لبخند خاموش
شارون پالمر
ترجمه: ر.رها
لحظاتى چند به كريسمس مانده بود و من مشغول آخرين خريدهاى شب سال نو بودم. تصميم گرفتم براى عزيزانم عروسك بخرم.
در همين حين، دخترك زيبا و دوستداشتنىِ كوچكى كه لباسهاى قشنگى برتن داشت، با دقت به عروسكها نگاه مىكرد. دخترك، دسته اسكناس لوله شدهاى را محكم در دست داشت. هر عروسكى را كه مىپسنديد، رويش را به پدرش مىكرد و از او مىپرسيد: «پدر! مىتوانم اين عروسك را بخرم؟ آيا پولش را داريد؟». پدرش نيز همواره به او پاسخ مثبت مىداد. دخترك به جستوجو براى پيدا كردن عروسك دلخواهش ادامه داد و هربار اين سؤال تشريفاتى را مىپرسيد:«پدر! پول من كافى است؟».
درست در همين لحظات، پسركى خيره شده بود به اسباببازىها و با حسرت، به آنها مىنگريست. او هم لباسهاى تميزى برتن داشت؛ امّا در عين تميزى، كهنه و رنگ و رو رفته بودند. بىشك، ژاكتى كه بر تن داشت، يك يا دو شماره برايش كوچك بود. پسرك نيز تعدادى اسكناس در دست داشت؛ امّا به نظر نمىرسيد كه بيش از پنج دلار باشد. شايد هم كمتر از پنج دلار بود. او نيز به همراه پدرش بود. هربار كه يكى از بازىهاى ويدئويى را انتخاب مىكرد و به پدرش نشان مىداد، پدرش سرى تكان مىداد و پاسخى جز منفى نداشت.
دخترك، عروسك دلخواهش را پيدا كرده بود. عروسكى كه لباس زيبايى بهتن داشت و مىتوانست موجب حسادت تمام دختران كوچك شود.
با وجود اين، ايستاده بود و به بحثها و مشاجرات بين آن پدر و پسر گوش مىداد. پسر با قيافهاى غمگين، بازى ويدئويى را سرجايش گذاشت و به جاى آن، كتاب عكس برگردانى را برداشت و به همراه پدرش به طرف رديف ديگرى از اسباب بازىها رفتند. دخترك عروسك زيبايش را سرجايش گذاشت و بعد به طرف بازىهاى كامپيوترى دويد و دقيقاً بازىاى را كه روى ديگر بازىها بود برداشت و بىدرنگ، چند كلمهاى با پدرش صحبت كرد و به طرف صندوق رفت.
من هم چون هداياى خود را انتخاب كرده بودم، به طرف صندوق رفتم و در صف پرداخت پول، درست پشت سر آنها ايستادم. دخترك، شاد و خندان بود و اين خوشى در نگاهش هويدا بود. در همين اوضاع و احوال، پسرك و پدرش پشت سر من ايستادند. بعد از اينكه پول اسباب بازى را پرداخت كردند، دختر كوچولو آن را بسته بندى كرد و به طرف صندوقدار رفت و چيزى در گوش او گفت. صندوقدار لبخندى زد و بسته را زير پيشخوان گذاشت. من هم پول خريدهايم را دادم و داشتم آنها را در كيفم مىگذاشتم كه پسرك جلوى صندوقدار ايستاد. صندوقدار بستههاى پسر را مرتب كرد و گفت: «تبريك مىگم! امروز شما صدمين مشترى ما هستيد و به همين دليل، جايزهاى به شما تعلّق مىگيرد». و بلافاصله بازى كامپيوترى را به دست پسرك داد. پسرك در كمال ناباورى به صندوقدار زل زده بود و بعد هيجانزده گفت: «اين درست همان چيزى است كه مىخواستم!».
دختر كوچولو و پدرش در تمام اين مدت، كنار در خروجى ايستاده بودند و من زيباترين و با عظمتترين لبخند هستى را بر لبان دخترك ديدم؛ زيباترين لبخندى كه در تمام عمرم ديده بودم. بعد آنها از
فروشگاه خارج شدند و من هم به دنبالشان به راه افتادم.
به محض اينكه به اتومبيلم رسيدم و از آنچه ديده بودم هنوز در شگفت بودم، شنيدم پدر دخترك از او پرسيد: «چرا اين كار را كردى؟».
دخترك گفت: «پدر! شما و مادرم مىخواستيد براى من چيزى بخريد كه منو خوشحال كنه، مگر نه؟». پدرش گفت: «البته، دخترك خوشگل و شيرينم!».
دخترك با لحنى كودكانه ادامه داد: «من هم درست همين كار رو كردم». بعد هم خندهاى كرد و جستوخيزكنان به طرف اتومبيلشان رفت.
ظاهراً دخترك وقتى انتخاب خود را كرده بود كه از خودش مىپرسيد: «آيا به اندازه كافى پول دارم؟».
در من احساس عجيبى غليان مىكرد از اينكه در آن فروشگاه، شاهد شادمانى و روح واقعى كريسمس بودم و بالاتر از آن، دختركى كه چيزى فراى تغيير فصلها درك مىكرد. چيزهايى كه بزرگسالانى كه من مىشناسم، از درك آن عاجزند!
باشد كه خداوند به او و پدر و مادرش، پاداش خير ارزانى دهد و درهاى رحمت خود را به رويشان بگشايد؛ همانگونه كه او آنروز، من و آن پسرك را شاد نمود و مورد لطف خويش قرار داد.