مجلات >حديث زندگی>شماره 5

از لابه‏لاى متون

به كوشش: سيدمحمّد دلّال موسوى
 

76

آداب و فرهنگ اسلامى در سرتاسر متون ادب پارسى ريشه دوانده است و مى‏توان گفت كه اين فرهنگ والا، با ظرافت‏هاى كلامى و ادبى اين زبان شكرين، به‏سان جامى مرصّع، آذين يافته و ارزش گوهر آن بيشتر نمايانده شده است.
يكى از اين آداب اسلامى، اميدوارىِ هميشگى و دورى گُزيدن از نااميدى است. هرچند برخى از متون كهن ادبى و بخصوص متون عرفانى - با وجود همه تأكيدى كه در قرآن و احاديث بر اين مسئله شده است - به راحتى از كنار آن گذشته‏اند و حتى اشاره‏اى نيز بدان نكرده‏اند، برخى متون ديگر بدان توجّه نموده‏اند و نويسندگان و شاعران بسيارى اشاراتى در اين زمينه داشته‏اند و در قالب شعر و داستان‏هاى رمزى و نغز، به اين موضوع پرداخته‏اند. در اين مجال، نگاهى گذرا به برخى از اين متون ادبى و عرفانى خواهيم داشت.
شيخ سخن، سعدى، در ابتداى يكى از باب‏هاى بوستان گويد:

خوشا وقت شوريدگان غمش
اگر زخم بينند وگر مرهمش
گدايانى از پادشاهى نَفور
(1) به اميدش اندر گدايى صبور
دمادم شراب اَلَم دركشند
وگر تلخ بينند، دم دركشند
بلاى خُمار است در عيش مُل
سِلَحدار خار است با شاهِ گل
نه تلخ است صبرى كه بر ياد اوست
كه تلخى، شكر باشد از دستِ دوست
اسيرش نخواهد رهايى ز بند
شكارش نجويد خلاص از كمند
چو پروانه آتش به خود درزنند
نه چون كِرم پيله به خود برتنند
دلارام، در بَر، دلارام جوى
لب از تشنگى خشك برطَرْف جوى(2)
در كتاب فيه مافيه مولانا جلال‏الدين بلخى(كه مجموعه مقالات و تقريرات اوست) درباره قطع اميد نكردن از حق تعالى آمده است:
اميد از حق نبايد بُريدن كه «انّه لا يَيأسُ من رَوْح اللّه...» (3) اميد، سرِ راه ايمنى است. اگر در راه نمى‏روى، بارى، سرِ راه را نگاه‏دار. مگو كه كژى‏ها كردم. تو راستى را پيش گير، هيچ
 

77

كژى نمانَد. راستى همچون عصاى موساست؛ آن كژى‏ها همچون سِحرهاست. چون راستى بيايد، همه را بخورَد. اگر بدى كرده‏اى، با خود كرده‏اى، جفاى تو به وى كجا رسد؟

مرغى كه بر آن كوه نشست و برخاست
بنگر كه در آن كوه چه افزود و چه كاست
چون راست شوى، آن همه نمانَد. اميد را زِنهار، مبُر! (4)
مولانا در دفتر سوم مثنوى نيز در اين‏باره از زبان پيامبران الهى چنين آورده است:
انبيا گفتند: نوميدى بد است
فضل و رحمت‏هاى بارى، بى‏حد است
از چنين محسن نشايد نااميد
دست در فِتراك اين رحمت زنيد(5)
اى بسا كارا كه اول صعب گشت
بعد از آن بگشاده شد، سختى گذشت
بعد نوميدى بسى اميدهاست
از پسِ ظلمت بسى خورشيدهاست
هيچ ما را با قبولى كار نيست
كار ما تسليم و فرمان كردنى است
او نفرمودستمان اين بندگى
نيست ما را از خود، اين گويندگى(6)
مولوى كه از هر فرصتى براى بيان مفاهيم ارزشمند سود مى‏جويد، در همين دفتر، در ضمن حكايتى، اين چنين خواننده را به اميدوار بودن فراخوانده است:
گر گران و گر شتابنده بُود
آن‏كه جوينده‏ست، يابنده بُود
در طلب زن دائماً تو هر دو دست
كه طلب در راه، نيكو رهبر است
لنگ و لوك (7) و خفته شكل و بى‏ادب
سوى او مى‏غيژ (8) و او را مى‏طلب
گه به گفت و گه به خاموشى و گه
بوى كردن گير هر سو بوى شَه
گفت آن يعقوب با اولاد خويش
جُستن يوسف كنيد از حد بيش
هر حسِ خود را در اين جُستن به جد
هر طرف رانيد شكل مستعد
گفت از روح خدا «لا تيأسوا»(9)
همچو گم كرده پسر، رو سو به سو
از ره حسّ دهان پرسان شويد
گوش را بر چار راه آن نهيد
هر كجا بوى خوش آيد، بو بريد
سوى آن سر، كآشناى آن سريد(10)
او در جايى ديگر، از دريچه‏اى ديگرگون به موضوع نگريسته است و از دل‏بستن بيهوده به امور واهى و دور از واقع، پرهيزانده است. او در حقيقت مى‏خواهد بگويد كه هرچند «در نا اميدى بسى اميد است»؛ ولى «هيچ كس ندرود تا چيزى نكاشت». اشعار زيباى او، خود بهترين بيان كننده مطلب است:
هيچ وازِر، وِزر غيرى برنداشت
هيچ كس ندرود تا چيزى نكاشت
طَمْع خام است اين، مخور خام اى پسر!
خام خوردن، علّت آرد در بشر
كآن فلانى يافت گنجى ناگهان
من هم آن خواهم، چرا جويم دكان؟
كار بخت است آن و آن هم نادر است
كسب بايد كرد تا تنْ قادر است
كسب كردن گنج را مانع كِى است؟
پا مكش از كار آن خود دربى است
تا نگردى تو گرفتارِ «اگر»
كه اگر آن كردمى يا آن اگر
كز «اگر گفتنْ» رسولِ با وفاق
منع كرد و گفت: هست آن از نفاق
كآن منافق در اگر گفتن بمُرد
وز اگر گفتن بجز حسرت نبُرد
اى بسا كس مُرده در بوك (11) و مگر
از جمال عافيت ناخورده بَر
ور نمى‏يابى تو نقصان اگر
اين سخن بشنو كه دريابى مگر
او در ادامه با آوردن داستانى كوتاه، به تبيين موضوع مى‏پردازد:
يك غريبى خانه مى‏جُست از شتاب
دوستى بردش سوى خانه‏ى خراب
گفت او: اين را اگر سقفى بُدى
پهلوىِ من مر تو را مسكن شدى
هم عيال تو بياسودى اگر
در ميانه داشتى حجره‏ى دگر
ور رسيدى ميهمانْ روزى تو را
هم بياسودى اگر بوديت جا
كاشكى معمور بودى اين سرا
خانه تو بودى اين معمور جا
گفت: آرى، پهلوىِ يارانْ خوش است
ليك - اى جان - در «اگر» نتوان نشست!(12)
در منطق الطيرِ عطّار، از زبان يكى از مرغان، خطاب به هُدهُد - كه راهنماى مرغان جوياى سيمرغ در كوه قاف است - در بيان مشكلات مسير آمده است:

78
ديگرى گفتش گُنَه دارم بسى
با گنه، چون ره بَرَد آن‏جا كسى؟
چون مگس آلوده باشد، بى‏خلاف
كى رسد سيمرغ را در كوه قاف؟
چون ز رَه سرتافت مرد پُرگناه
كى تواند يافت قُرب پادشاه؟
و هُدهُد در پاسخ او گويد:
گفت: اى عاقل! مشو نوميد از او
لطف مى‏خواه و كَرَمْ جاويد از او
گر به آسانى نيندازى سپر
كار، دشوارت شود، اى بى‏خبر!
گر نبودى مردِ تايب را قبول،
كى بُدى هر شب براى او نزول؟
گر گنه كردى، درِ توبه‏ست باز
توبه كن كاين درنخواهد شد فراز(13)
گر به صدق آيى در اين در تو دمى
صد فتوحت پيشْ مى‏آيد همى(14)
سعدى در بوستان، حكايت پير عابدى را آورده كه هرچند از درگاه الهى رانده شده، امّا دست از طلب برنمى‏دارد تا كامش برآيد و اين چنين، سالك را به استوار گامى در راه فرا مى‏خواند:
شنيدم كه پيرى شبى زنده داشت
سحر، دستِ حاجت به حق برفراشت
يكى هاتف انداخت در گوش پير
كه: بى‏حاصلى، رو سرِ خويش گير!
بر اين در، دعاى تو مقبول نيست
به خوارى برو يا به زارى بايست!
شبِ ديگر از ذكر و طاعت نخفت
مريدى زحالش خبر يافت، گفت:
چو ديدى كزان روى، بسته‏ست در
به بى‏حاصلى، سعىْ چندان مَبَر
به ديباچه بَر، (15) اشك ياقوت فام
به حسرت بباريد و گفت: اى غلام!(16)
به نوميدى آن‏گه بگرديدَمى
از اين ره كه راهى دگر ديدمى
مپندار گر وى عنان بر شكست
كه من باز دارم زفِتراك، دست
چو خواهنده محروم گشت از درى
چه غم گر شناسد درِ ديگرى؟
شنيدم كه راهم در اين كوى نيست
ولى هيچ راهِ دگر روى نيست
در اين بود در سرزمين فدا(17)
كه گفتند در گوش جانش ندا
قبول است اگرچه هنر نيستش
كه جز ما پناهى دگر نيستش(18)
سعدى در حكايتى ديگر، موضوع نااميد نكردن خلق از خود را پيش كشيده و آن
 

79

را از صفات مردان حق برشمرده است:

بزاريد وقتى زنى پيش شوى
كه ديگر مَخَر نان ز بقّال كوى
به بازار گندم‏فروشان گِراى
كه اين جو فروش است گندم نماى
نه از مشترى، كز زِحام (19) مگس
به يك هفته رويش نديده‏ست كس
به دلدارى، آن مردِ صاحب نياز
به زن گفت: كاى روشنايى، بساز!
به امّيد ما كلبه اين جا گرفت
نه مردى بُود نفع از او واگرفت
رهِ نيكْ مردانِ آزاده گير
چو اِستاده‏اى، دست افتاده گير
ببخشاى، كآنان كه مرد حق‏اند
خريدار دكّان بى‏رونق‏اند
جوان مرد - اگر راست خواهى - «ولى» است
كَرَم، پيشه شاهِ مردانْ على است.(20)
چنان‏كه آمد، در متون عرفانى نيز داستان‏هاى اشارت‏گونه‏اى درباره اميد نبُريدن از دوست و به خير و نيكى اميد داشتن آمده است. در اسرار التوحيد، از قول شيخ ابوسعيد، اين داستان نقل شده است:
شيخ ما گفت: آن مرد، مال بسيار داشت. در دلش افتاد كه بازرگانى كند. در آن كشتى نشسته بود. كشتى بشكست و مال و خواسته، جمله غرق شد و هركه در آن‏جا بود، جمله هلاك گشتند و او بر لوحى از الواح كشتى بماند. به جزيره‏اى افتاد، خالى، بى‏مونسى و رفيقى سال‏ها برآمد. تنگدل گشت و غمى شد. روزى بر لب دريا نشسته بود، برهنه و موى باليده، (21)جامه‏ها از او فرو شده، اين بيت مى‏گفت:
چون كلاغ سياه، سپيد گردد، من با وطن و اهل خويش اوفتم و هيهات! سياهْ كلاغ، كِى سپيد گردد؟!
آوازى شنيد كه كسى گفت از دريا: اى مرد! نوميد مباش. چه دانى؟ بُود كه اين سختى و رنج را كه تو اين ساعت در اويى، بر اثر او فرجى نزديك پديد آيد!
ديگر روز، اين مرد را چشم بر دريا افتاد. چيزى عظيم ديد. چون نزديك آمد، كشتى عروس (22) بود. چون اين مرد را بديدند، گفتند: حالِ تو چيست؟ گفت: قصّه من دراز است. گفتند: آخر ببايد گفتن. قصّه برگفت و گفت كه من از كدام شهرم. گفتند: تو را هيچ پسر بود؟ گفت: مرا پسرى بود خُرد. ايشان همه در وى افتادند و به بوسه فرا او افتادند. اين مرد گفت: شما را چه بُود؟ گفتند: اين پسر توست و اين كشتى آنِ اوست و ما بندگان اوييم و هرچه آنِ او بُود، آنِ تو بُود. او را موى فرو كردند (23)و جامه‏هاى فاخرش پوشيدند و گفتند: چه خواهى؟ اگر خواهى تا بازگرديم. او گفت: باز گرديم. ايشان همه بازاو (24) بازگشتند و او را به راحت به جايگاه خويش آوردند.
كار، چون بسته شود، بگشايدا
وز پسِ هر غم، طَرَب افزايدا(25)
در طبقات الصوفيه مى‏خوانيم:
شيخ الاسلام (26) گفت: از بوعلى ثقفى پرسيدند كه: عيشِ كه صعب‏تر و ناخوش‏تر؟ گفت آن‏كه بر نوميدى زيَد.
نوميدى درى در كفر دارد. نوميدى از اللّه، كفر است: «لا ييأس من روح اللّه...» و «لاتقنطوا من رحمة اللّه». (27)
در مرزبان‏نامه، داستانى درباره خسرو انوشيروان و پيرى دهقان آمده كه ذكر آن در اين‏جا بى‏مناسبت نيست:
شنيدم كه روزى خسرو به تماشاى صحرا بيرون رفت. باغبانى را ديد - مردى سالخورده كه اگر چه شهرستان وجودش روى به خرابى نهاده بود و... سى و دو آسيا، (28) همه در پهلوى يكديگر از كارْ فرومانده؛ ليكن شاخ اَمَلش در خزان عمر و برگْريزان عيش، شكوفه تازه بيرون مى‏آورْد و بر لب چشمه حياتش، بعد از رفتن آب طراوت، خطى سبر مى‏دميد - در پايان روزگار پيرى درخت گردويى مى‏نشانْد. خسرو گفت: اى پير! جنونى كه از شعبه جوانى در موسم كودكى خيزد، در فصل پيرى آغاز كردى؟ وقت آن است كه بيخ علايق از جان خبيث بر كَنى و درخت در خرّم‏آبادِ بهشت نشانى. چه جاى اين هواى فاسد و هوس باطل است؟! درختى كه تو امروز نشانى، ميوه آن، كجا توانى خورد؟
پير گفت: ديگران نشاندند، ما خورديم. ما بنشانيم، ديگران خورَند.
بكاشتند و بخورديم و كاشتيم و خورَند
چون بنگرى همه بَرزيگران همدگريم. (29)
1 - گريزان.
2 - بوستان، تصحيح: غلامحسين يوسفى، ص 100.
3 - دست در فتراك (تركْ بندِ مَركب) زدن، كنايه از «دست به دامان كسى شدن» است و در اين‏جا اشاره‏اى است به آيه 53 سوره زُمَر: «قل يا أيّها الذين أسرفوا على أنفسهم لا تَقْنَطوا من رحمة اللّه، إنّ اللّه يَغفر الذُّنوب جميعاً...؛ بگو: اى بندگان من كه بر خويشتن زياده‏روى روا داشته‏ايد! از رحمت خدا نوميد نشويد. در حقيقت، خدا همه گناهان را مى‏آمرزد...».
4 - سوره يوسف، آيه 87: جز كافران، كسى از بخشايش الهى نوميد نمى‏شود.
5 - گزيده فيه‏مافيه، حسين الهى قمشه‏اى، ص 5.
6 - مثنوى، دفتر سوم، بيت 2922 - 2928.
7 - همان، بيت 978 - 986.
8 - اشاره به آيه 87 سوره يوسف «يا بنىّ! إذهبوا فتحسّسوا من يوسف و أخيه و لاتيأسوا من روح‏اللّه، إنّه لا ييأس من روح اللّه إلّا القوم الكافرون؛ اى پسران من! برويد و از يوسف و برادرش جستجو كنيد؛ زيرا جز كافران، كسى از بخشايش الهى نوميد نمى‏شود».
9 - لنگ و لوك: آن‏كه پا و دستش معيوب باشد.
10 - غيژيدن: بر شكم رفتن همچون خزندگان و كودكان.
11 - بوك: بُوَد كه؟! آيا شود كه...؟! (عبارتى كه در تمنّا و آرزو به‏كار مى‏رود).
12 - مثنوى، دفتر دوم، بيت ... - ... .
13 - فراز شدن: بسته شدن.
14 - منطق‏الطير، فريدالدين محمدعطار نيشابورى، تصحيح: سيّدصادق گوهرين، ص 100.
15 - برچهره.
16 - در اين‏جا: اى پسر، اى جوان.
17 - زمين تسليم.
18 - بوستان، ص 105 - 106.
19 - انبوهى، ازدحام.
20 - بوستان، ص 83.
21 - درحالى‏كه موى سر و بدنش بلند شده بود.
22 - نوعى كشتى.
23 - موى سرش را كوتاه كردند.
24 - با او.
25 - اسرارالتوحيد، محمد بن منور مَيهَنى، تصيح: محمدرضا شفيعى كَدكَنى، ص 257 - 258.
26 - طبقات الصوفيه، تقريرات خواجه عبداللّه انصارى، تصحيح: محمد سرور مولايى، ص 450.
27 - شيخ‏الاسلام، لقب خواجه عبداللّه انصارى است.
28 - كنايه از دندان‏هاست.
29 - مرزبان‏نامه، سعدالدين وراوينى، تصحيح: محمد قزوينى، ص 292 و 662.