غُصّههاى بزرگ
آباجى قرمز شده بود؛ مثل دانههاى انار. ننه، موهاى حنابستهاش را شانه مىزد. ننه بىتفاوت بود. اصلاً به آباجى محل نمىداد.
آباجى پيراهن قشنگ ننه را آورده بود بپوشد. ننه نگاهى كرد. چشمهايش سرد بودند.
آباجى حرص خورد و خودش را زد. بعد گريه كرد و به ننه گفت: «آبرويم را بردى». ننه، بازهم نگاه كرد.
خم شدم روى دفتر مشقم و بغض كردم.
آنها رفتند. موقع رفتن، زن مش رحيم، باد كرده بود و سرتاپاى آباجى را يك جورى نگاه كرد؛ مثل اينكه از او بدش مىآيد. ابراهيم، پسر مش رحيم هم يك جورى به ننه نگاه كرد. دستى به سر من كشيد و گفت: «خدا حافظ».
آباجى پشت پرده قايم شده بود. لپهايش گُل انداخته بودند. ننه، تندتند استكانها را جمع كرد. آباجى رو كرد به ننه و گفت: «ول كن اينارو، برو بدرقشون!».
ننه دوباره نگاه كرد. آباجى چنگ زد توى صورتش.
جاى انگشتانش ماند.
گفتم: «همه مىگن هرجا رسيده، گفته».
آباجى، تندتند نقش مىزد. گفت: «اگر آقاجونم زنده بود، ننه را مىبرد دكتر. اين مردم، كارى ندارن كه اينهمه سربهسر ما مىذارن».
و بلند بلند از روى نقشه خواند. من هم جواب دادم. مىدانستم حالا اگر حرفى بزنم با ذمتين من را مىزند.
آباجى، من و ننه را بزرگ مىكرد. خودش مىگفت: «شما دوتا بچههاى منيد».
ننه بغض كرده بود. گفتم: «ننه قهر كرد». آباجى گفت: «به درك!».
آقاجونم مُرده! يعنى وقتى رفته بود پابوس آقا، توى راه تصادف كرده بود.
من كه يادم نمىآيد؛ چون يك جايى بودم كه تاريك بود.
آباجى گفت: «آقاجون رفته بود دعا كنه براى من، تا سالم بهدنيا بيام». بهش گفتم: «حتماً بايد مىرفت». گفت: «آره! اين سركوفتى، ننه را عاصى كرده بودند كه دخترزاست».
ننه يك حال عجيبى داشت؛ يعنى هيچ وقت حرف نمىزد. مات به يك نقطه خيره مىشد. گاهى وقتها گم مىشد. آباجى مىرفت مىآوردش، وقتى مىآمد لباسش كثيف بود. آباجى غصه مىخورد. مىگفت: «وقتى آقاجون اين طورى شد، ننه هم مريض شد».
هر وقت مىرفتيم بيرون، آباجى دست ننه را سفت مىچسبيد.
مردم هم تا ما را مىديدند، زير لب پچ پچ مىكردند. آباجى مىگفت: «انگار ما جذام داريم». گفتم: «يعنى چه؟». گفت: «حاليشون نيست! آقا اينجاست دلش مىگيره».
من دلم براى آقا مىسوخت كه دلش مثل دل ما پر غصه بود. آباجى مىگفت: «ما هم خدايى داريم».
زن مش رحيم گفته بود: «به خدا نمىذارم ابراهيم به آتيش اين دختره بسوزه! بره يك دختر ديگه بگيره؛ اما دختر اين ديوانه را نه! مىخواد هرجا بره، مردم انگشت بكشند كه داماد يك ديوانه است».
آباجى هميشه يك چشمش اشك بود و يك چشمش خون.
خودش گفته بود؛ اما من كه هميشه مىديدم قرمزه. بهش گفتم: «حالا چى مىشه؟».
گفت: «به درك! ابراهيم هم مثل همه. خاك مىپاشم روى دلم».
رفتيم سر گذر سقّاخانه آقابود. آباجى هميشه مىرفت كيپّ ميلهها و هى زير لب يك چيزهايى مىگفت و گريه مىكرد. بهش گفتم: «واسه ننه دعا مىكنى؟». گفت: «واسه تو و ننه دعا مىكنم». گفتم: «منم دعا كنم؟». گفت: «چى به آقا مىگى؟». گفتم: «بهش مىگم به آباجى من، يك عالمه شادى بده؛ ننه را خوب كن كه هى بهش نگن ديوونه».
گفت: «بريم». دستهاى زبر آباجى را در دستم گرفتم. در دستهاى گرم و بزرگش دستم را فشار داد. قلبم گرم شد.
آباجى لب حوض است. عكس ماه، مثل قاچ هندوانه، وسط حوض است.
آباجى چشمهايش را روى آب انداخته. حتماً مىخواهد عكس ماه، توى چشمش بيفتد.
آباجى دستش مىخورد لب حوض. آب حوض لبْور مىچيند؛ مثل خودش بلندبلند گريه مىكند. ماه هم دلش مىشكند.
ننه دوباره گم شده؛ ولى آباجى هرجا كه بگويى رفته. خودش مىگويد: «اينم از اقبالم». بهش مىگويم: «يعنى پيدا نمىشه؟». مىگويد: «خدا مىدونه كجا رفته!» بهش مىگويم: «برم به آقا بگم؟». مىگويد: «از اينجا هم صداى ما را مىشنوه».
آباجى شكسته شده؛ مثل دفتر من كه زير باران ماند. حالا ما مانديم تنها.
آقا كه صداى گريههاى من و آباجى را مىشنود، حتماً فردا ننه را پيدا مىكند.
مريم زالىپور - فلاورجان