مجلات >حديث زندگی>شماره 6

روزها و رازها

فاضل ارجمند


4

تشييع

هنوز
ديوارهاى خشتى خانه‏
بوى هجده سالگى‏اش را مى‏دادند
و دستاس‏
در هواى دستانش‏
نفس مى‏كشيد،
كه دلش‏
با پر زدن يكى شد.

* * *

- اسما! آب بريز!
هوا ايستاده بود
و بى‏قرارى‏
در ذرّات زمين‏
جريان داشت‏

* * *

تشييع جنازه‏
خيس بود.
على بود،
و اشك‏هاى بى‏امان خدا.

* * *

شانه‏هاى زمين‏
تحمّل آن زخم‏
- آن زخم كبود - را
نداشتند.
زمين،
جنازه را
به آسمان‏ها بخشيد

سيد سعيد هاشمى

دستان بى نهايت

ساناز احمدى دوستدار
از پشت خاكريزهاى ايمان طلوع كرده بود و دستانش طعم سبز دعا را داشتند . آسمانش پر از ستاره بود؛ ستاره‏هايى از جنس مُنوّرهاى اخلاص .
هزاران مين عشق را در صحراى دلش كاشته بود و با هر سجود ، مين عشقى در دلش گُل مى‏داد .
ياس‏هاى سپيد را به خاكى پيراهنش سنجاق كرده بود و سربند «يا حسين(ع)» را بر پيشانى آسمان‏تبارش بسته بود .
او تمام سنگرهاى نور را فاتح بود و تمام آيينه‏ها را مى‏شناخت . شب‏ها طنين نجوايش ، ماه را مى‏گرياند و آسمان اين دل‏گويه‏ها را خوب مى‏شناخت .
آن شب هم كبوترهاى شهادت ، پيراهن خونين او را سپيد كردند و دستان بى‏نهايتش را به ضريح آينه‏هاى دوست، دخيل بستند. آن شب، ردّ استقامتش سينه كوير را لرزاند و آسمان را در سكوتى غمگين ، به باران دعوت كرد .

 


5

خيابان هنوز ادامه داشت

روز غريبى بود . وقتى از در و ديوار زمان، بوى خون مى‏آمد ، دل‏ها جوش پرواز را مى‏زدند و لب‏ها حرف‏هاى تازه داشتند . همان روز صبح زود، ناگهان خيابان از بوى نفس‏هايمان پر شد . جوى‏ها بوى زندگى گرفتند . همان روز، گُل مشت‏هايمان به آسمان قد كشيد . همان روز، هستى‏مان رنگ و بو گرفت و از شعارها عطرِ همه آدينه‏هاى زمان مى‏وزيد . خدا در آن خيابان قدم مى‏زد و ناز نگاهش بين همه جوان‏ها خريدار داشت . از همه زندگى فقط رفتن و يك جا نماندن را فهميده بوديم . بزرگ مى‏شديم ، شاخه مى‏داديم و گل مى‏كرديم و بعد كه سربازها آمدند ، صحبت از آتش و سوختن و پرپر شدن بود . دل‏ها مى‏تپيدند و رگ‏ها باز مى‏شدند . سلول‏ها آرام آرام منبسط مى‏شدند و فريادها كم‏كم از آن خيابان، فراتر مى‏رفتند . مى‏رفتند تا خيابان‏هاى ديگر را هم پر از صدا و حركت كنند . آن روز چه روز خوبى براى زمين بود كه زير گام‏هاى مردم مى‏تپيد و به زندگى آينده‏اش فكر مى‏كرد . و بعد كه صداى شليك بلند شد ، درختان پرشاخ و برگِ باغ هستى، آرام بر زمين مى‏افتادند ؛ اما خيابان همين طور ادامه داشت و لب‏هايى كه با آواز مى‏خواندند : ژاله خون شد ، خون جنون شد!

آسمان گسترده‏تر شد

كعبه براى تو شكاف برداشت، ماه شب چهارده! وقتى مى‏خواستى از پله‏هاى معراج بر زمين پر از گناه ، قدم بگذارى ، ناز قدومت، لحظه‏هاى ايستاده و بُهت‏زده تاريخ را به حركت وا داشت . تصنيف آمدنت، همه ترانه‏هاى گذشته را كه فراموشمان شده بود به يادمان آورد . آسمان، گسترده‏تر شد و زمين، آرام‏تر. دل صفين بى‏قرار مى‏تپيد تا برسى و او را تاريخ‏ساز كنى . نهروان، صداى تو را شنيده و هواى روزهاى آينده به سرش زده است .
زمين مكه امشب از خود بى‏خود شده است . چه‏قدر ستاره‏ها براى باريدن به زمين، لحظه شمارى مى‏كنند . من امشب به ياد نجف افتاده‏ام . به ياد كبوتران سرگردان گنبدش . امشب همه لحظه‏هاى من بوى كبوترانش را مى‏دهد .