مورچه ها
سيد مهدى ناصرى
مرد جوان، جلوى بساط پيرمرد ايستاد. سيگارش را به پيرمرد نشان داد و به او گفت كه كبريت مىخواهد.
پيرمرد، نگاهى به سرتاپاى جوان انداخت. چيزى نگفت. جوان، سرش را جلوتر برد و كمى بلندتر گفت: «حاجآقا، كبريت! كبريت نداريد؟».
پيرمرد، به پاكتهاى سيگارى كه توى يك جعبه كوچك چيده بود نگاه كرد و گفت: «ده تومان».
مرد جوان، سكّهاى را كه از قبل آماده كرده بود، روى كناره چوبىِ جعبه گذاشت، طورى كه پيرمرد صداى آن را بشنود. پيرمرد هم چون دنبال كبريت مىگشت، همانجا روى جعبه نوشابهاى كه وارونه كنار ديوار گذاشته شده بود نشست. بخصوص كه پيادهروى شبانهاش او را خسته كرده بود و هنوز تا خانه، راه زيادى داشت.
چهارپايه پيرمرد جلوى كركره پايينْ كشيده شده يك مغازه بود. پيرمرد آن را كنار كشيد تا بهتر بتواند از توى جعبهاش، كه با كاغذِ بستههاى سيگار پوشانده شده بود، كبريت پيدا كند.
جوان كه سيگارش را روشن كرد، پيرمرد ابروهايش را بالا انداخت، لبخندى زد و بعد همانطور كه يك قوطى كبريت بزرگ و كهنه را از جيب كتش بيرون مىآورد، گفت: «اين مردم به هيچ چيز علاقه ندارند. فقط بلدند توى خيابانهاى شلوغ، راه بروند و سيگار بكشند».
جوان از حرف پيرمرد خندهاش گرفته بود؛ اما قوطى كبريت برايش جالبتر بود. پيرمرد آن را روى كف دستش گذاشته بود و نوازشش مىكرد. بعد، قوطى را كنار گوشش گرفت. لبخندى زد و دوباره آن را پايين آورد. زير چشمى به جوان نگاهى كرد و گفت: «گيرم هيچ كس از اينها نخرد؛ اما آدم بايد وظيفه خودش را انجام دهد».
پيرمرد چشمهايش را ريز كرد و آهسته، در قوطى را باز كرد. مرد جوان گردن كشيده بود تا توى قوطى را ببيند. زير نور ضعيف چراغ برق خيابان نتوانست بفهمد كه سياهى داخل قوطى چيست؛ اما وقتى كه يك مورچه از گوشه قوطى بيرون آمد ديد كه قوطى پر است از مورچههاى ريز و سياه كه در تنگى قوطى درهم مىلولاند.
پيرمرد، مورچهها را كه ديد، در قوطى را بست و آن را روى يك پاكت سيگار گذاشت. مورچهاى كه بيرون آمده بود از دست پيرمرد بالا رفت و زير نخهاى سر آستين كتش گم شد. مرد جوان گفت: «چرا اينها را نگه مىدارى؟ از اينها همهجا پيدا مىشود. هيچ كس اينها را از شما نمىخرد».
پيرمرد، درحالىكه مورچهاى را كه از كنار گوشش بالا مىرفت، مىگرفت چند بار گفت: «البته! البته!». مورچه را جلوى چشمش گرفت. لبخندى زد و گفت: «اى شيطون!». بعد مورچه را روى قوطى كبريت گذاشت. جوان، ته سيگارش را پرت كرد توى جوى كنار خيابان و پرسيد: «اينها را دانهاى چند مىفروشى؟». پيرمرد چيزى نگفت. سرش را بالا كرد و به آسمان خيره شد.
جوان كه احساس كرد پيرمرد را ناراحت كرده، فكر كرد ديگر بايد به خانه برود. سيگارش هم تمام شده بود و ديگر دليلى براى نشستن نداشت. خواست از پيرمرد خداحافظى كند كه پيرمرد گفت: «نگهدارى از اينجور حيوانها كار سختى است. مثل مرغ و خروس نيستند كه فقط آب و دانه بخواهند؛ بايد خيلى مواظبشان بود. هميشه مىخواهند فرار كنند. البته غالباً فرار نمىكنند. همين اطراف مىچرخند و دلشان مىخواهد زودتر برگردند داخل قوطى. فقط بعضىهاشان كه خيلى شيطون هستند زياد دور مىروند... خيلى دور!».
پيرمرد، كمى مكث كرد. جوان، زل زده بود به پيرمرد. كلاه قهوهاى كهنهاش را برداشت. دستش را روى سر نيمه كچلش كشيد و گفت: «بعضى وقتها توى خيابان هم مىروند. خيلى خطرناك است. تازه، اگر زير پا له نشوند از توى جوى آب چه جورى مىخواهند رد بشوند؟ آنجا خيلى خطرناك است».
اين را كه گفت، بلند شد و رفت كنار جوان، روى زمين نشست. دستش را - كه هنوز كلاه در آن بود - روى زمين گذاشت. صورتش را نزديك زمين آورد و پيادهرو را از آنجا تا خيابان نگاه كرد: «خيلى راه است... خيلى!».
جوان ايستاد، خم شد و بازوى پيرمرد را گرفت و گفت: «حاج آقا! حالتان خوب است؟ بلند شويد!».
پيرمرد، بلند شد. نشست و به كركره مغازه تكيه داد. دماغش را بالا كشيد و گفت: «خيلى خطرناك است. آدمها كه اينها را نمىبينند. باز خوب است كه اينجا خيلى شلوغ نيست؛ اما...».
بغض كرده بود. كلاهش را روى سرش گذاشت. دستمالى از جيبش درآورد و ادامه داد: «همين ديروز، سه تا از آنها رفته بودند توى جوى آب. حواسم پرت شده بود. درست همان موقع، يك نفر، شير آب را باز كرد».
صورتش را به طرف شير آبى كه چند متر بالاتر، كنار خيابان بود برگرداند. حالا جوان كه دوباره كنار پيرمرد نشسته بود، بهتر مىتوانست صورت او را ببيند. چشمهايش پر از اشك بود: «شير لعنتى! يقين دارم، مطمئنم كه هر سه تاى آنها توى جوى آب بودند. اگر زودتر رسيده بودم...».
قطرههاى اشك، لاى ريشهاى سفيد و كوتاه شده پيرمرد مىدرخشيدند. آرامتر كه شد، آب بينى و اشكهايش را با دستمال پاك كرد و گفت: «فقط جنازه يكىشان را پيدا كردم. وقتى او را بيرون كشيدم، مرده بود. دست و پاهايش به طرف شكمش جمع شده بود و هيچ تكان نمىخورد».
مرد جوان، سيگار بعدىاش را كه تازه روشن كرده بود، روى زمين انداخت. بلند شد. نگاهى به پيرمرد كرد و گفت: «عيبى ندارد. باز هم پيدا مىكنيد! حالا... اگر اجازه بدهيد من بروم».
پيرمرد بدون هيچ توجهى گفت: «فقط يكىشان... اگر زودتر رسيده بودم اين جورى نمىشد. اصلاً نبايد مىگذاشتم بروند آنجا».
مرد جوان، راه افتاده بود؛ اما هنوز صداى پيرمرد را مىشنيد: «فقط جنازه يكىشان را پيدا كردم... مرده بود».