مجلات >حديث زندگی>شماره 6

شعر


30

مسحور

من در برابر خورشيد، لال مى‏شوم گاهى
از بى‏جوابى خود، پُر سؤال مى‏شوم گاهى
خورشيد، لحظه به لحظه پُر از كمال مى‏گردد
در موجِ وسوسه دور از كمال مى‏شوم گاهى
احساس مى‏كنم از نيمه خودم جدا هستم
حتّى چه ساده اسيرِ زوال مى‏شوم گاهى
تقويم‏هاى خيالى به من دروغ مى‏گويند
بيگانه با عدد و ماه و سال مى‏شوم گاهى
در بى‏ثباتىِ احساس، جاى هيچ شكّى نيست
من سرسپرده يك احتمال مى‏شوم گاهى
وقتى نياز خودم را به شور و عشق مى‏فهمم
مسحور وسوسه‏هاى محال مى‏شوم گاهى
حالا كه هيچ‏كس آفتاب را نمى‏فهمد
من هم به نوبه خود لالِ لال مى‏شوم گاهى
حنيف جعفرى خورشيدى

طالع مرّيخ

دلم به طالع مرّيخ مى‏خورد هر روز
چرا كه ريشه‏ام... از بيخ مى‏خورد هر روز
كتيبه‏هاى زمان از تو خالى‏اند انگار
حروف چشم تو هى ميخ مى‏خورد هر روز
چه قدر، دست ظريفت - عزيز - سنگين است؛
كشيده‏اى است كه تاريخ مى‏خورد هر روز
و من هميشه همان اسب پير دُن كيشوتم
كه از زمين و زمان، سيخ مى‏خورد هر روز
اگر چه داخل پرونده‏هاى عاشقى‏ام
هزار برگه توبيخ مى‏خورد هر روز،
بيا به مرگ غزل فكر كن، كسى يكريز
بدون تو گِل زرنيخ مى‏خورد هر روز
امير مرزبان

مى‏توان تو را فهميد

مى‏شود خدا را ديد در ظهور چشمانت
يا فرشته را گم كرد با حضور چشمانت
با خرام پلك تو تكيه مى‏زنم بر خاك
آسمان، به‏هم ريزد، از عبور چشمانت
من كتاب شعرم را عاشقانه مى‏خوانم
تا سپيده دم هر شب، زير نور چشمانت
سرفراز و مغرورى تا هميشه قاف من
آشيان سيمرغ است در غرور چشمانت
منصور ضميرى

 


30

دفتر شرجى‏زده

پشت سر خستگى راه و بيابان سكوت
پيش رو كوچه بن‏بست و خيابان سكوت
مثل يك جمله به پايان خودم نزديكم
منتظر، منتظر نقطه پايان سكوت
من و اين دفتر شرجى‏زده از بس پىِ شعر
خيره بر خويش نشستيم در ايوان سكوت
منتشر مى‏شود از ما به همين زودى‏ها
حجمى - اندازه دلتنگى ديوان سكوت
ناودان‏ها همه خاموش‏تر از من شده‏اند
من و بى‏چترترين پَرسه و باران سكوت
شانه‏هاى تو اگر بود سر پر شورم
اين چنين خسته نمى‏ماند، به دامان سكوت
بلقيس بهزادى

چاى تازه دم كن

چون غنچه لاله‏گون دهانم
نام تو شكفته بر لبانم
درد است كه رخنه كرده - اينك
از پوست، به مغز استخوانم
خون جگرم دويده بر لب
آتش زده بر دل و زبانم
هر ثانيه مثل باد پاييز
بى‏تو، شده بر درخت جانم
قند است اگرچه زهر باشد
جامى كه دهى ز شوكرانم
در وصف تو اى الهه عشق!
كال‏اند تمام واژگانم
بر دامن بى‏ستاره شب
باريده كبودِ آسمانم
سردم شده چاى تازه دم كن
ليمو بچكان در استكانم
دستان پر از محبّت تو
آغوش گشوده بر امانم
سَر خورده ز عصر دود و آهن
چشمان تو گشت سايبانم
اين شعر، فقط بهانه‏اى بود
تا اين‏كه بدانى از جهانم!
سيدعليرضا جعفرى

 


64

مسافر كيست

بگو به جان دوبيتى، غزل، مسافر كيست؟
درون شعر سپيد تو آن مهاجر كيست؟
چه‏قدر گنگ و برايم شبيه يك رويا
حقيقتى كه بدانم يگانه عابر كيست؟
ميان پرسش مبهم هميشه سردرگم
بگو به حلّ معمّاى عشق قادر كيست؟
بيا كمى... سرسوزن ز شعر من بردار
بگو درون سپيد تو، قصد شاعر كيست؟
چه‏قدر رنج و تحمّل براى يك پاسخ
بگو به جان دو بيتى، غزل، مسافر كيست؟
ريحانه جوهرى

نان و ستاره

نان و ستاره‏
نان در كنارم‏
و ستاره‏ها دور؛
آن دورها
به ستاره‏ها نگاه مى‏كنم و نان مى‏خورم.
چنان غرق شده‏ام‏
كه گاهى اشتباه مى‏كنم‏
و ستاره مى‏خورم به جاى نان.
اكتاى رفعت
ترجمه ناصر فيض

قصيده «غير ممكنات...»

سر ريخت شعله، عشق و حذر غير ممكن است
باور كن از درِ تو سفر، غير ممكن است
من، با تو زاده گشته‏ام و رُشد كرده‏ام
دل بستنم به جاى دگر، غير ممكن است
امروز وارث پر طاووس، پلك ماست
امروز كه قضا و قدر، غير ممكن است
آواز صبح در قُرق سُكر غربت است
ماه اوفتاده، گشت و گذر، غير ممكن است
از ديد عاشقان تو سراپا لطافتى
با لطف تو هبا و هدر، غير ممكن است
لب‏هاى تو مليح‏ترينِ تكلّم‏اند
از آن مليح، غير شكر، غير ممكن است
مولاى بلخ - مرحمت شعر فارسى -
(آن ممكنى كه حل شده در غير ممكن است)
فرمودمان بضاعت حُسن غزل كم است
بعد از دل امتداد خبر، غير ممكن است
اين ممكنات هيچ ندارد ز ممكنات
اين‏جا همه، چه خير و چه شر، غير ممكن است
صبح تو پيش اهل نظر، غير ممكن است
سر ريز زندگى‏ست كه سر، غير ممكن است
اين دشنه‏ها به سينه به زنگ اوفتاده‏اند
زين بيشتر مجال جگر، غير ممكن است
اين باغ دل به راه تو چندين سپرده را
جز سايه تو هرچه ثمر، غير ممكن است.
طالع شو، اين‏كه اهل زمين، ملتفت شوند
طالع اگر عجيب، اگر غير ممكن است
چيزى بگوى، تيغ بخوان، جانمان بخواه
چيزى بگو، سكوت، دگر غير ممكن است
شايد ز خواب و خور، بشود چاره‏اى ولى
از جستن تو صرف‏نظر، غير ممكن است
تو آخر مسير صدايى، تموّجى
چيزى كه در خيال بشر، غير ممكن است...
...شايد شبانگهان همه را تار كرده است
اما كه گفته است سحر، غير ممكن است؟
سيدرضا محمدى

پشت همين درخت‏ها

سُك سُك!
تو پشت همين درخت‏هايى‏
كه هميشه
نصفه مى‏آيند
نصفه مى‏مانند
و نصفه خواهند رفت.
سُك سُك!
تو پشت همين درخت‏هايى‏
كه با حلقه‏هايى كه
سه رنگ بود يا نبود به‏
اسم ما در آمدى‏
سُك سُك!
جِرزنى نمى‏كنيم.
نوبت توست كه چشم بگذارى.
و حالا،
313 و 12 ... 3 و 2 و 1
آقا شماره تلفن مى‏دهى!
سُك سُك!
من، اما
همه موچيم‏
بازى تمام شد
ولى تو هنوز هم پشت همان درخت‏هايى‏
كه هميشه نصفه مى‏آيند
نصفه مى‏مانند
و نصفه خواهند رفت.
مجتبى دارابى