مجلات >حديث زندگی>شماره 6

از لابه‏لاى متون

محمّد خُنَيفر زاده
 

42

ادبيات و فرهنگ گهربار اسلامى - ايرانى از معانى و مفاهيم اسلامى و اخلاقى بى شمارى سرشار است . يكى از اين معانى ناب و ارزشى ، مسئله «عفاف» است . ارباب معرفت و دانايى ، گستره عفاف را گسترده دانسته‏اند و ميان آن و عبارات ديگرى چون «حيا» و «ورع» قرابت آشكارى قايل شده‏اند . در نگاهى گذرا ، عفاف را در باور و انديشه رفتار و كردار ، گفتار ، و . . . سارى و جارى مى‏توان يافت . حال ، در لا به لاى متون كهن به جستجوى اين معانى بهامند مى‏پردازيم .
ابوبكر عتيق نيشابورى متوفّاى 494 ه ق در كتاب تفسير معروف خود كه به نام تفسير سورآبادى مشهور است در تفسير سوره يوسف، عفّت و شرم آگينى او را بيان كرده است . مفسّر ، ضمن بيان قصه حضرت يوسف مى‏نويسد : «... زليخا ، وى را بخواند . به هر درى كه در مى‏شد آن در به مسمار استوار مى‏بستند تا در قيطون ( = گنجينه ، پستو )شد كه زليخا در آن‏جا بود» . زليخا پس از انجام حركت‏هايى محرّك ، آخرين درب اتاق را مى‏بندد و «جامه‏هاى فاخر كه داشت از خود بركشيد . آنگه يوسف بدانست كه قصد دارد به وى . يوسف ، بند خويش را به هفت گره محكم ببست» .
زليخا وقتى كه ديد يوسف ، تمايلى به وى نشان نمى‏دهد و در برابر او مقاومت مى‏كند ، مى‏كوشد تا با سخن‏هاى محرّك او را بفريبد .
«زليخا خواست تا او را در سخن آرد . گفت : يا يوسف چه نيكوست روى تو! (يوسف) گفت : احسن الخالقين آفريده است . گفت : چون نيكوست موى تو! گفت : صنع اللَّه است . . . اوّل چيزى كه در گور بريزد اين بُوَد . گفت : چون نيكوست چشم تو! گفت : اوّل چيزى كه بروى فرو گردد اين بود . گفت : خوش بويى دارى . گفت! اگر از پس مرگ به سه روز مرا ببينى ، از من بگريزى . زليخا گفت : من به تو نزديكى مى‏جويم و تو از من دورى مى‏جويى؟ يوسف گفت : من نزديكى مى‏جويم به كرامت خداى عزّوجل . گفت : در من نگر . گفت : از ميلِ آتشين مى‏ترسم» .
زليخا به تهديد و ارهاب ، روى مى‏آورد تا شايد زِرهِ عفّت يوسف را بدرد . «اگر فرمان نكنى تو را فرادست عذاب كنندگان دهم و تن نازنين تو طاقت عذاب ندارد . يوسف گفت : خداى مرا يارى دهد . زليخا گفت : تو را به زندان كنم . يوسف گفت : حَسْبُنَا اللَّه وَ نِعْمَ الْوَكِيلِ» .
زليخا از حربه تهديد هم نااميد مى‏شود و زبان به التماس مى‏گشايد . اين بار هم به هدف آلوده خود دست نمى‏يابد .
«گفت : يا يوسف! چرا مراد من برنيارى؟ گفت : از بيم آن خداى كه مرا بيافريده است . . . (زليخا )گفت : من چندان مال دارم از زر و جواهر ، همه از بهر خداى تو بدهم تا از تو درگذارد و اين عزيز مصر ، او را در قدح از زبرجد سبز ، شربتى دهم در (همان) ساعت ، پوست و گوشت روى او در گردد و در آن قدح افتد و برجاى ، هلاك شود و او را در زير تخت تو دفن كنم و همه مُلكت مصر به تو سپارم . يوسف گفت : من خود بدين رسن ، فرو چاه نشوم .
زليخا را طاقت به سر رسيد و شيطان بر او مستولى شد و يوسف را به قوّت خود بينداخت» .
زليخا تمام حربه‏ها و حيلت‏هاى خود را به كار گرفت ، ولى نتوانست پرده ستر و عفاف ملكوتى يوسف را برگيرد و تا آخر قصه . . .(1)
در كتاب شريف مصباح الشريعة كه منسوب به امام صادق(ع) است و گردآورنده آن نامعلوم (البته مورد احترام و تكريم عالمان دين بوده و
 


43

هست) ، در باب حيا و عفّت چنين آمده است :
«امام صادق(ع) فرمود : حيا و شرم ، نورى است كه جوهر آن ، اصل ايمان است و تفسير آن ، استوارى و ثبات در هر چيزى كه توحيد و معرفت ، آن را انكار مى‏كند . پيامبر(ص) فرموده است : حيا از ايمان است ؛ حيا ، با ايمان و ايمان ، با حيا پذيرفتنى است . آدمى كه عفيف و شرم دار است ، تمام وجودش خير و خوبى است و آن‏كه از عفّت و حيا محروم شده است ، تمام وجودش شرّ و پليدى است . . .».(2)
خواجه نصيرالدين طوسى در كتاب پر بهاى اخلاق ناصرى ، كه تحرير آن در سال 633 ه ق پايان يافت ، عفّت را چنين تعريف مى‏كند : «و عفّت آن است كه شهوت ، مطيع نفس ناطقه باشد تا تصرّفات او به حَسَب اقتضاى رأى بُود و اثر حريّت در او ظاهر شود و از تعبّد هواى نفس و استخدام لذّات ، فارغ مانَد» .(3)
خواجه در باب «سياست و تدبير اولاد» چنين مى‏فرمايد : «و اوّل چيز از آثار قوّت تمييز كه در كودك ظاهر شود ، حيا بود . پس نگاه بايد كرد اگر حيا بر او غالب بود و بيشتر اوقات ، سر در پيش افكنده باشد و وقاحت ننمايد ، دليل نجابت او بود ، چه نفس او از قبيح ، متحرّز است و به جميل ، مايل ، و اين ، علامت استعداد تأدّب بود ، و چون چنين بود عنايت به بابِ او و اهتمام به حسن تربيتش زيادت بايد داشت و اهمال و ترك را رخصت نداد .
و اوّل چيزى از تأديب او آن بود كه او را از مخالطت اضداد ، كه مجالست و ملاعبه ايشان مقتضى افساد طبع او بود ، نگاه دارند . . . پس سنن و وظايف دين در او آموزند و او را بر مواظبت آن ترغيب كنند و بر امتناع از آن تأديب ، و اخيار را به نزديك او مدح گويند و اشرار را مذمّت . . . و ترفّع نفس از حرص بر مطاعم و مشارب و ديگر لذّات و ايثار آن بر غير ، در دل او شيرين گردانند ، و با او تقرير دهند كه جامه‏هاى ملوّن و منقوش ، لايق زنان بود و اهل شرف و نبالت را به جامه التفات نبود» .(4)
ابوالقاسم قُشيرى از بزرگان متصوّفه قرن پنجم در كتاب گران‏سنگ خود رساله قشيريه مى‏نويسد : «و گويند اندر قول خداى تعالى ، اندر قصه يوسف(ع) وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْلا أنْ رَاى‏ بُرهانَ ربِهِ كه برهان آن بود كه زليخا ، جامه بر روى آن بت افكند (كه در گوشه خانه بود). يوسف(ع) گفت : چه مى‏كنى؟ گفت : شرم دارم از وى . يوسف(ع) گفت : من به شرم اولى‏ ترم از آفريدگار خويش» . «ابو سليمان دارانى گويد : خداوند تعالى گويد بنده من ، از من شرم ندارى؟ عيب‏هاى تو كه بر مردمان بود ، فراموش كردم و موضع‏ها كه اندر زمين گناه كردى ، آن بُقعه را فراموش گردانيدم و زَلّت‏هاى تو از امّ الكتاب ، محو كردم و روز قيامت ، اندر شما با تو استقصا نكنم . . . جُنيد را از شرم پرسيدند ، گفت : ديدن آلا ( = نشانه‏ها) باشد از خداوند خويش و رؤيت تقصير از خويشتن . از اين دو معنا حالى تولّد كند ، آن را حيا گويند» .
ابوالقاسم قشيرى در گونه‏هاى ديگر عفّت مى‏گويد :(5)
«ابو على رودبارى گويد : آفت از سه چيز در آيد : بيمارى طبيعت و ملازمت عادت و فساد صحبت. گفتم : بيمارى طبيعت چيست؟ گفت : حرام خوردن . گفتم: ملازمت عادت چيست؟ گفت : به حرام نگريستن و شنيدن . گفتم : فساد صحبت چيست؟ گفت : آنچه هر چه اندر نفس فرا ديدار آيد از شهوات ، متابعت وى كنى» .(6)
او در جاى ديگر ، عفاف را فراتر و وسيع‏تر مى‏بيند و مى‏گويد :
«ذوالنّون گويد : فساد بر خلق از شش چيز در آيد : از ضعفى نيت اندر كار آخرت ، ديگر آنك تنهاى ايشان گرو شهوت ايشان بود ، سه ديگر غلبه امل دراز دارد با نزديكىِ اجل ، چهارم ايثار رضاى خَلقان بر رضاى حق ، پنجم متابعت كردن هوا و باز پس افكندن سنّت رسول(ص) ششم آنك زلت‏هاى سلف حجّت خويش كرده‏اند و هنرهاى ايشان جمله دفن كرده‏اند» .(7)
استاد سخن، شيخ اجل سعدى در گلستان در باب عفّت در خوراك و پرهيز از پرخورى ، حكايتى آورده است حكيمانه : «عابدى را حكايت كنند كه شبى ده من طعام بخوردى و تا سحر ، ختمى در نماز بكردى . صاحبدلى شنيد و گفت : اگر نيم نانى بخوردى و بخفتى ، بسيار از اين فاضل‏تر بودى .

اندرون از طعام ، خالى دار
تا در او نور معرفت بينى
تهى از حكمتى به علّت آن
كه پُرى از طعام تا بينى»(8)
و فرمود :
مَطَلب گر توانگرى خواهى
جز قناعت كه دولتى است هنى
گر غنى زر به دامن افشاند
تا نظر در ثواب او نكنى
كز بزرگان شنيده‏ام بسيار
صبر درويش به كه بذل غنى(9)
 

44

سعدى درباره عفاف در عقيده و خوراك و مواظبت بر نفس سركش ، حكايت لطيفى آورده است . «يكى از متعبّدان در بيشه زندگانى كردى و برگ درختان خوردى . پادشاهى به حكم زيارت به نزديك وى رفت و گفت : اگر مصلحت بينى به شهر اندر براى تو مقامى بسازم كه فَراغِ عبادت از اين بِه دست دهد و ديگران هم به بركت انفاس شما مستفيد گردند و به صلاح اعمال شما اقتدا كنند . زاهد را اين سخن قبول نيامد و روى برتافت . يكى از وزيران گفتش : پاس خاطرِ ملك را روا باشد كه چند روزى را به شهر اندر آيى و كيفيّت مكان معلوم كنى» .
آن زاهد ، پذيرفت و به شهر آمد و در كاخ مخصوص پادشاه سكونت گزيد . پادشاه ، كنيزى را براى آن عابد فرستاد و پس از آن ، غلامى زيبا روى و خردسال روانه كرد .
«عابد طعام‏هاى لذيذ خوردن گرفت و كسوت‏هاى لطيف پوشيدن و از فَواكه و مشموم و حلاوات تمتّع يافتن ، و در جمال غلام و كنيزك نظر كردن . و خردمندان گفته‏اند : زلف خوبان زنجير پاى عقل است ، و دام مرغ زيرك . . . بار ديگر مَلِك به ديدن او رغبت كرد . عابد را ديد از هيأت نخستين بگرديده و سرخ و سفيد برآمده و فربه شده و بر بالش ديبا تكيه زده ، و غلام پرى پيكر ، به مِرْوحه طاووسى بالاى سر ايستاده . بر سلامت حالش شادمانى كرد و از هر درى سخنى گفتند تا ملِك به انجام سخن گفت : چنين كه من اين هر دو طايفه را دوست دارم در جهان كس ندارد ، يكى علما و ديگر زُهّاد را .
وزير فيلسوف جهان ديده حاذق كه با او بود گفت : اى خداوند! شرط دوستى آن است با هر دو طايفه نكويى كنى ، عالمان را زر بده تا ديگر بخوانند و زاهدان را چيزى مده تا زاهد بمانند» .(10)
در همان كتاب ، سعدىِ نكته‏بين مى‏گويد : «حاتم طايى را گفتند : از تو بزرگ همت‏تر در جهان ديده‏اى يا شنيده‏اى؟ گفت : بلى . روزى چهل شتر قربان كرده بودم اُمراى عرب را . پس به گوشه صحرايى به حاجتى برون رفته بودم . خاركنى را ديدم پُشته فراهم آورده . گفتمش : به مهمانى حاتم چرا نروى كه خلقى بر سِماط او گرد آمده‏اند؟ گفت :

هركه نان از عمل خويش خورد
منّت حاتم طايى نبرد
من او را به همّت و جوانمردى ، از خود برتر ديدم».(11)
در اسرار التوحيد فى مقامات الشيخ ابى سعيد (357-440ه ق) چنين مى‏خوانيم :
«شيخ ما گفت : ابو عبداللَّه الرازى گفت : مرا سرما و گرسنگى دريافت. پس بغنودم. آواز هاتفى شنودم كه همى گفت : چه پندارى كه عبادت، نماز و روزه است . خويشتن فرو گرفتن در احكام خداوند تعالى فاضل‏تر از نماز و روزه است» .(12)
«شيخ ما گفت : پادشاهى فرا وزيرى گفت : كى بود كه مرد شريف گردد؟ گفتا : چون هفت خصلت در وى جمع گردد . گفت : آن چيست؟ گفت : اوّل همّتِ آزادگان . دوّم ، شرمِ دوشيزگان . سيُم ، تواضع بندگان . چهارم ، سخاوت عاشقان . پنجم ، سياست پادشاهان . ششم ، علم و تجربت پيران . هفتم ، عقل غريزىِ اندر و نهان» .(13)
«شيخ ما گفت : دانشمندى پيرى را به سمرقند گفت : مرا ازين سخنان چيزى بنويس . گفت : سى سال است تا با يك كلمه مى‏آويزم كه : وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى‏ ؛(14) (و نفس خود را از هوس باز داشت)» .(15)
در تاريخ نامه طبرى ، گردانيده منسوب به بلعمى ، كه در سال 352 ه ق گردآورى شده است . چنين آمده است : «زليخا . . . يوسف را ديد ، مر او را دوست گرفت . چون شش سال به خانه ايشان اندر ببود و بيست و سه ساله شد ، زليخا از وى صبر نتوانست كردن ، او را به خويشتن خواند و يوسف او را اجابت نكرد . تا يك روز ، يوسف به خانه اندر خفته بود . زليخا به خانه اندر شد و درِ سراى ببست و يوسف را بيدار كرد و گفت : . . . بيا خويشتن را به سوى تو آراستم . يوسف گفت : . . . زنهار! از خداى بترس كه من از خدا مى‏ترسم . . .
و اندر اين يكى سخن است بيرون از اين كتاب ، بدان و آگاه باش كه يوسف ، دست از زنا از بهر خداى را - عزّوجلّ - باز داشت نه از بهر شوى زليخا . . . و اگر كسى گويد كه يوسف زنا كرد يا خواست كردن ، آن كس كافر باشد» .(16)
يوسف ، به خاطر عفاف و خويشتندارى و خداترسى ، تن به معصيت نسپرد و از ميان گناه كردن و به زندان درافتادن ، دوّمى را برگزيد . پس از سال‏ها حبس ، روزى زليخا به زندان آمد .
«جمعى انبوه گردآمدند و يوسف را از جاى برگرفتند و بيرون آوردند و روى هايش (= گونه‏هايش )چون زعفران شده بود و چشم‏ها گريان گشته و غُلى گران بر گردن . زليخا چون او را چنان ديد شكيبايى نماندش . او را گفت : تو را در اين سختى كه افكَند از پس آن‏كه چندان نعمت بر تو عرض كردم؟ يوسف گفت : مخلوقى را طاعت نداشتم به من اين رسيد ، اگر خالق را طاعت ندارم بر من چه آيد؟».(17)
علّامه مجلسى ، متوفاى 1111 ه ق ، كه خدمات علمى و دينى او در جهان شيعه بسيار درخشان است ، در كتاب عين الحياة - كه شرح نصايح رسول اكرم(ص) به ابوذر غفارى است - چنين مى‏گويد : «(ابوذر گويد:) گفتم : يا رسول اللَّه! ما همه از خدا حيا و شرم داريم . فرمود : حيا داشتن چنين نيست وليكن حياى از خدا آن است كه فراموش نكنى قبر را و پوسيدن و كهنه شدن در قبر را ؛ فراموش نكنى جوف - يعنى شكم - را و آنچه در جوف است ؛ و فرجْ را از حرام و شبهه نگاه دارى و فراموش نكنى آنچه در سر است يعنى چشم و گوش و زبان ، و خيال خود را از معصيت بازدارى و به طاعت مصروف گردانى و كسى كه
 

45

كرامت و بزرگى آخرت را خواهد ، بايد كه زينت را ترك نمايد . پس هرگاه چنين باشى - اى ابوذر - به درجه ولايت الهى مى‏رسى و دوست خدا مى‏گردى» .(18)
مرحوم مجلسى درباره انواع حيا به ظرايف و نكات لطيفى اشاره مى‏كند و در ادامه مى‏نويسد : «خصلت دويُم : عفّت شكم از محرمات و مكروهات است ، و عفت واجب ، آن است كه از خوردن حرام ، اجتناب نمايد و عفّت از چيزهايى كه نهىِ كراهت از آن فرمودند(19) و از شبهه‏ها كه به ظاهر شرع حلال باشد و احتمال بودن حرام در آن مال ، غالب باشد . . . از حضرت امام باقر(ع) منقول است كه بهترين عبادت‏هاى خدا عفيف داشتن شكم و فرج است . . . و حضرت صادق(ع) فرمود : ...حواريان در خدمت عيسى(ع) جمع شدند و گفتند : اى معلم خيرات! ما را ارشاد كن . حضرت عيسى(ع) فرمود : حضرت موسى كليم(ع) (فرموده بود : )خدا شما را امر كرد كه قسم دروغ به خدا مخوريد و من امر مى‏كنم شما را كه نه قسم راست بخوريد و نه قسم دروغ ، و موسى(ع) پيغمبر خدا شما را امر مى‏كرد زنا مكنيد و من شما را امر مى‏كنم كه در خاطر خود هم زنا مگذرانيد ، چه جاى آن‏كه به جا آوريد ؛ زيرا كسى كه در خاطر خود زنا مى‏گذارند ، مثل كسى است كه در خانه مزيّنِ طلا كارى شده ، آتش روشن نمايد و دودش نقش‏ها و زينت‏ها را باطل كند هر چند خانه نسوزد» .(20)
و پايان سخن را به ترجمه دو آيه از ترجمه قرآن موزه پارس ، كه زمان نگارش آن احتمالاً اوايل قرن پنجم هجرى است و مترجم آن نامعلوم ، مى‏آوريم .
در ترجمه آيه 32 سوره نور چنين گفته است : «پاك دامنى و پوشيدگى كنند آنانك نيابند زناشوى تا بى نياز كندشان خداى از روزى به فضل خويش» .(21) (= و كسانى كه وسيله زناشويى و ازدواج نمى‏يابند ، بايد عفت ورزند تا خدا آنان را از فضل خويش بى نياز گردانَد) .
و در ترجمه آيه 60 همان سوره چنين آمده است : «نشستگان ؛ يعنى پير زنان از زنان ، كه اميد ندارند زناشوى ، نيست بر ايشان تنگى و بِزِهى كه بنهند جامه‏هاشان ، نه روى وا گردانى و خويشتن آرايندگانى ، وگر پوشيدگى كنند ، بهتر مَر ايشان را ، و خداى ، شنوا است و دانا»(22) (=و بر زنان از كار افتاده‏اى كه ديگر اميد به زناشويى ندارند ، گناهى نيست كه پوشش خود را كنار نهند ، به شرطى كه زينتى را آشكار نكنند ، و عفّت ورزيدن براى آنها بهتر است ، و خدا شنواى داناست) .


1 . قصص قرآن مجيد ، برگرفته از تفسير ابوبكر عتيق نيشابورى ، مشهور به سورآبادى ، به اهتمام يحيى مهدوى ، ص 156-158 .
2 . مصباح الشريعة ، ص 189 .
3 . اخلاق ناصرى ، خواجه نصيرالدين طوسى ، تصحيح مجتبى‏ مينوى و عليرضا حيدرى ، ص 111 .
4 . همان ، ص 222 - 223 .
5 . ترجمه رساله قشيريّه ، ابوالقاسم قشيرى ، تصحيح بديع‏الزمان فروزانفر ، ص‏336 .
6 . همان ، ص 150 .
7 . همان ، ص 152 .
8 . گلستان سعدى ، تصحيح حسين استادولى ، ص 118 .
9 . همان ، ص 124 .
10 . همان ، ص 129 .
11 . همان ، ص 155 .
12 . اسرار التوحيد فى مقامات الشيخ ابى سعيد ، ص 244 .
13 . همان ، ص 248 .
14 . سوره نازعات، آيه 40.
15 . اسرار التوحيد، ص 254 .
16 . همان ، ص 220 .
17 . تاريخنامه طبرى ، گردانيده منسوب به بلعمى ، ص 206 .
18 . عين الحياة ، ص 395 .
19 . يعنى آن را «مكروه» شمرده‏اند.
20 . همان ، ص 399 .
21 . ترجمه قرآنِ پارس، به كوشش على رواقى، ص 73.
22 . همان، ص 77.