محمّد خُنَيفر زاده
ادبيات و فرهنگ گهربار اسلامى - ايرانى از معانى و مفاهيم اسلامى و اخلاقى بى شمارى سرشار است . يكى از اين معانى ناب و ارزشى ، مسئله «عفاف» است . ارباب معرفت و دانايى ، گستره عفاف را گسترده دانستهاند و ميان آن و عبارات ديگرى چون «حيا» و «ورع» قرابت آشكارى قايل شدهاند . در نگاهى گذرا ، عفاف را در باور و انديشه رفتار و كردار ، گفتار ، و . . . سارى و جارى مىتوان يافت . حال ، در لا به لاى متون كهن به جستجوى اين معانى بهامند مىپردازيم .
ابوبكر عتيق نيشابورى متوفّاى 494 ه ق در كتاب تفسير معروف خود كه به نام تفسير سورآبادى مشهور است در تفسير سوره يوسف، عفّت و شرم آگينى او را بيان كرده است . مفسّر ، ضمن بيان قصه حضرت يوسف مىنويسد : «... زليخا ، وى را بخواند . به هر درى كه در مىشد آن در به مسمار استوار مىبستند تا در قيطون ( = گنجينه ، پستو )شد كه زليخا در آنجا بود» . زليخا پس از انجام حركتهايى محرّك ، آخرين درب اتاق را مىبندد و «جامههاى فاخر كه داشت از خود بركشيد . آنگه يوسف بدانست كه قصد دارد به وى . يوسف ، بند خويش را به هفت گره محكم ببست» .
زليخا وقتى كه ديد يوسف ، تمايلى به وى نشان نمىدهد و در برابر او مقاومت مىكند ، مىكوشد تا با سخنهاى محرّك او را بفريبد .
«زليخا خواست تا او را در سخن آرد . گفت : يا يوسف چه نيكوست روى تو! (يوسف) گفت : احسن الخالقين آفريده است . گفت : چون نيكوست موى تو! گفت : صنع اللَّه است . . . اوّل چيزى كه در گور بريزد اين بُوَد . گفت : چون نيكوست چشم تو! گفت : اوّل چيزى كه بروى فرو گردد اين بود . گفت : خوش بويى دارى . گفت! اگر از پس مرگ به سه روز مرا ببينى ، از من بگريزى . زليخا گفت : من به تو نزديكى مىجويم و تو از من دورى مىجويى؟ يوسف گفت : من نزديكى مىجويم به كرامت خداى عزّوجل . گفت : در من نگر . گفت : از ميلِ آتشين مىترسم» .
زليخا به تهديد و ارهاب ، روى مىآورد تا شايد زِرهِ عفّت يوسف را بدرد . «اگر فرمان نكنى تو را فرادست عذاب كنندگان دهم و تن نازنين تو طاقت عذاب ندارد . يوسف گفت : خداى مرا يارى دهد . زليخا گفت : تو را به زندان كنم . يوسف گفت : حَسْبُنَا اللَّه وَ نِعْمَ الْوَكِيلِ» .
زليخا از حربه تهديد هم نااميد مىشود و زبان به التماس مىگشايد . اين بار هم به هدف آلوده خود دست نمىيابد .
«گفت : يا يوسف! چرا مراد من برنيارى؟ گفت : از بيم آن خداى كه مرا بيافريده است . . . (زليخا )گفت : من چندان مال دارم از زر و جواهر ، همه از بهر خداى تو بدهم تا از تو درگذارد و اين عزيز مصر ، او را در قدح از زبرجد سبز ، شربتى دهم در (همان) ساعت ، پوست و گوشت روى او در گردد و در آن قدح افتد و برجاى ، هلاك شود و او را در زير تخت تو دفن كنم و همه مُلكت مصر به تو سپارم . يوسف گفت : من خود بدين رسن ، فرو چاه نشوم .
زليخا را طاقت به سر رسيد و شيطان بر او مستولى شد و يوسف را به قوّت خود بينداخت» .
زليخا تمام حربهها و حيلتهاى خود را به كار گرفت ، ولى نتوانست پرده ستر و عفاف ملكوتى يوسف را برگيرد و تا آخر قصه . . .(1)
در كتاب شريف مصباح الشريعة كه منسوب به امام صادق(ع) است و گردآورنده آن نامعلوم (البته مورد احترام و تكريم عالمان دين بوده و
هست) ، در باب حيا و عفّت چنين آمده است :
«امام صادق(ع) فرمود : حيا و شرم ، نورى است كه جوهر آن ، اصل ايمان است و تفسير آن ، استوارى و ثبات در هر چيزى كه توحيد و معرفت ، آن را انكار مىكند . پيامبر(ص) فرموده است : حيا از ايمان است ؛ حيا ، با ايمان و ايمان ، با حيا پذيرفتنى است . آدمى كه عفيف و شرم دار است ، تمام وجودش خير و خوبى است و آنكه از عفّت و حيا محروم شده است ، تمام وجودش شرّ و پليدى است . . .».(2)
خواجه نصيرالدين طوسى در كتاب پر بهاى اخلاق ناصرى ، كه تحرير آن در سال 633 ه ق پايان يافت ، عفّت را چنين تعريف مىكند : «و عفّت آن است كه شهوت ، مطيع نفس ناطقه باشد تا تصرّفات او به حَسَب اقتضاى رأى بُود و اثر حريّت در او ظاهر شود و از تعبّد هواى نفس و استخدام لذّات ، فارغ مانَد» .(3)
خواجه در باب «سياست و تدبير اولاد» چنين مىفرمايد : «و اوّل چيز از آثار قوّت تمييز كه در كودك ظاهر شود ، حيا بود . پس نگاه بايد كرد اگر حيا بر او غالب بود و بيشتر اوقات ، سر در پيش افكنده باشد و وقاحت ننمايد ، دليل نجابت او بود ، چه نفس او از قبيح ، متحرّز است و به جميل ، مايل ، و اين ، علامت استعداد تأدّب بود ، و چون چنين بود عنايت به بابِ او و اهتمام به حسن تربيتش زيادت بايد داشت و اهمال و ترك را رخصت نداد .
و اوّل چيزى از تأديب او آن بود كه او را از مخالطت اضداد ، كه مجالست و ملاعبه ايشان مقتضى افساد طبع او بود ، نگاه دارند . . . پس سنن و وظايف دين در او آموزند و او را بر مواظبت آن ترغيب كنند و بر امتناع از آن تأديب ، و اخيار را به نزديك او مدح گويند و اشرار را مذمّت . . . و ترفّع نفس از حرص بر مطاعم و مشارب و ديگر لذّات و ايثار آن بر غير ، در دل او شيرين گردانند ، و با او تقرير دهند كه جامههاى ملوّن و منقوش ، لايق زنان بود و اهل شرف و نبالت را به جامه التفات نبود» .(4)
ابوالقاسم قُشيرى از بزرگان متصوّفه قرن پنجم در كتاب گرانسنگ خود رساله قشيريه مىنويسد : «و گويند اندر قول خداى تعالى ، اندر قصه يوسف(ع) وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْلا أنْ رَاى بُرهانَ ربِهِ كه برهان آن بود كه زليخا ، جامه بر روى آن بت افكند (كه در گوشه خانه بود). يوسف(ع) گفت : چه مىكنى؟ گفت : شرم دارم از وى . يوسف(ع) گفت : من به شرم اولى ترم از آفريدگار خويش» . «ابو سليمان دارانى گويد : خداوند تعالى گويد بنده من ، از من شرم ندارى؟ عيبهاى تو كه بر مردمان بود ، فراموش كردم و موضعها كه اندر زمين گناه كردى ، آن بُقعه را فراموش گردانيدم و زَلّتهاى تو از امّ الكتاب ، محو كردم و روز قيامت ، اندر شما با تو استقصا نكنم . . . جُنيد را از شرم پرسيدند ، گفت : ديدن آلا ( = نشانهها) باشد از خداوند خويش و رؤيت تقصير از خويشتن . از اين دو معنا حالى تولّد كند ، آن را حيا گويند» .
ابوالقاسم قشيرى در گونههاى ديگر عفّت مىگويد :(5)
«ابو على رودبارى گويد : آفت از سه چيز در آيد : بيمارى طبيعت و ملازمت عادت و فساد صحبت. گفتم : بيمارى طبيعت چيست؟ گفت : حرام خوردن . گفتم: ملازمت عادت چيست؟ گفت : به حرام نگريستن و شنيدن . گفتم : فساد صحبت چيست؟ گفت : آنچه هر چه اندر نفس فرا ديدار آيد از شهوات ، متابعت وى كنى» .(6)
او در جاى ديگر ، عفاف را فراتر و وسيعتر مىبيند و مىگويد :
«ذوالنّون گويد : فساد بر خلق از شش چيز در آيد : از ضعفى نيت اندر كار آخرت ، ديگر آنك تنهاى ايشان گرو شهوت ايشان بود ، سه ديگر غلبه امل دراز دارد با نزديكىِ اجل ، چهارم ايثار رضاى خَلقان بر رضاى حق ، پنجم متابعت كردن هوا و باز پس افكندن سنّت رسول(ص) ششم آنك زلتهاى سلف حجّت خويش كردهاند و هنرهاى ايشان جمله دفن كردهاند» .(7)
استاد سخن، شيخ اجل سعدى در گلستان در باب عفّت در خوراك و پرهيز از پرخورى ، حكايتى آورده است حكيمانه : «عابدى را حكايت كنند كه شبى ده من طعام بخوردى و تا سحر ، ختمى در نماز بكردى . صاحبدلى شنيد و گفت : اگر نيم نانى بخوردى و بخفتى ، بسيار از اين فاضلتر بودى .
اندرون از طعام ، خالى دار
تا در او نور معرفت بينى
تهى از حكمتى به علّت آن
كه پُرى از طعام تا بينى»
(8)
و فرمود :
مَطَلب گر توانگرى خواهى
جز قناعت كه دولتى است هنى
گر غنى زر به دامن افشاند
تا نظر در ثواب او نكنى
كز بزرگان شنيدهام بسيار
صبر درويش به كه بذل غنى
(9)
سعدى درباره عفاف در عقيده و خوراك و مواظبت بر نفس سركش ، حكايت لطيفى آورده است . «يكى از متعبّدان در بيشه زندگانى كردى و برگ درختان خوردى . پادشاهى به حكم زيارت به نزديك وى رفت و گفت : اگر مصلحت بينى به شهر اندر براى تو مقامى بسازم كه فَراغِ عبادت از اين بِه دست دهد و ديگران هم به بركت انفاس شما مستفيد گردند و به صلاح اعمال شما اقتدا كنند . زاهد را اين سخن قبول نيامد و روى برتافت . يكى از وزيران گفتش : پاس خاطرِ ملك را روا باشد كه چند روزى را به شهر اندر آيى و كيفيّت مكان معلوم كنى» .
آن زاهد ، پذيرفت و به شهر آمد و در كاخ مخصوص پادشاه سكونت گزيد . پادشاه ، كنيزى را براى آن عابد فرستاد و پس از آن ، غلامى زيبا روى و خردسال روانه كرد .
«عابد طعامهاى لذيذ خوردن گرفت و كسوتهاى لطيف پوشيدن و از فَواكه و مشموم و حلاوات تمتّع يافتن ، و در جمال غلام و كنيزك نظر كردن . و خردمندان گفتهاند : زلف خوبان زنجير پاى عقل است ، و دام مرغ زيرك . . . بار ديگر مَلِك به ديدن او رغبت كرد . عابد را ديد از هيأت نخستين بگرديده و سرخ و سفيد برآمده و فربه شده و بر بالش ديبا تكيه زده ، و غلام پرى پيكر ، به مِرْوحه طاووسى بالاى سر ايستاده . بر سلامت حالش شادمانى كرد و از هر درى سخنى گفتند تا ملِك به انجام سخن گفت : چنين كه من اين هر دو طايفه را دوست دارم در جهان كس ندارد ، يكى علما و ديگر زُهّاد را .
وزير فيلسوف جهان ديده حاذق كه با او بود گفت : اى خداوند! شرط دوستى آن است با هر دو طايفه نكويى كنى ، عالمان را زر بده تا ديگر بخوانند و زاهدان را چيزى مده تا زاهد بمانند» .(10)
در همان كتاب ، سعدىِ نكتهبين مىگويد : «حاتم طايى را گفتند : از تو بزرگ همتتر در جهان ديدهاى يا شنيدهاى؟ گفت : بلى . روزى چهل شتر قربان كرده بودم اُمراى عرب را . پس به گوشه صحرايى به حاجتى برون رفته بودم . خاركنى را ديدم پُشته فراهم آورده . گفتمش : به مهمانى حاتم چرا نروى كه خلقى بر سِماط او گرد آمدهاند؟ گفت :
هركه نان از عمل خويش خورد
منّت حاتم طايى نبرد
من او را به همّت و جوانمردى ، از خود برتر ديدم».
(11)
در اسرار التوحيد فى مقامات الشيخ ابى سعيد (357-440ه ق) چنين مىخوانيم :
«شيخ ما گفت : ابو عبداللَّه الرازى گفت : مرا سرما و گرسنگى دريافت. پس بغنودم. آواز هاتفى شنودم كه همى گفت : چه پندارى كه عبادت، نماز و روزه است . خويشتن فرو گرفتن در احكام خداوند تعالى فاضلتر از نماز و روزه است» .
(12)
«شيخ ما گفت : پادشاهى فرا وزيرى گفت : كى بود كه مرد شريف گردد؟ گفتا : چون هفت خصلت در وى جمع گردد . گفت : آن چيست؟ گفت : اوّل همّتِ آزادگان . دوّم ، شرمِ دوشيزگان . سيُم ، تواضع بندگان . چهارم ، سخاوت عاشقان . پنجم ، سياست پادشاهان . ششم ، علم و تجربت پيران . هفتم ، عقل غريزىِ اندر و نهان» .
(13)
«شيخ ما گفت : دانشمندى پيرى را به سمرقند گفت : مرا ازين سخنان چيزى بنويس . گفت : سى سال است تا با يك كلمه مىآويزم كه : وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى ؛
(14) (و نفس خود را از هوس باز داشت)» .
(15)
در تاريخ نامه طبرى ، گردانيده منسوب به بلعمى ، كه در سال 352 ه ق گردآورى شده است . چنين آمده است : «زليخا . . . يوسف را ديد ، مر او را دوست گرفت . چون شش سال به خانه ايشان اندر ببود و بيست و سه ساله شد ، زليخا از وى صبر نتوانست كردن ، او را به خويشتن خواند و يوسف او را اجابت نكرد . تا يك روز ، يوسف به خانه اندر خفته بود . زليخا به خانه اندر شد و درِ سراى ببست و يوسف را بيدار كرد و گفت : . . . بيا خويشتن را به سوى تو آراستم . يوسف گفت : . . . زنهار! از خداى بترس كه من از خدا مىترسم . . .
و اندر اين يكى سخن است بيرون از اين كتاب ، بدان و آگاه باش كه يوسف ، دست از زنا از بهر خداى را - عزّوجلّ - باز داشت نه از بهر شوى زليخا . . . و اگر كسى گويد كه يوسف زنا كرد يا خواست كردن ، آن كس كافر باشد» .
(16)
يوسف ، به خاطر عفاف و خويشتندارى و خداترسى ، تن به معصيت نسپرد و از ميان گناه كردن و به زندان درافتادن ، دوّمى را برگزيد . پس از سالها حبس ، روزى زليخا به زندان آمد .
«جمعى انبوه گردآمدند و يوسف را از جاى برگرفتند و بيرون آوردند و روى هايش (= گونههايش )چون زعفران شده بود و چشمها گريان گشته و غُلى گران بر گردن . زليخا چون او را چنان ديد شكيبايى نماندش . او را گفت : تو را در اين سختى كه افكَند از پس آنكه چندان نعمت بر تو عرض كردم؟ يوسف گفت : مخلوقى را طاعت نداشتم به من اين رسيد ، اگر خالق را طاعت ندارم بر من چه آيد؟».
(17)
علّامه مجلسى ، متوفاى 1111 ه ق ، كه خدمات علمى و دينى او در جهان شيعه بسيار درخشان است ، در كتاب عين الحياة - كه شرح نصايح رسول اكرم(ص) به ابوذر غفارى است - چنين مىگويد : «(ابوذر گويد:) گفتم : يا رسول اللَّه! ما همه از خدا حيا و شرم داريم . فرمود : حيا داشتن چنين نيست وليكن حياى از خدا آن است كه فراموش نكنى قبر را و پوسيدن و كهنه شدن در قبر را ؛ فراموش نكنى جوف - يعنى شكم - را و آنچه در جوف است ؛ و فرجْ را از حرام و شبهه نگاه دارى و فراموش نكنى آنچه در سر است يعنى چشم و گوش و زبان ، و خيال خود را از معصيت بازدارى و به طاعت مصروف گردانى و كسى كه
كرامت و بزرگى آخرت را خواهد ، بايد كه زينت را ترك نمايد . پس هرگاه چنين باشى - اى ابوذر - به درجه ولايت الهى مىرسى و دوست خدا مىگردى» .(18)
مرحوم مجلسى درباره انواع حيا به ظرايف و نكات لطيفى اشاره مىكند و در ادامه مىنويسد : «خصلت دويُم : عفّت شكم از محرمات و مكروهات است ، و عفت واجب ، آن است كه از خوردن حرام ، اجتناب نمايد و عفّت از چيزهايى كه نهىِ كراهت از آن فرمودند(19) و از شبههها كه به ظاهر شرع حلال باشد و احتمال بودن حرام در آن مال ، غالب باشد . . . از حضرت امام باقر(ع) منقول است كه بهترين عبادتهاى خدا عفيف داشتن شكم و فرج است . . . و حضرت صادق(ع) فرمود : ...حواريان در خدمت عيسى(ع) جمع شدند و گفتند : اى معلم خيرات! ما را ارشاد كن . حضرت عيسى(ع) فرمود : حضرت موسى كليم(ع) (فرموده بود : )خدا شما را امر كرد كه قسم دروغ به خدا مخوريد و من امر مىكنم شما را كه نه قسم راست بخوريد و نه قسم دروغ ، و موسى(ع) پيغمبر خدا شما را امر مىكرد زنا مكنيد و من شما را امر مىكنم كه در خاطر خود هم زنا مگذرانيد ، چه جاى آنكه به جا آوريد ؛ زيرا كسى كه در خاطر خود زنا مىگذارند ، مثل كسى است كه در خانه مزيّنِ طلا كارى شده ، آتش روشن نمايد و دودش نقشها و زينتها را باطل كند هر چند خانه نسوزد» .(20)
و پايان سخن را به ترجمه دو آيه از ترجمه قرآن موزه پارس ، كه زمان نگارش آن احتمالاً اوايل قرن پنجم هجرى است و مترجم آن نامعلوم ، مىآوريم .
در ترجمه آيه 32 سوره نور چنين گفته است : «پاك دامنى و پوشيدگى كنند آنانك نيابند زناشوى تا بى نياز كندشان خداى از روزى به فضل خويش» .(21) (= و كسانى كه وسيله زناشويى و ازدواج نمىيابند ، بايد عفت ورزند تا خدا آنان را از فضل خويش بى نياز گردانَد) .
و در ترجمه آيه 60 همان سوره چنين آمده است : «نشستگان ؛ يعنى پير زنان از زنان ، كه اميد ندارند زناشوى ، نيست بر ايشان تنگى و بِزِهى كه بنهند جامههاشان ، نه روى وا گردانى و خويشتن آرايندگانى ، وگر پوشيدگى كنند ، بهتر مَر ايشان را ، و خداى ، شنوا است و دانا»(22) (=و بر زنان از كار افتادهاى كه ديگر اميد به زناشويى ندارند ، گناهى نيست كه پوشش خود را كنار نهند ، به شرطى كه زينتى را آشكار نكنند ، و عفّت ورزيدن براى آنها بهتر است ، و خدا شنواى داناست) .
1 . قصص قرآن مجيد ، برگرفته از تفسير ابوبكر عتيق نيشابورى ، مشهور به سورآبادى ، به اهتمام يحيى مهدوى ، ص 156-158 .
2 . مصباح الشريعة ، ص 189 .
3 . اخلاق ناصرى ، خواجه نصيرالدين طوسى ، تصحيح مجتبى مينوى و عليرضا حيدرى ، ص 111 .
4 . همان ، ص 222 - 223 .
5 . ترجمه رساله قشيريّه ، ابوالقاسم قشيرى ، تصحيح بديعالزمان فروزانفر ، ص336 .
6 . همان ، ص 150 .
7 . همان ، ص 152 .
8 . گلستان سعدى ، تصحيح حسين استادولى ، ص 118 .
9 . همان ، ص 124 .
10 . همان ، ص 129 .
11 . همان ، ص 155 .
12 . اسرار التوحيد فى مقامات الشيخ ابى سعيد ، ص 244 .
13 . همان ، ص 248 .
14 . سوره نازعات، آيه 40.
15 . اسرار التوحيد، ص 254 .
16 . همان ، ص 220 .
17 . تاريخنامه طبرى ، گردانيده منسوب به بلعمى ، ص 206 .
18 . عين الحياة ، ص 395 .
19 . يعنى آن را «مكروه» شمردهاند.
20 . همان ، ص 399 .
21 . ترجمه قرآنِ پارس، به كوشش على رواقى، ص 73.
22 . همان، ص 77.