مجلات >حديث زندگی>شماره 6

(دست ها(برگرفته از ادبيات شفاهى امريكا

ترجمه: ر.رها
 

20

بيشتر شب‏ها دستانش موهاى مرا نوازش مى‏دادند و بعد، دست پر مهرش را بر سر و صورتم مى‏كشيد و مرا محكم در پتو مى‏پيچاند.
در آن لحظات، ما هرگز صحبت نمى‏كرديم. من سرم را مى‏چرخاندم و ديوار اتاق از هميشه بزرگ‏تر و نزديك‏تر مى‏شد. بعد هم دستانش روى ديوار اتاق ظاهر مى‏شدند و درخت‏ها خود را نشان مى دادند و بلند و بلندتر مى‏شدند و بر عرض ديوار، حركت مى‏كردند ... اندكى بعد، گرگى را مى‏ديدم كه منتظر طعمه است.گرگ، تبديل به قورباغه‏اى مى‏شد كه جست و خيز كنان، سرتاسر ديوار را طى مى‏كرد. باز هم در لحظات بعد، قورباغه، جاى خود را به خرگوش مى‏داد و از بين درختان انبوه با سرعت مى‏گذشت... .
تصوير بعدى، درختان رقصان در باد بود. تو گويى قصد دارند كه سايه‏هاى خود را بگيرند. كش و قوس سايه آنها مرا شبيه به گورخر مى‏كرد. خرگوش، جاى خود را به سگ مى‏داد و سگ هم جايش را با گربه عوض مى‏كرد و گربه تبديل به گل مى‏شد و نور ماه، شاهد تمامى حركت‏هاى آنها بود.
حالا نوبت دريا بود و ماهى، تند و سريع حركت مى‏كرد. ناگهان، ماهى بزرگ‏ترى دهان مى‏گشود و او را مى‏بلعيد و من سرم را زير پتو پنهان مى‏كردم. دوباره كه نگاه مى‏كردم، ماه رفته بود. دستان او روى كليد قرار مى‏گرفتند و آن را خاموش مى‏كردند. پرده سينماى اتاق من، با موجودات و مخلوقات شبانه در دل تاريكى فرو مى‏رفت و همزمان، سعى مى‏كردم بخوابم.
هر شب، او داستان را در دل خاموشى بازگو مى‏كرد و در را مى‏بست و در دل تاريكى شب، گم مى‏شد و مى‏رفت.
مادر بزرگم دوست نداشت در طول روز زياد صحبت كند...!
او گل و گياه پرورش مى‏داد. با خاك و گياه به گونه‏اى رفتار مى‏كرد كه انگار آنها جاندارند و هوشيار، و گويى آنها هم با او صحبت مى‏كنند.
مدّتى طولانى دانه‏ها را در كف دستانش نگه مى‏داشت و آنها را گرم مى كرد. بعد، دستش را به طرف دهانش مى‏برد و نفسش را بر آنها مى‏دميد و با آنها نجوا مى‏كرد. آنها هم بسيار سريع رشد مى‏كردند. گل‏هاى باغ او از گل‏هاى باغ ديگر همسايه‏ها بزرگ‏تر و سرحال‏تر بودند و باعث غرور و افتخارش مى‏شدند. در واقع، تشكّرى بودند براى تمام زحماتش. او به من مى‏گفت: «بذرهاى مرا ببين!». بعد لب‏هايش را به آنها نزديك مى‏كرد و به آرامى مى‏بوسيد. گل‏هاى او روى ديوار اتاق من هم شروع به رشد و نمو مى‏كردند و اين، وقتى بود كه با دستانش شكل‏هاى مختلفى را روى ديوار، ايجاد مى‏كرد. گاهى اوقات هم انگار از روى ديوار، روى صورتم مى‏افتادند.
اغلب اوقات، دستانش را مى‏بوسيدم؛ بويى شبيه سوپ جوجه و شاه بلوط و اسفناج و پياز به مشامم مى‏رسيد.
شانه زدن‏هايش را هنوز خوب به خاطر دارم. زمانى كه دستى به موهاى خاكسترى رنگش مى‏كشيد و سعى مى‏كرد تا آنها را از پريشانى درآورد و نظم و ترتيب ببخشد.
روزى به من گفت: «آيا مى‏دانى كه تقدير ما روى پيشانى ما حك شده، ولى ما از روى كف دست‏هايمان آينده را پيش‏بينى مى‏كنيم؟». او دستش را برگرداند و به نقطه وسط كف دستش اشاره كرد و گفت: «اين جا درست، جايى است كه رمز ضربان قلب در آن قرار دارد؛ اما هيچ كس آن را نمى‏داند. تو بايد هميشه كف دستت را بسته نگه دارى و از آن محافظت كنى! هرگز كف دستت را به مردم نشان نده؛ زيرا در مى‏يابند كه از كجا ضربه پذيرى».
 


21

سال‏هاى متمادى به كف دستم نگريستم و سعى كردم نقطه جريان قلبم را پيدا كنم؛ اما كف دستانم شباهتى به كف دستان او نداشت و رازى را با من واگو نكرد.
او از يك سو متوجّه مرگ بود و از ديگر سو متوجه زندگى. مى‏گفت: «كف دستت را گشاده و آن را محكم نگاه دار و خوب ببين كه مرگ و زندگى، چگونه با هم روياروى مى‏شوند».
او همواره اين جمله را مى‏گفت، ولى من هرگز چنين نديدم. سعى من بيشتر آن بود كه به دنياى ستارگان نزديك باشم تا به دنياى دستانم.
خاطره ديگرى كه از او دارم، مربوط به صبحى است كه او داشت ملافه‏اى را روى بند مى‏آويخت تا خشك شود. قبل از آويختن ملافه، سه بار آن را مى‏تكاند. با دست‏هاى استخوانى‏اش با قدرت و استحكام، ملافه روى بند را صاف مى‏كرد و از دو سو مى‏كشيد و مى‏گفت: «ملافه را وقتى خيس است روى بند صاف كنى، چروك نخواهد شد و نيازى به اتو كشيدن ندارد». او آموزش مرا اين‏چنين به پايان برد: «اين دست‏هاى توست كه سرنوشتت را رقم خواهند زد».
دست‏هايش در شب، كوه‏هاى روى ديوار را حركت مى‏دادند، شكل ماه را تغيير مى‏دادند، مَدّ دريا را به تصوير مى‏كشيدند و ماه را از هلالى شكل، تا به قرص كامل، تغيير مى‏دادند. دست‏هاى او همچو راهنمايى، مرا هدايت مى‏كردند و حامى من بودند. دست‏هاى او تنها دوستان مهربان من بودند كه دستانم را ساعت‏ها در دست مى‏گرفتند و زمانى كه دلْ‏شكسته بودم، به آرامى دست نوازش بر سرم مى‏كشيدند و كمر و زانوان زخمى‏ام را با مهربانى و لطف، نوازش مى‏كردند.
من به خاطر همه چيز به او مديونم؛ چرا كه همه چيز را در دست‏هاى او مى‏جستم. تا اين‏كه شبى فرا رسيد كه من مجبور به ترك او شدم. وقتى از پنجره قطار براى او دست تكان مى‏دادم، هزاران هزار، قول به او دادم كه زودتر از آنى كه فكر كند برگردم.
و حالا هميشه جاى خالى‏اش در اتاق، مرا آزار مى‏دهد. جايى كه همه چيز، ساكن و بى حركت است؛ نه درختى، نه حيوانى و نه چيز ديگرى. ماه، ديگر روى ديوار اتاقم نمى‏افتد. اين‏گونه به نظر مى‏رسد كه دنيا در دستان مادر بزرگم خلاصه شده بود. حالا از پى رفتن او همه چيز، ناپديد شده است. من به ديوار نگاه مى‏كنم و منتظر او مى‏شوم تا از راه برسد و به آرامى، چراغ را روشن كند و بنشيند و با من زمزمه كند. مرا شگفت زده كند و بگويد كه: «من نرفته‏ام! من درست، در كنار تو هستم؛ ولى فقط تو نمى‏توانى مرا ببينى!». مدت‏ها منتظر او مى‏مانم تا آن‏كه خواب، مرا برُبايد و به اين مى‏انديشم كه آيا او وجود خارجى داشته يا اين‏كه زاييده خيال من بوده است؟
دوباره چشمانم را بر هم مى‏گذرام و دست‏هاى پر مهرش را مى‏بينم كه بر سرم كشيده مى‏شوند و در آن وقت، شايد چنين بگويد: «نگران روزِ نيامده مباش؛ روزى كه هنوز آغاز نشده».
دست‏هايش در برابر چشم‏هايم چون پروانه، حركت مى‏كنند و صدايش در گوشم اين جملات را زمزمه مى‏كند.