مجلات >حديث زندگی>شماره 5

زندگى ماپاركر

ويولا ايزولا بلّا
ترجمه: نگار شريف
 

70

وقتى اديب نجيب‏زاده‏اى كه ماپاركر هر سه‏شنبه آپارتمان قديمى‏اش را تميز مى‏كرد، آن روز صبح، در را به رويش باز كرد، حال نوه‏اش را پرسيد. ماپاركر روى پادرى داخل هال كوچك ايستاد و پيش از آن‏كه پاسخ دهد، دست‏هايش را دراز كرد تا به آقايش كمك كند در را ببندد. به آرامى گفت: «ديروز خاكش كرديم، آقا!».
اديب نجيب زاده با لحنى يكّه خورده جواب داد: «آه، خداجان! از شنيدنش متأسفم».
هنگام خوردن صبحانه بود. احساس بدى داشت. نمى‏توانست بدون آن‏كه چيزى بگويد، به اتاق نشيمن گرمش برگردد. بعد به خاطر اين‏كه اين‏گونه افراد، به تشييع جنازه خيلى اهميت مى‏دهند، با مهربانى گفت: «اميدوارم تشييع جنازه به خوبى برگزار شده باشد».
ماپاركر پير، با صدايى گرفته، گفت: «چى چى گفتين، آقا؟».
بدبخت بينوا! انگار واقعاً ضربه خورده بود. مرد گفت: «اميدوارم تشييع جنازه به خوبى تمام شده باشد». ماپاركر جوابى نداد. سرش را خم كرد و لنگ لنگان، به طرف آشپزخانه رفت. كيفش را به همراه يك پيش‏بند و يك جفت كفش نمدى، محكم در دست گرفته بود.
اديب نجيب زاده ابروهايش را بالا برد و برگشت كه صبحانه‏اش را بخورد. همان‏طور كه مشغول خوردن بود، بلند گفت: «گمان كنم به خوبى انجام شده باشد؟!».
ماپاركر، دو سوزن سياه رنگ را از كلاهش درآورد و كلاه را پشت در، آويزان كرد. ژاكت ژنده‏اش را هم آويزان كرد. بعد پيش‏بندش را بست و نشست تا پوتين‏هايش را درآورد. پوشيدن يا درآوردن پوتين‏ها برايش شكنجه بزرگى بود؛ اما سال‏هاى سال، چنان به دردش عادت كرده بود كه قبل از آن‏كه بندهايش را باز كند، صورتش در انتظار درد شديد، درهم كشيده و كج و معوج مى‏شد.
وقتى اين كار تمام شد، آهى كشيد و زانوهايش را ماليد... .
- مامان بزرگ! مامان بزرگ!
نوه كوچكش با پوتين‏هاى دكمه‏دار، بر دامان او نشست. تازه از بازى كردن در خيابان برگشته بود.
- نگاه كن، دامن مادربزرگ را چه‏كار كردى، پسر بد!
اما «لِنى» دست‏هايش را دور گردن مادربزرگ حلقه كرد و گونه‏هايش را به گونه‏هاى او ماليد. با چرب زبانى گفت: «مامان بزرگ، يه‏كم پول بده!».
- برو ببينم! مامان بزرگ پول نداره.
- چرا، دارى.
- نه، ندارم.
- چرا دارى. يه‏كم بده!
مادربزرگ، داشت دنبال كيف پول كهنه له شده سياه رنگش مى‏گشت.
- خوب، تو به مامان بزرگ چى مى‏دى؟
با خجالت، خنده‏اى كرد و او را محكم‏تر بغل گرفت. مادر بزرگ، لرزش پلك‏هاى او را روى گونه‏اش احساس مى‏كرد. پسرك آهسته گفت: «من كه هيچى ندارم...».
پيرزن از جا پريد. كترى آهنى را از روى اجاق گاز قاپيد و به طرف ظرفشويى آشپزخانه برد. انگار سر و صداى آبى كه در كترى قل قل مى‏كرد، دردش را از بين برد. سطل و لگن ظرفشويى را هم پر از آب
 


71

كرد. تشريح وضعيت آن آشپزخانه، يك كتاب لازم داشت.
در طول هفته، اديب نجيب‏زاده، خودش كارهايش را مى‏كرد؛ يعنى اين‏كه چاى را هر از چند گاهى در يك شيشه مربّا - كه براى اين كار گذاشته بود - خالى مى‏كرد و اگر چنگال‏هاى تميزش تمام مى‏شد، يكى دوتايشان را با حوله تميز مى‏كرد. از جهات ديگر، همان‏طور كه براى دوست‏هايش توضيح مى‏داد، روش او كاملاً ساده بود و نمى‏فهميد چرا مردم درباره كارهاى خانه اين‏قدر شلوغ مى‏كنند.
او مى‏گفت: «هر چيزى داريد كثيف مى‏كنيد، پيرزنى را هفته‏اى يك بار مى‏آوريد كه همه جا را تميز كند و كار تمام مى‏شود».
نتيجه كار، يك سطل آشغال بزرگِ پر بود. حتى كف اتاق هم پر از نان خرده، پاكت و ته سيگار بود؛ ولى ماپاركر، از او بدش نمى‏آمد. دلش براى پسر جوان مى‏سوخت كه هيچ كس را ندارد. به همين دليل، از او مراقبت مى‏كرد.
از پنجره كوچكِ كثيف، پهنه وسيع آسمان غمگين را مى‏شد ديد و هر وقت هوا ابرى مى‏شد، ابرها، ژنده و كهنه به‏نظر مى‏رسيدند، با كناره‏هاى ريش ريش كه سوراخْ سوراخْ شده بودند و يا مثل لكه‏هاى تيره چاى.
وقتى آب داشت گرم مى‏شد، ماپاركر، شروع كرد به جاروب كردن اتاق. در حين كار، با خودش مى‏گفت: «آره، به هر دليلى قسمتم اين‏طورى بوده و زندگى سختى داشته‏ام».
حتى همسايه‏ها هم راجع به او همين را مى‏گفتند. خيلى اوقات، وقتى با كيفش لنگ لنگان به خانه مى‏رفت، مى‏شنيد كه آنها درحالى‏كه گوشه‏اى منتظر ايستاده‏اند يا به نرده‏ها تكيه داده‏اند، به يكديگر مى‏گفتند: «ماپاركر زندگى واقعاً سختى داشته!» و اين حرف، آن‏قدر درست بود كه اصلاً مايه افتخارش نمى‏شد. درست مثل اين بود كه بگويند او در ته زيرزمين، پلاك 27 زندگى مى‏كند.
ماپاركر در شانزده سالگى، استراتفورد را ترك كرده بود و به‏عنوان كارگر آشپزخانه، به لندن آمده بود. بله، در استراتفورد - آن - ايون‏(1) به دنيا آمده بود.
مردم هميشه درباره شكسپير از او مى‏پرسيدند؛ اما او هيچ وقت، اسمش را هم نشنيده بود تا وقتى كه آن را در تئاتر ديد.
هيچ چيز از استراتفورد در يادش باقى نمانده بود، جز: «نشستن كنار شومينه در شبى كه مى‏توانست ستاره‏ها را از سوراخ لوله بخارى ببين» و «مادر، هميشه تكه نانى را كه از سقف آويزان بود، به او مى‏داد» و يك چيزى هم مثل بوته، كنار در جلو بود كه هميشه بوى خوبى مى‏داد؛ اما تصوير اين بوته در ذهنش خيلى مبهم بود. فقط يكى دوبار در بيمارستان، وقتى حالش بد بود به يادش آمده بود.
جاى وحشتناكى بود. هيچ وقت نمى‏گذاشتند بيرون برود. حتّى طبقه بالا هم نمى‏رفت، بجز موقع دعاى صبح و غروب. زيرزمين نسبتاً خوبى داشت. آشپز آن‏جا، زن ظالمى بود. نامه‏هايى را كه از خانه برايش مى‏رسيد، قبل از آن‏كه بخواند، از دستش مى‏قاپيد و در اجاق مى‏انداخت؛ براى اين‏كه نامه‏ها او را هوايى نكنند.
سوسك‏ها! باورتان مى‏شود تا وقتى به لندن نيامده بود، سوسك سياه نديده بود؟ به اين موضوع كه فكر مى‏كرد، هميشه خنده كوتاهى بر لبانش مى‏نشست. انگار نديدن سوسك سياه، مثل اين بود كه بگويى تا به‏حال، پاهاى خودت را نديده‏اى.
وقتى آن خانواده زندگى‏شان را فروختند، به عنوان «كمك» به خانه يك دكتر رفت و بعد از دو سال كه از صبح تا شب، آن‏جا كار مى‏كرد، با يك نانوا ازدواج كرد.
اديب نجيب‏زاده گفت: «نانوا، خانم پاركر! ازدواج با يك نانوا، بايد خيلى خوب باشد!».
خانم پاركر آن‏قدرها هم مطمئن به نظر نمى‏رسيد.
آقا گفت: «كارِتر و تميزى است».
خانم پاركر به نظر قانع نشده بود.
- شما دوست نداشتيد نان تازه را دست مشترى‏ها بدهيد؟
- خب، آقا! من خيلى توى مغازه نبودم. ما سيزده تا كوچولو داشتيم و هفت‏تاشون رو خاك كرديم».
بله، هفت‏تا مرده بودند، و وقتى هنوز آن شش‏تاى ديگر كوچك بودند، شوهرش سل گرفت و مرد.
تلاش و تقلّايى كه مجبور بود براى بزرگ كردن آن شش بچه كوچك و ايستادن روى پايش به خرج دهد، خيلى طاقت‏فرسا بود! چند سال بعد وقتى آنها به سنى رسيدند كه به مدرسه بروند، خواهر شوهرش آمده بود پيششان بماند تا كمكى برايش باشد؛ امّا دو ماه بيشتر از آمدنش نگذشته بود كه از راه‏پله پايين افتاده بود و ستون فقراتش صدمه ديده بود.
بچه‏ها كم‏كم بزرگ شدند. «مودى» وارد كار خلاف شد و خواهرش «آليس» را با خودش برد. دو تا از پسرها مهاجرت كردند و «جيم» جوان هم با ارتش به هند رفت، «واَتِل» كه از همه كوچك‏تر بود، با يك گارسون به‏درد نخور ازدواج كرد كه يك سال، بعد از آن‏كه لنى كوچولو به دنيا آمد از بيمارى زخم معده مرد. و حالا لنى كوچولو، نوه‏ام. هيچ وقت بچه با بنيه‏اى نبود، هيچ وقت! يكى از آن بچه‏هاى قشنگى بود كه همه، با دخترها اشتباهش مى‏گرفتند. موى فرِ نقره‏فام قشنگى داشت؛ همچنين چشم‏هاى آبى و يك لك كوچك، مثل الماسى در يك طرف بينى‏اش. او و «اتل» چه دردسرى براى بزرگ كردن آن بچه داشتند! براى اضافه كردن وزن وى، چه كارهايى كه نكردند. هر يكشنبه صبح، وقتى ماپاركر مشغول شستشو بود، «اتل» روزنامه را بلندبلند مى‏خواند تا شايد مطلبى در مورد اضافه كردن وزن، در آن پيدا كند:
- آقاى عزيز! اين نامه را مى‏نويسم كه به شما اطلاع دهم «ميرتل» كوچك من، رو به مرگ بود؛ امّا با راهنمايى‏هاى شما، ظرف نه هفته، هشت پوند(2) چاق‏تر شد و هنوز هم دارد وزن اضافه مى‏كند.
جوهردان از كمد بيرون مى‏آمد و نامه نوشته مى‏شد و فردا صبح، سر راه كارش نامه را با پست سفارشى ارسال مى‏كرد؛ اما هيچ فايده‏اى نداشت. هيچ چيزى وزن لنى كوچولو را زياد نمى‏كرد. حتى با بردنش به قبرستان هم، رنگ و رويش درست نمى‏شد، يك تكان كوچك در اتوبوس هم اشتهايش را زياد نمى‏كرد.
اما او از اول، پسر مامان بزرگ بود.
- تو پسر كى هستى؟
ماپاركر پير، درحالى‏كه از سر اجاق بر مى‏خاست و به طرف پنجره كثيف مى‏رفت، اين سؤال را از او مى‏پرسيد. صداى كوچكى، چه‏قدر گرم، چه‏قدر نزديك، تقريباً نفسش را بند مى‏آورد؛ انگار كه صدا از درون قلبش مى‏آمد. بلند مى‏خنديد و مى‏گفت: «من پسر مامان بزرگم!».
همان موقع، صداى پا آمد و اديب نجيب‏زاده پيدا شد. لباس پوشيده بود تا قدم بزند.
- آه، خانم پاركر! من دارم بيرون مى‏روم.
- بسيار خوب، آقا.
- يك سكه نيم كرونى در سينى جوهردان، مال شماست.
- متشكّرم، آقا.
 


72

اديب نجيب زاده به سرعت گفت: آها، راستى خانم پاركر! شما كه دفعه پيش، اين‏جا بوديد، كمى كاكائو دور نريختيد؟».
- نه، آقا!
- خيلى عجيب است. قسم مى‏خورم كه يك قاشق چاى‏خورى كاكائو را در قوطى گذاشته بودم! هنوز اين يكى حرفش تمام نشده بود كه به ملايمت و قاطعيت گفت: «هميشه وقتى كه بخواهيد چيزى را دور بيندازيد، به من مى‏گوييد، مگر نه، خانم پاركر؟». و درحالى‏كه از خودش خيلى راضى بود، قدم زنان دور شد، و در واقع، مطمئن بود كه به خانم پاركر، نشان داده كه در زير ظاهر بى‏دقت خود، مثل زن‏ها مراقب و هوشيار است.
در با صدا بسته شد. او بُرس‏ها و تكه پارچه‏هايش را به اتاق خواب برد؛ اما وقتى كه شروع كرد به صاف كردن رختخواب و تو زدن لبه‏هاى آن، فكركردن به لنى كوچولو، غيرقابل تحمل شد.
براى چه مجبور بود اين‏طور زجر بكشد؟
اين چيزى بود كه ماپاركر نمى‏فهميد. چرا يك فرشته كوچك، بايد براى نفس كشيدنش خواهش كند و براى آن بجنگد؟ معنا نداشت يك بچه آن‏طور زجر بكشد.
... از قفسه سينه كوچك لنى صدايى مى‏آمد كه انگار چيزى را در آن مى‏جوشانند. يك چيز برآمده‏اى در سينه‏اش قل‏قل مى‏كرد كه او نمى‏توانست از شرّش خلاص شود. وقتى سرفه مى‏كرد، عرق، تمام سرش را خيس مى‏كرد؛ چشم‏هايش بيرون مى‏زد، دست‏هايش مى‏لرزيد، و آن جسم برآمده، مثل سيب‏زمينى‏اى كه در ماهى‏تابه، جلز و ولز مى‏كند، مى‏جوشيد؛ اما بدتر از همه اين بود كه وقتى سرفه نمى‏كرد به بالش تكيه مى‏داد و نه حرف مى‏زد و نه جواب مى‏داد؛ فقط دلخور به نظر مى‏رسيد.
ماپاركر پير، وقتى موهاى مرطوب او را از روى گوش‏هاى كوچك سرخ‏رنگش كنار زد، گفت: «عزيز دلم، تقصير مامان بزرگ پيرت نيست!». ولى لنى سرش را تكان داد و خود را كنار كشيد. از دست او خيلى خيلى دلخور به نظر مى‏رسيد. سرش را خم كرد و چپْ‏چپْ به او نگاه كرد. انگار نتوانسته بود اين حرف را از مامان بزرگ باور كند.
ماپاركر روتختى را روى نوه‏اش انداخت. نه، واقعاً نمى‏توانست راجع به آن فكر كند! در زندگى‏اش بيش از حد، تحمل كرده بود و تنهايى گزيده بود. هيچ كس، گريه‏اش را نديده بود، هيچ‏كس. حتى بچه‏هاى خودش هم نديده بودند كه يكباره زير گريه بزند. هميشه چهره‏اى مغرور را حفظ كرده بود؛ اما حالا! لنى رفته، او چه داشت؟ هيچ چيز نداشت. لنى همه آن چيزى بود كه او از زندگى داشت، و حالا، لنى هم از او گرفته شده بود. در شگفت مانده بود كه: «چرا همه اينها بايد براى من اتفاق افتاده باشد؟ مگر من چه كار كرده‏ام؟».
 


73

همان‏طور كه آن كلمات را مى‏گفت، ناگهان برس به زمين افتاد. خودش را در آشپزخانه يافت. مصيبتش آن‏قدر وحشتناك بود كه كلاهش را سنجاق زد، ژاكتش را پوشيد و مثل آدمى در رؤيا از آپارتمان بيرون زد. نمى‏دانست چه مى‏كند. مثل كسى بود كه از وحشت آنچه اتفاق افتاده چنان گيج و منگ است كه فقط مى‏خواهد دور شود، به هر سو و مكانى. انگار، با دور شدن مى‏تواند فرار كند... .
هواى بيرون، سرد بود. باد يخى مى‏وزيد. مردم به تندى عبور مى‏كردند. مردها شبيه قيچى راه مى‏رفتند و زن‏ها مثل گربه مى‏خراميدند. هيچ كس نمى‏دانست، هيچ كس اهميت نمى‏داد حتى اگر قرار بود، بعد از اين همه سال، گريه كند.
اما با فكر گريه، انگار لنى كوچولو در بازوان مادر بزرگش پريد. آها، اين همان كارى است كه او مى‏خواهد بكند. كبوتر من! مامان بزرگ مى‏خواهد گريه كند. اگر فقط مى‏توانست الآن گريه كند، مدتى طولانى گريه مى‏كرد، براى همه چيز: از اولين جايى كه شروع به‏كار مى‏كرد، تا رفتن به خانه دكتر، و بعد آن هفت تا كوچولو، مرگ شوهرش، رفتن بچه‏ها و همه سال‏هاى بيچارگى كه به لنى ختم مى‏شد؛ اما يك گريه درست و حسابى براى همه اين چيزها خيلى طول مى‏كشيد.
در هر حال، وقتش شده بود. بايد اين كار را بكند. ديگر نمى‏توانست آن را عقب بيندازد. ديگر نمى‏توانست صبر كند... كجا مى‏توانست برود؟
- ماپاركر زندگى سختى داشته است، واقعاً!
بله واقعاً زندگى سختى داشته! چانه‏اش شروع كرد به لرزيدن. نمى‏شد زمان را از دست داد؛ ولى كجا؟ كجا؟
نمى‏توانست برود خانه، اتل آن‏جا بود. اتل را از وحشت مى‏كشت. نمى‏توانست حتّى روى نيمكتى بنشيند؛ چون مردم مى‏آمدند و او را سؤالْ‏پيچ مى‏كردند. قاعدتاً نمى‏توانست به آپارتمان آقا برگردد. حق نداشت در خانه غريبه‏ها گريه كند. اگر روى پله‏اى مى‏نشست، پليس سراغش مى‏آمد و با او حرف مى‏زد.
آه! آيا جايى نبود كه بتواند پنهان شود و تنها، هرچه‏قدر دلش مى‏خواهد بماند، بى‏آن‏كه كسى را بيازارد و كسى ناراحتش كند؟ هيچ جايى در دنيا نبود كه بتواند بلند، گريه كند؟
ماپاركر ايستاد، به بالا و پايين نگاه كرد. باد سردى، پيشْ‏بندش را به شكل بادكنك درآورده بود. حالا باران شروع شد. هيچ جايى نبود.


1. شهر كوچكى در انگلستان، زادگاه ويليام شكسپير، شاعر و نمايشنامه‏نويس بزرگ انگليس.
2. واحد وزن، در حدود 59/453 گرم.