مجيد ملّا محمّدى
«بندگى» در ادبيات كهن
عنوان بصرى گويد : در ملاقاتى كه با حضرت جعفر بن محمد(ع) داشتم ، به آن حضرت عرض كردم : «از خداوند خواستهام مرا به رشحهاى از دانش شما بهرهمند سازد و اميدوارم كه حضرت سبحان - جَلَّتْ عَظَمَتُه - خواسته مرا به اجابت ، مقرون دارد» . امام فرمود : «اگر در جستجوى دانش و در صدد كسب علم باشى ، نخست ، حقيقت بندگى را در روان خويش بجوى و چون بدان دست يافتى ، سپس دانش را براى به كار بستن آن به دست آور و فهم و درك آن را از خدا بخواه تا به تو بفهماند!» . عرض كردم : «اى شريف!» . (احتراماً آن حضرت را به لقب شريف خواندم) فرمود : «بگو اى ابا عبداللَّه!». عرض كردم «اى ابا عبداللَّه! حقيقت بندگى چيست؟» . فرمود : «آن ، سه چيز است : اين كه بنده، خويشتن را در آنچه خداوند به وى عطا كرده (از مال و جاه) مالك نداند ؛ چه بندگان (كه خود ملك خدايند) چيزى را مالك نشوند و مال را مالِ خدا دانند و در هر مورد كه او بخواهد ، به مصرف رسانند . بنده ، تدبير امور خويش را به خداوند خويش واگذارد و تمامى همّ و غمّ خويش را مصروف وظايف بندگى در مورد امر و نهىِ خداوند نمايد . و چون بنده ، خود را مالك مال ندانست ، انفاق مال ، در راه رضاىِ خدا بر او آسان بود و چون وى خود را مدبّر امور خويش ندانست ، همه مصائب دنيا بر او سهل و آسان گردد . و چون بنده به وظايف بندگى خويش پرداخت ، دگر وى را فراغتى نبود كه به نزاع و مباهات با مردم ، صرفِ وقت نمايد . . .».
(1)
در باب «بندگى» سخن بسيار است و سعدى كه خود عزلت نشين قلّه بندگى است ، در سرآغاز «گلستان» بركتفزايش مىگويد : «منّت خداى را - عَزَّ و جَلَّ - كه طاعتش موجب قربت است و به شكر اندرش مزيد نعمت ...».
تا آنجا كه بندگى بندگان را چنين مىبيند:
«بنده همان به كه ز تقصير خويش
عذر به درگاهِ خداى آورد
وَرنه سزاوارِ خداوندىاش
كس نتواند كه به جاى آورد
باران رحمت بىحسابش ، همه را رسيده و خوانِ نعمتِ بىدريغش ، همه جا كشيده . پرده ناموس بندگان به گناهِ فاحش ندرد و وظيفه روزى به خطاى مُنكر نَبُرَد» .
و سپس در ادامه مىآورد : «(هر گه) كه يكى از بندگانِ گنهكار پريشان روزگار، دست انابت به اميد اجابت ، به درگاه حق - جَلّ و علا - بر دارد ، ايزد تعالى در او نظر نكند ؛ بازش بخواند ، باز اعتراض فرمايد ؛ بار ديگرش به (تَضرّع و) زارى بخواند ، حق سبحانه و تعالى فرمايد : دعوتش اجابت كردم و اميدش برآوردم كه از بسيارىِ دعا (و زارى بنده )همى شرم دارم .
كرم بين و لطفِ خداوندگار
گنه بنده كرده است و او شرمسار».
و اين حكايت بنده و بندگى است در پيشگاه خداوند بندهآفرينِ بنده پرور ، چه آنكه گويى بنده ، بندگىاش نيز به اذن و عشق خداست و
هرچه بندگى كند ، به خداوندى نزديك گشته و هرچه از بندگى فرو ماند و باز ، از خود اصلِ خويش و در حقيقت از «خدا» باز مانده .
بزرگان دين و عرفان ، بندگى را در بىخودى و بىنامى مىدانستهاند و بندگى در طريقت آنان ، از خود ، وارهيدن و از خويش ، درگذشتن بوده است .
محمّدبن منوّر در سرآغاز كتابش اسرار التوحيد فى مقامات الشيخ ابوسعيد آورده است : «بدانك شيخ ما (ابو سعيد ابى الخير) - قدس اللَّه روحَهُ العزيز - ، هرگز خويشتن را «من» و «ما» نگفته است . هر كجا ذكر خويش كرده است ، گفته است : ايشان ، چنين گفتهاند و چنين كردهاند . . .» .
شيخ بهايى ، عالم نامور ، در كشكول خود آورده است : «معاذ بن جبل گفت : پيامبر را گفتم : مرا به كارى آگاه كن كه به بهشتم برد و از آتش دوزخ ، دور دارد! رسول گفت : از كار بزرگى سؤال كردى ؛ اما بر كسى كه آن را انجام دهد دشوار نيست . خدا را بندگى كن و هيچ چيز را انباز او قرار مده ! و...».
نورالدين عبدالرحمن جامى ، شاعر بلند پايه ، در نفحاتُ الانس آورده است : «گويند كه حضرت خواجه(2) را هرگز غلام و كنيزك نمىبوده است . ايشان را از اين معنا سؤال كردند ، فرمود : بندگى با خواجگى راست نمىآيد! كسى از ايشان پرسيد : سلسله حضرت شما به كجا
مىرسد؟ فرمود : از سلسله ، كسى به جايى نمىرسد!» .
ابن هوازن قشيرى آورده است : «از استاد ابوعلى شنيدم كه گفت : عبوديّت (بندگى) تمامتر از عبادت بود كه اوّل عبادت بود ، پس عبوديّت . (پس عبودت )عبادت عوام مؤمنان را بود و عبوديّت ، خواص را و عبودت خاص، خاص را . . . و گفتهاند كه عبوديت به جاى آوردن است آنچه (تو را )فرمودهاند و دست بداشتن آنچه (تو را) نهى كردهاند . . . و گويند از علامات عبوديت ، ترك تدبير بود و ديدن تقدير . ذوالنّون گويد كه عبوديت آن بود كه در همه حال ، بنده او باشى ؛ چنانك او خداوند توست در همه احوال . شيخ ابويزيد مردى را پرسيده كه : چه پيشه دارى؟ گفت : خربنده! گفت : خداى خر تو را مرگ دهاد ، تا بنده خداى باشى (نه بنده خر) . جُنيد گويد : عبوديّت ، ترك شغلهاست و مشغول بودن به كارى كه آن كار ، اصل فراغت است» .(3)
شاعران نيز هر يك به وصف و سعى و مقالِ خويش ، دُرّ بندگى را در باب شعر ، به زيبايى تمام سفتهاند . «بندگى» در ادبيات كهن و ميراث ماندگار شعرِ فارسى ، به تعبيرها و ترسيمهاى بسيارى آورده شده كه جمع آنها در اين بيان ، مجالى بسيار و توانى سرشار مىطلبد .
حضرت حافظ در اين باب ، بسيار گفته و ما چند نمونه آوردهايم كه به انواع بيان و ظرافت شعر آراسته است :
* به غلامى تو ، مشهور جهان شد حافظ
حلقه بندگى زلفِ تو در گوشش باد
* تو بندگى چو گدايان به شرط مزد مكن
كه خواجه خود روش بنده پرورى داند
* گفتم كه نوش لعلت ، ما را به آرزو كُشت
گفتا تو بندگى كن كاو بنده پرور آيد
شيخ اجل سعى كه در گلستان خود در باب بندگى ، سخنانى لطيف دارد ، در غزلياتش چنين مىسرايد :
* يك روز به بندگى قبولم كن
روز دگرم ببين كه سلطانم
* او خود مگر به لطف خدايى كند مرا
ور نه زِما چه بندگى آيد پسند او
و شاعران ديگر هر يك فرشته بندگى را چنين ، به ديدار نشستهاند :
خواجوى كرمانى :
اى بادِ صبا به هر دل خسته ياران
يارى كن و در بندگى يار فرودآى
سنايى غزنوى :
بندگى كن آل ياسين را به جان تا روز حشر
همچو بى دينان نبايد روىِ اصفر داشتن
شهريار :
تو بندگى بگزين شهريار بر درِ دوست
كه بندگان درِ دوست شهريارانند
عبيد زاكانى :
بدان رسيدهام اكنون كه بر دَرَت شب و روز
نمىتوانم نبستن به بندگى احرام
فخرالدين عراقى :
در بندگى زلف چليپات بمانديم
زنّار هم از زلف تو بستيم دگربار
حكيم فردوسى :
چه گفت آن سخنگوى با فرّ و هوش
چو خسرو شوى بندگى را بكوش . . .
مرا و تو را بندگى پيشه باد
ابا پيشهمان نيز انديشه باد
فروغى بسطامى :
در پيشِ ماهرويان ، سر خطِ بندگى ده
كاين جا كسى نخواندهست ، فرمان پادشا را
ملك الشعراى بهار :
گرم زنى چو قلم ، بندبند ، اين سر من
ز بندگيت جدا يك قلم نخواهد شد
مولوى:
صد داد همى رسد ز بيدادىِ تو
در وهم چگونه آورم شادى تو
از بندگى تو سرو، آزادى يافت
گل جامه خود دريد ز آزادى تو
انورى ابيوردى :
مرا به بندگى خود قبول كن زان پيش
كه هر كه ديده مرا بنده تو مىخواند
عبدالرحمن جامى :
برون از بندگى كارى ندارم
به قدر بندگى فرماى كارم
خاقانى شروانى :
با آنكه به هيچ جرم رأى آوردم
صد ره به تو عذر جان فزاى آوردم
گر عذر مرا نمىپذيرى مپذير
من بندگى خويش به جاى آوردم
امام صادق(ع) فرموده است : «بندگى حقيقى جوهرهاى است كه اساس و ذات آن ربوبيّت است . پس آنچه از مقام عبوديّت كم و ناپيدا شده در مقام ربوبيّت پيدا و هويدا گردد . و هر مقدارى كه از مراتب و صفات ربوبيت مخفى و پوشيده گشت ، در مراحل عبوديت ، جلوهگر و آشكار گردد . . .» .
حُسن ختام و زينت گفتار و راحت روانمان را به سخنى گرانْسنگ و پُر بها از آفتاب ولايت على(ع) مىآراييم كه در نهج البلاغه آسمانىاش فرموده است : «بى گمان ، گروهى خدا را به سوداى ثواب ، بندگى مىكنند ، كه نيايشى سوداگرانه است . گروهى ديگر از ترس ، تن به بندگى مىدهند كه بندگى بردگان است ، در اين ميان ، تنها گروهى خدا را به انگيزه سپاس ، بندگى مىكنند كه اين عبادت آزادگان است» .
منابع :
1 . فرهنگ آفتاب ، عبدالمجيد معاديخواه ، ج2 .
2 . معارف و معاريف ، سيد مصطفى حسينى دشتى ، ج 3 .
3 . گلستان سعدى ، تصحيح و توضيح غلامحسين يوسفى .
4 . اسرار التوحيد فى مقامات شيخ ابو سعيد، محمّد بن منور ، به تصحيح دكتر شفيعى كدكنى ، ج 1 .
5 . كشكول شيخ بهايى ، ترجمه عزيز اللَّه كاتب .
6 . رساله قشيريه ، به تصحيح دكتر فروزانفر .
7 . نفحات الانس ، عبدالرحمن جامى ، به تصحيح دكتر محمود عابدى .
8 . مصباح الشريعة و مفتاح الحقيقة ، ترجمه و شرح حسن مصطفوى .
9 . دواوين شعرا .
1 . بحارالأنوار ، ج 1 ، ص 224 .
2 . پيامبر اكرم(ص).
3 . برگرفته از كتاب ترجمه رساله قشيّريه ، به تصحيح استاد بديعالزمان فروزانفر .