مجلات >حديث زندگی>شماره 5

دندان عاريه

 

88

خاتون، با كمر خميده، لب حوض نشست.
- بسم‏الله، الله اكبر.
با دست‏هاى چروكيده‏اش آب را به صورت استخوانى‏اش زد. رنگ زرد دندان‏هايش، چهره‏اش را زردتر نشان مى‏داد. با وسواس، آن را لب حوض گذاشت، آهى كشيد و مشغول وضو گرفتن شد.
اين دندونا كه از جدّ آميزتقى به اون و بعدهم به من ارث رسيده، آخرسر، به كى مى‏رسه؟
مى‏دانست اجاقش كور است و ميراث‏خور ندارد. لابد به در و همسايه مى‏رسه؛ امّا نه! هفته پيش كه بتول بيگم اومده بود اونارو قرض بگيره به دروغ گفتم: سنّت كنون دارم.
توى اين خيالات بود كه:
- قد قامت الصلاة... .
- واى، خدا مرگم بده! دير شده.
با عجله، چادر نمازش را سر كرد و به طرف مسجد رفت. سر نماز يادش آمد كه دندان‏ها را جا گذاشته. آخ و واخشو قورت داد كه مبادا نمازش بشكنه.
توى اين سى سال، مثل بچه، تر و خشكش كرده بود. هيچ‏وقت ازش دور نشده بود.
با گفتن آخرين الله اكبر نمازش، سراسيمه به طرف خانه به راه افتاد. توى پنج درى خشكش زد.
- غار غار...
اگه آميز تقى بفهمه كه يك كلاغ سياه، ارث خورش شده... .

حورا محمدى