آخرين نفر
زهرا طراوتى
سرهنگ انتظام نشسته بود روى پلهها. سرش را گرفته بود ميان دستهايش. هيچ حركتى نبود مگر دستهاى كند اتاقك لنج كه تو آب دريا تكانتكان مىخورد و سرهنگ هم فقط وقتى تكانها شديد مىشد، سرش را مىگرفت بالا و سعى مىكرد چشمهاى زنش را از توى تاريكى ببيند. موهاى سياه زن، همرنگ پرتو مهتابى شده بود كه از سوراخ كوچك سقف اتاقك، تابيده بود روى چند تار موهايش كه از زير روسرى كوچك و ظريفش پيدا بود و پخش بود روى شانههايش.
سرهنگ، چشمها را پيدا كرد؛ اما هيچ فرقى نكرده بود. هنوز خيره بود به نقطهاى كه پيدا نبود و چشمها كه حتى مژه هم نمىزد و زن كه انگار غرق خيالاتش بود. سرهنگ، دستهايش را قفل كرد پشت گردنش و با دقت، اطرافش را نگاه مىكرد. هر صدايى كه مىآمد، سرش را مىجنباند و مردمك چشمهايش كه توى تاريكى به هر چيزى زل مىزد و براى چند دقيقهاى ثابت مىماند. زن، هنوز مثل مجسّمهاى تكيه بر صندلى نشسته بود و مرد، اما ديوانه شده بود. انگار از اين سكوت و تاريكى بود. بلند شد. يكى دو پله رفت پايين، نزديك زن و دوباره برگشت و نشست. دستانش به لرزه افتاده بود و نفسهايش به شماره. مژههايش مىلرزيد و رگ شقيقههايش تند مىزد. دستش را برد طرف جيبش. ياد كاغذ توى جيبش كه مىافتاد، دست و پايش انگار بىحس مىشد. كاغذ را بيرون آورد؛ كاغذى سفيد، به اندازه يك كف دست و تويش دو تا كلمه: مىآيم سراغت...
- قربان همين دو كلمه، كافيه؟!
خنديد و گفت: «خُب معلومه! همين دو كلمه به اضافه مهر سازمان! بنشين و بنگر چهها مىكند!». بشكن زد:
- بنشين و بنگر چهها مىكند!
و به صدايش ريتم داد:
- چهها مىكند...
سرهنگ، نگاه كرد به كاغذ توى دستانش. چيزى تويش نبود؛ نه مُهرى، نه امضايى، فقط دو كلمه.
بعد نگاه به زن انداخت. چيزى لاى انگشتانش برق مىزد. مثل يك تكه كاغذ. كاغذى سفيد به اندازه يك كف دست كه مچاله شده بود لاى انگشتان بلند و باريكش.
- ببينم، گفتى زندانىها چند نفر شدهاند؟! 212 نفر، قربان!
سرهنگ سوت زد. دندانهايش پيدا شدند.
- خوبه!
دهانش بيشتر باز شد و رديف دندانهاى بيشترى پيدا.
- خيلى خوبه، خيلى خوب.
و صداى خندهاش آمد.
- فهرست كن، ليستش را بفرست بالا! يك فهرست بلندبالا.
و رفت توى فكر:
- حتماً خوششان مىآيد!
دو نامه، يكى توى دستهاى او و يكى هم زنش. حالا شده بودند، دوتا...
- براى چند نفر فرستادى؟
- چى را قربان؟
- عجب خنگى هستى تو! نامهها را مىگم!
- نامههاىِ مىآيم سراغتان، قربان؟
سرهنگ خندهاش گرفت: پس نه، احمقجان! نامه جانم به فدايتان!
- 212 نفر، قربان.
سرهنگ رفت توى فكر.
212 تا، فقط يكى، فقط يكى مانده بود. داد زد: «پس آن لعنتى... آن آخرى چى؟!».
سرهنگ، تكيه داد به ديوار اتاقك و پاهايش را دراز كرد كف پلّه چوبى چرك لنج و چشمهايش را بست.
- قربان بلند شديد، ببينيد چى آمده!
- سرهنگ، چشمهايش را باز كرد و روى صندلى جابهجا شد.
- چه مرگته تو هم، اَه! چُرتمان را پاره كردى!
- قربان نگاه كنيد، از بالا آمده...
سرهنگ، فورى بسته را باز كرد. هول بود. نمىتوانست خط به خط بخواند، فقط چشمهايش را نامرتّب، توىِ تمام خطها گرداند.
- مراتب تقدير و تشكر... سپاسگذارى، موفقيت شما... در انجام مأموريتهاىِ مهم...
سرهنگ، روى پايش بند نبود. محتواى نامه سپاسگذارى از او بود. اوه! آنهم از مقامات بالا...
در باز شد. پرتو كمرنگ مهتاب ريخت توى اتاقك و سايهاى سياه، روى مستطيل مهتابرنگ پلهها آمد جلو. سرهنگ، سرش را گرفت بالا و با خوشحالى فرياد زد: «بيا جلو!
بيا عزيزم، ببين چى آمده برايمان...
زن، فقط لبخند زد و نشست روى صندلى. سرهنگ، با ديدن اين برخورد، خيره شد به زن.
- مثل اينكه نفهميدى چى گفتم، نگاه كن! نامه تقديره از طرفِ ...
به صورت سفيد و رنگ پريده زن و چشمهاى ماتش خيره شد.
- اتفاقى افتاده؟!
پاهايش را انداخت روى هم. دامنش را روى پاها مرتب كرد و انگار كه چيزى يادش آمده باشد، ناگهان دستهايش را پس كشيد.
انگشتان باريك و بلندش را كرد توى هم و به نظر مىرسيد پنهانشان مىكند. سرهنگ، از پشت ميز آمد بيرون. دستهايش را دراز كرد طرف زن؛ امّا زن دستهايش را پس كشيد. با اينحال، سرهنگ با لبخند، دستهاى زن را گرفت توى دستهايش.
- نگفتى چى شده؟
زن، زل زده بود به انگشتهايش كه توى دستهاى سرهنگ قرار گرفته بود. سرهنگ هم، ردّ نگاهش را گرفت. يكمرتبه دستهايش را پس كشيد. كف دستهايش سرخ شده بود، به سرخى انگشتان زن كه هنوز خون گرم و تازه از ميانشان پيدا بود. سرهنگ پرسيد: «اين خونها چيه؟!»
يكبار ديگر، دستهاى زن را گرفت و وارسى كرد.
- آسيب كه نديدهاى، نه؟
چشمهاى زن، خيره مانده بود به نقطهاى. لبهايش مىلرزيد. انگار آماده بود براى حرف زدن؛ براى اينكه همه حرفهاى دلش را بريزد بيرون! و انگار با خودش واگويه كند مدام، تكرار مىكرد: «تو نديدى! هيچى نديدى!». سرهنگ پرسيد: «چى را نديدم؟ از كى حرف مىزنى؟!». نىنى چشمهاى زن مىلرزيد؛ امّا پلك نمىزد. زل زده بود به نقطهاى و دوباره گفت: «اوه! تو نبودى! تو هيچ چيز نديدى! زل زده بود توى چشمهايم. بدجورى نگاه مىكرد. هرچه مىپرسيدم، جواب نمىداد».
سرهنگ، طاقتش تمام شده بود. زن، سرش را تكان داد. چشمهايش را بست و داد زد: «چشمهايش. نگاهش مرا ديوانه مىكرد. هى مىپرسيدم، هى مىگفتم بگو... فقط نگاه مىكرد. با چشمهايش زل زده بود توى چشمهايم. نگفت! هيچى نگفت... سرش داد زدم. گفتم توى كدام دسته بودى؟ جزو كدام گروه؟ براى كى كار مىكردى؟ فقط نگاه و سكوت!».
زن، بىحركت ماند. ديگر حتى نمىلرزيد. چشمهايش برق مىزد. دوباره ادامه داد: «پسر را... پسرك را از صندلى پرتش كردم كف زمين. از سرش خون مىريخت؛ امّا باز نگاه مىكرد و حرف نمىزد».
زن، يكمرتبه لرزيد. دستهايش را از خودش جدا نگه داشته بود. انگار چيزى اضافه بود. دوباره شروع كرد به صحبت كردن: «رفتم بالاى سرش و گفتم: تو كه عقلت قد نمىداد، پس كى گفته بود دسته درست كنى؟ چه جورى درست كردى؟ چرا شعار مىدادى؟ كى گفته بود شعار بدى؟ بگو، حرف بزن! امّا پسر، هيچى نگفت».
زن سرهنگ، نگاهش افتاد به كفشهايش؛ به پاشنههاى بلند و باريك كفشها. پاها را كمى آورد بالا و دوباره نگاه كرد. كفشهاى سفيد با پاشنههاى بلند و باريك... و بىحركت ماند. زل زد توى چشمهاى سرهنگ.
- فرو كردم تو چشمهايش...
زل زده بود به نوك انگشتهايش و تكرار كرد: «فرو كردم توى چشمهايش... با همين انگشتها...».
و باز، زل زد به نوك انگشتها.
انگار چشمى از توى انگشتها نگاهش مىكرد. داد زد: «بدجورى نگاه مىكرد. زل مىزد توى چشمهايم و هيچى نمىگفت».
سايه، جلو آمد، جلوتر، با قدمهايى بلند و صدايى كر كننده. صداى قدمهاى بلند و كشيدهاش فرو مىرفت توى اتاقك تاريك؛ توى گوشهاى سرهنگ. سرهنگ بلند شد. زنش هم نگاهش را از نقطه نامعلوم گرفت و كاغذى كه هنوز لاى انگشتهايش مچاله مىشد، يكدفعه بىحركت ماند، بىهيچ تكانى. سرهنگ پرسيد: «كى هستى؟! ناخدا كه نيستى؟».
نَه! به هيكلش نمىآمد. ناخدا كوتاه بود، خپل با موهاى پريشان. پيدا و ناپيدا از زير شبكلاه؛ اما نَه، ناخدا نبود! او بلند بود و كشيده. اصلاً آدم نبود، انگار كه سايه بود. سرهنگ گفت: «كى هستى؟».
تا قبل از اين، به جز سرهنگ و زنش و ناخدا كسى توى لنج نبود. همچنان سايه، ايستاده بود. سرهنگ داد زد: «ناخدا... مردك! كجايى؟!» و انگار از زنش پرسيد: «اين ديگه كيه؟».
سرهنگ، بىحوصله دوباره فرياد زد: «اين مرتيكه كجاست؟ ناخدا...!». سايه با
بىقيدى شانههايش را انداخت بالا و فقط گفت: «نيست!». ابروهاى بلند و كلفت سرهنگ آمدند نزديك هم. رگ شقيقههايش دلدل مىزد. پلكهايش از خشم مىپريد. فقط دو پلّه رفت بالا.
- گفتم كجاست؟!
و فرياد زد: «ناخدا!».
سايه آمد جلو، بىهيچ كلامى! سرهنگ، مىتوانست حالا چشمهايش را نگاه كند. چشمهايى كه از پرتو كوچك مهتابرنگ كه از سقف اتاقك تابيده بود، روشنشان كرده بود. زن سرهنگ هم سرش را بالا گرفت و به چشمهاى سايه نگاه كرد و ناگهان از روى صندلى بلند شد. انگار كه اين چشمها را با اين نگاه، قبلاً جايى ديده بود. سرهنگ پرسيد: «اين ديوانه بازىها چيه؟!»، و خنديد. خندهاى بلند و عصبى. سايه پرسيد: «نامه رسيد دستتون؟!».
زن لرزيد. سرهنگ خندههايش قطع شد.
- نامه؟ كدام نامه؟
سايه خنديد. بلند و طولانى. سرهنگ سرش را تكان داد. انگار حالش از اين خندهها به هم مىخورد؛ امّا توى دلش غوغا بود. رگ شقيقهها و گردنش هنوز تندتند مىزد. سايه گفت: «نامه مىآيم سراغتان ديگر، حتماً فكر كردى نامه جانم به فدايتان را مىگويم» و باز خنديد. سرهنگ ناباورانه سايه را نگاه مىكرد. هم زن و هم سرهنگ، نامه را از لاى انگشتانشان درآوردند. كاغذى سفيد به اندازه يك كف دست و فقط دو كلمه!: مىآيم سراغت!...
سايه، دو پله آمد پايين، و خيلى راحت، گفت: «آمدم سراغتان! مثل اينكه در حال فرار بوديد». سرهنگ فكرش را نمىكرد! اين لعنتى كه بود؟ از كجا مىدانست؟! چه نقشهاى توى سرش داشت؟ از كجا پيدايش شده بود؟
سرهنگ، مدام پيش خود فكر مىكرد كسى باقى نمانده و همه كشته شدهاند. همه آنهايى كه برايشان چنين نامهاى شبيه نامهاى كه توى دستانش بود، فرستاده بود. پس اين لعنتى!...
سرهنگ گفت: «نمىخواهى كه... نمىخواهى كه ما را... ما را بكشى...ها؟!». سايه رفت توى فكر.
- هِى! نوعى از كشتن!
پاهاى زن، بىحس شد و افتاد كف اتاقك. تكان لنج، شديد شده بود. سرهنگ تعادلش را از دست داد. دستش را گرفت به نرده چوبى پلهها. تكان لنج، شديدتر شد. سايه آنقدر جلو آمده بود كه سرهنگ مىتوانست خوب چهرهاش را ببيند. توى كدام دسته بود؟ كجا ديده بود او را؟ يكجايى ديده بود، اشتباه نمىكرد. شايد عكسش را ديده بود؛ اماكجا؟ نامههايى كه همهجا براى او و زنش مىفرستاد. اين سايه، اين جانور، دلش مىخواست بلند شود و گلويش را توى چنگ بگيرد و با انگشتهايش تا مىتواند فشار دهد؛ اما انگار هيچ قدرتى نداشت. دست و پايش بىحس بود. سعى مىكرد به خودش تكانى دهد. فقط توانست سرش را بالاتر بگيرد و زنش را نگاه كند و چشمهاى سايه را كه خيره بود به كفشهاى زن؛ كفشهاى سفيد با پاشنههاى بلند و باريك.
سرهنگ لرزيد؛ از نگاه سايه مىلرزيد؛ از لرزش زن و نگاه هراسناكش!
زن، ديگر نفس نمىكشيد. توى تاريكى چيزى پيدا نبود. اگر هم پيدا بود، سرهنگ نمىتوانست ببيند؛ اما توى سكوت مىتوانست بفهمد كه زن، ديگر نفس نمىكشد. نمىدانست خون خودش است يا زنش؛ اتاقك تكان خورد. از روى سقف، صداى قدمهاى بلند و كشيده كسى مىآمد. سرهنگ حس مىكرد در فضاى تاريكى معلّق است. فقط مىتوانست صداى خسخس گلويش و صداى كسى كه شايد ناخدا بود.
- حالا چه بلايى سر لنج مىياد؟ بىناخدا، وسط دريا!
و بعد، سكوت كسى كه شايد سايه بود و بعد لحظهاى سرهنگ توانست صداى قايق كوچكى را بشنود كه از لنج دور مىشد و موجهاى آرام آب كه توى تاريكى شب به تنه چوبى لنج مىخوردند.