مجلات >حديث زندگی>شماره 6

مورچه ها

سيد مهدى ناصرى
 

28

مرد جوان، جلوى بساط پيرمرد ايستاد. سيگارش را به پيرمرد نشان داد و به او گفت كه كبريت مى‏خواهد.
پيرمرد، نگاهى به سرتاپاى جوان انداخت. چيزى نگفت. جوان، سرش را جلوتر برد و كمى بلندتر گفت: «حاج‏آقا، كبريت! كبريت نداريد؟».
پيرمرد، به پاكت‏هاى سيگارى كه توى يك جعبه كوچك چيده بود نگاه كرد و گفت: «ده تومان».
مرد جوان، سكّه‏اى را كه از قبل آماده كرده بود، روى كناره چوبىِ جعبه گذاشت، طورى كه پيرمرد صداى آن را بشنود. پيرمرد هم چون دنبال كبريت مى‏گشت، همان‏جا روى جعبه نوشابه‏اى كه وارونه كنار ديوار گذاشته شده بود نشست. بخصوص كه پياده‏روى شبانه‏اش او را خسته كرده بود و هنوز تا خانه، راه زيادى داشت.
چهارپايه پيرمرد جلوى كركره پايينْ كشيده شده يك مغازه بود. پيرمرد آن را كنار كشيد تا بهتر بتواند از توى جعبه‏اش، كه با كاغذِ بسته‏هاى سيگار پوشانده شده بود، كبريت پيدا كند.
جوان كه سيگارش را روشن كرد، پيرمرد ابروهايش را بالا انداخت، لبخندى زد و بعد همان‏طور كه يك قوطى كبريت بزرگ و كهنه را از جيب كتش بيرون مى‏آورد، گفت: «اين مردم به هيچ چيز علاقه ندارند. فقط بلدند توى خيابان‏هاى شلوغ، راه بروند و سيگار بكشند».
جوان از حرف پيرمرد خنده‏اش گرفته بود؛ اما قوطى كبريت برايش جالب‏تر بود. پيرمرد آن را روى كف دستش گذاشته بود و نوازشش مى‏كرد. بعد، قوطى را كنار گوشش گرفت. لبخندى زد و دوباره آن را پايين آورد. زير چشمى به جوان نگاهى كرد و گفت: «گيرم هيچ كس از اينها نخرد؛ اما آدم بايد وظيفه خودش را انجام دهد».
پيرمرد چشم‏هايش را ريز كرد و آهسته، در قوطى را باز كرد. مرد جوان گردن كشيده بود تا توى قوطى را ببيند. زير نور ضعيف چراغ برق خيابان نتوانست بفهمد كه سياهى داخل قوطى چيست؛ اما وقتى كه يك مورچه از گوشه قوطى بيرون آمد ديد كه قوطى پر است از مورچه‏هاى ريز و سياه كه در تنگى قوطى درهم مى‏لول‏اند.
پيرمرد، مورچه‏ها را كه ديد، در قوطى را بست و آن را روى يك پاكت سيگار گذاشت. مورچه‏اى كه بيرون آمده بود از دست پيرمرد بالا رفت و زير نخ‏هاى سر آستين كتش گم شد. مرد جوان گفت: «چرا اينها را نگه مى‏دارى؟ از اينها همه‏جا پيدا مى‏شود. هيچ كس اينها را از شما نمى‏خرد».
پيرمرد، درحالى‏كه مورچه‏اى را كه از كنار گوشش بالا مى‏رفت، مى‏گرفت چند بار گفت: «البته! البته!». مورچه را جلوى چشمش گرفت. لبخندى زد و گفت: «اى شيطون!». بعد مورچه را روى قوطى كبريت گذاشت. جوان، ته سيگارش را پرت كرد توى جوى كنار خيابان و پرسيد: «اينها را دانه‏اى چند مى‏فروشى؟». پيرمرد چيزى نگفت. سرش را بالا كرد و به آسمان خيره شد.
جوان كه احساس كرد پيرمرد را ناراحت كرده، فكر كرد ديگر بايد به خانه برود. سيگارش هم تمام شده بود و ديگر دليلى براى نشستن نداشت. خواست از پيرمرد خداحافظى كند كه پيرمرد گفت: «نگه‏دارى از اين‏جور حيوان‏ها كار سختى است. مثل مرغ و خروس نيستند كه فقط آب و دانه بخواهند؛ بايد خيلى مواظبشان بود. هميشه مى‏خواهند فرار كنند. البته غالباً فرار نمى‏كنند. همين اطراف مى‏چرخند و دلشان مى‏خواهد زودتر برگردند داخل قوطى. فقط بعضى‏هاشان كه خيلى شيطون هستند زياد دور مى‏روند... خيلى دور!».
 


29

پيرمرد، كمى مكث كرد. جوان، زل زده بود به پيرمرد. كلاه قهوه‏اى كهنه‏اش را برداشت. دستش را روى سر نيمه كچلش كشيد و گفت: «بعضى وقت‏ها توى خيابان هم مى‏روند. خيلى خطرناك است. تازه، اگر زير پا له نشوند از توى جوى آب چه جورى مى‏خواهند رد بشوند؟ آن‏جا خيلى خطرناك است».
اين را كه گفت، بلند شد و رفت كنار جوان، روى زمين نشست. دستش را - كه هنوز كلاه در آن بود - روى زمين گذاشت. صورتش را نزديك زمين آورد و پياده‏رو را از آن‏جا تا خيابان نگاه كرد: «خيلى راه است... خيلى!».
جوان ايستاد، خم شد و بازوى پيرمرد را گرفت و گفت: «حاج آقا! حالتان خوب است؟ بلند شويد!».
پيرمرد، بلند شد. نشست و به كركره مغازه تكيه داد. دماغش را بالا كشيد و گفت: «خيلى خطرناك است. آدم‏ها كه اينها را نمى‏بينند. باز خوب است كه اين‏جا خيلى شلوغ نيست؛ اما...».
بغض كرده بود. كلاهش را روى سرش گذاشت. دستمالى از جيبش درآورد و ادامه داد: «همين ديروز، سه تا از آنها رفته بودند توى جوى آب. حواسم پرت شده بود. درست همان موقع، يك نفر، شير آب را باز كرد».
صورتش را به طرف شير آبى كه چند متر بالاتر، كنار خيابان بود برگرداند. حالا جوان كه دوباره كنار پيرمرد نشسته بود، بهتر مى‏توانست صورت او را ببيند. چشم‏هايش پر از اشك بود: «شير لعنتى! يقين دارم، مطمئنم كه هر سه تاى آنها توى جوى آب بودند. اگر زودتر رسيده بودم...».
قطره‏هاى اشك، لاى ريش‏هاى سفيد و كوتاه شده پيرمرد مى‏درخشيدند. آرام‏تر كه شد، آب بينى و اشك‏هايش را با دستمال پاك كرد و گفت: «فقط جنازه يكى‏شان را پيدا كردم. وقتى او را بيرون كشيدم، مرده بود. دست و پاهايش به طرف شكمش جمع شده بود و هيچ تكان نمى‏خورد».
مرد جوان، سيگار بعدى‏اش را كه تازه روشن كرده بود، روى زمين انداخت. بلند شد. نگاهى به پيرمرد كرد و گفت: «عيبى ندارد. باز هم پيدا مى‏كنيد! حالا... اگر اجازه بدهيد من بروم».
پيرمرد بدون هيچ توجهى گفت: «فقط يكى‏شان... اگر زودتر رسيده بودم اين جورى نمى‏شد. اصلاً نبايد مى‏گذاشتم بروند آن‏جا».
مرد جوان، راه افتاده بود؛ اما هنوز صداى پيرمرد را مى‏شنيد: «فقط جنازه يكى‏شان را پيدا كردم... مرده بود».