده مى‏توانند به وجود و گسترش عفاف در جامعه كمك كنند؟
قوانين در همه جوامع وجود دارند و وجود قانون، يك امر اجتناب ناپذير است. قوانين، حدودى را معيّن مى‏كنند و براى رفتارهاى نابهنجار، مجازات‏هايى را مشخص مى‏كنند و نُرم (ضابطه و معيار) حركت افراد را قانونمند مى‏سازند و عُرف را سنديّت مى‏بخشند. مى‏توان به قانونْ استناد كرد؛ ولى از قانون نمى‏توان شروع كرد.
قانون، خشك‏ترين جايى است كه مى‏توان از آن شروع كرد. وقتى آدم‏ها به يكديگر به چشم كالا نگاه كنند، قانون هم كه بگذاريم، باز هم كالاى خود را پيدا مى‏كنند. سرانجام شبكه قانون آن‏قدر منفذ دارد كه بتوان از آن عبور كرد و اصولاً قانون، مرزى است كه با شناخت دقيق آن، مى‏توان آن را دور زد.
از قانون نمى‏توانيم شروع كنيم. اوّل بايد از نگاه شروع كنيم. بايد نگرش آدم‏ها را عوض كنيم و نگاه انسانى به آنها ياد بدهيم. يعنى به آنها آموزش دهيم كه مى‏توان به ديگران به عنوان يك انسان نگاه كرد، نه به عنوان يك مرد يا يك زن.
امروزه در جامعه ما مهم‏ترين حرف‏ها سرِ اين است كه اين، مرد است و آن، زن. اين، تبعيض ندارد و آن، تبعيض دارد و راجع به اين‏گونه موضوعات، بحث و گفتگو مى‏كنيم. اگر يك نگاه انسانى داشته باشيم و به افراد آموزش دهيم كه مى‏توانند همديگر را تحمّل كنند و قرار نيست كه يكديگر را تصاحب كنند يا همديگر را محدود كنند، نگرش را عوض كرده‏ايم و اين، اولين كارى است كه مى‏بايد انجام دهيم.
بعد از تغيير يا اصلاح نگرش بايد اخلاق را حاكم كنيم. اخلاق، دستورهايى نيست كه شكل قانون داشته باشد. اخلاق يعنى يك رفتار درونى شده و پذيرفته شده در يك جامعه كه ممكن است منشأ دينى يا عُرفى داشته باشد. در جامعه ما كه دين وجود دارد، اخلاق جامعه خيلى خوب است. مثلاً مبتنى بر احترام است؛ مبتنى بر حقوق انسانى است. در اين دين، انسان را وجود آزاد، قابل احترام و عزيز مى‏دانيم يا انسان‏ها را در اصل دين، برادر و در اصل آفرينش، برابر مى‏دانيم. اينها نگاه‏هايى است كه دين دارد.
اگر انسان‏ها را برادر يا برابر خود بدانيم، نمى‏توانيم آنها را نديده بگيريم و زير پا بگذاريم. وقتى انسان‏ها را آزاد دانستيم ديگر اسيرشان نمى‏كنيم. وقتى عدالت را قبول كرديم، ظلم نمى‏كنيم. اينها اخلاقيات است. وقتى اينها را رعايت كرديم، اخلاق، حاكم مى‏شود. ممكن است عدّه‏اى اينها را رعايت نكنند كه در اين‏جا به كارگيرى عامل يا ابزار سوم يعنى قانون، لازم است.
براى كسى كه از چارچوب‏هاى پذيرفته شده تخطّى كرده است؛ قانون وجود دارد. مثلاً حادثه پارك شهر و واژگون شدن قايق حامل دانش‏آموزان را ببينيد. قانون مى‏گويد عوامل مقصّر در اين حادثه را شناسايى كنيد؛ آنها را بگيريد و مجازات كنيد؛ توبيخ و اخراج كنيد و... ؛ ولى قانون نمى‏گويد كسانى را كه كنار استخر ايستاده بودند و نرفتند بچه‏ها را نجات دهند، چه‏كار كنيد. اگر آن دو نفرى كه براى نجات بچه‏ها توى آب رفتند هم نمى‏رفتند، آيا كسى مى‏توانست يقه آنها را بگيرد؟ قطعاً كسى نمى‏تواند چنين كارى
 


52

بكند؛ چون اين جا ديگر حوزه آزادى و انتخاب انسان است و در اين جا ديگر انسانيت و اخلاق و ايمان و فرهنگ است كه كاربرد دارد، نه قانون و مجازات قانونى!
پس بايد قبل از حادثه چند كار انجام داده باشيم. اوّل، آموزش نگاه انسانى و آموزش اين‏كه كسى كه توى آب افتاده آدم است و قابل احترام. صرف‏نظر از اين‏كه دختر است يا پسر، مسلمان است يا نيست، و... بايد نگرش انسانى داشته باشيم. دوم، اين‏كه اخلاق و نوعدوستى را ايجاد كرده باشيم. يعنى انسان دلش براى بنى‏آدم (كه همگى اعضاى يك پيكرند) بتپد. سوم، وضع قانون است كه اگر كسى تخلّف كرد، يقه‏اش را بگيرد. در اين‏حال، همه با قانون موافق‏اند.
اگر كسى در خيابان بخواهد به كسى تعرّض كند، اين انتظار هست كه با متخلّف، برخورد شود. اين‏جا قانون، قشنگ است؛ ولى وقتى نگاه انسانى نباشد، وقتى در جامعه اخلاق، حاكم نباشد و همين‏طور بدون آن مقدّماتى كه گفتيم، قانون بگذاريم، آن وقت هر كسى مى‏تواند نگاه متفاوتى داشته باشد و به خودش اجازه مى‏دهد به نوعى رفتار كند كه خودش مى‏پسندد و مى‏گويد: شما دنبال كار خودتان باشيد، من‏هم به دنبال كار خودم مى‏روم.به ديگران چه؟ دوست دارم هر طور مى‏خواهم بگردم!
وقتى اخلاق نيست، چه انتظارى مى‏توان از انسان‏ها داشت؟ نظام تعليم و تربيت ما و آموزش و پرورش كشور بايد اوّل، نگاه انسان‏ها را تغيير بدهد و به قول امروزى‏ها اوّل بايد «نوسازى ذهنى» و «نوسازى دين و اخلاق» صورت بگيرد.
دين هم فقط يك دسته «بايد» و «نبايد» نيست؛ بلكه يك نوع روش زندگى است. مثلاً وقتى پيامبر(ص) مى‏فرمايد: «من آمده‏ام تا كرامت‏هاى انسان را به او نشان دهم»، مى‏خواهد نشان دهد كه انسان عزيز است. خداوند در اين باره به بهترين بنده خود كه مى‏خواهد او را به بهشت ببرد، مى‏فرمايد: «بنده من» (فادخلى فى عبادى و ادخلى جنتى) و به بدترين بنده‏اش هم دقيقاً با همين تعبير مى‏فرمايد: «اى بنده من!» (يا عبادى الذين أسرفوا على أنفسهم.) خداوند مى‏فرمايد همه اينها بندگان من هستند و حتى بدترين آنها هم بنده من است. پس مى‏بينيم كه هيچ‏كس از چتر حمايتىِ خداوند، بيرون نمى‏ماند و اين نگاه، چه‏قدر قشنگ است!
چرا خداوند! توبه را گذاشت؟ براى اين‏كه مى‏دانست انسان، خطا مى‏كند و راه برگشت گذاشت. اين، قانون نيست؛ دين است كه در آن، رأفت و مهربانى و عشق، موج مى‏زند. بچه‏ها درست گفته‏اند كه «عفاف» يعنى «عشق». عشق، يعنى تصاحب نكردن، يعنى نوعدوستى!
وقتى نگاه انسانى نداريم، يعنى فقط كاسب هستيم و مى‏خواهيم تصاحب كنيم، ديگر به عشق نمى‏انديشيم؛ چون نگاه عاشقانه نداريم. پس اگر يك گل ببينيم، مى‏چينيم. ولى عاشق، كسى است كه گل را در شاخسارش تحمّل مى‏كند؛ زيبايى زن را در مجموعه‏اى كه هست، تحمّل مى‏كند و به آن، دست نمى‏زند. تحمّل كردن، خاصيت نگاه عاشقانه است. وقتى نگاه عاشقانه نيست، مى‏گوييم: «اين گل، چه‏قدر قشنگ است!» و آن‏را مى‏چينيم و مى‏بريم و مثل يك حيوان يا كسى كه كوچك است و هنوز چيزى از گل نمى‏فهمد، رفتار مى‏كنيم. به قولا مولانا:
علت عاشق، ز علّت‏ها جداست‏
عشق، اُسطُرلاب اسرار خداست‏
عشق، اُسطرلاب و وسيله كشف راه‏هاى آسمان و راز و رمز رسيدن به خداست. برادرى و برابرى هم با عشق، معنا پيدا مى‏كند؛ چون عشق، نشان مى‏دهد كه مى‏توان همه را دوست داشت. مى‏توان به انسانيت انسان‏ها احترام گذاشت و آنها را عزيز و با حُرمت داشت. حالا قانون، پس از طى اين مراحل، معنا پيدا مى‏كند. اگر كسى بخواهد عزّت انسان و عفّت او را زير سؤال ببرد، بايد با او برخورد شود. يعنى پاسدارى از مرزهاى عفّت، به عهده قانون است.
اگر آن اخلاق و آن نگاه و آن دين نباشد، آن‏گاه، قانون فقط وسيله‏اى براى ترساندن آدم‏ها مى‏شود. چوبى مى‏شود كه فقط وقتى آن‏را به دست گرفتيم، قانون شكن فرار مى‏كند. به همين دلايل، قانون و مجازات، در ايجاد فرهنگ عفاف، آخرين مرحله است.
آقاى دكتر! از توضيحات كافى و صبر و حوصله شما سپاسگزارم.