دندان عاريه
خاتون، با كمر خميده، لب حوض نشست.
- بسمالله، الله اكبر.
با دستهاى چروكيدهاش آب را به صورت استخوانىاش زد. رنگ زرد دندانهايش، چهرهاش را زردتر نشان مىداد. با وسواس، آن را لب حوض گذاشت، آهى كشيد و مشغول وضو گرفتن شد.
اين دندونا كه از جدّ آميزتقى به اون و بعدهم به من ارث رسيده، آخرسر، به كى مىرسه؟
مىدانست اجاقش كور است و ميراثخور ندارد. لابد به در و همسايه مىرسه؛ امّا نه! هفته پيش كه بتول بيگم اومده بود اونارو قرض بگيره به دروغ گفتم: سنّت كنون دارم.
توى اين خيالات بود كه:
- قد قامت الصلاة... .
- واى، خدا مرگم بده! دير شده.
با عجله، چادر نمازش را سر كرد و به طرف مسجد رفت. سر نماز يادش آمد كه دندانها را جا گذاشته. آخ و واخشو قورت داد كه مبادا نمازش بشكنه.
توى اين سى سال، مثل بچه، تر و خشكش كرده بود. هيچوقت ازش دور نشده بود.
با گفتن آخرين الله اكبر نمازش، سراسيمه به طرف خانه به راه افتاد. توى پنج درى خشكش زد.
- غار غار...
اگه آميز تقى بفهمه كه يك كلاغ سياه، ارث خورش شده... .
حورا محمدى