مجلات >حديث زندگی>شماره 5

لبخند خاموش

شارون پالمر
ترجمه: ر.رها
 

80

لحظاتى چند به كريسمس مانده بود و من مشغول آخرين خريدهاى شب سال نو بودم. تصميم گرفتم براى عزيزانم عروسك بخرم.
در همين حين، دخترك زيبا و دوست‏داشتنىِ كوچكى كه لباس‏هاى قشنگى برتن داشت، با دقت به عروسك‏ها نگاه مى‏كرد. دخترك، دسته اسكناس لوله شده‏اى را محكم در دست داشت. هر عروسكى را كه مى‏پسنديد، رويش را به پدرش مى‏كرد و از او مى‏پرسيد: «پدر! مى‏توانم اين عروسك را بخرم؟ آيا پولش را داريد؟». پدرش نيز همواره به او پاسخ مثبت مى‏داد. دخترك به جست‏وجو براى پيدا كردن عروسك دلخواهش ادامه داد و هربار اين سؤال تشريفاتى را مى‏پرسيد:«پدر! پول من كافى است؟».
درست در همين لحظات، پسركى خيره شده بود به اسباب‏بازى‏ها و با حسرت، به آنها مى‏نگريست. او هم لباس‏هاى تميزى برتن داشت؛ امّا در عين تميزى، كهنه و رنگ و رو رفته بودند. بى‏شك، ژاكتى كه بر تن داشت، يك يا دو شماره برايش كوچك بود. پسرك نيز تعدادى اسكناس در دست داشت؛ امّا به نظر نمى‏رسيد كه بيش از پنج دلار باشد. شايد هم كم‏تر از پنج دلار بود. او نيز به همراه پدرش بود. هربار كه يكى از بازى‏هاى ويدئويى را انتخاب مى‏كرد و به پدرش نشان مى‏داد، پدرش سرى تكان مى‏داد و پاسخى جز منفى نداشت.
دخترك، عروسك دلخواهش را پيدا كرده بود. عروسكى كه لباس زيبايى به‏تن داشت و مى‏توانست موجب حسادت تمام دختران كوچك شود.
با وجود اين، ايستاده بود و به بحث‏ها و مشاجرات بين آن پدر و پسر گوش مى‏داد. پسر با قيافه‏اى غمگين، بازى ويدئويى را سرجايش گذاشت و به جاى آن، كتاب عكس برگردانى را برداشت و به همراه پدرش به طرف رديف ديگرى از اسباب بازى‏ها رفتند. دخترك عروسك زيبايش را سرجايش گذاشت و بعد به طرف بازى‏هاى كامپيوترى دويد و دقيقاً بازى‏اى را كه روى ديگر بازى‏ها بود برداشت و بى‏درنگ، چند كلمه‏اى با پدرش صحبت كرد و به طرف صندوق رفت.
من هم چون هداياى خود را انتخاب كرده بودم، به طرف صندوق رفتم و در صف پرداخت پول، درست پشت سر آنها ايستادم. دخترك، شاد و خندان بود و اين خوشى در نگاهش هويدا بود. در همين اوضاع و احوال، پسرك و پدرش پشت سر من ايستادند. بعد از اين‏كه پول اسباب بازى را پرداخت كردند، دختر كوچولو آن را بسته بندى كرد و به طرف صندوقدار رفت و چيزى در گوش او گفت. صندوقدار لبخندى زد و بسته را زير پيشخوان گذاشت. من هم پول خريدهايم را دادم و داشتم آنها را در كيفم مى‏گذاشتم كه پسرك جلوى صندوقدار ايستاد. صندوقدار بسته‏هاى پسر را مرتب كرد و گفت: «تبريك مى‏گم! امروز شما صدمين مشترى ما هستيد و به همين دليل، جايزه‏اى به شما تعلّق مى‏گيرد». و بلافاصله بازى كامپيوترى را به دست پسرك داد. پسرك در كمال ناباورى به صندوقدار زل زده بود و بعد هيجان‏زده گفت: «اين درست همان چيزى است كه مى‏خواستم!».
دختر كوچولو و پدرش در تمام اين مدت، كنار در خروجى ايستاده بودند و من زيباترين و با عظمت‏ترين لبخند هستى را بر لبان دخترك ديدم؛ زيباترين لبخندى كه در تمام عمرم ديده بودم. بعد آنها از
 


81

فروشگاه خارج شدند و من هم به دنبالشان به راه افتادم.
به محض اين‏كه به اتومبيلم رسيدم و از آنچه ديده بودم هنوز در شگفت بودم، شنيدم پدر دخترك از او پرسيد: «چرا اين كار را كردى؟».
دخترك گفت: «پدر! شما و مادرم مى‏خواستيد براى من چيزى بخريد كه منو خوشحال كنه، مگر نه؟». پدرش گفت: «البته، دخترك خوشگل و شيرينم!».
دخترك با لحنى كودكانه ادامه داد: «من هم درست همين كار رو كردم». بعد هم خنده‏اى كرد و جست‏وخيزكنان به طرف اتومبيلشان رفت.
ظاهراً دخترك وقتى انتخاب خود را كرده بود كه از خودش مى‏پرسيد: «آيا به اندازه كافى پول دارم؟».
در من احساس عجيبى غليان مى‏كرد از اين‏كه در آن فروشگاه، شاهد شادمانى و روح واقعى كريسمس بودم و بالاتر از آن، دختركى كه چيزى فراى تغيير فصل‏ها درك مى‏كرد. چيزهايى كه بزرگ‏سالانى كه من مى‏شناسم، از درك آن عاجزند!
باشد كه خداوند به او و پدر و مادرش، پاداش خير ارزانى دهد و درهاى رحمت خود را به رويشان بگشايد؛ همان‏گونه كه او آن‏روز، من و آن پسرك را شاد نمود و مورد لطف خويش قرار داد.