مجلات >حديث زندگی>شماره 5

چه كسى قدرت را در اختيار دارد؟

محمدرضا جهانگيرزاده‏قمى
 

65

...آن زندانى، كه اميدى به آينده خود نداشت، محكوم به فنا بود . وى با از بين رفتن اميد، اتكاى روحانى خود را نيز از دست مى‏داد، باعث سقوط خود مى‏شد و گرفتار پوسيدگى روحى و جسمى مى‏گرديد . اين حالت، ناگهان و به طور بحرانى پيش مى‏آمد و همه با نشانه‏هاى آن، آشنا بوديم . همه بيم آن لحظه را داشتيم؛ امّا نه براى خودمان، بلكه براى دوستان . چون شخص، وقتى خود گرفتار اين بحران مى‏شد، ديگر رنجى نمى‏برد . معمولاً شروع اين حالت، به اين بود كه زندانى يك روز صبح بر نمى‏خاست كه جامه بپوشد، خود را بشويد و براى رژه آماده شود . التماس و تهديد و فشار سودى نداشت . همان‏جا روى زمين افتاده بود و به سختى تكان مى‏خورد . اگر اين بحران به علت بيمارى بود، نمى‏گذاشت او را به بخشِ بيماران ببرند و هيچ‏كارى براى آرامش درونش نمى‏كرد . خلاصه زندگى را باخته بود . همان‏جا در بستر، بين كثافت و مدفوع خود مى‏ماند و ديگر چيزى آزارش نمى‏داد.
يك‏بار پيش آمد كه من نمونه برجسته‏اى از رابطه بسيار نزديك بين فقدان ايمان به آينده و اين خودباختگى خطرناك را ديدم.
اِف ... زندانى ارشد بندِ ما كه پيش از زندان، آهنگساز و شاعر نسبتاً مشهورى بود، روزى در اوايل مارس 1945م، به من گفت: «دلم مى‏خواهد چيزى به تو بگويم . خواب عجيبى ديدم . خواب ديدم كه صدايى به من گفت: هر آرزويى كنم و هرچه بخواهم، برآورده خواهد شد . فكر مى‏كنى چه پرسيدم؟ پرسيدم كه اين جنگ لعنتى كى تمام خواهد شد؟ دكتر مى‏فهمى چه مى‏گويم؟! مى‏خواستم بدانم كِى اردوى ما آزاد مى‏شود و رنج ما به پايان مى‏رسد؟».
- چه وقت اين خواب را ديدى؟
- فوريه ماه پيش.
- صدا چه جوابى داد؟
با ترس ودلهره به آهستگى گفت: «سى‏ام مارس».
وقتى اف.. . اين خواب را براى من مى‏گفت، سراپا اميد بود و اطمينان داشت خوابش تعبير خواهد شد . هرچه روز موعود، نزديك‏تر مى‏شد، اخبارى كه جَسته و گريخته از جبهه جنگ مى‏رسيد، نشان مى‏داد كه احتمال آزادى در آن هنگام، بسيار كم است . روز بيست و نهم مارس، اف .. . ناگهان تب شديدى كرد و ناخوش افتاد . روز سى‏ام مارس، دچار هذيان و اغما شد و بى‏حال افتاد و روز سى و يكم، علت مرگ، بيمارى تيفوس شناخته شد.
كسانى كه رابطه ميان نحوه نگرش و اميد و شجاعت با درجه ايمنى از بيمارى را مى‏دانند، واقف‏اند كه از بين رفتن ناگهانى اميد و جرئت، ممكن است تأثيرات مهلكى بر روى افراد، داشته باشد . علت ناگهانى مرگ اين مرد، به كام نرسيدن اميد وى بود . اين نوميدى، مقاومت بدنش را شكست و او را در برابر بيمارى پنهان تيفوس، از پاى انداخت . با قطع اميد او از آينده، اراده‏اش فلج شد و بدنش بيمارى را پذيرفت و سرانجام، صداى عالم خواب، به حقيقت پيوست ... دوره زندان براى او پايان يافته بود .
مشاهده اين مورد، مطابق گزارش‏هاى پزشك اردوگاه بود . وى مى‏گفت: نسبت مرگ در ايام ميلاد مسيح و سال نو، بسيار زيادتر از هر زمان ديگر بود . به عقيده او اين تفاوت به خاطر سرما و خرابى غذا و بيمارى‏هاى واگير نبود؛ بلكه به آن علت بود كه زندانيان، اميد داشتند جنگ در آخر سال 1944م پايان پذيرد و در سال نو به خانه‏هاى خود برگردند . چون سال نو نزديك مى‏شد، مى‏ديدند كه اخبار رسيده از ميدان جنگ، چندان اميدوار كننده نيست . دل‏شكستگى، جاى اميد را گرفت و بسيارى از آنان قدرت مقاومت خود را از دست دادند، بيش از آن، تاب نياوردند و مردند .(1)

انرژى، انگيزه، هدف

انرژى، يك منبع حياتى است . هيچ چيز، بدون انرژى به وجود نمى‏آيد و هرچه انرژى بيشترى داشته باشيد، از نيروهاى ذخيره فكرى و جسمى خود بيشتر استفاده خواهيد كرد . آنچه شما را به قلّه‏هاى رفيع موفقيّت مى‏رساند، انرژى است و اگر در اين مسير، انرژى شما كم شود، در سراشيبى آن سقوط خواهيد كرد.
در زندگى خود، روزى را به خاطر آوريد كه پس از بيدار شدن، احساس خستگى كرده باشيد . معمولاً در چنين حالتى در درجه اوّل به فكر نوشيدن يك فنجان چاى مى‏افتيد و بعد از آن، احتمالاً خواهيد گفت: واى خداى
 

66

من! باز هم يك «شنبه» ديگر!
به خاطر دارم روزى به هنگام صرف صبحانه، راديو را روشن كرده بودم، گوينده با صدايى سرشار از انرژى و شادمانى گفت: موفّق شديم، باز هم يك «شنبه» ديگر! آرى شنبه يك شخصِ موفق، از روز عيدِ بسيارى از افراد ديگر، شاد و پرنشاطتر است . در دو مثال فوق، نحوه ارتباط افراد با خودشان كاملاً متفاوت است . تنها در مورد دوم است كه شخص توانسته است با خود، ارتباط مناسب برقرار كند و با شور و شوق و انرژى به پيش رود . اگر ما فاقد انرژى باشيم به‏جاى اين‏كه براى زندگى خويش برنامه‏ريزى كنيم، در دام گرفتارى‏هاى عادى و روزمره زندگى خواهيم افتاد كه بدترين دام براى انسان است .
بسيارى از افراد، داراى هوش و استعداد فوق‏العاده‏اى هستند؛ امّا متأسّفانه فاقد انرژى‏اند . چنين افرادى براى بهره‏گيرى از نيروهاى بالقوه خود، توان لازم را ندارند و در اواخر عمرشان متوجّه مى‏شوند كه فقط يك دهم از عمر خود را زندگى كرده‏اند.
حال سؤال اين‏جاست كه اين منبع انرژى كه به افراد توانايى مى‏دهد تا به اهداف خود برسند، چيست؟ پاسخ، بسيار روشن است: انگيزه.
يكى از ويژگى‏هاى اساسى يك قهرمان، داشتن انگيزه‏اى نيرومند است . انگيزه‏اى كه پيوسته او را به دنبال خود مى‏كشاند و موجب پيشرفتش مى‏شود . انگيزه، به قطار موفقيّت، سوخت مى‏رساند و از نيروهاى بالقوه او استفاده واقعى مى‏كند . انگيزه است كه مادر را در كنار بستر كودكش تا صبح، بيدار نگه مى‏دارد . و نيز انگيزه است كه انسان را در صنعت و تكنولوژى به چنين پيشرفتى رسانده است . انگيزه، زندگى بخش و نيرودهنده است و به زندگى انسان‏ها معنا مى‏بخشد و مى‏توان گفت، هيچ عظمتى بدون انگيزه به دست نمى‏آيد . بنابراين، يكى از رموز موفقيت، به وجود آوردن شور و شوقى است كه ما را به جلو براند، تا آنچه را در توان داريم انجام دهيم و زندگى‏مان را طورى بسازيم كه آرزويش را داريم.
بگذاريد از زاويه‏اى ديگر به «انگيزه» نظر كنيم . واژه «انگيزش» از كلمه لاتين MOVERE(حركت كردن) گرفته شده است . اين اصطلاح، همان‏طور كه از معناى رايج آن برمى‏آيد، به «علت يا چرايى رفتار» اشاره دارد . يعنى انگيزه‏ها عبارت‏اند از: «عواملى كه رفتار و جهت آن را تعيين مى‏كنند» . گاهى اين انگيزه، ناشى از يك نياز غريزى است كه در درون انسان ايجاد تنش كرده و آرامش او را برهم زده است، و انسان، براى برطرف كردن اين حالت عدم تعادل، دست به كارى مى‏زند و اقدامى مى‏كند . مثلاً: غذا مى‏خورد، آب مى‏نوشد، و... . امّا همه رفتارهاى انسان، اين چنين نيستند . انسان موجودى است هدفمند كه ارزش‏هاى خاصى را براى خود تعريف كرده است و براى رسيدن به آنها تلاش مى‏كند . هدف است كه شخص را وادار مى‏كند كه به اميد دستيابى به خواسته‏هايش انرژى خود را به‏كار گيرد و دست به اقداماتى بزند . و اين بدين‏خاطر است كه آنها را ارزشمند و پاداش دهنده مى‏داند . اين‏جاست كه مفهوم «اميد» جلوه مى‏كند .
اميد، يك انتظار انسانى است؛ يك كنش و جذبه درونى، كه موتور محرّكه او براى رسيدن به اهداف و ارزش‏هايى است كه براى خود تعيين كرده است؛ همان منبعى كه «انرژى» لازم براى رفتارهاى ما را تأمين مى‏كند؛ همان منبعى كه بدون آن، زندانيان اردوگاه «آشويتز» اراده خود را از دست مى‏دادند و به انتظار مرگ مى‏نشستند . اگر صبح از جاى برمى‏خيزيم و زندگى آغاز مى‏كنيم فقط به اميد حياتى بهتر و پيشرفتى عظيم‏تر است.
 


67

همه اين مقدّمات، كنار هم چيده شدند تا ماهيت، نقش و اهميت «اميد» در زندگى انسان را نشان دهند؛ امّا مشكل ما اين‏جا نيست . سؤال اين است كه چگونه اين «شور و شوق» را در اعماق جانمان شعله‏ور كنيم تا «سرشار از انرژى» شويم و بتوانيم از بسيارى از توانايى‏هاى بالقوه خود استفاده كنيم؟

معناى زندگى

بگذاريد به سرگذشت «ويكتور فرانكل» برگرديم . چرا او نااميد نشد؟ چگونه بود كه متفاوت از ديگران عمل مى‏كرد؟ او نيز مانند بسيارى ديگر، زندانى اردوگاه‏هاى مرگ آلمان نازى بود. اردوگاه «آشويتز»، نامى بود كه مو را بر بدن بسيارى افراد، راست مى‏كرد . پدر، مادر، برادر و همسرش در زير بار كار اجبارى يا در كوره‏هاى آدم‏سوزى جان دادند . بجز خواهرش تمام خانواده‏اش هلاك شدند . خود فرانكل، شكنجه‏ها و مذلت‏هاى بسيار كشيد، بى‏آن‏كه هيچ بداند لحظه بعد، كار خودش به كوره‏هاى آدم‏سوزى خواهد كشيد يا از نجات‏يافتگانى خواهد بود كه بايد جنازه‏ها را از كوره‏ها بيرون بكشند يا خاكستر آنها را جاروب نمايند؛ اما فرانكل، نااميد نشد و مانند بسيارى از زندانيان، دست روى دست نگذاشت تا بميرد . حتى در سخت‏ترين شرايط، سوى ضعيف اميد، راه او را روشن مى‏ساخت، تا حدى كه الهام‏بخش اطرافيانش شد؛ حتى الهام‏بخش بعضى از نگهبانان و به شدت، آنها را تحت تأثير واكنش‏هاى خود نسبت به فشارهاى زندان قرار داد . چگونه؟
او به نحوى متفاوت و ديگرگون، به زندگى و شرايط سخت زندان مى‏نگريست . تفاوت عظيم وى با ديگران اين بود كه بينش و نگرش متفاوتى داشت . نگرش‏ها و برداشت‏ها قدرتمندند؛ زيرا عينك‏هايى را به وجود مى‏آورند كه از طريق آنها جهان را مى‏بينيم . شروع بسيارى از نگرانى‏ها و نااميدى‏ها در زندگى، نگرش غلطى است كه به موضوع داريم.
هرچند فرانكل در ابتدا معتقد به نظام روانكاوى فرويدى بود و با اين عقيده بزرگ شده بود كه: «هرآنچه در كودكى برايتان رخ دهد، منش و شخصيت شما را مى‏سازد و اساساً بر همه زندگى‏تان حكم مى‏راند و محدوديت‏ها و عوامل زندگى‏تان تعيين شده‏اند و نمى‏توانيد كار چندانى در مورد آنها بكنيد»، امّا مسير زندگى‏اش در زندان عوض شد.
روزى برهنه و تنها در گوشه سلولش نشسته بود كه متوجه نكته‏اى شد . نكته‏اى كه بعدها آن‏را «آخرين آزادى‏هاى انسان» ناميد؛ آن آزادى‏اى كه شكنجه‏گران نازى نمى‏توانستند از او بربايند . آنها مى‏توانستند او را كاملاً در اختيار بگيرند، مى‏توانستند آنچه مى‏خواهند با جسمش بكنند، اما اين او بود كه تصميم مى‏گرفت همه اينها چگونه بر او اثر كند؛ ميان آنچه براى او رخ داد و واكنش او نسبت به آنها، آزادى يا قدرت انتخاب داشت . زندگى اردويى، هر روز و هر ساعت با تصميم و انتخابى روبه‏رو بود . تصميمى كه معنايش اين بود كه آيا انسان به آن‏همه نيروى تهديد كننده تسليم بشود يا نه؛ به آن‏همه نيرويى كه انسان را از خودش مى‏دزديد و آزادى درونى او را مى‏گرفت.
وقتى با اين ديد بنگريم، روشن خواهد شد كه واكنش روانى زندانيان را بايد محصول عوامل ديگرى علاوه بر عوامل بدنى و اجتماعى دانست . درست است كه كم‏خوابى، بى‏غذايى، فشارهاى روحى‏و... افراد را به واكنش‏هايى واميداشت، امّا اين براى ما مسلّم است كه شخص زندانى به هر صورتى درمى‏آمد، محصولى بود از «تصميم نهايى خود او» و نه «تأثير يكتاى محيط»؛ امّا چگونه بود كه بعضى توانستند از اين قدرت انتخاب و آزادى استفاده كنند و بعضى ديگر كاملاً تسليم شرايط محيط شدند؟
كوشش فرد در جستن معنا و ارزش در زندگى، هيجانى در او ايجاد مى‏كند: حسّ اميد و اشتياق . همين هيجان، يكى از لوازم غيرقابل انكار بهداشت روان است . مهم‏ترين چيزى كه به زندگى، روح مى‏بخشد، اين است كه انسان بداند معنايى در حيات او موجود است . نيچه چه خوب گفته است: «كسى كه چرايى در زندگى دارد با هر چگونه‏اى خواهد ساخت».
كسانى كه تصوّر مى‏كنند وظيفه‏اى و كارى بر عهده‏شان است، قطعاً در كوره‏راه‏هاى حوادث، مقاوم‏ترند . بهداشت روح، قدرى به هيجان نيازمند است . هيجانى ميان آنچه انسان بدان نايل شده است و آنچه بايد بدان برسد؛ يعنى فاصله ميان آنچه هست و آنچه بايد بشود . اين حس اميدوارى، لازمه زندگى بشرى است . براى ايجاد اين حس، بايد معنايى را در زندگى خود بجوييم.
اين‏كه مى‏گويند انسان بايد در خودش حالت تعادل ايجاد كند، گفته خطرناكى است . آنچه بشر لازم دارد، اين حالت سكون و تعادل و بى‏هيجانى نيست؛ بلكه تلاش و كوشش و مبارزه‏اى است براى دريافت و درك هدفى كه ارزش او را دارد . آنچه روح و روان او را سالم نگه مى‏دارد، اين نيست كه به هر قيمتى شده، فشارها و هيجان‏ها را از بين ببرد، بلكه فراتر از آن، معناى بالقوه‏اى است كه چشم به راه صيد شدن است.
و اين معناى ارزشمند و لطيف زندگى را كجا مى‏توان جست؟ آيا ديدگاه‏هاى اين جهان و بينش‏هاى مادى، مى‏توانند معنايى درخور توجه به زندگى ببخشند؟ يا اين تنها آواى ملكوتى فرشتگان الهى است كه از وراى اين عالم برخاسته است و ما را به سمت رستگارى فرامى‏خواند؛ تنها ندايى كه ارزش گوش سپردن و به هيجان آمدن و مجاهدت را دارد . و چه معنايى عميق‏تر از آنچه دين، به زندگى انسان مى‏بخشد . «شهادت» يعنى ايستادگى تا پاى جان، در مسير هدف و تنها در فرهنگ دينى معنايى ژرف و عميق دارد . سخنْ كوتاه مى‏كنم و تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.

اهداف خود را مشخص كنيم

در خاطرات دكتر فرانكل آمده است: «يكى از زندانيان كه يك‏بار از اردويى به اردوى ديگر مى‏رفت، بعدها به من گفت كه در
 

68

اين راهپيمايى، هميشه اين تصور را داشته است كه در پشت جنازه خود قدم برمى‏دارد . به نظر او زندگى آينده‏اى نداشت و آن‏را چنان تمام شده حساب مى‏كرد كه گويى مرده است».
طبيعى است انسانى كه هدفى در آينده نمى‏بيند، زمان حال را جدى نمى‏گيرد و فرصت‏هايى را كه براى يك زندگى مثبت به‏دست مى‏آيد، ناديده مى‏گيرد . اتّكايش به زندگى را از دست مى‏دهد و در نظرش همه‏چيز بى‏معنا مى‏شوند . چنين كسى مدام با افكار گذشته‏اش زندگى مى‏كند و در نهايت، اميد خود را از دست مى‏دهد و سقوط مى‏كند . نيروى انرژى بخش اميد، تنها وقتى توان ما را به راه مى‏اندازد كه اهداف مشخّصى را در زندگى تعقيب كنيم.
مجسّم كنيد كه به مراسم خاكسپارى عزيزى مى‏رويد . وقتى وارد قبرستان مى‏شويد، از ميان مردمى كه براى تشييع آمده‏اند مى‏گذريد، چهره دوستان و خويشاوندانتان را مى‏بينيد و اندوه فقدان آن عزيز را در برخورد حاضران احساس مى‏كنيد . وقتى جلو مى‏رويد و به درون تابوت نگاه مى‏كنيد، ناگاه جنازه خود را درون آن مى‏بينيد . اين، مراسم تدفين شماست . همه اين افراد، براى بزرگداشت شما آمده‏اند، تا احساس محبّت و قدردانى خود را نسبت به شما ابراز كنند . قرار بر اين است كه چهار نفر صحبت كنند: يكى از افراد خانواده‏تان، ديگرى از دوستانى كه نمى‏تواند اين احساس را ايجاد كند كه شما چگونه انسانى بوده‏ايد، سومى يكى از همكاران و چهارمى از اهل محل و همسايگانتان.
اكنون عميقاً بينديشيد تا ببنيد كه هر يك از اين افراد، درباره شما و زندگى‏تان چه مى‏گويند؟ دوست داشتيد آنها از شما چگونه فاميلى، دوستى، همكارى و همسايه‏اى را منعكس مى‏كردند؟ دوست داشتيد چگونه منشى را در شما مى ديدند؟
اگر به طور جدّى تجربه بالا را مجسّم كرده باشيد، لحظه‏اى با ژرف‏ترين و بنيادى‏ترين ارزش‏هاى خود تماس گرفته‏ايد . حال، امروزتان را با برداشت مطلوبى كه نسبت به پايان زندگى‏تان داريد مقايسه كنيد . ببينيد هر بخشى از زندگى‏تان چه نسبتى با اهدافى كه براى خود تعيين كرده‏ايد دارد . آيا رفتارهايتان تأمين كننده آن اهداف مى‏باشند .
گفتيم اميد، هيجانى است لازمه بهداشت روان كه انسان را به تلاش و مبارزه براى رسيدن به اهداف خود وا مى‏دارد . اين
 


69

هيجان نيز مثل ساير هيجانات، متأثّر از شناخت‏ها و چارچوب‏هاى ذهنى ماست . هرگاه عميقاً بدانيم چه چيز برايمان مهم است و آن تصوير را در ذهنمان تثبيت كنيم، زندگى‏مان را در مسير تغيير و تحوّل واقعى هدايت كرده‏ايم . به اين ترتيب است كه نيروى كافى براى فعاليت در مسير مورد نظرمان را به‏دست مى‏آوريم . آن‏وقت، خودمان را هر روز به طريقى اداره مى‏كنيم تا آنچه كه واقعاً برايمان اهميت دارد را به انجام برسانيم.
وقتى مى‏توانيم به راستى از كارايى برخوردار باشيم كه نردبان ترقّى‏مان را به ديوار درستى تكيه دهيم . آن وقت است كه اين انرژى درونى، رفتارهايمان را به سمت اهداف خاص، سازماندهى مى‏كند . ديگر به تله عادات و مشغله‏هاى زندگى و روزمرّگى نمى‏افتيم . چون رفتارها و انرژى‏مان را روى مسير مشخّصى سرمايه‏گذارى كرده‏ايم، نتيجه مى‏گيريم و اين بسيار پاداش دهنده است و موجب تقويت آن حس درونى، و حركتى سريع‏تر به‏سوى مقصد . گويا دائماً سوخت تازه‏اى به موتور پيشرفتمان مى‏رسد؛ اما اگر اهداف مشخصى نداشته باشيم يا اهدافى كه در نظر داريم واقعاً با توصيف ما از موفقيت منطبق نباشد هرچند، بسيار هم تلاش كنيم، اين رفتارهاى پراكنده و سازماندهى نشده، نتيجه‏اى دربر نخواهند داشت و انرژى درونى ما نيز كم‏كم رو به انحطاط و زوال مى‏رود.

عامل باشيم

براى تقويت بينش صحيح و حفظ و افزايش انرژى درونى خود، لازم است كه «عامل» باشيم . تنها انسان‏هاى عامل‏اند كه انگيزه خود را در طول مسير رسيدن به هدف حفظ مى‏كنند و مى‏توانند اوضاع و شرايط را تحت كنترل خود درآورند . در مقابل، انسان‏هاى واكنشى (غير عامل)، اغلب تحت تأثير محيط فيزيكى خود قرار مى‏گيرند . اگر هوا خوب باشد، حالشان خوب مى‏شود و اگر هوا خوب نباشد، بر احوال و طرز كارشان اثر مى‏گذارد . انسان‏هاى عامل، حال و هواى وجودشان را با خود حمل مى‏كنند، خواه بارانى و خواه آفتابى، فرقى به حالشان نمى‏كند . دنبال ارزش‏هايشان هستند، اگر ارزش آنها توليد محصول عالى يا انجام دادن كارى به نحو شايسته باشد، ديگر مهم نيست كه هوا چگونه است . همچنين افراد واكنشى تحت تأثير محيط اجتماعى خود قرار دارند . اگر مردم با آنها خوب رفتار كنند، حالشان خوب مى‏شود و اگر خوب رفتار نكنند، افسرده و نا اُميد مى‏شوند و احساس بى‏لياقتى مى‏كنند . افراد واكنشى زندگى عاطفى و هيجانى خود را بر اساس رفتار ديگران بنا مى‏كنند و به ضعف‏هاى ديگران اين قدرت را مى‏بخشند كه آنها را كنترل كنند.
جوهره انسان عامل اين توانايى است كه شخصى، كشش‏هاى درونى خود را تابع ارزش‏هايش كند؛ ارزش‏هايى كه به دقت درباره آنها انديشيده‏اند و آنها را انتخاب كرده و درونى ساخته‏اند.

چگونه به انسان‏هايى عامل تبديل شويم؟

بايد ببينيم وقت و انرژى خود را صرف چه چيز مى‏كنيم . همه ما نگرانى‏هاى گسترده و بسيارى داريم: سلامتى‏مان، خانواده‏مان، مشكلات مربوط به تحصيل و كارمان، بدهى‏هايمان، و... مى‏توانيم با ايجاد «حلقه نگرانى» آنها را از چيزهايى كه نسبت بدان‏ها نگرانى يا علاقه ذهنى و عاطفى ويژه‏اى نداريم جدا كنيم . وقتى به امور داخل «حلقه نگرانى» خود مى‏نگريم، آشكار مى‏شود كه در مورد بعضى از آنها كوچك‏ترين اختيارى نداريم و در مورد بعضى از آنها مى‏توانيم كارى كنيم . امورى را كه مى‏توانيم درباره‏شان كارى بكنيم، در حلقه كوچك‏ترى به نام «حلقه نفوذ» قرار مى‏دهيم.
افراد عامل، تلاش‏هاى خود را متوجه «حلقه نفوذ» مى‏كنند . به امورى مى‏پردازند كه مى‏توانند در موردشان كارى بكنند . طبيعت انرژى آنها مثبت است و موجب گسترش حلقه نفوذشان مى‏شود . در مقابل، افراد واكنشى تلاش خود را به «حلقه نگرانى» معطوف مى‏كنند؛ به نقاط ضعف ساير افراد، مشكلات محيط و اوضاع و شرايطى كه نمى‏توانند آنها را كنترل كنند . و در اين صورت، چون انرژى منفى در درونشان ايجاد مى‏شود در نتيجه، از زمينه‏هايى كه مى‏توانند درباره‏شان كارى بكنند، غافل مى‏شوند.
مادام كه سرگرم امور داخل «حلقه نگرانى» خود باشيم، به ديگران اين توانايى را مى‏بخشيم كه ما را كنترل كنند، ابتكار عمل را به‏دست نمى‏گيريم و براى ايجاد دگرگونى مثبت، اقدامات عامل و ضرورى را انجام نمى‏دهيم . و همين امر، موجب ايجاد احساس بى‏كفايتى و ناتوانى مى‏شود.
و آخرين كلام، اين‏كه: «طولانى‏ترين سفر، با نخستين گام آغاز مى‏شود» . بياييد در هر تصميم‏گيرى توجه كنيم كه ما مى‏توانيم مؤثر باشيم و اين رفتار ماست كه تعيين كننده است . بايد صادقانه بپذيريم كه: «آنچه امروز هستيم، به دليل انتخاب‏هاى ديروز ماست» . در اين صورت، مى‏توانيم بگوييم: «و اكنون ديگرگونه انتخاب مى‏كنم».

منابع استفاده شده:

1 . هفت عادت مردان مؤثر،استفان كاوى، ترجمه: محمدرضا آل ياسين، انتشارات هامون، تهران، 1376.
2. انسان در جستجوى معنا، ويكتور اصيل فرانكل، ترجمه: دكتر اكبر معارفى، انتشارات دانشگاه تهران، 1375.
3. توان بى‏پايان، آنتونى رابينز، ترجمه: محمدرضا آل‏ياسين، انتشارات هامون، 1379.
4. فصل‏نامه معرفت، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى.

چند منبع مفيد ديگر

1. اميد زندگى(براى بيماران درمان‏پذير)، اليزابت كوبلر راس، ترجمه: احمد حجاران، انتشارات ويس، تهران، 1368.
2. معجزه اميد و اراده، ناصر مجرّد، نشر مجرّد، تهران، 1377.
3. سلام بر زندگى، حميد موفّق، نشر مجموعه، تهران، 1375.
4. قهرمان صبر و اميد(زندگى يك معلول)، مهدى مشايخى، نشر موسوى، تهران، 1363.
5. آنچه گذشت (نقشى از نيم قرن تكاپو)، دكتر عبدالهادى حائرى، نشر معين، تهران، 1372.
6. راه غلبه بر نگرانى‏ها و نااميدى‏ها، به كوشش محمدجعفر امامى، نسل جوان، قم، 1378.
7. رمز پيروزى مردان بزرگ، جعفر سبحانى، نسل جوان، قم، 1378.
8. اسلام در كنار داغديدگان(ترجمه مسكّن الفؤاد شهيد ثانى)، مترجم: سيد محمدباقر حجّتى، رشد، تهران، 1366.
(اين هشت منبع، افزوده حديث زندگى‏اند).
1. برگرفته از: انسان در جستجوى معنا، ويكتور فرانكل.