زندگى ماپاركر
ويولا ايزولا بلّا
ترجمه: نگار شريف
وقتى اديب نجيبزادهاى كه ماپاركر هر سهشنبه آپارتمان قديمىاش را تميز مىكرد، آن روز صبح، در را به رويش باز كرد، حال نوهاش را پرسيد. ماپاركر روى پادرى داخل هال كوچك ايستاد و پيش از آنكه پاسخ دهد، دستهايش را دراز كرد تا به آقايش كمك كند در را ببندد. به آرامى گفت: «ديروز خاكش كرديم، آقا!».
اديب نجيب زاده با لحنى يكّه خورده جواب داد: «آه، خداجان! از شنيدنش متأسفم».
هنگام خوردن صبحانه بود. احساس بدى داشت. نمىتوانست بدون آنكه چيزى بگويد، به اتاق نشيمن گرمش برگردد. بعد به خاطر اينكه اينگونه افراد، به تشييع جنازه خيلى اهميت مىدهند، با مهربانى گفت: «اميدوارم تشييع جنازه به خوبى برگزار شده باشد».
ماپاركر پير، با صدايى گرفته، گفت: «چى چى گفتين، آقا؟».
بدبخت بينوا! انگار واقعاً ضربه خورده بود. مرد گفت: «اميدوارم تشييع جنازه به خوبى تمام شده باشد». ماپاركر جوابى نداد. سرش را خم كرد و لنگ لنگان، به طرف آشپزخانه رفت. كيفش را به همراه يك پيشبند و يك جفت كفش نمدى، محكم در دست گرفته بود.
اديب نجيب زاده ابروهايش را بالا برد و برگشت كه صبحانهاش را بخورد. همانطور كه مشغول خوردن بود، بلند گفت: «گمان كنم به خوبى انجام شده باشد؟!».
ماپاركر، دو سوزن سياه رنگ را از كلاهش درآورد و كلاه را پشت در، آويزان كرد. ژاكت ژندهاش را هم آويزان كرد. بعد پيشبندش را بست و نشست تا پوتينهايش را درآورد. پوشيدن يا درآوردن پوتينها برايش شكنجه بزرگى بود؛ اما سالهاى سال، چنان به دردش عادت كرده بود كه قبل از آنكه بندهايش را باز كند، صورتش در انتظار درد شديد، درهم كشيده و كج و معوج مىشد.
وقتى اين كار تمام شد، آهى كشيد و زانوهايش را ماليد... .
- مامان بزرگ! مامان بزرگ!
نوه كوچكش با پوتينهاى دكمهدار، بر دامان او نشست. تازه از بازى كردن در خيابان برگشته بود.
- نگاه كن، دامن مادربزرگ را چهكار كردى، پسر بد!
اما «لِنى» دستهايش را دور گردن مادربزرگ حلقه كرد و گونههايش را به گونههاى او ماليد. با چرب زبانى گفت: «مامان بزرگ، يهكم پول بده!».
- برو ببينم! مامان بزرگ پول نداره.
- چرا، دارى.
- نه، ندارم.
- چرا دارى. يهكم بده!
مادربزرگ، داشت دنبال كيف پول كهنه له شده سياه رنگش مىگشت.
- خوب، تو به مامان بزرگ چى مىدى؟
با خجالت، خندهاى كرد و او را محكمتر بغل گرفت. مادر بزرگ، لرزش پلكهاى او را روى گونهاش احساس مىكرد. پسرك آهسته گفت: «من كه هيچى ندارم...».
پيرزن از جا پريد. كترى آهنى را از روى اجاق گاز قاپيد و به طرف ظرفشويى آشپزخانه برد. انگار سر و صداى آبى كه در كترى قل قل مىكرد، دردش را از بين برد. سطل و لگن ظرفشويى را هم پر از آب
كرد. تشريح وضعيت آن آشپزخانه، يك كتاب لازم داشت.
در طول هفته، اديب نجيبزاده، خودش كارهايش را مىكرد؛ يعنى اينكه چاى را هر از چند گاهى در يك شيشه مربّا - كه براى اين كار گذاشته بود - خالى مىكرد و اگر چنگالهاى تميزش تمام مىشد، يكى دوتايشان را با حوله تميز مىكرد. از جهات ديگر، همانطور كه براى دوستهايش توضيح مىداد، روش او كاملاً ساده بود و نمىفهميد چرا مردم درباره كارهاى خانه اينقدر شلوغ مىكنند.
او مىگفت: «هر چيزى داريد كثيف مىكنيد، پيرزنى را هفتهاى يك بار مىآوريد كه همه جا را تميز كند و كار تمام مىشود».
نتيجه كار، يك سطل آشغال بزرگِ پر بود. حتى كف اتاق هم پر از نان خرده، پاكت و ته سيگار بود؛ ولى ماپاركر، از او بدش نمىآمد. دلش براى پسر جوان مىسوخت كه هيچ كس را ندارد. به همين دليل، از او مراقبت مىكرد.
از پنجره كوچكِ كثيف، پهنه وسيع آسمان غمگين را مىشد ديد و هر وقت هوا ابرى مىشد، ابرها، ژنده و كهنه بهنظر مىرسيدند، با كنارههاى ريش ريش كه سوراخْ سوراخْ شده بودند و يا مثل لكههاى تيره چاى.
وقتى آب داشت گرم مىشد، ماپاركر، شروع كرد به جاروب كردن اتاق. در حين كار، با خودش مىگفت: «آره، به هر دليلى قسمتم اينطورى بوده و زندگى سختى داشتهام».
حتى همسايهها هم راجع به او همين را مىگفتند. خيلى اوقات، وقتى با كيفش لنگ لنگان به خانه مىرفت، مىشنيد كه آنها درحالىكه گوشهاى منتظر ايستادهاند يا به نردهها تكيه دادهاند، به يكديگر مىگفتند: «ماپاركر زندگى واقعاً سختى داشته!» و اين حرف، آنقدر درست بود كه اصلاً مايه افتخارش نمىشد. درست مثل اين بود كه بگويند او در ته زيرزمين، پلاك 27 زندگى مىكند.
ماپاركر در شانزده سالگى، استراتفورد را ترك كرده بود و بهعنوان كارگر آشپزخانه، به لندن آمده بود. بله، در استراتفورد - آن - ايون(1) به دنيا آمده بود.
مردم هميشه درباره شكسپير از او مىپرسيدند؛ اما او هيچ وقت، اسمش را هم نشنيده بود تا وقتى كه آن را در تئاتر ديد.
هيچ چيز از استراتفورد در يادش باقى نمانده بود، جز: «نشستن كنار شومينه در شبى كه مىتوانست ستارهها را از سوراخ لوله بخارى ببين» و «مادر، هميشه تكه نانى را كه از سقف آويزان بود، به او مىداد» و يك چيزى هم مثل بوته، كنار در جلو بود كه هميشه بوى خوبى مىداد؛ اما تصوير اين بوته در ذهنش خيلى مبهم بود. فقط يكى دوبار در بيمارستان، وقتى حالش بد بود به يادش آمده بود.
جاى وحشتناكى بود. هيچ وقت نمىگذاشتند بيرون برود. حتّى طبقه بالا هم نمىرفت، بجز موقع دعاى صبح و غروب. زيرزمين نسبتاً خوبى داشت. آشپز آنجا، زن ظالمى بود. نامههايى را كه از خانه برايش مىرسيد، قبل از آنكه بخواند، از دستش مىقاپيد و در اجاق مىانداخت؛ براى اينكه نامهها او را هوايى نكنند.
سوسكها! باورتان مىشود تا وقتى به لندن نيامده بود، سوسك سياه نديده بود؟ به اين موضوع كه فكر مىكرد، هميشه خنده كوتاهى بر لبانش مىنشست. انگار نديدن سوسك سياه، مثل اين بود كه بگويى تا بهحال، پاهاى خودت را نديدهاى.
وقتى آن خانواده زندگىشان را فروختند، به عنوان «كمك» به خانه يك دكتر رفت و بعد از دو سال كه از صبح تا شب، آنجا كار مىكرد، با يك نانوا ازدواج كرد.
اديب نجيبزاده گفت: «نانوا، خانم پاركر! ازدواج با يك نانوا، بايد خيلى خوب باشد!».
خانم پاركر آنقدرها هم مطمئن به نظر نمىرسيد.
آقا گفت: «كارِتر و تميزى است».
خانم پاركر به نظر قانع نشده بود.
- شما دوست نداشتيد نان تازه را دست مشترىها بدهيد؟
- خب، آقا! من خيلى توى مغازه نبودم. ما سيزده تا كوچولو داشتيم و هفتتاشون رو خاك كرديم».
بله، هفتتا مرده بودند، و وقتى هنوز آن ششتاى ديگر كوچك بودند، شوهرش سل گرفت و مرد.
تلاش و تقلّايى كه مجبور بود براى بزرگ كردن آن شش بچه كوچك و ايستادن روى پايش به خرج دهد، خيلى طاقتفرسا بود! چند سال بعد وقتى آنها به سنى رسيدند كه به مدرسه بروند، خواهر شوهرش آمده بود پيششان بماند تا كمكى برايش باشد؛ امّا دو ماه بيشتر از آمدنش نگذشته بود كه از راهپله پايين افتاده بود و ستون فقراتش صدمه ديده بود.
بچهها كمكم بزرگ شدند. «مودى» وارد كار خلاف شد و خواهرش «آليس» را با خودش برد. دو تا از پسرها مهاجرت كردند و «جيم» جوان هم با ارتش به هند رفت، «واَتِل» كه از همه كوچكتر بود، با يك گارسون بهدرد نخور ازدواج كرد كه يك سال، بعد از آنكه لنى كوچولو به دنيا آمد از بيمارى زخم معده مرد. و حالا لنى كوچولو، نوهام. هيچ وقت بچه با بنيهاى نبود، هيچ وقت! يكى از آن بچههاى قشنگى بود كه همه، با دخترها اشتباهش مىگرفتند. موى فرِ نقرهفام قشنگى داشت؛ همچنين چشمهاى آبى و يك لك كوچك، مثل الماسى در يك طرف بينىاش. او و «اتل» چه دردسرى براى بزرگ كردن آن بچه داشتند! براى اضافه كردن وزن وى، چه كارهايى كه نكردند. هر يكشنبه صبح، وقتى ماپاركر مشغول شستشو بود، «اتل» روزنامه را بلندبلند مىخواند تا شايد مطلبى در مورد اضافه كردن وزن، در آن پيدا كند:
- آقاى عزيز! اين نامه را مىنويسم كه به شما اطلاع دهم «ميرتل» كوچك من، رو به مرگ بود؛ امّا با راهنمايىهاى شما، ظرف نه هفته، هشت پوند(2) چاقتر شد و هنوز هم دارد وزن اضافه مىكند.
جوهردان از كمد بيرون مىآمد و نامه نوشته مىشد و فردا صبح، سر راه كارش نامه را با پست سفارشى ارسال مىكرد؛ اما هيچ فايدهاى نداشت. هيچ چيزى وزن لنى كوچولو را زياد نمىكرد. حتى با بردنش به قبرستان هم، رنگ و رويش درست نمىشد، يك تكان كوچك در اتوبوس هم اشتهايش را زياد نمىكرد.
اما او از اول، پسر مامان بزرگ بود.
- تو پسر كى هستى؟
ماپاركر پير، درحالىكه از سر اجاق بر مىخاست و به طرف پنجره كثيف مىرفت، اين سؤال را از او مىپرسيد. صداى كوچكى، چهقدر گرم، چهقدر نزديك، تقريباً نفسش را بند مىآورد؛ انگار كه صدا از درون قلبش مىآمد. بلند مىخنديد و مىگفت: «من پسر مامان بزرگم!».
همان موقع، صداى پا آمد و اديب نجيبزاده پيدا شد. لباس پوشيده بود تا قدم بزند.
- آه، خانم پاركر! من دارم بيرون مىروم.
- بسيار خوب، آقا.
- يك سكه نيم كرونى در سينى جوهردان، مال شماست.
- متشكّرم، آقا.
اديب نجيب زاده به سرعت گفت: آها، راستى خانم پاركر! شما كه دفعه پيش، اينجا بوديد، كمى كاكائو دور نريختيد؟».
- نه، آقا!
- خيلى عجيب است. قسم مىخورم كه يك قاشق چاىخورى كاكائو را در قوطى گذاشته بودم! هنوز اين يكى حرفش تمام نشده بود كه به ملايمت و قاطعيت گفت: «هميشه وقتى كه بخواهيد چيزى را دور بيندازيد، به من مىگوييد، مگر نه، خانم پاركر؟». و درحالىكه از خودش خيلى راضى بود، قدم زنان دور شد، و در واقع، مطمئن بود كه به خانم پاركر، نشان داده كه در زير ظاهر بىدقت خود، مثل زنها مراقب و هوشيار است.
در با صدا بسته شد. او بُرسها و تكه پارچههايش را به اتاق خواب برد؛ اما وقتى كه شروع كرد به صاف كردن رختخواب و تو زدن لبههاى آن، فكركردن به لنى كوچولو، غيرقابل تحمل شد.
براى چه مجبور بود اينطور زجر بكشد؟
اين چيزى بود كه ماپاركر نمىفهميد. چرا يك فرشته كوچك، بايد براى نفس كشيدنش خواهش كند و براى آن بجنگد؟ معنا نداشت يك بچه آنطور زجر بكشد.
... از قفسه سينه كوچك لنى صدايى مىآمد كه انگار چيزى را در آن مىجوشانند. يك چيز برآمدهاى در سينهاش قلقل مىكرد كه او نمىتوانست از شرّش خلاص شود. وقتى سرفه مىكرد، عرق، تمام سرش را خيس مىكرد؛ چشمهايش بيرون مىزد، دستهايش مىلرزيد، و آن جسم برآمده، مثل سيبزمينىاى كه در ماهىتابه، جلز و ولز مىكند، مىجوشيد؛ اما بدتر از همه اين بود كه وقتى سرفه نمىكرد به بالش تكيه مىداد و نه حرف مىزد و نه جواب مىداد؛ فقط دلخور به نظر مىرسيد.
ماپاركر پير، وقتى موهاى مرطوب او را از روى گوشهاى كوچك سرخرنگش كنار زد، گفت: «عزيز دلم، تقصير مامان بزرگ پيرت نيست!». ولى لنى سرش را تكان داد و خود را كنار كشيد. از دست او خيلى خيلى دلخور به نظر مىرسيد. سرش را خم كرد و چپْچپْ به او نگاه كرد. انگار نتوانسته بود اين حرف را از مامان بزرگ باور كند.
ماپاركر روتختى را روى نوهاش انداخت. نه، واقعاً نمىتوانست راجع به آن فكر كند! در زندگىاش بيش از حد، تحمل كرده بود و تنهايى گزيده بود. هيچ كس، گريهاش را نديده بود، هيچكس. حتى بچههاى خودش هم نديده بودند كه يكباره زير گريه بزند. هميشه چهرهاى مغرور را حفظ كرده بود؛ اما حالا! لنى رفته، او چه داشت؟ هيچ چيز نداشت. لنى همه آن چيزى بود كه او از زندگى داشت، و حالا، لنى هم از او گرفته شده بود. در شگفت مانده بود كه: «چرا همه اينها بايد براى من اتفاق افتاده باشد؟ مگر من چه كار كردهام؟».
همانطور كه آن كلمات را مىگفت، ناگهان برس به زمين افتاد. خودش را در آشپزخانه يافت. مصيبتش آنقدر وحشتناك بود كه كلاهش را سنجاق زد، ژاكتش را پوشيد و مثل آدمى در رؤيا از آپارتمان بيرون زد. نمىدانست چه مىكند. مثل كسى بود كه از وحشت آنچه اتفاق افتاده چنان گيج و منگ است كه فقط مىخواهد دور شود، به هر سو و مكانى. انگار، با دور شدن مىتواند فرار كند... .
هواى بيرون، سرد بود. باد يخى مىوزيد. مردم به تندى عبور مىكردند. مردها شبيه قيچى راه مىرفتند و زنها مثل گربه مىخراميدند. هيچ كس نمىدانست، هيچ كس اهميت نمىداد حتى اگر قرار بود، بعد از اين همه سال، گريه كند.
اما با فكر گريه، انگار لنى كوچولو در بازوان مادر بزرگش پريد. آها، اين همان كارى است كه او مىخواهد بكند. كبوتر من! مامان بزرگ مىخواهد گريه كند. اگر فقط مىتوانست الآن گريه كند، مدتى طولانى گريه مىكرد، براى همه چيز: از اولين جايى كه شروع بهكار مىكرد، تا رفتن به خانه دكتر، و بعد آن هفت تا كوچولو، مرگ شوهرش، رفتن بچهها و همه سالهاى بيچارگى كه به لنى ختم مىشد؛ اما يك گريه درست و حسابى براى همه اين چيزها خيلى طول مىكشيد.
در هر حال، وقتش شده بود. بايد اين كار را بكند. ديگر نمىتوانست آن را عقب بيندازد. ديگر نمىتوانست صبر كند... كجا مىتوانست برود؟
- ماپاركر زندگى سختى داشته است، واقعاً!
بله واقعاً زندگى سختى داشته! چانهاش شروع كرد به لرزيدن. نمىشد زمان را از دست داد؛ ولى كجا؟ كجا؟
نمىتوانست برود خانه، اتل آنجا بود. اتل را از وحشت مىكشت. نمىتوانست حتّى روى نيمكتى بنشيند؛ چون مردم مىآمدند و او را سؤالْپيچ مىكردند. قاعدتاً نمىتوانست به آپارتمان آقا برگردد. حق نداشت در خانه غريبهها گريه كند. اگر روى پلهاى مىنشست، پليس سراغش مىآمد و با او حرف مىزد.
آه! آيا جايى نبود كه بتواند پنهان شود و تنها، هرچهقدر دلش مىخواهد بماند، بىآنكه كسى را بيازارد و كسى ناراحتش كند؟ هيچ جايى در دنيا نبود كه بتواند بلند، گريه كند؟
ماپاركر ايستاد، به بالا و پايين نگاه كرد. باد سردى، پيشْبندش را به شكل بادكنك درآورده بود. حالا باران شروع شد. هيچ جايى نبود.
1. شهر كوچكى در انگلستان، زادگاه ويليام شكسپير، شاعر و نمايشنامهنويس بزرگ انگليس.
2. واحد وزن، در حدود 59/453 گرم.