مجلات >حديث زندگی>شماره 5

آخرين نفر

زهرا طراوتى
 

42

سرهنگ انتظام نشسته بود روى پله‏ها. سرش را گرفته بود ميان دست‏هايش. هيچ حركتى نبود مگر دست‏هاى كند اتاقك لنج كه تو آب دريا تكان‏تكان مى‏خورد و سرهنگ هم فقط وقتى تكان‏ها شديد مى‏شد، سرش را مى‏گرفت بالا و سعى مى‏كرد چشم‏هاى زنش را از توى تاريكى ببيند. موهاى سياه زن، همرنگ پرتو مهتابى شده بود كه از سوراخ كوچك سقف اتاقك، تابيده بود روى چند تار موهايش كه از زير روسرى كوچك و ظريفش پيدا بود و پخش بود روى شانه‏هايش.
سرهنگ، چشم‏ها را پيدا كرد؛ اما هيچ فرقى نكرده بود. هنوز خيره بود به نقطه‏اى كه پيدا نبود و چشم‏ها كه حتى مژه هم نمى‏زد و زن كه انگار غرق خيالاتش بود. سرهنگ، دست‏هايش را قفل كرد پشت گردنش و با دقت، اطرافش را نگاه مى‏كرد. هر صدايى كه مى‏آمد، سرش را مى‏جنباند و مردمك چشم‏هايش كه توى تاريكى به هر چيزى زل مى‏زد و براى چند دقيقه‏اى ثابت مى‏ماند. زن، هنوز مثل مجسّمه‏اى تكيه بر صندلى نشسته بود و مرد، اما ديوانه شده بود. انگار از اين سكوت و تاريكى بود. بلند شد. يكى دو پله رفت پايين، نزديك زن و دوباره برگشت و نشست. دستانش به لرزه افتاده بود و نفس‏هايش به شماره. مژه‏هايش مى‏لرزيد و رگ شقيقه‏هايش تند مى‏زد. دستش را برد طرف جيبش. ياد كاغذ توى جيبش كه مى‏افتاد، دست و پايش انگار بى‏حس مى‏شد. كاغذ را بيرون آورد؛ كاغذى سفيد، به اندازه يك كف دست و تويش دو تا كلمه: مى‏آيم سراغت...
- قربان همين دو كلمه، كافيه؟!
خنديد و گفت: «خُب معلومه! همين دو كلمه به اضافه مهر سازمان! بنشين و بنگر چه‏ها مى‏كند!». بشكن زد:
- بنشين و بنگر چه‏ها مى‏كند!
و به صدايش ريتم داد:
- چه‏ها مى‏كند...
سرهنگ، نگاه كرد به كاغذ توى دستانش. چيزى تويش نبود؛ نه مُهرى، نه امضايى، فقط دو كلمه.
بعد نگاه به زن انداخت. چيزى لاى انگشتانش برق مى‏زد. مثل يك تكه كاغذ. كاغذى سفيد به اندازه يك كف دست كه مچاله شده بود لاى انگشتان بلند و باريكش.
- ببينم، گفتى زندانى‏ها چند نفر شده‏اند؟! 212 نفر، قربان!
سرهنگ سوت زد. دندان‏هايش پيدا شدند.
- خوبه!
دهانش بيشتر باز شد و رديف دندان‏هاى بيشترى پيدا.
- خيلى خوبه، خيلى خوب.
و صداى خنده‏اش آمد.
- فهرست كن، ليستش را بفرست بالا! يك فهرست بلندبالا.
و رفت توى فكر:
- حتماً خوششان مى‏آيد!
دو نامه، يكى توى دست‏هاى او و يكى هم زنش. حالا شده بودند، دوتا...
- براى چند نفر فرستادى؟
- چى را قربان؟
- عجب خنگى هستى تو! نامه‏ها را مى‏گم!
- نامه‏هاىِ مى‏آيم سراغتان، قربان؟
سرهنگ خنده‏اش گرفت: پس نه، احمق‏جان! نامه جانم به فدايتان!
- 212 نفر، قربان.
سرهنگ رفت توى فكر.
212 تا، فقط يكى، فقط يكى مانده بود. داد زد: «پس آن لعنتى... آن آخرى چى؟!».
سرهنگ، تكيه داد به ديوار اتاقك و پاهايش را دراز كرد كف پلّه چوبى چرك لنج و چشم‏هايش را بست.
- قربان بلند شديد، ببينيد چى آمده!
- سرهنگ، چشم‏هايش را باز كرد و روى صندلى جابه‏جا شد.
- چه مرگته تو هم، اَه! چُرتمان را پاره كردى!
- قربان نگاه كنيد، از بالا آمده...
سرهنگ، فورى بسته را باز كرد. هول بود. نمى‏توانست خط به خط بخواند، فقط چشم‏هايش را نامرتّب، توىِ تمام خطها گرداند.
- مراتب تقدير و تشكر... سپاسگذارى، موفقيت شما... در انجام مأموريت‏هاىِ مهم...
سرهنگ، روى پايش بند نبود. محتواى نامه سپاسگذارى از او بود. اوه! آن‏هم از مقامات بالا...
در باز شد. پرتو كم‏رنگ مهتاب ريخت توى اتاقك و سايه‏اى سياه، روى مستطيل مهتاب‏رنگ پله‏ها آمد جلو. سرهنگ، سرش را گرفت بالا و با خوشحالى فرياد زد: «بيا جلو!
 


43

بيا عزيزم، ببين چى آمده برايمان...
زن، فقط لبخند زد و نشست روى صندلى. سرهنگ، با ديدن اين برخورد، خيره شد به زن.
- مثل اين‏كه نفهميدى چى گفتم، نگاه كن! نامه تقديره از طرفِ ...
به صورت سفيد و رنگ پريده زن و چشم‏هاى ماتش خيره شد.
- اتفاقى افتاده؟!
پاهايش را انداخت روى هم. دامنش را روى پاها مرتب كرد و انگار كه چيزى يادش آمده باشد، ناگهان دست‏هايش را پس كشيد.
انگشتان باريك و بلندش را كرد توى هم و به نظر مى‏رسيد پنهانشان مى‏كند. سرهنگ، از پشت ميز آمد بيرون. دست‏هايش را دراز كرد طرف زن؛ امّا زن دست‏هايش را پس كشيد. با اين‏حال، سرهنگ با لبخند، دست‏هاى زن را گرفت توى دست‏هايش.
- نگفتى چى شده؟
زن، زل زده بود به انگشت‏هايش كه توى دست‏هاى سرهنگ قرار گرفته بود. سرهنگ هم، ردّ نگاهش را گرفت. يك‏مرتبه دست‏هايش را پس كشيد. كف دست‏هايش سرخ شده بود، به سرخى انگشتان زن كه هنوز خون گرم و تازه از ميانشان پيدا بود. سرهنگ پرسيد: «اين خون‏ها چيه؟!»
يك‏بار ديگر، دست‏هاى زن را گرفت و وارسى كرد.
- آسيب كه نديده‏اى، نه؟
چشم‏هاى زن، خيره مانده بود به نقطه‏اى. لب‏هايش مى‏لرزيد. انگار آماده بود براى حرف زدن؛ براى اين‏كه همه حرف‏هاى دلش را بريزد بيرون! و انگار با خودش واگويه كند مدام، تكرار مى‏كرد: «تو نديدى! هيچى نديدى!». سرهنگ پرسيد: «چى را نديدم؟ از كى حرف مى‏زنى؟!». نى‏نى چشم‏هاى زن مى‏لرزيد؛ امّا پلك نمى‏زد. زل زده بود به نقطه‏اى و دوباره گفت: «اوه! تو نبودى! تو هيچ چيز نديدى! زل زده بود توى چشم‏هايم. بدجورى نگاه مى‏كرد. هرچه مى‏پرسيدم، جواب نمى‏داد».
سرهنگ، طاقتش تمام شده بود. زن، سرش را تكان داد. چشم‏هايش را بست و داد زد: «چشم‏هايش. نگاهش مرا ديوانه مى‏كرد. هى مى‏پرسيدم، هى مى‏گفتم بگو... فقط نگاه مى‏كرد. با چشم‏هايش زل زده بود توى چشم‏هايم. نگفت! هيچى نگفت... سرش داد زدم. گفتم توى كدام دسته بودى؟ جزو كدام گروه؟ براى كى كار مى‏كردى؟ فقط نگاه و سكوت!».
زن، بى‏حركت ماند. ديگر حتى نمى‏لرزيد. چشم‏هايش برق مى‏زد. دوباره ادامه داد: «پسر را... پسرك را از صندلى پرتش كردم كف زمين. از سرش خون مى‏ريخت؛ امّا باز نگاه مى‏كرد و حرف نمى‏زد».
زن، يك‏مرتبه لرزيد. دست‏هايش را از خودش جدا نگه داشته بود. انگار چيزى اضافه بود. دوباره شروع كرد به صحبت كردن: «رفتم بالاى سرش و گفتم: تو كه عقلت قد نمى‏داد، پس كى گفته بود دسته درست كنى؟ چه جورى درست كردى؟ چرا شعار مى‏دادى؟ كى گفته بود شعار بدى؟ بگو، حرف بزن! امّا پسر، هيچى نگفت».
زن سرهنگ، نگاهش افتاد به كفش‏هايش؛ به پاشنه‏هاى بلند و باريك كفش‏ها. پاها را كمى آورد بالا و دوباره نگاه كرد. كفش‏هاى سفيد با پاشنه‏هاى بلند و باريك... و بى‏حركت ماند. زل زد توى چشم‏هاى سرهنگ.
- فرو كردم تو چشم‏هايش...
زل زده بود به نوك انگشت‏هايش و تكرار كرد: «فرو كردم توى چشم‏هايش... با همين انگشت‏ها...».
و باز، زل زد به نوك انگشت‏ها.
انگار چشمى از توى انگشت‏ها نگاهش مى‏كرد. داد زد: «بدجورى نگاه مى‏كرد. زل مى‏زد توى چشم‏هايم و هيچى نمى‏گفت».
سايه، جلو آمد، جلوتر، با قدم‏هايى بلند و صدايى كر كننده. صداى قدم‏هاى بلند و كشيده‏اش فرو مى‏رفت توى اتاقك تاريك؛ توى گوش‏هاى سرهنگ. سرهنگ بلند شد. زنش هم نگاهش را از نقطه نامعلوم گرفت و كاغذى كه هنوز لاى انگشت‏هايش مچاله مى‏شد، يكدفعه بى‏حركت ماند، بى‏هيچ تكانى. سرهنگ پرسيد: «كى هستى؟! ناخدا كه نيستى؟».
نَه! به هيكلش نمى‏آمد. ناخدا كوتاه بود، خپل با موهاى پريشان. پيدا و ناپيدا از زير شب‏كلاه؛ اما نَه، ناخدا نبود! او بلند بود و كشيده. اصلاً آدم نبود، انگار كه سايه بود. سرهنگ گفت: «كى هستى؟».
تا قبل از اين، به جز سرهنگ و زنش و ناخدا كسى توى لنج نبود. همچنان سايه، ايستاده بود. سرهنگ داد زد: «ناخدا... مردك! كجايى؟!» و انگار از زنش پرسيد: «اين ديگه كيه؟».
سرهنگ، بى‏حوصله دوباره فرياد زد: «اين مرتيكه كجاست؟ ناخدا...!». سايه با
 


44

بى‏قيدى شانه‏هايش را انداخت بالا و فقط گفت: «نيست!». ابروهاى بلند و كلفت سرهنگ آمدند نزديك هم. رگ شقيقه‏هايش دل‏دل مى‏زد. پلك‏هايش از خشم مى‏پريد. فقط دو پلّه رفت بالا.
- گفتم كجاست؟!
و فرياد زد: «ناخدا!».
سايه آمد جلو، بى‏هيچ كلامى! سرهنگ، مى‏توانست حالا چشم‏هايش را نگاه كند. چشم‏هايى كه از پرتو كوچك مهتاب‏رنگ كه از سقف اتاقك تابيده بود، روشنشان كرده بود. زن سرهنگ هم سرش را بالا گرفت و به چشم‏هاى سايه نگاه كرد و ناگهان از روى صندلى بلند شد. انگار كه اين چشم‏ها را با اين نگاه، قبلاً جايى ديده بود. سرهنگ پرسيد: «اين ديوانه بازى‏ها چيه؟!»، و خنديد. خنده‏اى بلند و عصبى. سايه پرسيد: «نامه رسيد دستتون؟!».
زن لرزيد. سرهنگ خنده‏هايش قطع شد.
- نامه؟ كدام نامه؟
سايه خنديد. بلند و طولانى. سرهنگ سرش را تكان داد. انگار حالش از اين خنده‏ها به هم مى‏خورد؛ امّا توى دلش غوغا بود. رگ شقيقه‏ها و گردنش هنوز تندتند مى‏زد. سايه گفت: «نامه مى‏آيم سراغتان ديگر، حتماً فكر كردى نامه جانم به فدايتان را مى‏گويم» و باز خنديد. سرهنگ ناباورانه سايه را نگاه مى‏كرد. هم زن و هم سرهنگ، نامه را از لاى انگشتانشان درآوردند. كاغذى سفيد به اندازه يك كف دست و فقط دو كلمه!: مى‏آيم سراغت!...
سايه، دو پله آمد پايين، و خيلى راحت، گفت: «آمدم سراغتان! مثل اين‏كه در حال فرار بوديد». سرهنگ فكرش را نمى‏كرد! اين لعنتى كه بود؟ از كجا مى‏دانست؟! چه نقشه‏اى توى سرش داشت؟ از كجا پيدايش شده بود؟
سرهنگ، مدام پيش خود فكر مى‏كرد كسى باقى نمانده و همه كشته شده‏اند. همه آنهايى كه برايشان چنين نامه‏اى شبيه نامه‏اى كه توى دستانش بود، فرستاده بود. پس اين لعنتى!...
سرهنگ گفت: «نمى‏خواهى كه... نمى‏خواهى كه ما را... ما را بكشى...ها؟!». سايه رفت توى فكر.
- هِى! نوعى از كشتن!
پاهاى زن، بى‏حس شد و افتاد كف اتاقك. تكان لنج، شديد شده بود. سرهنگ تعادلش را از دست داد. دستش را گرفت به نرده چوبى پله‏ها. تكان لنج، شديدتر شد. سايه آن‏قدر جلو آمده بود كه سرهنگ مى‏توانست خوب چهره‏اش را ببيند. توى كدام دسته بود؟ كجا ديده بود او را؟ يك‏جايى ديده بود، اشتباه نمى‏كرد. شايد عكسش را ديده بود؛ اماكجا؟ نامه‏هايى كه همه‏جا براى او و زنش مى‏فرستاد. اين سايه، اين جانور، دلش مى‏خواست بلند شود و گلويش را توى چنگ بگيرد و با انگشت‏هايش تا مى‏تواند فشار دهد؛ اما انگار هيچ قدرتى نداشت. دست و پايش بى‏حس بود. سعى مى‏كرد به خودش تكانى دهد. فقط توانست سرش را بالاتر بگيرد و زنش را نگاه كند و چشم‏هاى سايه را كه خيره بود به كفش‏هاى زن؛ كفش‏هاى سفيد با پاشنه‏هاى بلند و باريك.
سرهنگ لرزيد؛ از نگاه سايه مى‏لرزيد؛ از لرزش زن و نگاه هراسناكش!
زن، ديگر نفس نمى‏كشيد. توى تاريكى چيزى پيدا نبود. اگر هم پيدا بود، سرهنگ نمى‏توانست ببيند؛ اما توى سكوت مى‏توانست بفهمد كه زن، ديگر نفس نمى‏كشد. نمى‏دانست خون خودش است يا زنش؛ اتاقك تكان خورد. از روى سقف، صداى قدم‏هاى بلند و كشيده كسى مى‏آمد. سرهنگ حس مى‏كرد در فضاى تاريكى معلّق است. فقط مى‏توانست صداى خس‏خس گلويش و صداى كسى كه شايد ناخدا بود.
- حالا چه بلايى سر لنج مى‏ياد؟ بى‏ناخدا، وسط دريا!
و بعد، سكوت كسى كه شايد سايه بود و بعد لحظه‏اى سرهنگ توانست صداى قايق كوچكى را بشنود كه از لنج دور مى‏شد و موج‏هاى آرام آب كه توى تاريكى شب به تنه چوبى لنج مى‏خوردند.