...عفاف، يعنى
گفتگو: زهره پرچكانى
روزى كه قرار شد مطلبى در مورد «عفاف» بنويسم، هوا بارانى بود. داشتم با خودم فكر مىكردم «عفاف» از نظر همه مردم، يك معنا و مفهوم دارد كه توجّهم به چهره برخى عابران جلب شد كه كلافه از زحمات باران، چهرههاى درهمى داشتند و بهياد آن حكايت معروف افتادم كه: مَلِك دينار از صحرا باز مىگشت. پرسيدند: از كجا مىآيى؟ گفت: «به صحرا شدم. عشق باريده بود و زمين، تر شده و چنانكه پاى مرد به گِلزار فرو شود، پاى من به عشق فرو مىشد». با خود انديشيدم كه باران هم از نظر لغوى يك معنا دارد، ولى نگاههاى مردم نسبت به آن، چهقدر متفاوت است!
آنروز، احساس كردم كه در آستانه جامعهاى ايستادهام كه از تفكّر مردم آن، هيچ نمىدانم و نمىدانم مردم با اين همه تفاوت ديدگاه، در جامعهاى كه معمولاً روى ظاهر افراد قضاوت مىشود، در مورد عفاف - كه به نظر مىرسد ارتباط مستقيمى با ظاهر دارد - چگونه مىانديشند. پس حالا اين فرصت، چهقدر غنيمت است براى اينكه بدانم مردم در مورد يكى از مهمترين، بديهىترين و در عين حالْ سختترين واژهها چگونه فكر مىكنند.
عليرضا عابدينزاده، دانشجوى رشته فقه و حقوق اسلامى، در مورد معناى «عفاف» مىگويد: عربها اصطلاحاً گلى را كه توسط برگهايش پوشيده شده باشد، مُعَفِّف مىدانند. او مىگويد: پاكدامن را مىتوان «مُعَفّف» ناميد. او عفاف را يك بحث چند بُعدى مىداند و معتقد است كه بايستى اوّل، مرزبندى ابعاد آن مشخص شود و سپس به بحث در مورد آن پرداخته شود.
عابدينزاده معتقد است عفاف و حجاب در جامعه ما مترادف شده و با توجه به آموزشهايى كه از دوران كودكى به ما داده شده، معمولاً عفاف را براى خانمها ضرورىتر مىدانيم، در حالىكه عفاف براى همه و در همه ابعاد، لازم است. او عفاف را هم ذاتى و هم اكتسابى مىداند؛ ولى معتقد است جنبه اكتسابى آن از جنبه ذاتىاش بيشتر است. تصوير ذهنى او از عفاف، يك خانمِ پوششدار يا يك آقاىِ متشخّص است.
ليلا نادرى، دانشجوى علوم اجتماعى، در مورد معناى عفاف مىگويد: در جامعه ما عفاف، بيشتر «حجاب» معنا شده است تا معناى واقعى خودش و اين، يك برداشت نادرست است. او معتقد است عفاف، يك امر ذاتى و فطرى است، در حالىكه حجاب، يك امر اكتسابى است.
ليلا مىگويد: عفاف، سفيدى و قشنگى و پاكى است؛ ولى در جامعه ما با حجاب و آن هم حجاب زنان، مترادف شده است. پس الآن عفاف، همان حجاب خانمهاست.
او معتقد است: محدوديتهاى شرعى در مورد عفاف، تا آنجا كه گفته شده، عالى است؛ ولى در عمل يا افراط مىشود يا تفريط.
ليلا مىگويد: زن عفيف، لازم نيست ظاهر خاصّى داشته باشد. ممكن است هر ظاهرى داشته باشد؛ ولى رفتارش بايد عفيفانه باشد. بايد به زنان آموزش داد كه عامل گناه يا تحريك كننده روح جامعه نباشند، نه اينكه با جنس مقابل، هيچگونه ارتباطى نداشته باشند.
او معتقد است اگر جامعه بتواند به جوان بياموزد كه هم مىتواند به ظاهرش برسد و هم به درونش، اصلاً مشكلى پيش نمىآيد؛ ولى جامعه ايران، اينطور نيست و هميشه به يك بُعد مسائل پرداخته مىشود و جوان در عمل با نوعى تضاد مواجه مىشود.
ليلا مىگويد: عفاف، يك چيز درونى است. وقتى ما به آن معناى بيرونى بدهيم، آنگاه با مُد و يا هر چيز ديگرى تغيير خواهد كرد.
حميد حسنزاده، فارغ التحصيل رشته ادبيات فارسى، معناى لغوى «عفاف» را «پوشاندن» و ريشه عربى آنرا «عفف» مىداند و معتقد است در فارسى «عفاف» به معناى «پاكدامنى» به كار مىرود. او پندار نيك، گفتار نيك و كردار نيك را حوزه عفاف مىداند و دو عامل صداقت و مردمآزار نبودن در رفتار را نشانههاى عفّت رفتارى مىداند.
او مىگويد: با توجه به امكانات و محدوديتهاى هر خانوادهاى، درجات عفاف در خانوادهها متفاوت است.
حسنزاده، ظاهر درست را براى سنجش عفّت، مهم مىداند، ولى نيّت خوب را مهمتر و مىگويد: اگر ظاهر آدم درست باشد، ولى نيت خوب نداشته باشد، نمىتوان او را عفيف ناميد. در جامعه ما عفاف را به قدرى پايين مىآورند كه با «حجاب»، يكى مىشود.
او در مورد تصوير ذهنى خود از عفاف مىگويد: به قول يكى از علما، وقتى به جاى بها دادن به علما و اساتيد دينى فقط به مدّاحان بها داده شود، يعنى فقط به ظاهر اهميت مىدهيم. تصوير عفاف هم به همين شكل است. اگر فقط به ظاهر آن اهميت دهيم، تصوير آن همان پوشش است؛ ولى اگر قرار است بحثى علمى صورت بگيرد، بايد در كنار ظاهر و فراتر از آن، به باطن و چيزهايى كه ديده نمىشوند هم بپردازيم. مردم ما معمولاً عادت كردهاند كه چهره حقيقى خود را نشان ندهند و آن چيزى را كه از آنها خواسته مىشود، نشان دهند. درحالىكه فقط حفظ ظاهر كردن، يعنى آغاز يك رياى بزرگ و اين، «عفّت رفتارى» نيست.
حسنزاده ملاك سنجش عفاف در جامعه را وجود و ظهور رفتار عفيفانه در سطح جامعه مىداند و معتقد است كه نيّت خوب، به تنهايى كافى نيست و بايد در رفتارها و روابط اجتماعى، نمود پيدا كند. به عنوان نمونه ملّت ايران، فارغ از سياسى بودن يا نبودن آنها در برخى صحنهها، حضور جدّى پيدا مىكنند. مثلاً حتى كسانى كه سياسى نيستند، با ديدن فجايع اسراييل، احساساتشان جريحهدار مىشود و به فلسطينىها كمك مىكنند. اين، نشان مىدهد كه مردم ما به دنبال خوبىها هستند و نه بدىها و اين يعنى خوب بودن و خوب فكر كردن، كه همان «پندار نيك» است.
زهرا، دانشآموز رشته رياضى دبيرستان پروفسور حسابى، عفاف را «عشق» معنا مىكند. او مىگويد: عفاف، درستترين راهى است كه انسان براى رسيدن به خواستهاش كه خداست، انتخاب مىكند و چون خواستهاش همان عشق است، بنابراين عفاف، همان عشق است.
او مىگويد: منشأ عفاف، خداوند است و چون خداوند از روح خود در انسانها دميده، بنابراين، در نهاد انسانها به طور ذاتى قرار دارد؛ ولى خود افراد، آنرا تقويت يا تضعيف مىكنند.
زهرا مىگويد: عفاف در وجود آدمها هست و اصلاً با توجه به ظاهر افراد نمىتوان در مورد عفاف آنها قضاوت كرد. زهرا عفاف را براى هر دو گروه مردان و زنان، ضرورى مىداند و معتقد است چون زنانْ تربيت كننده فرزندان هستند و يك مادر عفيف، فرزند پسر خود را هم عفيف بار مىآورد، بنابراين، جامعه رو به عفاف مىرود. پس مىتوان گفت كه براى زنها ضرورىتر است.
او مىگويد: فرانتس فانون گفته اگر استعمارگران بخواهند كشورهاى جهان سوم را بههم بريزند، بايستى عفاف را از زنان آن جامعه بگيرند. تصوير ذهنى زهرا از عفاف،
يك شاخه گل نرگس است.
مهناز، دانشآموز هنرستان، عفاف را به معناى «خوب بودن» مىداند و معتقد است كه عفاف در همه وجود دارد، چون مثل گل است. حتى يك «گل» ممكن است خار شود؛ ولى بين خارها باز هم معلوم است كه از اوّل، گل بوده و اين، همان تفاوت بىعفّتى و با عفّتى است. مهناز، عفاف را به شكل يك دسته گل سفيد داخل گلدان تصوير مىنمايد.
معصومه صمدزاده، فارغ التحصيل رشته جغرافيا، عفاف را همان پاكدامنى مىداند و حوزه آنرا تفكر و اعتقادات انسان و نه اجبارها، مىداند. او مىگويد عفاف هر فرد در دل اوست و هر كسى كه اعتقادى به ضرورتِ پاك بودن و پاكماندن نداشته باشد، نمىتواند عفيف باشد.
او مىگويد: كسانى كه فقط با ظاهرشان، نه همراه با اعتقاداتشان، مىخواهند پاكدامن نشان داده شوند، عوامفريب هستند، نه «عفيف». معصومه مىگويد: قانون و مجازات، هرگز نمىتواند يك حالت روحى و معنوى يا يك فضيلت اخلاقى را در جامعه پياده و به اصطلاح، نهادينه كند. هر كارى كه با امر و نهى دائمْ همراه شود، با يك عكسالعمل لجبازانه از سوى جامعه مُواجه خواهد شد. براى توسعه يك «صفت اخلاقى» يا يك «باور» در جامعه، بايد با روشهاى علمى و تربيتى، جامعه و افراد را قانع كرد. در چنين شرايطى است كه افراد سوءاستفادهچى و زيادهخواه، شناخته مىشوند و مجازات، در مسير درست قرار مىگيرد.
معصومه، عفاف را ذاتى مىداند و مىگويد: حتى در برخى كشورها كه به گستردگى كشور ما پابندى به دين ندارند، شاهديم كه به خاطر رابطه يك رئيس جمهور و منشىاش، جار و جنجال به پا مىشود. يعنى جامعه نسبت به بىعفّتى حساسيت دارد و اين حساسيت در حدّ خودش قابل قبول است. پس نتيجه مىگيريم كه عفاف، ذاتى است؛ ولى ميزان و حدود آن به محيط و تربيت خانوادگى باز مىگردد.
عادله، دانشجوى حسابدارى، «عفاف» را «شناخت» معنا مىكند. او مىگويد: وقتى فارغ از هر آداب و سنّتى با اعتقادات واقعى خود نسبت به چيزى شناخت پيدا كنيم، مىتوانيم در تمام ابعاد، آنرا رعايت كنيم.
او مىگويد: اگر شناخت واقعى نباشد و انسان همواره به اجبار، مجبور به انجام دادن كارى باشد، آنگاه نه عفاف، نه عشق، نه حجاب، نه پاكدامنى و نه هيچ چيز ديگرى
معنا نمىدهد. تصوير ذهنى او از عفاف، تصوير معروف «سكوت» است كه در مراكز درمانى نصب مىشود.
ابراهيم عسگرى، فارغالتحصيل رشته ادبيات، عفاف را «پاكدامنى» معنا مىكند. او معتقد است كه عفّت، يك ارزش اسلامى است و معناى خود را دارد؛ ولى برداشت خود مسلمان باعث شده كه معناى آن، نسبى باشد و نوع برخوردهاى مردم با آن، معناى آنرا نسبى كرده است.
او مىگويد: گفتار، حاصل تراوشهاى ذهنى است. وقتى ذهنى عفاف داشته باشد، گفتار آن هم عفّت خواهد داشت، مانند همان «عفّت كلام» كه در ميان مردم رايج است.
عسگرى معتقد است چادر و پوشش، مظهر عفاف و پاكدامنى است درحالىكه الآن، بيشتر يك وسيله به نظر مىرسد. او حجاب را نمودى از عفاف مىداند و مىگويد: در دين ما عفاف به معناى پوشش، بيشتر براى خانمها عنوان شده و پوشش خانمها و آقايان با هم تفاوت دارد. به همين دليل است كه با گفتن كلمه «عفاف»، بيشترْ خانمها تداعى مىشوند؛ ولى واقعيتْ اين است كه عفاف براى همه ضرورى است، چون حوزه آن بسيار وسيع است.
طيّبه جلالى مقدّم، دبير است و «عفاف» را همان «پاكدامنى» مىداند. تصوير ذهنى او از عفاف، يك دختر پوششدار است. خانم جلالى مقدّم مىگويد: عفاف براى زنان ضرورىتر است؛ زيرا آنها حسّاستر و آسيبپذيرتر هستند.
او معتقد است عفاف در دوران كودكى آموزش داده مىشود و در مرحله نوجوانى تجربه مىشود. به همين دليل در اين دوران به بيشترين حدّ خود مىرسد و در دوران جوانى كمتر از دوره نوجوانى مىشود.
خانم جلالى مقدّم، براى محدويتهاى قانونى و شرعى به عنوان عامل بازدارنده از بىعفّتى، نقش محدودى قائل است و بر اين باور است كه قانون و مأمور قانون، حدّاكثر، ظواهر جامعه را اصلاح مىكند؛ اما در محيطهاى شخصى و دور از چشم مأموران قانون، همان «شناخت» است كه كارآيى دارد و ايمان و خويشتندارى و فضايل اخلاقى را به همراه مىآورد.
شناختى كه ناشى از اعتقادات فرد است، بهترين عامل كنترل كننده است. گرچه براى كنترل آدمهاى بيماردل و هنجار شكن و براى حفظ حقوق و حريم بقيه آدمها، وجود قانون و مجازات، لازم است.
زهرا مجيدى، معلّم دوره راهنمايى هم عفاف را يك خانم محجّبه تصوير مىنمايد. او حجاب را يكى از مظاهر عفاف مىداند و مىگويد: اين عامل، صددرصد تعيين كننده نيست. چون بعضىها درست برعكس عمل مىكنند. او بخشى از عفاف را ذاتى مىداند كه در وجود همه آدمها هست ولى بيشتر آن را بسته به محيط مىداند و مىگويد: عفّت ذاتى
در اثر تأثير محيط، تقويت يا تضعيف مىشود.
احمد، كارمند ديپلمه، عفاف را «پذيرش برخى محدوديتها به خواست و اراده خود و بر مبناى اصول متعالى انسانى» معنا مىكند و كلمات: حيا، نجابت و پرهيزگارى را به جاى عفاف، پيشنهاد مىكند. او قوانين و مجازاتها را در حوزه فردى كم تأثير و در حوزه اجتماعى، بسيار مؤثّر و بلكه داراى تأثير مستقيم مىداند.
فرزانه، فارغ التحصيل يكى از دانشگاههاى دولتى، «عفاف» را خُنكاى سايه بيدى مىداند كه در جهنم كوير به داد انسان مىرسد. او مىگويد: عفاف، نوعى نياز و لذّت است و اين هر دو، مرد و زن نمىشناسد و براى همه وجود دارد.
فرزانه كه ظاهرى كاملاً مطابق با مُد روز دارد، معتقد است: از نظر جامعه، حوزه عفاف يك مرد، عملكرد ذهنى و فكرى اوست و تقريباً ربطى به پوشش ندارد؛ ولى عفاف در زنان، بيشتر در رفتار و گفتار خلاصه مىشود و بيشتر عملكرد ظاهرى دارد.
فرزانه مىگويد: چون پوششْ بيشتر براى زنان تداعى مىشود، به نظرم جايگزين مناسبى براى عفاف نيست و كلمه «شريف» از نظر من مناسبتر است. چون يك «مرد شريف» يا يك «زن شريف» قطعاً يك فرد عفيف است.
او معتقد است تصوير عفاف را نمىتوان ترسيم كرد، همانگونه كه تصوير خدا را نمىتوان ترسيم كرد؛ ولى مىتوان بعضى چيزها را شبيه عفاف دانست. مثلاً يك گل را به خاطر زيبايىاش، يا يك بركه آب را بهخاطر پاكىاش، يا يك نخل را به خاطر نجابتش و يا تصوير يك شهيد را به خاطر عاشقىاش مىتوان سمبُل عفاف دانست.
* * *
آنچه گذشت، ديدگاههاى گروهى از شهروندان جوان تهرانى درباره «عفاف» بود. اين گفتگوها را پيش از آنكه در مَعرض مطالعه شما قرار گيرد، در اختيار استاد دكتر حسين اسكندرى (عضو هيئت علمى دانشكده روانشناسى و علوم تربيتى دانشگاه علامه طباطبايى) قرار داديم و سپس به گفتگو با وى نشستيم تا ديدگاه ايشان را نيز در اينباره بشنويم.
آقاى دكتر اسكندرى! واژه عفاف از نظر لغوى و از نظر اصطلاحى (روانشناسى) به چه معنا و مفهومى است؟
عفاف، در واقع، يك اصطلاح فرهنگى است و منظور از آن، اين است كه انسان در يك چارچوب مشخصى از نظر رفتارى قرار بگيرد و تعامل (ارتباط) خود را بر اساس آن، تنظيم كند. اين عفاف، در واقع، ممكن است جنبه روانى، اجتماعى، عاطفى يا رفتارى داشته باشد. مُعادل فارسى آن، همان «پاكدامنى» است.
اگر انسانى حدّ اعتدال ميان دو دامنه افراط و تفريط را داشته باشد كه يك طرف آن، لجام گسيختگى و بىمرزى و طرف ديگر، بىارتباطى و خُمود(افسردگى) و... است، اين حدّ وسط، در واقع يعنى اينكه انسان بتواند با ديگران تعامل داشته باشد و حدّ اعتدال آنرا پيدا كند.
در روانشناسى مىتوانيم بگوييم انسانها صرفنظر از اينكه مرد يا زن آفريده شدهاند، لازم است نقش خودشان را پيدا كنند، خصوصاً در نقش جنسيتى مردانه و زنانه كه هر كدام مستلزم اين است كه انسان با آن نقش، آشنا باشد و همينطور با انتظارات و تكاليفى كه در آن نقش است، آشنا باشد تا بعد، مطابق آن انتظارات و معطوف به آن وظايف، يك دسته مهارتهايى را براى ارتباط و تعامل با ديگران فرا بگيرد.
اگر كسى در نقش جنسىاش يك دسته مهارتهاى ويژه داشته باشد كه بداند با همجنس و غير همجنس چگونه رفتار كند و در حوزههاى مختلف، مهارت رفتاركردن داشته باشد و با انتظارات و تكاليفى كه از آن نقش وجود دارد، آشنا باشد و بر اساس آن چارچوب يا هنجار و مُدل عمل كند، آنگاه اين انسان از نظر روانشناختى «عفاف» دارد. اين آدم قطعاً اگر با موازين شرع و قانون و عُرف جامعه هم اين كارها را بكند و هنجارها را رعايت كند، از نظر عُرفى هم عفاف دارد؛ از نظر قانونى و شرعى هم پاكدامن است كه اينها تا حدود زيادى با هم همپوشى دارند. يعنى مىتوان بر اساس همين مُدل، يك چارچوب روانشناختى مناسب براى عفاف در نظر گرفت.
در تعريف و تصوير عفاف، دختران و پسران هر يك تعريف خاصّ خود را دارند. اگر چه اين تعاريف با هم متفاوت هستند، ولى تصوير ذهنى دخترانْ بيشتر بههم شبيه است و تصويرهاى ذهنى پسران هم با هم شبيه هستند. چرا اين تفاوت ذهنيتى در بين دو جنس دختر و پسر در مورد يك واژه - كه معناى آن در نظر اوّل، بديهى به نظر مىرسد - وجود دارد؟
معمولاً به لحاظ فكرى، دخترانْ بيشتر به محتوا و پسرها بيشتر به شكل توجه مىكنند. دختران، عفاف را يك سرزمين از گلهايى مىدانند كه دست نخورده و سفيد است؛ ولى پسرها به مرزها و پَرچينها توجه مىكنند.
پسرها معتقدند كه عفاف، يك مرزهايى است كه كسى نبايد وارد اين مرزها شود و يا حتى از آن عبور كند؛ بلكه بايد پشت اين مرزها و پرچينها ايستاد. دختران هم به لحاظ محتوايى، عفاف را به «گلزار» تشبيه مىكنند. گلزار، حريم دارد و كسى نبايد از آن گل بچيند. تعريف شكلىِ آن هم همين است؛ يعنى تعريف درستى است.
مرزهايى وجود دارند كه نبايد وارد آنها شد. اين رعايت مرزها يعنى پاكدامنى و حفظ منطقه كاملاً شخصىِ خود و احترام به منطقه كاملاً شخصى ديگران. حالا ممكن است كسى تصوير ذهنىاش از عفاف را «چادر» و ديگرى «سبد گل» معرّفى كند. هر دو به لحاظ شكلى يك معنا دارند. دختران مىگويند اگر مرزها رعايت نشود، ما يك گلزار دست خورده خواهيم داشت. آنها غالباً اعتقاد دارند كه «عفيفْ» كسى است كه اجازه نمى دهد كسى از گلزار وجود آنها گل بچيند. به قول صائب:
من نمىگويم ز گلزارت كسى گل چيده است
رنگ آن سيب زَنَخدان، اندكى گرديده است
پس چون دختران معتقدند كه كسى نبايد از گلزار وجودشان گلى بچيند، پس آنرا به شكل يك سبد گل دست نخورده به تصوير مىكشند. مثلاً «عفاف» را به «نرگس» تشبيه مىكنند كه نشان از پاكدامنى است و پسرها هم چون براى وجود عفاف، قائل به مرز و حدود هستند، آنرا بيشتر به «پوششْ» تشبيه مىكنند.
در واقع، منطق هر دو يكى است. اگر ما چارچوبى داشته باشيم كه حدود را معين كند و در آن حدود، نقشها و وظايف و تكاليف و انتظارات را بدانيم و به آنها عمل كنيم، داراى عفاف هستيم.
سادهتر اينكه عفاف يعنى ضابطهاى كه بر اساس آن، يك دختر يا يك پسر بداند براى اينكه خودش باشد و نه ديگرى و براى اينكه هويت انسانىاش حفظ شود، چگونه بايد رفتار كند كه نه صيدى براى صيّاد و نه صيّادى براى صيدى باشد. اين، همان حريم و حوزه عفاف است.
عفاف، ذاتى است يا اكتسابى؟ و در مجموع، عفاف را چگونه مىتوانيم تحليل كنيم؟
عفاف، يك دسته مبانى دارد كه ممكن است جهانى باشد، مثلاً همه آدمها در اين مورد كه نبايد بگذارند كسى از آنها سوء استفاده كند، اتفاق نظر دارند. در اينكه به ديگران نيز نبايد به شكل كالا نگاه كنند، اتّفاق نظر دارند. يعنى معتقدند كه به خودشان و به ديگران بايد به چشم انسان نگاه كنند. در اينكه انسانها براى اينكه انسانيتشان حفظ شود، مرزهايى را براى خود دارند، اتفاق نظر دارند. بنابراين در اصلش همه متّفق القولاند.
در هيچ فرهنگى نمىبينيم كه بر بىبندوبارى و خروج از مرزهاى عفّت و پاكدامنى صحه گذاشته شود. به بىعفتى در همه جا به صورت يك رفتار بيمارگونه نگريسته مىشود. البته اين اصلش است و فروع (جزئيات) مطلب، در فرهنگهاى مختلف، قبض و بسط دارد. مثلاً عفّت و پاكدامنىاى كه شرع و اسلام براى ما مىگذارد با چارچوبى كه در جامعه رعايت مىشود، ممكن است تفاوتهايى داشته باشد. ممكن است در چارچوب فرهنگ ايرانى يك چيزى و در فرهنگ ديگر چيز ديگرى پذيرفته شده باشد.
بنابراين مىتوان گفت در فرهنگهاى مختلف، روى آن رفتارها، روى آن حدود و مرزها و روى آن نقشها و انتظارات، اختلاف نظرى وجود دارد. اين است كه در حوزه رفتار هم يك دسته تفاوتهايى مىبينيم. به طور مثال در جامعه خودمان آدم عفيف را كسى مىدانيم كه با يك پوشش ويژه و يك نوع رفتار و عملكرد و رويكرد ويژه در جامعه ظاهر مىشود و اين در جامعه ديگر به شكل ديگرى است و دامنه وسيعترى دارد. ما مىبينيم كه در جوامع ديگر، مثل غرب يا هند يا... تظاهر عفاف به شكل تظاهر عفافى كه در جامعه ما هست، ديده نمىشود.
آيا عفاف را مىتوانيم آموزش دهيم؟ به عبارت ديگر، براى داشتن يك جامعه عفيف، نياز به افرادى است كه چارچوب و حدود عفاف را بدانند و در عمل پياده كنند. آنها چهطور بايد اين حدود و مرزها را شناسايى كنند؟ در اين ميان، چه كسى يا نهادى مىتواند اين امر خطير را برعهده بگيرد؟
بهتر است اينطور گفته شود كه ما عفاف را در قالب يك دسته آداب، آموزش مىدهيم. اين آدابِ آموزش داده شده، در يك مرحلهاى از زندگى كودك پذيرفته مىشوند و درونى مىشوند و بعد از يك مدّت ديگر به صورت نامرئى عمل مىكنند. عفّت را بايد از كودكى آموزش داد و آنهم به صورت عملى. مثلاً مادر مىتواند پسر كوچكش را به حمّام ببرد، ولى بعد از گذشت يك مدت، ديگر نبايد اينكار را انجام دهد. يا اينكه پدر مىتواند دختر خود را ببوسد؛ ولى از يك سنّى اگر اينكار را نكند و ابراز محبّت به دخترش را به صورتهاى ديگر انجام دهد، بهتر است و يا آموزش اين مسئله كه فرزند به هنگام ورود به اتاق پدر و مادر، مُلزم به در زدن باشد. اينها يعنى همان آموزش چارچوب و بعد از اينكه مدّتى رعايت شد، مانند قند، توى آب حل مىشود و ديگر ديده نمىشود؛ ولى وقتى فرزند به اجتماع وارد مىشود و روابط گستردهترى را برقرار مىسازد، همين اصول پذيرفته شده و باورهاى نامرئى، كاركرد مثبت خودشان را نشان مىدهند.
در جامعه، مرزهاى روابط بين دختر و پسر آشكار نيست؛ ولى محسوس است. آن چارچوبها و مرزهايى كه فرد از كودكى آموخته، اصلاً از بين نرفتهاند، بلكه درونى شدهاند. پس اگر آن اعمال و آدابى كه اشاره كرديم، رعايت شده باشد، چهقدر مىتواند سلامت جامعه را تضمين كند و عفّت را در جامعه توسعه دهد. در اين ميان، خانواده نقش بىنظيرى دارد.
پس از به وجود آمدن فضاهاى مَجازى، مثل گسترش ارتباطات و اينترنت و... بيشتر متفكّران اجتماعى فكر مىكردند كه ديگر نقش خانواده خيلى مهم نيست؛ ولى الآن به اين نتيجه رسيدهاند كه خانواده هنوز هم مهمترين و اساسىترين نهادى است كه مىتوان در آن آموزش داد. شايد هيچگاه اينقدر به اهميت خانواده پرداخته نشده بود؛ ولى خانواده بهترين نهادى است كه مىتوان در آن به افراد، آموزشهاى اجتماعى و شهروندى داد.
آيا قوانين شرعى و عُرفى و در كل، عوامل محدود كننده مىتوانند به وجود و گسترش عفاف در جامعه كمك كنند؟
قوانين در همه جوامع وجود دارند و وجود قانون، يك امر اجتناب ناپذير است. قوانين، حدودى را معيّن مىكنند و براى رفتارهاى نابهنجار، مجازاتهايى را مشخص مىكنند و نُرم (ضابطه و معيار) حركت افراد را قانونمند مىسازند و عُرف را سنديّت مىبخشند. مىتوان به قانونْ استناد كرد؛ ولى از قانون نمىتوان شروع كرد.
قانون، خشكترين جايى است كه مىتوان از آن شروع كرد. وقتى آدمها به يكديگر به چشم كالا نگاه كنند، قانون هم كه بگذاريم، باز هم كالاى خود را پيدا مىكنند. سرانجام شبكه قانون آنقدر منفذ دارد كه بتوان از آن عبور كرد و اصولاً قانون، مرزى است كه با شناخت دقيق آن، مىتوان آن را دور زد.
از قانون نمىتوانيم شروع كنيم. اوّل بايد از نگاه شروع كنيم. بايد نگرش آدمها را عوض كنيم و نگاه انسانى به آنها ياد بدهيم. يعنى به آنها آموزش دهيم كه مىتوان به ديگران به عنوان يك انسان نگاه كرد، نه به عنوان يك مرد يا يك زن.
امروزه در جامعه ما مهمترين حرفها سرِ اين است كه اين، مرد است و آن، زن. اين، تبعيض ندارد و آن، تبعيض دارد و راجع به اينگونه موضوعات، بحث و گفتگو مىكنيم. اگر يك نگاه انسانى داشته باشيم و به افراد آموزش دهيم كه مىتوانند همديگر را تحمّل كنند و قرار نيست كه يكديگر را تصاحب كنند يا همديگر را محدود كنند، نگرش را عوض كردهايم و اين، اولين كارى است كه مىبايد انجام دهيم.
بعد از تغيير يا اصلاح نگرش بايد اخلاق را حاكم كنيم. اخلاق، دستورهايى نيست كه شكل قانون داشته باشد. اخلاق يعنى يك رفتار درونى شده و پذيرفته شده در يك جامعه كه ممكن است منشأ دينى يا عُرفى داشته باشد. در جامعه ما كه دين وجود دارد، اخلاق جامعه خيلى خوب است. مثلاً مبتنى بر احترام است؛ مبتنى بر حقوق انسانى است. در اين دين، انسان را وجود آزاد، قابل احترام و عزيز مىدانيم يا انسانها را در اصل دين، برادر و در اصل آفرينش، برابر مىدانيم. اينها نگاههايى است كه دين دارد.
اگر انسانها را برادر يا برابر خود بدانيم، نمىتوانيم آنها را نديده بگيريم و زير پا بگذاريم. وقتى انسانها را آزاد دانستيم ديگر اسيرشان نمىكنيم. وقتى عدالت را قبول كرديم، ظلم نمىكنيم. اينها اخلاقيات است. وقتى اينها را رعايت كرديم، اخلاق، حاكم مىشود. ممكن است عدّهاى اينها را رعايت نكنند كه در اينجا به كارگيرى عامل يا ابزار سوم يعنى قانون، لازم است.
براى كسى كه از چارچوبهاى پذيرفته شده تخطّى كرده است؛ قانون وجود دارد. مثلاً حادثه پارك شهر و واژگون شدن قايق حامل دانشآموزان را ببينيد. قانون مىگويد عوامل مقصّر در اين حادثه را شناسايى كنيد؛ آنها را بگيريد و مجازات كنيد؛ توبيخ و اخراج كنيد و... ؛ ولى قانون نمىگويد كسانى را كه كنار استخر ايستاده بودند و نرفتند بچهها را نجات دهند، چهكار كنيد. اگر آن دو نفرى كه براى نجات بچهها توى آب رفتند هم نمىرفتند، آيا كسى مىتوانست يقه آنها را بگيرد؟ قطعاً كسى نمىتواند چنين كارى
بكند؛ چون اين جا ديگر حوزه آزادى و انتخاب انسان است و در اين جا ديگر انسانيت و اخلاق و ايمان و فرهنگ است كه كاربرد دارد، نه قانون و مجازات قانونى!
پس بايد قبل از حادثه چند كار انجام داده باشيم. اوّل، آموزش نگاه انسانى و آموزش اينكه كسى كه توى آب افتاده آدم است و قابل احترام. صرفنظر از اينكه دختر است يا پسر، مسلمان است يا نيست، و... بايد نگرش انسانى داشته باشيم. دوم، اينكه اخلاق و نوعدوستى را ايجاد كرده باشيم. يعنى انسان دلش براى بنىآدم (كه همگى اعضاى يك پيكرند) بتپد. سوم، وضع قانون است كه اگر كسى تخلّف كرد، يقهاش را بگيرد. در اينحال، همه با قانون موافقاند.
اگر كسى در خيابان بخواهد به كسى تعرّض كند، اين انتظار هست كه با متخلّف، برخورد شود. اينجا قانون، قشنگ است؛ ولى وقتى نگاه انسانى نباشد، وقتى در جامعه اخلاق، حاكم نباشد و همينطور بدون آن مقدّماتى كه گفتيم، قانون بگذاريم، آن وقت هر كسى مىتواند نگاه متفاوتى داشته باشد و به خودش اجازه مىدهد به نوعى رفتار كند كه خودش مىپسندد و مىگويد: شما دنبال كار خودتان باشيد، منهم به دنبال كار خودم مىروم.به ديگران چه؟ دوست دارم هر طور مىخواهم بگردم!
وقتى اخلاق نيست، چه انتظارى مىتوان از انسانها داشت؟ نظام تعليم و تربيت ما و آموزش و پرورش كشور بايد اوّل، نگاه انسانها را تغيير بدهد و به قول امروزىها اوّل بايد «نوسازى ذهنى» و «نوسازى دين و اخلاق» صورت بگيرد.
دين هم فقط يك دسته «بايد» و «نبايد» نيست؛ بلكه يك نوع روش زندگى است. مثلاً وقتى پيامبر(ص) مىفرمايد: «من آمدهام تا كرامتهاى انسان را به او نشان دهم»، مىخواهد نشان دهد كه انسان عزيز است. خداوند در اين باره به بهترين بنده خود كه مىخواهد او را به بهشت ببرد، مىفرمايد: «بنده من» (فادخلى فى عبادى و ادخلى جنتى) و به بدترين بندهاش هم دقيقاً با همين تعبير مىفرمايد: «اى بنده من!» (يا عبادى الذين أسرفوا على أنفسهم.) خداوند مىفرمايد همه اينها بندگان من هستند و حتى بدترين آنها هم بنده من است. پس مىبينيم كه هيچكس از چتر حمايتىِ خداوند، بيرون نمىماند و اين نگاه، چهقدر قشنگ است!
چرا خداوند! توبه را گذاشت؟ براى اينكه مىدانست انسان، خطا مىكند و راه برگشت گذاشت. اين، قانون نيست؛ دين است كه در آن، رأفت و مهربانى و عشق، موج مىزند. بچهها درست گفتهاند كه «عفاف» يعنى «عشق». عشق، يعنى تصاحب نكردن، يعنى نوعدوستى!
وقتى نگاه انسانى نداريم، يعنى فقط كاسب هستيم و مىخواهيم تصاحب كنيم، ديگر به عشق نمىانديشيم؛ چون نگاه عاشقانه نداريم. پس اگر يك گل ببينيم، مىچينيم. ولى عاشق، كسى است كه گل را در شاخسارش تحمّل مىكند؛ زيبايى زن را در مجموعهاى كه هست، تحمّل مىكند و به آن، دست نمىزند. تحمّل كردن، خاصيت نگاه عاشقانه است. وقتى نگاه عاشقانه نيست، مىگوييم: «اين گل، چهقدر قشنگ است!» و آنرا مىچينيم و مىبريم و مثل يك حيوان يا كسى كه كوچك است و هنوز چيزى از گل نمىفهمد، رفتار مىكنيم. به قولا مولانا:
علت عاشق، ز علّتها جداست
عشق، اُسطُرلاب اسرار خداست
عشق، اُسطرلاب و وسيله كشف راههاى آسمان و راز و رمز رسيدن به خداست. برادرى و برابرى هم با عشق، معنا پيدا مىكند؛ چون عشق، نشان مىدهد كه مىتوان همه را دوست داشت. مىتوان به انسانيت انسانها احترام گذاشت و آنها را عزيز و با حُرمت داشت. حالا قانون، پس از طى اين مراحل، معنا پيدا مىكند. اگر كسى بخواهد عزّت انسان و عفّت او را زير سؤال ببرد، بايد با او برخورد شود. يعنى پاسدارى از مرزهاى عفّت، به عهده قانون است.
اگر آن اخلاق و آن نگاه و آن دين نباشد، آنگاه، قانون فقط وسيلهاى براى ترساندن آدمها مىشود. چوبى مىشود كه فقط وقتى آنرا به دست گرفتيم، قانون شكن فرار مىكند. به همين دلايل، قانون و مجازات، در ايجاد فرهنگ عفاف، آخرين مرحله است.
آقاى دكتر! از توضيحات كافى و صبر و حوصله شما سپاسگزارم.