محمدرضا جهانگيرزادهقمى
...آن زندانى، كه اميدى به آينده خود نداشت، محكوم به فنا بود . وى با از بين رفتن اميد، اتكاى روحانى خود را نيز از دست مىداد، باعث سقوط خود مىشد و گرفتار پوسيدگى روحى و جسمى مىگرديد . اين حالت، ناگهان و به طور بحرانى پيش مىآمد و همه با نشانههاى آن، آشنا بوديم . همه بيم آن لحظه را داشتيم؛ امّا نه براى خودمان، بلكه براى دوستان . چون شخص، وقتى خود گرفتار اين بحران مىشد، ديگر رنجى نمىبرد . معمولاً شروع اين حالت، به اين بود كه زندانى يك روز صبح بر نمىخاست كه جامه بپوشد، خود را بشويد و براى رژه آماده شود . التماس و تهديد و فشار سودى نداشت . همانجا روى زمين افتاده بود و به سختى تكان مىخورد . اگر اين بحران به علت بيمارى بود، نمىگذاشت او را به بخشِ بيماران ببرند و هيچكارى براى آرامش درونش نمىكرد . خلاصه زندگى را باخته بود . همانجا در بستر، بين كثافت و مدفوع خود مىماند و ديگر چيزى آزارش نمىداد.
يكبار پيش آمد كه من نمونه برجستهاى از رابطه بسيار نزديك بين فقدان ايمان به آينده و اين خودباختگى خطرناك را ديدم.
اِف ... زندانى ارشد بندِ ما كه پيش از زندان، آهنگساز و شاعر نسبتاً مشهورى بود، روزى در اوايل مارس 1945م، به من گفت: «دلم مىخواهد چيزى به تو بگويم . خواب عجيبى ديدم . خواب ديدم كه صدايى به من گفت: هر آرزويى كنم و هرچه بخواهم، برآورده خواهد شد . فكر مىكنى چه پرسيدم؟ پرسيدم كه اين جنگ لعنتى كى تمام خواهد شد؟ دكتر مىفهمى چه مىگويم؟! مىخواستم بدانم كِى اردوى ما آزاد مىشود و رنج ما به پايان مىرسد؟».
- چه وقت اين خواب را ديدى؟
- فوريه ماه پيش.
- صدا چه جوابى داد؟
با ترس ودلهره به آهستگى گفت: «سىام مارس».
وقتى اف.. . اين خواب را براى من مىگفت، سراپا اميد بود و اطمينان داشت خوابش تعبير خواهد شد . هرچه روز موعود، نزديكتر مىشد، اخبارى كه جَسته و گريخته از جبهه جنگ مىرسيد، نشان مىداد كه احتمال آزادى در آن هنگام، بسيار كم است . روز بيست و نهم مارس، اف .. . ناگهان تب شديدى كرد و ناخوش افتاد . روز سىام مارس، دچار هذيان و اغما شد و بىحال افتاد و روز سى و يكم، علت مرگ، بيمارى تيفوس شناخته شد.
كسانى كه رابطه ميان نحوه نگرش و اميد و شجاعت با درجه ايمنى از بيمارى را مىدانند، واقفاند كه از بين رفتن ناگهانى اميد و جرئت، ممكن است تأثيرات مهلكى بر روى افراد، داشته باشد . علت ناگهانى مرگ اين مرد، به كام نرسيدن اميد وى بود . اين نوميدى، مقاومت بدنش را شكست و او را در برابر بيمارى پنهان تيفوس، از پاى انداخت . با قطع اميد او از آينده، ارادهاش فلج شد و بدنش بيمارى را پذيرفت و سرانجام، صداى عالم خواب، به حقيقت پيوست ... دوره زندان براى او پايان يافته بود .
مشاهده اين مورد، مطابق گزارشهاى پزشك اردوگاه بود . وى مىگفت: نسبت مرگ در ايام ميلاد مسيح و سال نو، بسيار زيادتر از هر زمان ديگر بود . به عقيده او اين تفاوت به خاطر سرما و خرابى غذا و بيمارىهاى واگير نبود؛ بلكه به آن علت بود كه زندانيان، اميد داشتند جنگ در آخر سال 1944م پايان پذيرد و در سال نو به خانههاى خود برگردند . چون سال نو نزديك مىشد، مىديدند كه اخبار رسيده از ميدان جنگ، چندان اميدوار كننده نيست . دلشكستگى، جاى اميد را گرفت و بسيارى از آنان قدرت مقاومت خود را از دست دادند، بيش از آن، تاب نياوردند و مردند .(1)
انرژى، انگيزه، هدف
انرژى، يك منبع حياتى است . هيچ چيز، بدون انرژى به وجود نمىآيد و هرچه انرژى بيشترى داشته باشيد، از نيروهاى ذخيره فكرى و جسمى خود بيشتر استفاده خواهيد كرد . آنچه شما را به قلّههاى رفيع موفقيّت مىرساند، انرژى است و اگر در اين مسير، انرژى شما كم شود، در سراشيبى آن سقوط خواهيد كرد.
در زندگى خود، روزى را به خاطر آوريد كه پس از بيدار شدن، احساس خستگى كرده باشيد . معمولاً در چنين حالتى در درجه اوّل به فكر نوشيدن يك فنجان چاى مىافتيد و بعد از آن، احتمالاً خواهيد گفت: واى خداى
من! باز هم يك «شنبه» ديگر!
به خاطر دارم روزى به هنگام صرف صبحانه، راديو را روشن كرده بودم، گوينده با صدايى سرشار از انرژى و شادمانى گفت: موفّق شديم، باز هم يك «شنبه» ديگر! آرى شنبه يك شخصِ موفق، از روز عيدِ بسيارى از افراد ديگر، شاد و پرنشاطتر است . در دو مثال فوق، نحوه ارتباط افراد با خودشان كاملاً متفاوت است . تنها در مورد دوم است كه شخص توانسته است با خود، ارتباط مناسب برقرار كند و با شور و شوق و انرژى به پيش رود . اگر ما فاقد انرژى باشيم بهجاى اينكه براى زندگى خويش برنامهريزى كنيم، در دام گرفتارىهاى عادى و روزمره زندگى خواهيم افتاد كه بدترين دام براى انسان است .
بسيارى از افراد، داراى هوش و استعداد فوقالعادهاى هستند؛ امّا متأسّفانه فاقد انرژىاند . چنين افرادى براى بهرهگيرى از نيروهاى بالقوه خود، توان لازم را ندارند و در اواخر عمرشان متوجّه مىشوند كه فقط يك دهم از عمر خود را زندگى كردهاند.
حال سؤال اينجاست كه اين منبع انرژى كه به افراد توانايى مىدهد تا به اهداف خود برسند، چيست؟ پاسخ، بسيار روشن است: انگيزه.
يكى از ويژگىهاى اساسى يك قهرمان، داشتن انگيزهاى نيرومند است . انگيزهاى كه پيوسته او را به دنبال خود مىكشاند و موجب پيشرفتش مىشود . انگيزه، به قطار موفقيّت، سوخت مىرساند و از نيروهاى بالقوه او استفاده واقعى مىكند . انگيزه است كه مادر را در كنار بستر كودكش تا صبح، بيدار نگه مىدارد . و نيز انگيزه است كه انسان را در صنعت و تكنولوژى به چنين پيشرفتى رسانده است . انگيزه، زندگى بخش و نيرودهنده است و به زندگى انسانها معنا مىبخشد و مىتوان گفت، هيچ عظمتى بدون انگيزه به دست نمىآيد . بنابراين، يكى از رموز موفقيت، به وجود آوردن شور و شوقى است كه ما را به جلو براند، تا آنچه را در توان داريم انجام دهيم و زندگىمان را طورى بسازيم كه آرزويش را داريم.
بگذاريد از زاويهاى ديگر به «انگيزه» نظر كنيم . واژه «انگيزش» از كلمه لاتين MOVERE(حركت كردن) گرفته شده است . اين اصطلاح، همانطور كه از معناى رايج آن برمىآيد، به «علت يا چرايى رفتار» اشاره دارد . يعنى انگيزهها عبارتاند از: «عواملى كه رفتار و جهت آن را تعيين مىكنند» . گاهى اين انگيزه، ناشى از يك نياز غريزى است كه در درون انسان ايجاد تنش كرده و آرامش او را برهم زده است، و انسان، براى برطرف كردن اين حالت عدم تعادل، دست به كارى مىزند و اقدامى مىكند . مثلاً: غذا مىخورد، آب مىنوشد، و... . امّا همه رفتارهاى انسان، اين چنين نيستند . انسان موجودى است هدفمند كه ارزشهاى خاصى را براى خود تعريف كرده است و براى رسيدن به آنها تلاش مىكند . هدف است كه شخص را وادار مىكند كه به اميد دستيابى به خواستههايش انرژى خود را بهكار گيرد و دست به اقداماتى بزند . و اين بدينخاطر است كه آنها را ارزشمند و پاداش دهنده مىداند . اينجاست كه مفهوم «اميد» جلوه مىكند .
اميد، يك انتظار انسانى است؛ يك كنش و جذبه درونى، كه موتور محرّكه او براى رسيدن به اهداف و ارزشهايى است كه براى خود تعيين كرده است؛ همان منبعى كه «انرژى» لازم براى رفتارهاى ما را تأمين مىكند؛ همان منبعى كه بدون آن، زندانيان اردوگاه «آشويتز» اراده خود را از دست مىدادند و به انتظار مرگ مىنشستند . اگر صبح از جاى برمىخيزيم و زندگى آغاز مىكنيم فقط به اميد حياتى بهتر و پيشرفتى عظيمتر است.
همه اين مقدّمات، كنار هم چيده شدند تا ماهيت، نقش و اهميت «اميد» در زندگى انسان را نشان دهند؛ امّا مشكل ما اينجا نيست . سؤال اين است كه چگونه اين «شور و شوق» را در اعماق جانمان شعلهور كنيم تا «سرشار از انرژى» شويم و بتوانيم از بسيارى از توانايىهاى بالقوه خود استفاده كنيم؟
معناى زندگى
بگذاريد به سرگذشت «ويكتور فرانكل» برگرديم . چرا او نااميد نشد؟ چگونه بود كه متفاوت از ديگران عمل مىكرد؟ او نيز مانند بسيارى ديگر، زندانى اردوگاههاى مرگ آلمان نازى بود. اردوگاه «آشويتز»، نامى بود كه مو را بر بدن بسيارى افراد، راست مىكرد . پدر، مادر، برادر و همسرش در زير بار كار اجبارى يا در كورههاى آدمسوزى جان دادند . بجز خواهرش تمام خانوادهاش هلاك شدند . خود فرانكل، شكنجهها و مذلتهاى بسيار كشيد، بىآنكه هيچ بداند لحظه بعد، كار خودش به كورههاى آدمسوزى خواهد كشيد يا از نجاتيافتگانى خواهد بود كه بايد جنازهها را از كورهها بيرون بكشند يا خاكستر آنها را جاروب نمايند؛ اما فرانكل، نااميد نشد و مانند بسيارى از زندانيان، دست روى دست نگذاشت تا بميرد . حتى در سختترين شرايط، سوى ضعيف اميد، راه او را روشن مىساخت، تا حدى كه الهامبخش اطرافيانش شد؛ حتى الهامبخش بعضى از نگهبانان و به شدت، آنها را تحت تأثير واكنشهاى خود نسبت به فشارهاى زندان قرار داد . چگونه؟
او به نحوى متفاوت و ديگرگون، به زندگى و شرايط سخت زندان مىنگريست . تفاوت عظيم وى با ديگران اين بود كه بينش و نگرش متفاوتى داشت . نگرشها و برداشتها قدرتمندند؛ زيرا عينكهايى را به وجود مىآورند كه از طريق آنها جهان را مىبينيم . شروع بسيارى از نگرانىها و نااميدىها در زندگى، نگرش غلطى است كه به موضوع داريم.
هرچند فرانكل در ابتدا معتقد به نظام روانكاوى فرويدى بود و با اين عقيده بزرگ شده بود كه: «هرآنچه در كودكى برايتان رخ دهد، منش و شخصيت شما را مىسازد و اساساً بر همه زندگىتان حكم مىراند و محدوديتها و عوامل زندگىتان تعيين شدهاند و نمىتوانيد كار چندانى در مورد آنها بكنيد»، امّا مسير زندگىاش در زندان عوض شد.
روزى برهنه و تنها در گوشه سلولش نشسته بود كه متوجه نكتهاى شد . نكتهاى كه بعدها آنرا «آخرين آزادىهاى انسان» ناميد؛ آن آزادىاى كه شكنجهگران نازى نمىتوانستند از او بربايند . آنها مىتوانستند او را كاملاً در اختيار بگيرند، مىتوانستند آنچه مىخواهند با جسمش بكنند، اما اين او بود كه تصميم مىگرفت همه اينها چگونه بر او اثر كند؛ ميان آنچه براى او رخ داد و واكنش او نسبت به آنها، آزادى يا قدرت انتخاب داشت . زندگى اردويى، هر روز و هر ساعت با تصميم و انتخابى روبهرو بود . تصميمى كه معنايش اين بود كه آيا انسان به آنهمه نيروى تهديد كننده تسليم بشود يا نه؛ به آنهمه نيرويى كه انسان را از خودش مىدزديد و آزادى درونى او را مىگرفت.
وقتى با اين ديد بنگريم، روشن خواهد شد كه واكنش روانى زندانيان را بايد محصول عوامل ديگرى علاوه بر عوامل بدنى و اجتماعى دانست . درست است كه كمخوابى، بىغذايى، فشارهاى روحىو... افراد را به واكنشهايى واميداشت، امّا اين براى ما مسلّم است كه شخص زندانى به هر صورتى درمىآمد، محصولى بود از «تصميم نهايى خود او» و نه «تأثير يكتاى محيط»؛ امّا چگونه بود كه بعضى توانستند از اين قدرت انتخاب و آزادى استفاده كنند و بعضى ديگر كاملاً تسليم شرايط محيط شدند؟
كوشش فرد در جستن معنا و ارزش در زندگى، هيجانى در او ايجاد مىكند: حسّ اميد و اشتياق . همين هيجان، يكى از لوازم غيرقابل انكار بهداشت روان است . مهمترين چيزى كه به زندگى، روح مىبخشد، اين است كه انسان بداند معنايى در حيات او موجود است . نيچه چه خوب گفته است: «كسى كه چرايى در زندگى دارد با هر چگونهاى خواهد ساخت».
كسانى كه تصوّر مىكنند وظيفهاى و كارى بر عهدهشان است، قطعاً در كورهراههاى حوادث، مقاومترند . بهداشت روح، قدرى به هيجان نيازمند است . هيجانى ميان آنچه انسان بدان نايل شده است و آنچه بايد بدان برسد؛ يعنى فاصله ميان آنچه هست و آنچه بايد بشود . اين حس اميدوارى، لازمه زندگى بشرى است . براى ايجاد اين حس، بايد معنايى را در زندگى خود بجوييم.
اينكه مىگويند انسان بايد در خودش حالت تعادل ايجاد كند، گفته خطرناكى است . آنچه بشر لازم دارد، اين حالت سكون و تعادل و بىهيجانى نيست؛ بلكه تلاش و كوشش و مبارزهاى است براى دريافت و درك هدفى كه ارزش او را دارد . آنچه روح و روان او را سالم نگه مىدارد، اين نيست كه به هر قيمتى شده، فشارها و هيجانها را از بين ببرد، بلكه فراتر از آن، معناى بالقوهاى است كه چشم به راه صيد شدن است.
و اين معناى ارزشمند و لطيف زندگى را كجا مىتوان جست؟ آيا ديدگاههاى اين جهان و بينشهاى مادى، مىتوانند معنايى درخور توجه به زندگى ببخشند؟ يا اين تنها آواى ملكوتى فرشتگان الهى است كه از وراى اين عالم برخاسته است و ما را به سمت رستگارى فرامىخواند؛ تنها ندايى كه ارزش گوش سپردن و به هيجان آمدن و مجاهدت را دارد . و چه معنايى عميقتر از آنچه دين، به زندگى انسان مىبخشد . «شهادت» يعنى ايستادگى تا پاى جان، در مسير هدف و تنها در فرهنگ دينى معنايى ژرف و عميق دارد . سخنْ كوتاه مىكنم و تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
اهداف خود را مشخص كنيم
در خاطرات دكتر فرانكل آمده است: «يكى از زندانيان كه يكبار از اردويى به اردوى ديگر مىرفت، بعدها به من گفت كه در
اين راهپيمايى، هميشه اين تصور را داشته است كه در پشت جنازه خود قدم برمىدارد . به نظر او زندگى آيندهاى نداشت و آنرا چنان تمام شده حساب مىكرد كه گويى مرده است».
طبيعى است انسانى كه هدفى در آينده نمىبيند، زمان حال را جدى نمىگيرد و فرصتهايى را كه براى يك زندگى مثبت بهدست مىآيد، ناديده مىگيرد . اتّكايش به زندگى را از دست مىدهد و در نظرش همهچيز بىمعنا مىشوند . چنين كسى مدام با افكار گذشتهاش زندگى مىكند و در نهايت، اميد خود را از دست مىدهد و سقوط مىكند . نيروى انرژى بخش اميد، تنها وقتى توان ما را به راه مىاندازد كه اهداف مشخّصى را در زندگى تعقيب كنيم.
مجسّم كنيد كه به مراسم خاكسپارى عزيزى مىرويد . وقتى وارد قبرستان مىشويد، از ميان مردمى كه براى تشييع آمدهاند مىگذريد، چهره دوستان و خويشاوندانتان را مىبينيد و اندوه فقدان آن عزيز را در برخورد حاضران احساس مىكنيد . وقتى جلو مىرويد و به درون تابوت نگاه مىكنيد، ناگاه جنازه خود را درون آن مىبينيد . اين، مراسم تدفين شماست . همه اين افراد، براى بزرگداشت شما آمدهاند، تا احساس محبّت و قدردانى خود را نسبت به شما ابراز كنند . قرار بر اين است كه چهار نفر صحبت كنند: يكى از افراد خانوادهتان، ديگرى از دوستانى كه نمىتواند اين احساس را ايجاد كند كه شما چگونه انسانى بودهايد، سومى يكى از همكاران و چهارمى از اهل محل و همسايگانتان.
اكنون عميقاً بينديشيد تا ببنيد كه هر يك از اين افراد، درباره شما و زندگىتان چه مىگويند؟ دوست داشتيد آنها از شما چگونه فاميلى، دوستى، همكارى و همسايهاى را منعكس مىكردند؟ دوست داشتيد چگونه منشى را در شما مى ديدند؟
اگر به طور جدّى تجربه بالا را مجسّم كرده باشيد، لحظهاى با ژرفترين و بنيادىترين ارزشهاى خود تماس گرفتهايد . حال، امروزتان را با برداشت مطلوبى كه نسبت به پايان زندگىتان داريد مقايسه كنيد . ببينيد هر بخشى از زندگىتان چه نسبتى با اهدافى كه براى خود تعيين كردهايد دارد . آيا رفتارهايتان تأمين كننده آن اهداف مىباشند .
گفتيم اميد، هيجانى است لازمه بهداشت روان كه انسان را به تلاش و مبارزه براى رسيدن به اهداف خود وا مىدارد . اين
هيجان نيز مثل ساير هيجانات، متأثّر از شناختها و چارچوبهاى ذهنى ماست . هرگاه عميقاً بدانيم چه چيز برايمان مهم است و آن تصوير را در ذهنمان تثبيت كنيم، زندگىمان را در مسير تغيير و تحوّل واقعى هدايت كردهايم . به اين ترتيب است كه نيروى كافى براى فعاليت در مسير مورد نظرمان را بهدست مىآوريم . آنوقت، خودمان را هر روز به طريقى اداره مىكنيم تا آنچه كه واقعاً برايمان اهميت دارد را به انجام برسانيم.
وقتى مىتوانيم به راستى از كارايى برخوردار باشيم كه نردبان ترقّىمان را به ديوار درستى تكيه دهيم . آن وقت است كه اين انرژى درونى، رفتارهايمان را به سمت اهداف خاص، سازماندهى مىكند . ديگر به تله عادات و مشغلههاى زندگى و روزمرّگى نمىافتيم . چون رفتارها و انرژىمان را روى مسير مشخّصى سرمايهگذارى كردهايم، نتيجه مىگيريم و اين بسيار پاداش دهنده است و موجب تقويت آن حس درونى، و حركتى سريعتر بهسوى مقصد . گويا دائماً سوخت تازهاى به موتور پيشرفتمان مىرسد؛ اما اگر اهداف مشخصى نداشته باشيم يا اهدافى كه در نظر داريم واقعاً با توصيف ما از موفقيت منطبق نباشد هرچند، بسيار هم تلاش كنيم، اين رفتارهاى پراكنده و سازماندهى نشده، نتيجهاى دربر نخواهند داشت و انرژى درونى ما نيز كمكم رو به انحطاط و زوال مىرود.
عامل باشيم
براى تقويت بينش صحيح و حفظ و افزايش انرژى درونى خود، لازم است كه «عامل» باشيم . تنها انسانهاى عاملاند كه انگيزه خود را در طول مسير رسيدن به هدف حفظ مىكنند و مىتوانند اوضاع و شرايط را تحت كنترل خود درآورند . در مقابل، انسانهاى واكنشى (غير عامل)، اغلب تحت تأثير محيط فيزيكى خود قرار مىگيرند . اگر هوا خوب باشد، حالشان خوب مىشود و اگر هوا خوب نباشد، بر احوال و طرز كارشان اثر مىگذارد . انسانهاى عامل، حال و هواى وجودشان را با خود حمل مىكنند، خواه بارانى و خواه آفتابى، فرقى به حالشان نمىكند . دنبال ارزشهايشان هستند، اگر ارزش آنها توليد محصول عالى يا انجام دادن كارى به نحو شايسته باشد، ديگر مهم نيست كه هوا چگونه است . همچنين افراد واكنشى تحت تأثير محيط اجتماعى خود قرار دارند . اگر مردم با آنها خوب رفتار كنند، حالشان خوب مىشود و اگر خوب رفتار نكنند، افسرده و نا اُميد مىشوند و احساس بىلياقتى مىكنند . افراد واكنشى زندگى عاطفى و هيجانى خود را بر اساس رفتار ديگران بنا مىكنند و به ضعفهاى ديگران اين قدرت را مىبخشند كه آنها را كنترل كنند.
جوهره انسان عامل اين توانايى است كه شخصى، كششهاى درونى خود را تابع ارزشهايش كند؛ ارزشهايى كه به دقت درباره آنها انديشيدهاند و آنها را انتخاب كرده و درونى ساختهاند.
چگونه به انسانهايى عامل تبديل شويم؟
بايد ببينيم وقت و انرژى خود را صرف چه چيز مىكنيم . همه ما نگرانىهاى گسترده و بسيارى داريم: سلامتىمان، خانوادهمان، مشكلات مربوط به تحصيل و كارمان، بدهىهايمان، و... مىتوانيم با ايجاد «حلقه نگرانى» آنها را از چيزهايى كه نسبت بدانها نگرانى يا علاقه ذهنى و عاطفى ويژهاى نداريم جدا كنيم . وقتى به امور داخل «حلقه نگرانى» خود مىنگريم، آشكار مىشود كه در مورد بعضى از آنها كوچكترين اختيارى نداريم و در مورد بعضى از آنها مىتوانيم كارى كنيم . امورى را كه مىتوانيم دربارهشان كارى بكنيم، در حلقه كوچكترى به نام «حلقه نفوذ» قرار مىدهيم.
افراد عامل، تلاشهاى خود را متوجه «حلقه نفوذ» مىكنند . به امورى مىپردازند كه مىتوانند در موردشان كارى بكنند . طبيعت انرژى آنها مثبت است و موجب گسترش حلقه نفوذشان مىشود . در مقابل، افراد واكنشى تلاش خود را به «حلقه نگرانى» معطوف مىكنند؛ به نقاط ضعف ساير افراد، مشكلات محيط و اوضاع و شرايطى كه نمىتوانند آنها را كنترل كنند . و در اين صورت، چون انرژى منفى در درونشان ايجاد مىشود در نتيجه، از زمينههايى كه مىتوانند دربارهشان كارى بكنند، غافل مىشوند.
مادام كه سرگرم امور داخل «حلقه نگرانى» خود باشيم، به ديگران اين توانايى را مىبخشيم كه ما را كنترل كنند، ابتكار عمل را بهدست نمىگيريم و براى ايجاد دگرگونى مثبت، اقدامات عامل و ضرورى را انجام نمىدهيم . و همين امر، موجب ايجاد احساس بىكفايتى و ناتوانى مىشود.
و آخرين كلام، اينكه: «طولانىترين سفر، با نخستين گام آغاز مىشود» . بياييد در هر تصميمگيرى توجه كنيم كه ما مىتوانيم مؤثر باشيم و اين رفتار ماست كه تعيين كننده است . بايد صادقانه بپذيريم كه: «آنچه امروز هستيم، به دليل انتخابهاى ديروز ماست» . در اين صورت، مىتوانيم بگوييم: «و اكنون ديگرگونه انتخاب مىكنم».
منابع استفاده شده:
1 . هفت عادت مردان مؤثر،استفان كاوى، ترجمه: محمدرضا آل ياسين، انتشارات هامون، تهران، 1376.
2. انسان در جستجوى معنا، ويكتور اصيل فرانكل، ترجمه: دكتر اكبر معارفى، انتشارات دانشگاه تهران، 1375.
3. توان بىپايان، آنتونى رابينز، ترجمه: محمدرضا آلياسين، انتشارات هامون، 1379.
4. فصلنامه معرفت، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى.
چند منبع مفيد ديگر
1. اميد زندگى(براى بيماران درمانپذير)، اليزابت كوبلر راس، ترجمه: احمد حجاران، انتشارات ويس، تهران، 1368.
2. معجزه اميد و اراده، ناصر مجرّد، نشر مجرّد، تهران، 1377.
3. سلام بر زندگى، حميد موفّق، نشر مجموعه، تهران، 1375.
4. قهرمان صبر و اميد(زندگى يك معلول)، مهدى مشايخى، نشر موسوى، تهران، 1363.
5. آنچه گذشت (نقشى از نيم قرن تكاپو)، دكتر عبدالهادى حائرى، نشر معين، تهران، 1372.
6. راه غلبه بر نگرانىها و نااميدىها، به كوشش محمدجعفر امامى، نسل جوان، قم، 1378.
7. رمز پيروزى مردان بزرگ، جعفر سبحانى، نسل جوان، قم، 1378.
8. اسلام در كنار داغديدگان(ترجمه مسكّن الفؤاد شهيد ثانى)، مترجم: سيد محمدباقر حجّتى، رشد، تهران، 1366.
(اين هشت منبع، افزوده حديث زندگىاند).
1. برگرفته از: انسان در جستجوى معنا، ويكتور فرانكل.