مجلات >حديث زندگی>شماره 6

غُصّه‏هاى بزرگ

 

40

آباجى قرمز شده بود؛ مثل دانه‏هاى انار. ننه، موهاى حنابسته‏اش را شانه مى‏زد. ننه بى‏تفاوت بود. اصلاً به آباجى محل نمى‏داد.
آباجى پيراهن قشنگ ننه را آورده بود بپوشد. ننه نگاهى كرد. چشم‏هايش سرد بودند.
آباجى حرص خورد و خودش را زد. بعد گريه كرد و به ننه گفت: «آبرويم را بردى». ننه، بازهم نگاه كرد.
خم شدم روى دفتر مشقم و بغض كردم.
آنها رفتند. موقع رفتن، زن مش رحيم، باد كرده بود و سرتاپاى آباجى را يك جورى نگاه كرد؛ مثل اين‏كه از او بدش مى‏آيد. ابراهيم، پسر مش رحيم هم يك جورى به ننه نگاه كرد. دستى به سر من كشيد و گفت: «خدا حافظ».
آباجى پشت پرده قايم شده بود. لپ‏هايش گُل انداخته بودند. ننه، تندتند استكان‏ها را جمع كرد. آباجى رو كرد به ننه و گفت: «ول كن اينارو، برو بدرقشون!».
ننه دوباره نگاه كرد. آباجى چنگ زد توى صورتش.
جاى انگشتانش ماند.
گفتم: «همه مى‏گن هرجا رسيده، گفته».
آباجى، تندتند نقش مى‏زد. گفت: «اگر آقاجونم زنده بود، ننه را مى‏برد دكتر. اين مردم، كارى ندارن كه اين‏همه سربه‏سر ما مى‏ذارن».
و بلند بلند از روى نقشه خواند. من هم جواب دادم. مى‏دانستم حالا اگر حرفى بزنم با ذمتين من را مى‏زند.
آباجى، من و ننه را بزرگ مى‏كرد. خودش مى‏گفت: «شما دوتا بچه‏هاى منيد».
ننه بغض كرده بود. گفتم: «ننه قهر كرد». آباجى گفت: «به درك!».
آقاجونم مُرده! يعنى وقتى رفته بود پابوس آقا، توى راه تصادف كرده بود.
من كه يادم نمى‏آيد؛ چون يك جايى بودم كه تاريك بود.
آباجى گفت: «آقاجون رفته بود دعا كنه براى من، تا سالم به‏دنيا بيام». بهش گفتم: «حتماً بايد مى‏رفت». گفت: «آره! اين سركوفتى، ننه را عاصى كرده بودند كه دخترزاست».
ننه يك حال عجيبى داشت؛ يعنى هيچ وقت حرف نمى‏زد. مات به يك نقطه خيره مى‏شد. گاهى وقت‏ها گم مى‏شد. آباجى مى‏رفت مى‏آوردش، وقتى مى‏آمد لباسش كثيف بود. آباجى غصه مى‏خورد. مى‏گفت: «وقتى آقاجون اين طورى شد، ننه هم مريض شد».
هر وقت مى‏رفتيم بيرون، آباجى دست ننه را سفت مى‏چسبيد.
مردم هم تا ما را مى‏ديدند، زير لب پچ پچ مى‏كردند. آباجى مى‏گفت: «انگار ما جذام داريم». گفتم: «يعنى چه؟». گفت: «حاليشون نيست! آقا اين‏جاست دلش مى‏گيره».
من دلم براى آقا مى‏سوخت كه دلش مثل دل ما پر غصه بود. آباجى مى‏گفت: «ما هم خدايى داريم».
زن مش رحيم گفته بود: «به خدا نمى‏ذارم ابراهيم به آتيش اين دختره بسوزه! بره يك دختر ديگه بگيره؛ اما دختر اين ديوانه را نه! مى‏خواد هرجا بره، مردم انگشت بكشند كه داماد يك ديوانه است».
آباجى هميشه يك چشمش اشك بود و يك چشمش خون.
 


41

خودش گفته بود؛ اما من كه هميشه مى‏ديدم قرمزه. بهش گفتم: «حالا چى مى‏شه؟».
گفت: «به درك! ابراهيم هم مثل همه. خاك مى‏پاشم روى دلم».
رفتيم سر گذر سقّاخانه آقابود. آباجى هميشه مى‏رفت كيپّ ميله‏ها و هى زير لب يك چيزهايى مى‏گفت و گريه مى‏كرد. بهش گفتم: «واسه ننه دعا مى‏كنى؟». گفت: «واسه تو و ننه دعا مى‏كنم». گفتم: «منم دعا كنم؟». گفت: «چى به آقا مى‏گى؟». گفتم: «بهش مى‏گم به آباجى من، يك عالمه شادى بده؛ ننه را خوب كن كه هى بهش نگن ديوونه».
گفت: «بريم». دست‏هاى زبر آباجى را در دستم گرفتم. در دست‏هاى گرم و بزرگش دستم را فشار داد. قلبم گرم شد.
آباجى لب حوض است. عكس ماه، مثل قاچ هندوانه، وسط حوض است.
آباجى چشم‏هايش را روى آب انداخته. حتماً مى‏خواهد عكس ماه، توى چشمش بيفتد.
آباجى دستش مى‏خورد لب حوض. آب حوض لبْ‏ور مى‏چيند؛ مثل خودش بلندبلند گريه مى‏كند. ماه هم دلش مى‏شكند.
ننه دوباره گم شده؛ ولى آباجى هرجا كه بگويى رفته. خودش مى‏گويد: «اينم از اقبالم». بهش مى‏گويم: «يعنى پيدا نمى‏شه؟». مى‏گويد: «خدا مى‏دونه كجا رفته!» بهش مى‏گويم: «برم به آقا بگم؟». مى‏گويد: «از اين‏جا هم صداى ما را مى‏شنوه».
آباجى شكسته شده؛ مثل دفتر من كه زير باران ماند. حالا ما مانديم تنها.
آقا كه صداى گريه‏هاى من و آباجى را مى‏شنود، حتماً فردا ننه را پيدا مى‏كند.

مريم زالى‏پور - فلاورجان