مثل هر روز
اين بار، براى اين دل ديوانه مىنويسم كه لحظههايش را با بىقرارى و انتظار مىگذراند و هر دم، بهانه جملهها را مىگيرد؛ بهانه يك طلوع شيرين و پايان انتظارى تلخ.
براى تو مىنويسم اى سراسر اميد! براى تو كه روى زيبايت همچون ماه مىدرخشد و روشنايىاش دلهاى بسيارى را روشن و اميدوار ساخته.
مقصود تويى و بودن و زيستن، تنها بهانهاى است تا شايد بتوانيم تلخى انتظار را كمى آسانتر تحمل كنيم. همه بهسوى افق، در روزهاى خونين جمعه، چشم به راه تو مىنشينيم؛ امّا چه بگويم از اين دل خونين و شِكوههاى توأم با اشك.
لحظه وصال، لحظه ديدار يار. و ما اين عطشناكان تشنه ديدارت، مشتاقانه منتظر رؤيت ماه مىنشينيم؛ هرچند روشنايىاش مدتهاست دلهاى بسيارى را زيبا و معطر كرده است. ما عاشقان كشتى عشّاقيم؛ اما چه كسى سراغ از سكاندار برايمان مىآورد.
باز مثل هر روز، پنجه تاريكى و دلواپسىها را به روشنايى افق مىگشاييم. امروز، باز از همان روزهايى است كه عشق، معنا پيدا مىكند؛ نسيم، از تو خبر مىآورد؛ درختانِ خشك، شكوفه مىكنند و لحظههاى انتظار، با اشك و حسرت و بىقرارى سپرى مىشوند. آخر الآن، غروب جمعه است!
ليلا اسلامى گويا - قم
سكوتستان
از پشت ديوار قرون يك روز، مردى مىآيد از خدا سرشار
با كولهبارى از شقايق پُر، با هيأتى از كربلا سرشار
صدها چو داوود نبى مستند، از عطر آواز نگاه او
با او تمام اين سكوتستان مىگردد از شعر خدا سرشار
مىآيد و فوج كبوترها از چشمهايش بال مىگيرند
خواهد شد - آرى - آسمان آن روز از وسعت پروازها سرشار
فردا تمام خاك مىبالد، بر وسعت آيينههاى سبز
فردا تمام خاك خواهد شد، از نان و گل، نور و صدا سرشار
اى چشمهاى انتظارآلود، بايد شكيباتر از اين باشيد
وقتى كه چشم مست آيينه است، از انتظار بُهتزا سرشار
نعمتاللّه شمسىپور
غروبهاى دلْتنگ
رابعه راد
يك جمعه ديگر آمد و تو، بازهم نيامدى! دلم از اين غروبهاى بىرمق، كه تند و تند مىآيند و باطل مىشوند، گرفته است. دلم مىخواهد يك جمعه كه از خواب بيدار مىشوم ببينم كه خورشيد از پشت كوههاى مغرب، به دنيا لبخند مىزند؛ ببينم كه درختها شكوفههايشان را زودتر از موعد، به دنيا آوردهاند و تمام مرغ عشقها «عشق»شان را به پاى تو ريختهاند.
آيا آن روز مىرسد كه پرواز، معناى واقعىاش را در نگاه تو پيدا كند و گل محبّت، كه زيباترينش در گلدان دل تو مىشكفد، عطر و بويش را به همگان ببخشد؟ آيا آن روز مىرسد كه تو بر شانههاى كعبه تكيه دهى و دويست و سيزده ستاره پنهان از هفت آسمان، به زمين بيايند و پيش رويت صف بكشند؟ آيا آن روز مىرسد؟...
بايد صبر كرد... من هم صبر مىكنم و جمعههاى خالىام را از عشق و انتظار، لبريز مىكنم و غروبهاى دلْتنگ را باز هم بىتو مىگذرانم و غصّه دورىات را به جان مىخرم و دم برنمىآورم. شايد يكى از اين جمعهها، درست همان جمعهاى كه انتظار ندارم، نغمه داوودىات را بشنوم!
فقط دعايم كن! دعايم كن كه آن روز از كسانى نباشم كه بادبادك نگاهشان، در بند شاخههاى گناه، پرواز را فراموش كردهاند و در آسمان نگاهت، جايى براى پريدن ندارند. دوست دارم آن روز از آنهايى باشم كه هرگاه، نامشان را خواندى، جانشان را تقديم مىكنند و هرگاه، جانشان را خواستى، شرمشان را؛ كه چيزى عزيزتر از جان ندارند.
دستهايم از آستين پر مىكشند
س.حسينى
و گفتهاند كه تو در جزيره خضرا تنفّس مىكنى. اين جزيره خوشبخت كه پاى تو بر آن مُهر نهاده، در كدام سوست؟ خوش به حال لحظههاى خلوت آن جزيره! خوش به حال درختهايش كه برگهايشان با نسيم حركت تو مىتپند؛ و خوش به حال بلور سكوتش كه با گامهاى تو مىشكنند؛ و خوش به حال همه جزيره كه وقتى پلك مىزنى، در نىنى نگاه تو جاى مىگيرد؛ و خوش به حال نسيمش كه با عطر نفس تو به جنبش درمىآيد!
جزيره خضرا كجاست؟ دستهاى ما چهقدر كوتاه است!
و گاه مىگويند كه تو در مسجدى اعتكاف كردهاى. كدام مسجد است كه تو در آنى و ديوارهايش فرياد نكشيدهاند؟ كدام مسجدى است كه با ديدن تو گلهاى محرابش به كوچهها جارى نشدهاند؟ به مؤذّنش بگو مرا به محراب آن مسجد دعوت كند! من، پر از نماز قضا هستم. من پر از ركعتم. دوست دارم نمازهايم را در دل آن محراب، خالى كنم. دوست دارم محراب را بنوشم. دوست دارم حجم مسجد از هواى يارب ياربم پر شود. چرا مسجد را نشانم نمىدهند؟ مگر نمىبينند كه دستهايم در هواى تو، دارند از آستينهايم پر مىكشند؟ مگر نمىبينند كه من چهقدر تهىدستم؟
و گاهگفتهاند كه تو، نه در جزيره خضرايى و نه معتكف مسجد؛ تو در بين مايى. در كوچه و خيابان، مثل هوا جريان دارى. همه جا مىروى و كسى تو را نمىداند. پيادهروها با تو قدم مىزنند و شيشه مغازهها از تو عكس مىگيرند. سنگها و آجرها با شنيدن هُرم نفسهاى تو چشم وامىكنند. از كنار خانهها مىگذرى و پردهها به بيرون، سرك مىكشند. مىگويند پاهايت در رگهاى شهر جارى است و شهر، همه صلح و لطافتش را به گامهاى شاعرانه تو مديون است. پس چرا دست ما اين قدر كوتاه است؟ چهقدر دستهاى ما بىنصيباند! چهقدر چشمهاى ما بيچارهاند!
چه در جزيره خضرا، چه در مسجد و چه هرجاى ديگر كه باشى، همينكه «هستى»، تمام مرا به آتش كشيدهاى. خوشم از اينكه هستى و شعرهايم به شانه تو تكيه دادهاند. همينكه در كنار زندگىمان حضور دارى، سلّولهايمان در آرامشاند. بودنت لبهايم را آغشته است. اى حضرت اميد! ببار! كويرمان تو را مىخواند. دنيا برايت جمكران است. قدم بردار و خدا را تقسيم كن. آه! بس كن اين قصيده طولانى انتظار را، اى موزونتر از غزل!