مجلات >حديث زندگی>شماره 5

راهى به فردا

در گفتگو با محمدعلى حاجى‏ده‏آبادى
 

50

كارشناس ميهمان اين گفتگو، آقاى محمدعلى حاجى‏ده‏آبادى است. ايشان درحالى‏كه 36 سالگى را سپرى مى‏كند، كارشناس ارشد تعليم و تربيت و دانشجوى دكترى حقوق جزا و مدرّس دانشگاه است. با او در «مركز مطالعات تربيت اسلامى» به گفتگو نشستيم.
از فرصتى كه به اين گفتگو اختصاص داديد، سپاسگزارم. تصوّر مى‏كنم براى شروع، لازم است تعريفى از «اميد» مطرح كنيد و در ضمن، بفرماييد كه اصولاً چه مرزى ميان اميد و آرزو و هوس و خوش‏بينى و خوش‏خيالى هست؟
«اميدوارى» حالتى نفسانى است كه در آن انسان با امورى كه هم اكنون وجود ندارند، ولى انتظار وجود آنها را دارد، نوعى دلبستگى و تعلّق خاطر پيدا مى‏كند؛ باغبانى كه درختچه يا بذرى را در زمين مى‏كارد، در ذهن خود، ثمرات و نتايج كارش (مثلاً ميوه‏ها و باغستانى سرسبز و آباد) را تصوّر مى‏كند كه براى او ارزش و اهميت فوق‏العاده‏اى دارد؛ چرا كه نيازهاى او را برطرف مى‏كند. به همين سبب، اينها را مطلوب مى‏بيند و طالب و دلداده آنها مى‏شود و در او نوعى دلدادگى به آنها پديد مى‏آيد و آرزوى وجود آنها را مى‏كند و يا مثلاً مادرى كه با هزاران رنج و زحمت، نوزاد كوچك خويش را تر و خشك مى‏كند، غذا مى‏دهد، او را تميز مى‏كند، گريه‏ها و ناله‏هاى او را به آرامى و صبر تمام تحمل مى‏كند، در وراى امروز، آينده‏اى را مى‏بيند كه اين كودك، بزرگ شده و به هنگام پيرى مادر، كمك كار و حامى او خواهد بود، عنصرى افتخارآفرين در جامعه شده است و... به اين موجود خيالى امروز، ولى (احتمالاً) واقعى فردا دل مى‏بندد و اميدوار مى‏شود.
پس مى‏بينيد كه در اميدوارى، هم «آرزو» هست و هم «خوش‏بينى» و «خوش‏خيالى»؛ چرا كه محال است انسان، نسبت به چيزى بدگمان باشد، اما در عين حال اميدوار به آن! آن باغبان اگر بداند يا احتمال بيشتر دهد كه نتيجه «باغبانى» او جز «خارستانى» نخواهد بود، هيچ‏گاه به مرحله اميدوارى نمى‏رسد؛ ولى بايد توجه داشت كه درست است كه اميدوارى، با آرزو و خوش‏بينى و خوش‏خيالى ارتباط دارد، ولى هر آرزو، يا خوش‏بينى و خوش‏خيالى‏اى اميدوارى نيست؛ مثال اينها مثال «گرد» و «گردو» است. شنيده‏ايد كه مى‏گويند: «هر گردويى گرد است؛ ولى هر گردى كه گردو نيست». انسان ممكن است نسبت به چيزى خوش‏بين يا خوش‏خيال باشد، ولى هرگز به آن اميدوار نباشد؛ آرزو نيز صرفاً بيانگر يك حالت عاطفى انسان است؛ ولى اميدوارى، چيزى بيش از يك حالت عاطفى است.
به نظر من، اميدوارى يك مقوله سه جزئى است: شناختى، عاطفى و حركتى.
بخش شناختى عاطفى همان تصوّر و تصديق (در اين‏جا تصديق لزوماً به معناى يقين نيست؛ بلكه احتمال راجح را نيز شامل مى‏شود) به امورى است كه اكنون وجود ندارند. بخش عاطفى نيز همان آرزو كردن و دلدادگى و تعلّق خاطر به آن امور است. اين‏كه آن امور را بخواهم و مشتاق آنها باشم. بخش حركتى نيز مسئله بسيار مهمى در اميدوارى است. اميدوارى بدون حركت در جهت دستيابى به اميدها معنا ندارد، وگرنه چيزى جز خوش‏بينى يا خوش‏خيالى يا آرزو نيست؛ انسان اميدوار، انسان سرزنده، پويا، پرتحرّك و شادابى است كه در جهت دستيابى به «اميد»هاى خود حركت مى‏كند.
اين «اميدوارى» در چه بستر يا زمينه‏اى ظهور مى‏كند؟ يا محصول چه محيط و عواملى است؟
 


51

شخصيت انسان، محصول وراثت و محيط است. طبيعى است آنچه به شخصيت آدمى نيز مربوط مى‏شود جدا از تأثير اين دو عامل نخواهد بود؛ پس بخشى از زمينه‏هاى لازم براى اميدوارى، به ويژگى‏هاى سرشتى انسان مربوط مى‏شود؛ اما اساساً اينها بيشتر حالت استعدادى و زمينه‏اى دارند، آنچه تأثير بيشترى دارد، محيط است. البته نوع تعليم و تربيتى كه فرد مى‏بيند، نوع نگرش‏ها و بينش‏هايى كه به فرد، ارائه مى‏شود تا او نسبت به آينده خود تصميم بگيرد، فرصت‏ها و امكاناتى كه براى فرد مهيا مى‏شود تا اساساً به اميدهايى بينديشد، نوع فرهنگ، دين و ساختار خانواده، اجتماع، و... همه و همه قطعاً در اين مهم تأثير دارند.
به بيان ديگر، مى‏توان از دو دسته عوامل درونى و بيرونى موثر در اميدوارى سخن گفت. عوامل درونى همان ويژگى‏هاى جسمى و روانى‏اند. انسانِ مريض، فلج، افسرده و مضطرب قطعاً حالت اميدوارى‏اش به مانند انسان شاداب، فعّال، پويا و سالم نيست. عوامل بيرونى نيز همان‏هايى بود كه بيان كردم.
حالا اين سؤال پيش مى‏آيد كه: آيا اصولاً اين «اميدوارى» در «جوانى» با ساير ادوار زندگى تفاوت خاصى دارد؟
حالت‏هاى روحى و روانى انسان، تابع ظرفيت‏ها، استعدادها و امكانات بالقوّه و بالفعل اوست. گفتيم كه اميدوارى يك امرى سه جزئى است (شناختى، عاطفى و حركتى). طبيعى است انسان در دوره كودكى نه شناخت و آگاهى كافى و لازم دارد و نه قدرت بدنى كافى. از سوى ديگر، به خاطر پيوستگى و ارتباط اميد و نياز، احتياجات كودكان نيز بيشتر محدود به مسائل مادى است. اگر شما از كودكان بپرسيد كه: «چه اميدى دارند؟»، معمولاً به شما پاسخ مى‏دهند كه فلان خوراكى يا فلان اسباب‏بازى را داشته باشند. پس به تبع شناخت‏ها و توان‏ها نوع اميدها هم فرق مى‏كند. در پيرى نيز انسان، ديگر «به لحاظ امور دنيايى» آينده‏اى را براى خود نمى‏بيند تا به اين امور دل خوش كند؛ از سوى ديگر، مانند كودكى، طاقت و توان جسمى لازم را هم ندارد.
اما در دوره جوانى، اساساً وضع و حال انسان، هم به لحاظ جسمى و هم به لحاظ روحى متفاوت است؛ دورانى سرشار از انرژى‏ها، قدرت‏ها و توان‏ها. بى‏جهت نيست كه در متون دينى از دوره جوانى به دوره «قوّت» ياد شده است؛ نوجوان و جوان، در انديشه فردا و فرداهاى بهتر است، چون در خود، طاقت و توان رسيدن به آنها را مى‏بيند، مى‏تواند افق‏هاى والاتر و بالاترى را براى خود ترسيم كند. قوّت خيال‏پردازى او بسيار بالاست و البته چون هنوز چندان دچار ناكامى هم نشده است، بيشتر خوش‏بينى دارد.
اين نيروى خيال‏پردازى را نبايد مهار كرد؟ و آيا يك جوان (يا هر انسان ديگرى) از ديدگاه تربيتى، تا كجا مُجاز است براى خود، اميدسازى كند و آيا اين كار، مفيد است؟
اميدوارى يك سازوكار «حيات» است. در روايات ما آمده است كه اگر اميد نبود كه هيچ باغبانى، باغبانى نمى‏كرد و هيچ مادرى، وظيفه مادرى خويش را پاس نمى‏داشت به همين جهت است كه از اين حالت به «رحمت» الهى براى انسان و «هديه»اى الهى تعبير شده است؛ با اميدوارى است كه نيروهاى بيشترى در انسان، توليد مى‏شود و حركت و جنب‏وجوش آدمى بيشتر مى‏گردد و همين خود يعنى حيات دنيايى انسان.
اما در روايات ما براى اين حالت «مرز» قرار داده‏اند. انسان آن‏قدر مى‏تواند براى خودش اميدسازى كند كه به مرز خيال‏پردازى افراطى و دچار اوهام شدن در نيفتد. اميدسازى همواره بايد با در نظر گرفتن واقعيات، امكانات و حقايق عالم هستى و توان و طاقت فردى صورت گيرد.
 


52

اين معيارها، در حقيقت، نوعى اعتدال در اميدسازى ايجاد مى‏كند و او را از اميدهاى غيرواقعى و كاذب و اميدهاى كم‏ارزش و بى‏ارزش بازمى‏دارد و وى را واقعاً به حالت اميدوارى مى‏كشاند.
در معارف دينى و ادبيات ما خيلى سفارش شده است كه: «به‏ياد مرگ باشيد». آيا «به‏ياد مرگ بودن» با «اميدوار بودن به زندگى» منافات ندارد؟
در پاسخ به سؤال پيشين گفتم كه اميدوارى بايد با درنظرگرفتن واقعيات باشد.
يكى از اين واقعيات «مرگ» است؛ البته ياد مرگ با بعضى از اميدها سر سازگارى ندارد و آنها اميدهايى هستند كه من آنها را اميدهاى واهى يا كاذب مى‏نامم؛ مثلاً اميد به يك زندگى جاودانه در اين دنيا، يا مثلاً اميد به اين‏كه همه مرا دوست دارند و همه از من اطاعت مى‏كنند، اين اتفاقاً چيز مطلوبى است؛ اين ناسازگارى، انسان را از دلدادگى به اين امور واهى بازمى‏دارد و او را در مسير صحيح قرار مى‏دهد.
ناسازگارى ياد مرگ با حالت اميدوارى را شايد از منظر ديگرى نيز بتوان بررسى كرد و آن اين‏كه ممكن است گفته شود كه چه بسا ياد مرگ، انسان را دچار نوعى افسردگى روحى مى‏كند؛ وقتى نمى‏دانم چند لحظه ديگر آيا زنده هستم يا نيستم - جدا از حالت عاطفى و تشويش خاطرى كه از اين انديشه به من دست مى‏دهد - ، ديگر جاى چه اميد و چه آرزويى است؟
در اين‏جاست كه نگرش‏هاى دينى كه انسان را به حيات ديگرى نويد مى‏دهد و البته او را موظف به فعاليت و تلاش مى‏كند، مقوله ديگرى از اميدها را براى او فراهم مى‏آورد: اميد به رحمت خداوند، اميد به زندگى جاويدان اخروى، اميد به هم‏جوارى با بهشتيان و پرواز در باغِ هميشه سرسبز بهشت خداوندى، و... به هر حال، ياد مرگ، پذيرش و حاضرداشتِ يك واقعيت است كه هرچند در ابتدا ممكن است نوعى نااميدى به انسان بدهد، ولى اگر خوب بينديشد و دين الهى را خوب فهميده و پذيرفته باشد، به اميدهاى واهى و كم ارزش «نااميد» مى‏شود! و به اميدهاى ارزشمند و متعالى، «اميدوار».
پس ياد مرگ، مى‏تواند تا حدّى آسيب‏زا باشد؛ ولى اين بيشتر براى كسى است كه از جهان‏بينى الهى و ايمان به خدا و پاداش آخرت و رابطه محبت‏آميز با پروردگار، محروم است.
حالا كه صحبت به آسيب‏ها و آفت‏هاى «اميد» رسيد، خوب است بفرماييد كه از ديدگاه شما، چه موانعى بر سر راه «اميدوارى» هست، يا چه آسيب‏هايى آن را تهديد مى‏كند و فرصت «اميدوارى» را از انسان مى‏گيرد؟
با توجه به تحليلى كه از اميدوارى و عوامل و زمينه‏هاى اميد گفته شد، مى‏توان به راحتى دريافت كه آسيب‏ها و موانع اميد كدام‏اند. نخست از آن جهت كه اميد، يك حالتِ انسانى است، موانع درونى و فردى مى‏تواند اميدها را آسيب‏زده كند؛ ناكامى‏هاى مكرّر، آگاهى‏هاى محدود، دلْ‏مشغولى‏ها و گرفتارى‏هاى فراوان كه حتى فرصت لحظه‏اى انديشيدن را به انسان نمى‏دهد، مريضى‏ها و بيمارى‏هاى مستمر و... و از بعد بيرونى، عدم ارائه آگاهى و اطلاعات لازم به افراد از سوى ارگان‏ها و مراكز مسئول، نبودِ خدمات راهنمايى و مشاوره در جامعه، عدم توجه جدى به قشر جوان و فراهم نكردن امكانات لازم براى رشد واقعى و حقيقى جوانان، وجود زمينه‏هاى گمراه كننده و فساد و... .
اينها يا اساساً فرصت اميدوارى را از آدمى سلب مى‏كنند، يا او را در سيطره و چنبره يأس و نوميدى قرار مى‏دهند و يا اين‏كه او را به اميدهاى غيرواقعى، اميدوار مى‏سازند. راستش را بخواهيد به نظر من اين سومى بيشترين چيزى است كه در ميان جوانان، شايع است.
اميدهاى غيرواقعى خود چند دسته‏اند:
1. اميدهاى واهى و كاذب؛اميد داشتن به چيزهايى كه بيشتر شبيه به يك توهّم است. شاعر چه خوب گفته است:
اميد نيست كه عمر گذشته بازآيد
در اين اميد، به سر شد، دريغ، عمر عزيز
2. اميدهاى پست و بى‏ارزش؛ كه اين دومى هم رواج بيشترى دارد. اميدهايى كه انسان را در محدوده تنگ دنياى مادى قرار مى‏دهند و او را بيشتر متوجه خور و خوراك و نيازهاى جسمى‏اش مى‏سازند و از امور معنوى و متعالى بازش مى‏دارند، از اين جمله است.
از نگاه ديگر، عوامل آسيب‏زا در اميد، دو دسته‏اند: عوامل كنترل‏پذير كه همان عوامل اجتماعى و فرهنگى است و عوامل غير كنترل‏پذير. عوامل غير كنترل‏پذير، عواملى هستند كه اساساً از دسترس فرد، خارج‏اند مثل مرگ، بيمارى و حوادث طبيعى ديگرى كه فرد را به نوعى دچار محدوديت و ضعف مى‏كنند يا اساساً فرصت حيات را از او مى‏گيرند.
براى اين‏كه جوان به اميدهايش برسد، چه راهى را بايد برود؟ و از كجا بايد شروع كند؟
به نظرم براى اين‏كه به اميدهايمان دسترسى پيدا كنيم، بايد:
- در اميدهايمان تجديد نظر كنيم. گاهى خيال مى‏كنيم اميدواريم، درحالى‏كه اميدهاى خيالى داريم! گاه اميدهاى واهى داريم، نه واقعى. گاه اميدهايمان كم‏ارزش و حتى بى‏ارزش‏اند.
- بايد دايره اميدهايمان را محدود سازيم. هر چيزى شايسته اميد داشتن نيست.
- آن‏گاه كه اميد يا اميدهاى واقعى‏مان را با توجه به امكانات و توانايى‏هاى خود شناختيم، سخت به آنها اميدوار شويم! يعنى هم خوب آنها را بفهميم، هم به راستى دلداده آنها باشيم و مهم‏تر از همه با همه وجود، در جهت تحقّق آنها تلاش كنيم.
طبعاً در اين مسير، استعانت از خداوند عزيز و مهربان وتمسّك به ارواح مطهّر معصومين(ع) و مشاوره با صاحبان انديشه و كسانى كه به آمالِ واقعى خود رسيده‏اند و مهم‏تر از همه، برنامه‏ريزى و تعهّد نسبت به خويش، مى‏تواند بسيار كارگشا و مفيد باشد.
اين را هم بدانيم كه «هيچ‏گاه درِ اميد به روى كسى بسته نخواهد شد، مگر اين‏كه او خود را از توجّه به اميد، منع كند» كه:

در نوميدى بسى اميد است
پايان شب سيه، سپيد است