مجلات >حديث زندگی>شماره 5

بولدوزرهاى به گِل نشسته

محسن صالحى حاجى‏آبادى
 

62

گلوله‏هايى مى‏آمدند و گلوله‏هايى مى‏رفتند و لحظه‏اى درهم مى‏شدند. رنگين كمانى در آسمان ساخته مى‏شد و آرام آرام، محو مى‏گرديد.
حاج كاظم حجّتى، سرعت تويوتا را كم كرد. فاصله زيادى نمانده بود تا به سنگر حاج احمد ابراهيمى برسيم.
همه جا تاريك بود، جورى كه چشم، چشم را نمى‏ديد. چشم‏هايم را تيز كرده و زل زدم به روبه‏رويم. نورهايى كم رنگ و زرد - مثل گنجشكى كه از درخت، كنده شود - از زمين، كنده مى‏شدند و مى‏رفتند در دل آسمان. لحظه‏لحظه، پر نورتر مى‏شدند، رنگ آبى به خود مى‏گرفتند و يك دفعه مثل چترى سرخ رنگ، باز مى‏شدند؛ گويى خورشيدهاى كوچكى در حال طلوع‏اند!
مى‏شد همه جا را به خوبى ديد. محو منوّرها بودم كه خمپاره‏اى زوزه‏كشان، خورد چندمترى تويوتا. ترسيدم. خواستم سرم را بدزدم؛ ولى دير جنبيدم و پيشانى‏ام آتش گرفت.
سرم را محكم كوبيدم به داشبورت جلوى تويوتا.
حاج كاظم تبسّمى كرد و ماشين را كشيد كنار و گفت: «منصور! مگر از جانت سير شده‏اى؟».
پلك‏هايم را فشار دادم روى هم. دستى به پيشانى‏ام كشيدم و گفتم: «نزديك بود كلّه‏ام بتركد!».
اشك، چشم‏هايم را پر كرده بود. از تويوتا پياده شديم. حاج احمد، كنار سنگر منتظر ما ايستاده بود. سلامش كردم و دست دادم. حاج احمد گفت: «چرا دير كرديد؟».
حاج كاظم جوابش داد: «بايد خاكريز را تمام مى‏كرد!» و بعد پرسيد: «بچه‏ها خواب هستند؟».
- آره بيچاره‏ها نفسشان گرفته شد.
- بولدوزرها چى؟ از گِل درآمدند؟
- نه! زمين، باتلاقى بود. هر دوتايشان به گِل نشسته‏اند! جاى خطرناكى است و عراقى‏ها درست روبه‏روى بولدوزرهاى ما هستند.
خم شدم و پتوى دم سنگر را زدم بالا. نگاهى به بچه‏ها كردم و گفتم: «حاجى! دوتا از بچه‏ها را صدا كنم؟».
حاج‏كاظم، رو كرد به من و گفت: «نه، نمى‏خواد! خسته‏اند. از سر شب تا حالا... راحتشان بگذار، استراحت كنند. خودمان هستيم». بعد نيم نگاهى به آسمان كرد و نگاهى هم به من انداخت و گفت: «منصور! تو بولدوزر باتلاق را سوار شو و با احتياط بيا دنبال ما».
با نگرانى و اضطراب گفتم: «ها! چى گفتيد؟ شما نبايد بياييد آن‏جا! خيلى خطرناك است. بچه‏ها را صدا مى‏كنم».
حاج كاظم، راه افتاد و گفت: «منصور، معطّل نكن! زودباش وقت نداريم!» و رفت. حاج احمد هم، دوش به دوش او راه افتاد.
دلم شور مى‏زد. يك لحظه احساس كردم همه بدنم درد مى‏كند. زانوهايم به لرزه افتاد. خودم را به زور، كشاندم به طرف بولدوزر. سوار شدم. بولدوزر را روشن كردم و به راه افتادم؛ امّا هنوز دلم شور مى‏زد.
صداى بولدوزر، منطقه را پر كرده بود. آرامْ آرام، به جلو رفتم. انگار ديده‏بان دكل، جاى ما را به آتشبارها و خمپاره‏اندازها گزارش داده بود. باران گلوله و خمپاره، بر سرمان باريدن گرفت. منوّرها بيشتر شدند. از بالا همه جا را مثل روز مى‏ديدم.
حاج كاظم و حاج احمد، كنار بولدوزرها ايستاده بودند. هرچه به آنها نزديك‏تر مى‏شدم، دلشوره‏ام بيشتر مى‏شد.
 


63

از بريدگىِ خاكريز خط هم گذشتم. بولدوزرها مثل دو تا غول بى‏شاخ و دم، وسط زمين و هوا به گل نشسته بودند. نگاهشان كه مى‏كردم، ترسم بيشتر مى‏شد. بدنم يخ مى‏كرد و آب دهانم خشك مى‏شد. بولدوزرم را جلوى بولدوزرهاى به گِل نشسته نگه داشتم. از آن پياده شدم و رفتم كنار حاج احمد و حاج كاظم.
حاج كاظم گفت: «اين همه راه را آمديم، امّا يادمان رفت، سيم بكسل را بياريم!» و بعد رفت به طرف تويوتا. من هم به دنبالش راه افتادم. سيم را به زور از ماشين، انداختيم پايين. سنگين و ريش ريش بود. به هر جايش دست مى‏گذاشتى، دست را سوراخ و خونى مى‏كرد. يك سرش را حاجى و طرف ديگرش را من گرفتم. هم من، هم حاجى، بارها زمين خورديم تا سرانجام سيم را رسانديم به حاج احمد.
خواب، چشم‏هايم را پر كرده بود. خيس عرق شده بودم و سرم گيج مى‏رفت. تشنگى امانم را بريده بود.
با زور، قلاب‏هاى سيم را به بولدوزرها وصل كرديم. مى‏خواستم گوشه‏اى بنشينم و هاى‏هاى گريه كنم. از كف دستم خون مى‏چكيد. خودم را با زور، اين طرف و آن طرف مى‏كشاندم. داشتم سيم را وارسى مى‏كردم كه حاج احمد صدايم كرد. پاهايم جلو نمى‏رفت. راه كه مى‏رفتم، تا زانوهايم در گِل فرو مى‏رفت. همه جاى فاو، باتلاقى بود. اين صدمين بار، بلكه شايد هزارمين بار بود كه بولدوزرها به باتلاق مى‏نشستند. خودم را رساندم روبه‏روى حاج احمد. پرسيد: «آماده‏اى؟ همه چيز درست شد؟».
- بله! حالا بايد چه كار كنيم؟
- شما بنشين روى بولدوزر دومى، حاجى هم مى‏نشيند روى بولدوزر اولى، من هم پايين، بين دو تا بولدوزر مى‏ايستم. بولدوزرها را روشن كنيد! دست‏هايتان به دنده باشد! وقتى من دستم را حركت دادم، با اشاره من، در يك لحظه، هر دو نفر مى‏زنيد توى دنده و تمامْ گاز، حركت مى‏كنيد. يا على! برويد بالا! خدا به همراهتان.
هر دو سوار بولدوزرها شديم و آنها را روشن كرديم. صداى بولدوزرها پيچيد توى منطقه. ترس، برم داشت. دلم دوباره شور زد. گلوله‏هاى كاليبر، مثل مگس، ويزويزكنان از كنار گوشم رد مى‏شدند. يادم آمد كه آيه «وجعلنا» را نخوانده‏ام. شروع به خواندن آيه كردم و نگاهم به حاج احمد بود. دستم را گذاشتم روى دنده و پايم را روى پدال گاز. نگاهى به پشت سرم كردم و دستم را براى حاج كاظم تكان دادم. او هم سرش را تكان داد. نگاهم را از حاج كاظم گرفتم و زل زدم به حاج احمد. حاج احمد، دستش را برد بالا. زانوهايم مى‏خوردند به‏هم، گلويم خشك شده بود. انگار شده بودم گلوله‏اى از ترس و اضطراب. چشم‏هايم سياهى مى‏رفت.
نفهميدم كى زدم توى دنده و پايم را از روى پدال گاز برداشتم.
ناله بولدوزرها رفت به آسمان. بولدوزرم تكانى خورد و خواست از جا كنده شود كه يكدفعه صداى مهيبى آن را تكان داد. چترى از آتش و دود، به هوا بلند شد كمرم سوخت و سرم سوت كشيد. انگار هرچه خاك و گِل بود، پاشيده شد روى سر و صورتم. يك لحظه مغزم از كار افتاد؛ امّا دوباره به خود آمدم. بوى دود و باروت دور و برم را پر كرده بود. شروع كردم به داد و فرياد زدن: «حاجى حاجى!» و از بولدوزر پريدم پايين.
خمپاره، درست خورده بود كنار حاج احمد. دويدم به طرفش. دراز به دراز، كنار گودالى روى خاك افتاده بود. جيغ كشيدم. كوبيدم بر سرم و
 


64

گريه كردم. دو زانو، ولو شدم كنار حاج احمد. به رو افتاده بود روى زمين. گرفتمش در آغوشم و برش گرداندم. همه جاى بدنش خونى شده بود. دستم را بردم پشت سرش. بدنم يخ كرد. حالم داشت به‏هم مى‏خورد. احساس كردم دستم رفت داخل سرش. تركش، پشت سرش را برده بود. بدنش سوراخْ سوراخْ شده بود.
دستم را كشيدم عقب. كف دستم را نگاه كردم؛ پر از خون شده بود. فرياد زدم و ضجه و ناله كردم. آرام، گذاشتمش روى زمين و دويدم به طرف حاج كاظم. خودم را با زور، كشاندم بالاى بولدوزر. تعادلم را از دست داده بودم. همه جا ساكت و آرام شده بود. حاج كاظم هم داشت كمرش را كش و قوس مى‏داد. خمپاره‏اى هم پشت سر حاج‏كاظم به زمين خورده بود. سر حاج كاظم به عقب برگشته بود و تبسّمى كم رنگ، بر لب داشت. خواستم دست‏هايش را بگيرم، بغلش كنم و از بولدوزر بياورمش پايين، كه يكدفعه خشكم زد. چشم‏هايم سياهى رفت و نزديك بود از بالاى بولدوزر بيفتم زمين دست چپ حاج‏كاظم از مچ قطع شده بود و به نخى از پوست، آويزان بود.
فرياد زدم: «حاجى حاجى». و دستم را بردم پشت كمرش. دستم خيس شد. بدنم لرزيد. تكان خوردم. همان احساس چند لحظه پيش، سراغم آمد. حاجى را كمى كشيدم جلو و كمرش را نگاه كردم: سوراخ سوراخ، پر از خون. اشك‏هايم مثل رودى، از چشم‏هايم جارى شد. در همان حالِ گريه، به حاجى هم نگاه مى‏كردم كه ديدم نگاهش را در چشم‏هايم دوخت. نگاه معنادارى بود. تبسمى كرد و سرش به يك طرف افتاد. داد زدم: «حاجى» و غرق در آغوشش شدم. هى داد مى‏زدم: «حاج كاظم! آقاى حجّتى!»؛ امّا او شهيد شده بود.
از بولدوزر پريدم پايين. مى‏دويدم و داد مى‏زدم. تلوتلو مى‏رفتم و هى مى‏خوردم زمين. رفتم به طرف سنگرى كه بچه‏ها در آن خوابيده بودند. نزديك سنگر كه رسيدم، گريه‏ام بيشتر شد. بچّه‏ها از صدايم بيدار شده بودند. باز هم فرياد مى‏زدم: «كمك! كمك!... حاج كاظم و حاج احمد، شهيد شدند! تكّه پاره شدند! يا امام حسين!».
بچّه‏ها را كه ديدم، دو زانو نشستم و داد زدم: «چرا ايستاده‏ايد؟ بدويد! زود باشيد، بياوريدشان».
بچّه‏ها گريه‏كنان، حاج كاظم و حاج احمد را گذاشتند توى تويوتا. ماشين راه افتاد. افتادم به سينه خاكريز. زانوهايم را بغل گرفتم و زدم زير گريه. انگار جگرم، قلبم و چشم‏هايم را با خودشان بردند؛ حاج كاظم را؛ حاج احمد را.
هنوز باورم نمى‏شد!
تازه...