مسحور
من در برابر خورشيد، لال مىشوم گاهى
از بىجوابى خود، پُر سؤال مىشوم گاهى
خورشيد، لحظه به لحظه پُر از كمال مىگردد
در موجِ وسوسه دور از كمال مىشوم گاهى
احساس مىكنم از نيمه خودم جدا هستم
حتّى چه ساده اسيرِ زوال مىشوم گاهى
تقويمهاى خيالى به من دروغ مىگويند
بيگانه با عدد و ماه و سال مىشوم گاهى
در بىثباتىِ احساس، جاى هيچ شكّى نيست
من سرسپرده يك احتمال مىشوم گاهى
وقتى نياز خودم را به شور و عشق مىفهمم
مسحور وسوسههاى محال مىشوم گاهى
حالا كه هيچكس آفتاب را نمىفهمد
من هم به نوبه خود لالِ لال مىشوم گاهى
حنيف جعفرى خورشيدى
طالع مرّيخ
دلم به طالع مرّيخ مىخورد هر روز
چرا كه ريشهام... از بيخ مىخورد هر روز
كتيبههاى زمان از تو خالىاند انگار
حروف چشم تو هى ميخ مىخورد هر روز
چه قدر، دست ظريفت - عزيز - سنگين است؛
كشيدهاى است كه تاريخ مىخورد هر روز
و من هميشه همان اسب پير دُن كيشوتم
كه از زمين و زمان، سيخ مىخورد هر روز
اگر چه داخل پروندههاى عاشقىام
هزار برگه توبيخ مىخورد هر روز،
بيا به مرگ غزل فكر كن، كسى يكريز
بدون تو گِل زرنيخ مىخورد هر روز
امير مرزبان
مىتوان تو را فهميد
مىشود خدا را ديد در ظهور چشمانت
يا فرشته را گم كرد با حضور چشمانت
با خرام پلك تو تكيه مىزنم بر خاك
آسمان، بههم ريزد، از عبور چشمانت
من كتاب شعرم را عاشقانه مىخوانم
تا سپيده دم هر شب، زير نور چشمانت
سرفراز و مغرورى تا هميشه قاف من
آشيان سيمرغ است در غرور چشمانت
منصور ضميرى
دفتر شرجىزده
پشت سر خستگى راه و بيابان سكوت
پيش رو كوچه بنبست و خيابان سكوت
مثل يك جمله به پايان خودم نزديكم
منتظر، منتظر نقطه پايان سكوت
من و اين دفتر شرجىزده از بس پىِ شعر
خيره بر خويش نشستيم در ايوان سكوت
منتشر مىشود از ما به همين زودىها
حجمى - اندازه دلتنگى ديوان سكوت
ناودانها همه خاموشتر از من شدهاند
من و بىچترترين پَرسه و باران سكوت
شانههاى تو اگر بود سر پر شورم
اين چنين خسته نمىماند، به دامان سكوت
بلقيس بهزادى
چاى تازه دم كن
چون غنچه لالهگون دهانم
نام تو شكفته بر لبانم
درد است كه رخنه كرده - اينك
از پوست، به مغز استخوانم
خون جگرم دويده بر لب
آتش زده بر دل و زبانم
هر ثانيه مثل باد پاييز
بىتو، شده بر درخت جانم
قند است اگرچه زهر باشد
جامى كه دهى ز شوكرانم
در وصف تو اى الهه عشق!
كالاند تمام واژگانم
بر دامن بىستاره شب
باريده كبودِ آسمانم
سردم شده چاى تازه دم كن
ليمو بچكان در استكانم
دستان پر از محبّت تو
آغوش گشوده بر امانم
سَر خورده ز عصر دود و آهن
چشمان تو گشت سايبانم
اين شعر، فقط بهانهاى بود
تا اينكه بدانى از جهانم!
سيدعليرضا جعفرى
مسافر كيست
بگو به جان دوبيتى، غزل، مسافر كيست؟
درون شعر سپيد تو آن مهاجر كيست؟
چهقدر گنگ و برايم شبيه يك رويا
حقيقتى كه بدانم يگانه عابر كيست؟
ميان پرسش مبهم هميشه سردرگم
بگو به حلّ معمّاى عشق قادر كيست؟
بيا كمى... سرسوزن ز شعر من بردار
بگو درون سپيد تو، قصد شاعر كيست؟
چهقدر رنج و تحمّل براى يك پاسخ
بگو به جان دو بيتى، غزل، مسافر كيست؟
ريحانه جوهرى
نان و ستاره
نان و ستاره
نان در كنارم
و ستارهها دور؛
آن دورها
به ستارهها نگاه مىكنم و نان مىخورم.
چنان غرق شدهام
كه گاهى اشتباه مىكنم
و ستاره مىخورم به جاى نان.
اكتاى رفعت
ترجمه ناصر فيض
قصيده «غير ممكنات...»
سر ريخت شعله، عشق و حذر غير ممكن است
باور كن از درِ تو سفر، غير ممكن است
من، با تو زاده گشتهام و رُشد كردهام
دل بستنم به جاى دگر، غير ممكن است
امروز وارث پر طاووس، پلك ماست
امروز كه قضا و قدر، غير ممكن است
آواز صبح در قُرق سُكر غربت است
ماه اوفتاده، گشت و گذر، غير ممكن است
از ديد عاشقان تو سراپا لطافتى
با لطف تو هبا و هدر، غير ممكن است
لبهاى تو مليحترينِ تكلّماند
از آن مليح، غير شكر، غير ممكن است
مولاى بلخ - مرحمت شعر فارسى -
(آن ممكنى كه حل شده در غير ممكن است)
فرمودمان بضاعت حُسن غزل كم است
بعد از دل امتداد خبر، غير ممكن است
اين ممكنات هيچ ندارد ز ممكنات
اينجا همه، چه خير و چه شر، غير ممكن است
صبح تو پيش اهل نظر، غير ممكن است
سر ريز زندگىست كه سر، غير ممكن است
اين دشنهها به سينه به زنگ اوفتادهاند
زين بيشتر مجال جگر، غير ممكن است
اين باغ دل به راه تو چندين سپرده را
جز سايه تو هرچه ثمر، غير ممكن است.
طالع شو، اينكه اهل زمين، ملتفت شوند
طالع اگر عجيب، اگر غير ممكن است
چيزى بگوى، تيغ بخوان، جانمان بخواه
چيزى بگو، سكوت، دگر غير ممكن است
شايد ز خواب و خور، بشود چارهاى ولى
از جستن تو صرفنظر، غير ممكن است
تو آخر مسير صدايى، تموّجى
چيزى كه در خيال بشر، غير ممكن است...
...شايد شبانگهان همه را تار كرده است
اما كه گفته است سحر، غير ممكن است؟
سيدرضا محمدى
پشت همين درختها
سُك سُك!
تو پشت همين درختهايى
كه هميشه
نصفه مىآيند
نصفه مىمانند
و نصفه خواهند رفت.
سُك سُك!
تو پشت همين درختهايى
كه با حلقههايى كه
سه رنگ بود يا نبود به
اسم ما در آمدى
سُك سُك!
جِرزنى نمىكنيم.
نوبت توست كه چشم بگذارى.
و حالا،
313 و 12 ... 3 و 2 و 1
آقا شماره تلفن مىدهى!
سُك سُك!
من، اما
همه موچيم
بازى تمام شد
ولى تو هنوز هم پشت همان درختهايى
كه هميشه نصفه مىآيند
نصفه مىمانند
و نصفه خواهند رفت.
مجتبى دارابى