مجلات >حديث زندگی>شماره 5

آدينه

 


60

مثل هر روز

اين بار، براى اين دل ديوانه مى‏نويسم كه لحظه‏هايش را با بى‏قرارى و انتظار مى‏گذراند و هر دم، بهانه جمله‏ها را مى‏گيرد؛ بهانه يك طلوع شيرين و پايان انتظارى تلخ.
براى تو مى‏نويسم اى سراسر اميد! براى تو كه روى زيبايت همچون ماه مى‏درخشد و روشنايى‏اش دل‏هاى بسيارى را روشن و اميدوار ساخته.
مقصود تويى و بودن و زيستن، تنها بهانه‏اى است تا شايد بتوانيم تلخى انتظار را كمى آسان‏تر تحمل كنيم. همه به‏سوى افق، در روزهاى خونين جمعه، چشم به راه تو مى‏نشينيم؛ امّا چه بگويم از اين دل خونين و شِكوه‏هاى توأم با اشك.
لحظه وصال، لحظه ديدار يار. و ما اين عطشناكان تشنه ديدارت، مشتاقانه منتظر رؤيت ماه مى‏نشينيم؛ هرچند روشنايى‏اش مدت‏هاست دل‏هاى بسيارى را زيبا و معطر كرده است. ما عاشقان كشتى عشّاقيم؛ اما چه كسى سراغ از سكاندار برايمان مى‏آورد.
باز مثل هر روز، پنجه تاريكى و دلواپسى‏ها را به روشنايى افق مى‏گشاييم. امروز، باز از همان روزهايى است كه عشق، معنا پيدا مى‏كند؛ نسيم، از تو خبر مى‏آورد؛ درختانِ خشك، شكوفه مى‏كنند و لحظه‏هاى انتظار، با اشك و حسرت و بى‏قرارى سپرى مى‏شوند. آخر الآن، غروب جمعه است!
ليلا اسلامى گويا - قم

سكوتستان

از پشت ديوار قرون يك روز، مردى مى‏آيد از خدا سرشار

با كوله‏بارى از شقايق پُر، با هيأتى از كربلا سرشار
صدها چو داوود نبى مستند، از عطر آواز نگاه او

با او تمام اين سكوتستان مى‏گردد از شعر خدا سرشار
مى‏آيد و فوج كبوترها از چشم‏هايش بال مى‏گيرند

خواهد شد - آرى - آسمان آن روز از وسعت پروازها سرشار
فردا تمام خاك مى‏بالد، بر وسعت آيينه‏هاى سبز

فردا تمام خاك خواهد شد، از نان و گل، نور و صدا سرشار
اى چشم‏هاى انتظارآلود، بايد شكيباتر از اين باشيد

وقتى كه چشم مست آيينه است، از انتظار بُهت‏زا سرشار
نعمت‏اللّه شمسى‏پور

 


61

غروب‏هاى دلْ‏تنگ

رابعه راد
يك جمعه ديگر آمد و تو، بازهم نيامدى! دلم از اين غروب‏هاى بى‏رمق، كه تند و تند مى‏آيند و باطل مى‏شوند، گرفته است. دلم مى‏خواهد يك جمعه كه از خواب بيدار مى‏شوم ببينم كه خورشيد از پشت كوه‏هاى مغرب، به دنيا لبخند مى‏زند؛ ببينم كه درخت‏ها شكوفه‏هايشان را زودتر از موعد، به دنيا آورده‏اند و تمام مرغ عشق‏ها «عشق»شان را به پاى تو ريخته‏اند.
آيا آن روز مى‏رسد كه پرواز، معناى واقعى‏اش را در نگاه تو پيدا كند و گل محبّت، كه زيباترينش در گلدان دل تو مى‏شكفد، عطر و بويش را به همگان ببخشد؟ آيا آن روز مى‏رسد كه تو بر شانه‏هاى كعبه تكيه دهى و دويست و سيزده ستاره پنهان از هفت آسمان، به زمين بيايند و پيش رويت صف بكشند؟ آيا آن روز مى‏رسد؟...
بايد صبر كرد... من هم صبر مى‏كنم و جمعه‏هاى خالى‏ام را از عشق و انتظار، لبريز مى‏كنم و غروب‏هاى دلْ‏تنگ را باز هم بى‏تو مى‏گذرانم و غصّه دورى‏ات را به جان مى‏خرم و دم برنمى‏آورم. شايد يكى از اين جمعه‏ها، درست همان جمعه‏اى كه انتظار ندارم، نغمه داوودى‏ات را بشنوم!
فقط دعايم كن! دعايم كن كه آن روز از كسانى نباشم كه بادبادك نگاهشان، در بند شاخه‏هاى گناه، پرواز را فراموش كرده‏اند و در آسمان نگاهت، جايى براى پريدن ندارند. دوست دارم آن روز از آنهايى باشم كه هرگاه، نامشان را خواندى، جانشان را تقديم مى‏كنند و هرگاه، جانشان را خواستى، شرمشان را؛ كه چيزى عزيزتر از جان ندارند.

دست‏هايم از آستين پر مى‏كشند

س.حسينى
و گفته‏اند كه تو در جزيره خضرا تنفّس مى‏كنى. اين جزيره خوش‏بخت كه پاى تو بر آن مُهر نهاده، در كدام سوست؟ خوش به حال لحظه‏هاى خلوت آن جزيره! خوش به حال درخت‏هايش كه برگ‏هايشان با نسيم حركت تو مى‏تپند؛ و خوش به حال بلور سكوتش كه با گام‏هاى تو مى‏شكنند؛ و خوش به حال همه جزيره كه وقتى پلك مى‏زنى، در نى‏نى نگاه تو جاى مى‏گيرد؛ و خوش به حال نسيمش كه با عطر نفس تو به جنبش درمى‏آيد!
جزيره خضرا كجاست؟ دست‏هاى ما چه‏قدر كوتاه است!
و گاه مى‏گويند كه تو در مسجدى اعتكاف كرده‏اى. كدام مسجد است كه تو در آنى و ديوارهايش فرياد نكشيده‏اند؟ كدام مسجدى است كه با ديدن تو گل‏هاى محرابش به كوچه‏ها جارى نشده‏اند؟ به مؤذّنش بگو مرا به محراب آن مسجد دعوت كند! من، پر از نماز قضا هستم. من پر از ركعتم. دوست دارم نمازهايم را در دل آن محراب، خالى كنم. دوست دارم محراب را بنوشم. دوست دارم حجم مسجد از هواى يارب ياربم پر شود. چرا مسجد را نشانم نمى‏دهند؟ مگر نمى‏بينند كه دست‏هايم در هواى تو، دارند از آستين‏هايم پر مى‏كشند؟ مگر نمى‏بينند كه من چه‏قدر تهى‏دستم؟
و گاه‏گفته‏اند كه تو، نه در جزيره خضرايى و نه معتكف مسجد؛ تو در بين مايى. در كوچه و خيابان، مثل هوا جريان دارى. همه جا مى‏روى و كسى تو را نمى‏داند. پياده‏روها با تو قدم مى‏زنند و شيشه مغازه‏ها از تو عكس مى‏گيرند. سنگ‏ها و آجرها با شنيدن هُرم نفس‏هاى تو چشم وامى‏كنند. از كنار خانه‏ها مى‏گذرى و پرده‏ها به بيرون، سرك مى‏كشند. مى‏گويند پاهايت در رگ‏هاى شهر جارى است و شهر، همه صلح و لطافتش را به گام‏هاى شاعرانه تو مديون است. پس چرا دست ما اين قدر كوتاه است؟ چه‏قدر دست‏هاى ما بى‏نصيب‏اند! چه‏قدر چشم‏هاى ما بيچاره‏اند!
چه در جزيره خضرا، چه در مسجد و چه هرجاى ديگر كه باشى، همين‏كه «هستى»، تمام مرا به آتش كشيده‏اى. خوشم از اين‏كه هستى و شعرهايم به شانه تو تكيه داده‏اند. همين‏كه در كنار زندگى‏مان حضور دارى، سلّول‏هايمان در آرامش‏اند. بودنت لب‏هايم را آغشته است. اى حضرت اميد! ببار! كويرمان تو را مى‏خواند. دنيا برايت جمكران است. قدم بردار و خدا را تقسيم كن. آه! بس كن اين قصيده طولانى انتظار را، اى موزون‏تر از غزل!