روزها و رازها
فاضل ارجمند
تشييع
هنوز
ديوارهاى خشتى خانه
بوى هجده سالگىاش را مىدادند
و دستاس
در هواى دستانش
نفس مىكشيد،
كه دلش
با پر زدن يكى شد.
* * *
- اسما! آب بريز!
هوا ايستاده بود
و بىقرارى
در ذرّات زمين
جريان داشت
* * *
تشييع جنازه
خيس بود.
على بود،
و اشكهاى بىامان خدا.
* * *
شانههاى زمين
تحمّل آن زخم
- آن زخم كبود - را
نداشتند.
زمين،
جنازه را
به آسمانها بخشيد
سيد سعيد هاشمى
دستان بى نهايت
ساناز احمدى دوستدار
از پشت خاكريزهاى ايمان طلوع كرده بود و دستانش طعم سبز دعا را داشتند . آسمانش پر از ستاره بود؛ ستارههايى از جنس مُنوّرهاى اخلاص .
هزاران مين عشق را در صحراى دلش كاشته بود و با هر سجود ، مين عشقى در دلش گُل مىداد .
ياسهاى سپيد را به خاكى پيراهنش سنجاق كرده بود و سربند «يا حسين(ع)» را بر پيشانى آسمانتبارش بسته بود .
او تمام سنگرهاى نور را فاتح بود و تمام آيينهها را مىشناخت . شبها طنين نجوايش ، ماه را مىگرياند و آسمان اين دلگويهها را خوب مىشناخت .
آن شب هم كبوترهاى شهادت ، پيراهن خونين او را سپيد كردند و دستان بىنهايتش را به ضريح آينههاى دوست، دخيل بستند. آن شب، ردّ استقامتش سينه كوير را لرزاند و آسمان را در سكوتى غمگين ، به باران دعوت كرد .
خيابان هنوز ادامه داشت
روز غريبى بود . وقتى از در و ديوار زمان، بوى خون مىآمد ، دلها جوش پرواز را مىزدند و لبها حرفهاى تازه داشتند . همان روز صبح زود، ناگهان خيابان از بوى نفسهايمان پر شد . جوىها بوى زندگى گرفتند . همان روز، گُل مشتهايمان به آسمان قد كشيد . همان روز، هستىمان رنگ و بو گرفت و از شعارها عطرِ همه آدينههاى زمان مىوزيد . خدا در آن خيابان قدم مىزد و ناز نگاهش بين همه جوانها خريدار داشت . از همه زندگى فقط رفتن و يك جا نماندن را فهميده بوديم . بزرگ مىشديم ، شاخه مىداديم و گل مىكرديم و بعد كه سربازها آمدند ، صحبت از آتش و سوختن و پرپر شدن بود . دلها مىتپيدند و رگها باز مىشدند . سلولها آرام آرام منبسط مىشدند و فريادها كمكم از آن خيابان، فراتر مىرفتند . مىرفتند تا خيابانهاى ديگر را هم پر از صدا و حركت كنند . آن روز چه روز خوبى براى زمين بود كه زير گامهاى مردم مىتپيد و به زندگى آيندهاش فكر مىكرد . و بعد كه صداى شليك بلند شد ، درختان پرشاخ و برگِ باغ هستى، آرام بر زمين مىافتادند ؛ اما خيابان همين طور ادامه داشت و لبهايى كه با آواز مىخواندند : ژاله خون شد ، خون جنون شد!
آسمان گستردهتر شد
كعبه براى تو شكاف برداشت، ماه شب چهارده! وقتى مىخواستى از پلههاى معراج بر زمين پر از گناه ، قدم بگذارى ، ناز قدومت، لحظههاى ايستاده و بُهتزده تاريخ را به حركت وا داشت . تصنيف آمدنت، همه ترانههاى گذشته را كه فراموشمان شده بود به يادمان آورد . آسمان، گستردهتر شد و زمين، آرامتر. دل صفين بىقرار مىتپيد تا برسى و او را تاريخساز كنى . نهروان، صداى تو را شنيده و هواى روزهاى آينده به سرش زده است .
زمين مكه امشب از خود بىخود شده است . چهقدر ستارهها براى باريدن به زمين، لحظه شمارى مىكنند . من امشب به ياد نجف افتادهام . به ياد كبوتران سرگردان گنبدش . امشب همه لحظههاى من بوى كبوترانش را مىدهد .