(دست ها(برگرفته از ادبيات شفاهى امريكا
ترجمه: ر.رها
بيشتر شبها دستانش موهاى مرا نوازش مىدادند و بعد، دست پر مهرش را بر سر و صورتم مىكشيد و مرا محكم در پتو مىپيچاند.
در آن لحظات، ما هرگز صحبت نمىكرديم. من سرم را مىچرخاندم و ديوار اتاق از هميشه بزرگتر و نزديكتر مىشد. بعد هم دستانش روى ديوار اتاق ظاهر مىشدند و درختها خود را نشان مى دادند و بلند و بلندتر مىشدند و بر عرض ديوار، حركت مىكردند ... اندكى بعد، گرگى را مىديدم كه منتظر طعمه است.گرگ، تبديل به قورباغهاى مىشد كه جست و خيز كنان، سرتاسر ديوار را طى مىكرد. باز هم در لحظات بعد، قورباغه، جاى خود را به خرگوش مىداد و از بين درختان انبوه با سرعت مىگذشت... .
تصوير بعدى، درختان رقصان در باد بود. تو گويى قصد دارند كه سايههاى خود را بگيرند. كش و قوس سايه آنها مرا شبيه به گورخر مىكرد. خرگوش، جاى خود را به سگ مىداد و سگ هم جايش را با گربه عوض مىكرد و گربه تبديل به گل مىشد و نور ماه، شاهد تمامى حركتهاى آنها بود.
حالا نوبت دريا بود و ماهى، تند و سريع حركت مىكرد. ناگهان، ماهى بزرگترى دهان مىگشود و او را مىبلعيد و من سرم را زير پتو پنهان مىكردم. دوباره كه نگاه مىكردم، ماه رفته بود. دستان او روى كليد قرار مىگرفتند و آن را خاموش مىكردند. پرده سينماى اتاق من، با موجودات و مخلوقات شبانه در دل تاريكى فرو مىرفت و همزمان، سعى مىكردم بخوابم.
هر شب، او داستان را در دل خاموشى بازگو مىكرد و در را مىبست و در دل تاريكى شب، گم مىشد و مىرفت.
مادر بزرگم دوست نداشت در طول روز زياد صحبت كند...!
او گل و گياه پرورش مىداد. با خاك و گياه به گونهاى رفتار مىكرد كه انگار آنها جاندارند و هوشيار، و گويى آنها هم با او صحبت مىكنند.
مدّتى طولانى دانهها را در كف دستانش نگه مىداشت و آنها را گرم مى كرد. بعد، دستش را به طرف دهانش مىبرد و نفسش را بر آنها مىدميد و با آنها نجوا مىكرد. آنها هم بسيار سريع رشد مىكردند. گلهاى باغ او از گلهاى باغ ديگر همسايهها بزرگتر و سرحالتر بودند و باعث غرور و افتخارش مىشدند. در واقع، تشكّرى بودند براى تمام زحماتش. او به من مىگفت: «بذرهاى مرا ببين!». بعد لبهايش را به آنها نزديك مىكرد و به آرامى مىبوسيد. گلهاى او روى ديوار اتاق من هم شروع به رشد و نمو مىكردند و اين، وقتى بود كه با دستانش شكلهاى مختلفى را روى ديوار، ايجاد مىكرد. گاهى اوقات هم انگار از روى ديوار، روى صورتم مىافتادند.
اغلب اوقات، دستانش را مىبوسيدم؛ بويى شبيه سوپ جوجه و شاه بلوط و اسفناج و پياز به مشامم مىرسيد.
شانه زدنهايش را هنوز خوب به خاطر دارم. زمانى كه دستى به موهاى خاكسترى رنگش مىكشيد و سعى مىكرد تا آنها را از پريشانى درآورد و نظم و ترتيب ببخشد.
روزى به من گفت: «آيا مىدانى كه تقدير ما روى پيشانى ما حك شده، ولى ما از روى كف دستهايمان آينده را پيشبينى مىكنيم؟». او دستش را برگرداند و به نقطه وسط كف دستش اشاره كرد و گفت: «اين جا درست، جايى است كه رمز ضربان قلب در آن قرار دارد؛ اما هيچ كس آن را نمىداند. تو بايد هميشه كف دستت را بسته نگه دارى و از آن محافظت كنى! هرگز كف دستت را به مردم نشان نده؛ زيرا در مىيابند كه از كجا ضربه پذيرى».
سالهاى متمادى به كف دستم نگريستم و سعى كردم نقطه جريان قلبم را پيدا كنم؛ اما كف دستانم شباهتى به كف دستان او نداشت و رازى را با من واگو نكرد.
او از يك سو متوجّه مرگ بود و از ديگر سو متوجه زندگى. مىگفت: «كف دستت را گشاده و آن را محكم نگاه دار و خوب ببين كه مرگ و زندگى، چگونه با هم روياروى مىشوند».
او همواره اين جمله را مىگفت، ولى من هرگز چنين نديدم. سعى من بيشتر آن بود كه به دنياى ستارگان نزديك باشم تا به دنياى دستانم.
خاطره ديگرى كه از او دارم، مربوط به صبحى است كه او داشت ملافهاى را روى بند مىآويخت تا خشك شود. قبل از آويختن ملافه، سه بار آن را مىتكاند. با دستهاى استخوانىاش با قدرت و استحكام، ملافه روى بند را صاف مىكرد و از دو سو مىكشيد و مىگفت: «ملافه را وقتى خيس است روى بند صاف كنى، چروك نخواهد شد و نيازى به اتو كشيدن ندارد». او آموزش مرا اينچنين به پايان برد: «اين دستهاى توست كه سرنوشتت را رقم خواهند زد».
دستهايش در شب، كوههاى روى ديوار را حركت مىدادند، شكل ماه را تغيير مىدادند، مَدّ دريا را به تصوير مىكشيدند و ماه را از هلالى شكل، تا به قرص كامل، تغيير مىدادند. دستهاى او همچو راهنمايى، مرا هدايت مىكردند و حامى من بودند. دستهاى او تنها دوستان مهربان من بودند كه دستانم را ساعتها در دست مىگرفتند و زمانى كه دلْشكسته بودم، به آرامى دست نوازش بر سرم مىكشيدند و كمر و زانوان زخمىام را با مهربانى و لطف، نوازش مىكردند.
من به خاطر همه چيز به او مديونم؛ چرا كه همه چيز را در دستهاى او مىجستم. تا اينكه شبى فرا رسيد كه من مجبور به ترك او شدم. وقتى از پنجره قطار براى او دست تكان مىدادم، هزاران هزار، قول به او دادم كه زودتر از آنى كه فكر كند برگردم.
و حالا هميشه جاى خالىاش در اتاق، مرا آزار مىدهد. جايى كه همه چيز، ساكن و بى حركت است؛ نه درختى، نه حيوانى و نه چيز ديگرى. ماه، ديگر روى ديوار اتاقم نمىافتد. اينگونه به نظر مىرسد كه دنيا در دستان مادر بزرگم خلاصه شده بود. حالا از پى رفتن او همه چيز، ناپديد شده است. من به ديوار نگاه مىكنم و منتظر او مىشوم تا از راه برسد و به آرامى، چراغ را روشن كند و بنشيند و با من زمزمه كند. مرا شگفت زده كند و بگويد كه: «من نرفتهام! من درست، در كنار تو هستم؛ ولى فقط تو نمىتوانى مرا ببينى!». مدتها منتظر او مىمانم تا آنكه خواب، مرا برُبايد و به اين مىانديشم كه آيا او وجود خارجى داشته يا اينكه زاييده خيال من بوده است؟
دوباره چشمانم را بر هم مىگذرام و دستهاى پر مهرش را مىبينم كه بر سرم كشيده مىشوند و در آن وقت، شايد چنين بگويد: «نگران روزِ نيامده مباش؛ روزى كه هنوز آغاز نشده».
دستهايش در برابر چشمهايم چون پروانه، حركت مىكنند و صدايش در گوشم اين جملات را زمزمه مىكند.