به كوشش: ابوالفضل حافظيان
درياى رحمت
دانشمند پرهيزگار، مرحوم آيةاللّه محمود تحريرى، كه از علماى مشهور تهران و عارفى بلندپايه بود و مراتب دانش و تقوايش در كتاب سيماى مُخبِتين (شرح زيارت اميناللّه) مشهود است، در اوايل سير و سلوك به محضر بزرگانى چون مرحوم آيةاللّه شاهآبادى، آيةاللّه شيخ محمدتقى آملى و علّامه سيد محمدحسين طباطبايى مىرسيده و از آن بزرگان، استفاده مىنموده است.
ايشان از ميان اساتيد عرفانى خود به علامه طباطبايى علاقه ويژهاى داشته، مىفرمود: «آقاى طباطبايى در عصر ما در مسائل معنوى بىنظير است»، و داستانى از ابتداى آشنايىشان با علامه نقل مىنمود:
هنگامى كه مصمّم شدم وارد در سير و سلوك شده و راهى را كه عارفان باللَّه پيمودهاند، برگزينم، در تهران خدمت آيةاللّه شيخ محمدتقى آملى كه از علماى بزرگ تهران و از شاگردان مرحوم آيةاللّه سيدعلى قاضى بود، رسيدم و عرض كردم: «مىخواهم از محضر شما استفاده نموده، راهى كه از بزرگان و عارفان باللَّه آموختهايد بياموزم». آقاى آملى فرمود: «اين راه، بسيار مشكل و طاقتْسوز است، حتّى سختتر از كَندن كوه با مژههاى چشم (اشاره به داستان فرهاد كوهكن كه عاشق شيرين شده بود)».
با اين سخن، انبوهى از غم و اندوه بر دلم نشست و احساس ناتوانى در پيمودن اين طريق، به من دست داد. در آن روزها سفرى به قم نموده، خدمت علامه طباطبايى رسيدم. داستان آنچه بين من و آقاى آملى گذشته بود را براى ايشان نقل نمودم و از ايشان چاره كار را درخواست كردم.
علامه طباطبايى فرمودند: مطلب، آنچنان است كه آقاى آملى فرمودند؛ امّا بايد توجّه داشت كه در مقابل سختىهاى راه، ما مواجه با درياى رحمت الهى نيز هستيم و اين رحمت پروردگار است كه مشكلات راه را از جلوى پاى سالك برمىدارد.
با اين سخنِ اميدبخش علامه طباطبايى، غم و اندوه از دلم رخت بر بست و بارقه اميد، در دلم درخشيد و با اميد به فضل و رحمت پروردگار، در سير الى اللّه و سلوك طريق معنويت، مصمّمتر شدم.
اين خاطره را گردآورنده، از فرزند آقاى تحريرى، جناب حجةالاسلام محمدباقر تحريرى شنيده است.
بارقهاى الهى
علامه حسنزاده آملى، در ايّام كودكى، مورد الطاف الهى واقع شد و خداوند، نعمت عشق و اشتياق به تحصيل را به ايشان ارزانى داشت؛ چنانكه خودشان در اين باره مىفرمايند:
بارقهاى الهى نصيب من شد، ابتدايش هم از سوره توحيد پيش آمد. همين مضمون را در غزلى گفتهام كه سوره توحيد، مرا شكار كرد. يك بنده خدايى بود - كه خدا رحمتش كند - ، قرائت قرآنش خوب بود و ايشان يك روز در صحرا زمين شخم مىزد. آن زمان، هنوز آگاهى نداشتم و در قرآن مىديدم كه نوشته: «وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أحَد» و ما، در نماز مىخوانديم: «وَلَمْ يَكُلْ لَهُ كُفُواً أحَد». به اين آقاى كشاورز گفتم: «آقا! قرآن دارد و لم يكن، ما چرا در نماز مىخوانيم و لم يكل؟». ايشان گفتند: «اين حروف يرملون است». گفتم: «يرملون يعنى چه؟» و ايشان قدرى براى من صحبت كرد و گفت: «الآن كه وقتش هست، چرا شما معطلى؟ برو دنبال تحصيل علوم و معارف». ايشان آن وقت به نجف اشاره كردند. ايشان با گاوآهن سرِ زمينش بود و همين وضعيت، مرا دگرگون كرد و در من اثر گذاشت. حرف (كشاورز) در دلم نشست. نصف شب برخاستم و وضو گرفتم. همه اهل خانواده در خواب بودند. نخواستم اظهار كنم تا آنها هم بدانند. خانه ما يك ديوان حافظ بود. نيمه شب برخاستم و گفتم: «آقاى حافظ! من كه نمىدانم آنهايى كه با كتاب تو فال مىگيرند، چه مىكنند و چه مىگويند، من كه اين درسها را نخواندهام. من يك فاتحه براى شما مىخوانم، شما هم بگوييد من چه كنم. دنبال درس بروم يا نه؟». فاتحه را خواندم و ديوان را باز كردم. همه اشعارش را كه نمىفهميدم؛ چون خردسال بودم و قوّه تحصيلاتم تا شش ابتدايى بود. غزلى آمد كه كلمه مدرسه داشت و همين كلمه «مدرسه»، خيلى در من اثر گذاشت و بىتاب شدم كه آن شب را به روز بياورم و صبح، بروم به سراغ مدرسه.
علّامه حسنزاده، از مفاد اين ابيات - به ويژه كلمه مدرسه كه در آن بود - پاسخ دلخواه خود را يافت و راه حوزه علميه شهر آمل را در پيش گرفت.
به نقل از: كيهان فرهنگى، ش 5، ص 4.
استاد من سوسك بود
ابوالحَجّاج اَقصرى، يكى از دانشمندان برجسته زمان خود بود. روزى يكى از شاگردانش از او پرسيد: «معلّم تو چه كسى بود؟». در پاسخ گفت: «معلّم من سوسك بود!».
شاگردان، گمان بردند كه او شوخى مىكند؛ ولى او به آنها گفت: «جدّى مىگويم». يكى از او پرسيد: «چگونه سوسك، معلّم تو بود؟».
او در پاسخ گفت: در يكى از شبهاى زمستان، آخرهاى شب برخاستم و كنار چراغ پيهسوز كه پايه بلند دارد، مشغول مطالعه كتاب شدم. ناگهان ديدم سوسكى از پايه چراغ، بالا مىرود و در نيمه راه، به زمين مىافتد؛ باز بالا مىرود و مىافتد. شمردم، هفتصدبار بالا رفت و به زمين افتاد؛ امّا خسته نمىشد و باز، تكرار مىكرد. پيش خود شگفت زده شدم. برخاستم، رفتم وضو گرفتم تا نماز صبح را بخوانم. نماز را خواندم و سپس به كنار چراغ برگشتم. ديدم همان سوسك، بالاى چراغ، كنار شعله آن نشستهاست. گويى مىگويد: «اى شيخ! اگر مىخواهى به مقام بلند علم برسى، بايد پشتكار و استقامت داشته باشى».
اين درس را از او آموختم كه براى وصول به هدف، بايد استقامت كرد و هرگز خسته نشد و هر قدر بر انسان، شكست و فشار وارد گردد، باز دنبال كار را بگيرد، قطعاً به هدف مىرسد. من نيز چنين كردم تا به اين مقام رسيدم. بنابراين تعجّب نكنيد كه مىگويم: استادم سوسك بود.
به نقل از: داستانها و پندها، ج 8، ص 167 و 168.
عنايت
يكى از آشنايان علامه طباطبايى مىگويد: شنيده بودم كه درباره علامه مىگفتند: در زمان كودكى، فكر ايشان خوب كار نمىكرد و مطالب استاد را نمىفهميدند. سرانجام در بيابان، سجدهاى به جا آورده و با خدا گفتند: يا مرگ، يا فهم!
من مترصّد بودم كه در موقع مناسبى، اين مطلب را از ايشان بپرسم. سرانجام، در يك موقعيت مناسب، به ايشان عرض كردم: «اين طور شنيده شده كه شما در سن طفوليت، درسها را ادراك نمىكرديد. بعد سجدهاى به جاى آورديد و خداوند، به شما عنايتى فرموده است كه در مشكلترين مسائل علمى جوابش به دست مىآيد. اين طور است؟».
تا من اين جملات را گفتم، ديدم حال علامه متغيّر شد و رنگ چهرهشان تند شد، به طورى كه من از سؤال خود قدرى شرمنده شدم. در اين حال، گفتند:
حال كه بنا بر گفتن است، مىگويم: «من وقتى كه در تبريز، سيوطى مىخواندم، استادمان ما را امتحان مىكرد و من از عهده امتحان برنيامدم. استاد به من گفت: «هم خودت را معطّل كردى هم ما را». من از اين كلام استاد، بسيار برآشفته شدم و گويى اين سخن، در جان و روح من نشست. سرانجام نتوانستم در شهر بمانم و رفتم در خارج تبريز، بر سر تپهها عملى انجام دادم كه خداوند، تفضّلى فرمود».
و ذكر نكردند كه آن عمل، سجده بود يا عمل ديگرى و ديگر هيچ نگفتند. من عرض كردم: «پس از آن موقع، ديگر براى شما هيچ مطلبى لاينحل نمانْد و هرچه قدر هم مشكل بود، حل مىشد؟».
فرمودند: «تا به حال چنين بوده است».
يكى از دوستان علّامه از قول ايشان افزودند كه: «در همان شب، برحاشيه ابوطالب بر سيوطى، حاشيه نوشتم» و استادشان شيخ محمدعلى سرابى بود.
علامه طباطبايى در اينباره مىفرمود: در اوايل تحصيل كه به صرف و نحو اشتغال داشتم، علاقه زيادى به ادامه تحصيل نداشتم و از اينروى هرچه مىخواندم نمىفهميدم و چهارسال به همين نحو گذرانيدم. پس از آن، يك باره «عنايت خدايى» دامنگيرم شد، عوضم كرد و در خودم يك نوع شيفتگى و بىتابى نسبت به تحصيل كمال، حس نمودم، به طورى كه از همان روز تا پايان تحصيل كه تقريباً هجده سال طول كشيد، هرگز نسبت به تعليم و تفكّر، احساس خستگى و دلسردى نكردم.
به نقل از: مهر تابان، ص 36 و 37
درسى از كبوتر
مرحوم آخوند ملّا حسينقلى همدانى(رض) در حكمت، از شاگردان مرحوم حكيم متألّه ملاهادى سبزوارى است، و در عرفان و سير و سلوك، از شاگردان مرحوم سيد على شوشترى. جناب آخوند ملّا حسينقلى بعد از بيست و دو سال سير و سلوك، نتيجه گرفت و به مقصود رسيد و خودِ آن جناب گفت:
در عدم وصول به مراد، سخت گرفته بودم تا روزى در نجف، در جايى (گويا در گوشه ايوانى) نشسته بودم. ديدم كبوترى برزمين نشست و پاره نانى بسيار خشكيده را به منقار گرفت و هرچه نوك مىزد، خُرد نمىشد. پرواز كرد و برفت و نان را ترك گفت. پس از چندى بازگشت، به سراغ آن تكّه نان آمد، باز چند بار آن را نوك زد و شكسته نشد، باز برگشت و بعد از چندى آمد و سرانجام آن تكّه نان را با منقارش خُرد كرد و بخورد. از اين عمل كبوتر، الهام گرفتم كه اراده و همّت مىبايد.
هزار و يك نكته، آيةاللّه حسن حسنزاده آملى، نكته 641
شكرگزار
حضرت آيةاللّه محمدتقى بهجت مىفرمود:
در نجف، يكى از آقازادههاى ايرانى كه از همدان بود، بسيار جوان زيبا، شيكپوش بود و از هر جهت به جمال و خوش اندامى شهرت داشت.
اين جوان، مبتلا به كسالت سختى شد و از دو پا فلج شد. با عصا بيرون مىآمد. من بنا گذاشتم كه سعى كنم با او روبهرو نشوم؛ چون با ديدن من و با وصف حالىكه او داشت، خجالت مىكشيد، نمىخواستم غمى بر غمش بيفزايم. يك روز، من از كوچه بيرون آمدم، ديدم او سركوچه ايستاده است. به طور ناخودآگاه با او روبهرو شدم. با عجله و بدون تأمّل گفتم: «حال شما چهطور است؟». تا اين حرف از دهانم بيرون آمد، از خودم ناراحت شدم كه اين حرفى نسنجيده بود كه گفتم. مگر حال او را نمىديدم! چه نيازى بود از او سؤال كنم؟ خيلى از خودم بدم آمد.
ولى برخلاف انتظار من، وقتى دهان باز كرد، مثل اينكه آب يخ، روى آتش ناراحتى درونم ريخت. چنان اظهار حمد و ستايش كرد و چنان با نشاط و روحيهاى باز، ابراز سرور كرد، گويا از هر جهت، غرق در نعمت است. من با شنيدن صحبتهاى او آرام گرفتم و ناراحتىام، برطرف گرديد.
برگى از دفتر آفتاب، ص 102 و 103
بلا و شادى، خوشى و گريه
از كلمات خواجه قطبالدين بختيار اوشى:
هر كه دعوى محبّت كند و در وقت ورود بلا بنالد، او محب نيست؛ كذّاب و دروغزن است. دوستى آن باشد كه هرچه دوست، بر وى كند از سر رضا خاموش بُوَد و صدهزار شكر گويد كه او را بدين بهانه ياد كرد. رابعه بصريه را رسم بودى كه آن روز كه بر وى بلا رسيدى، شادىها كردى و گفتى كه امروز، دوست مرا ياد كرده، و روزى كه بلا نرسيدى، بگريستى كه از من چه خطا شد كه ياد نكرد.
و از كلمات اوست: خوف، تازيانه حق است براى بندگان بىادب تا هركه بىادبى كند، بدان تازيانه او را ادب كند تا راست شود و راست بِايستد.
كلمات الصادقين، ص 9
انتظار
يكى از شاگردان شيخ رجبعلى خياط مىگويد: روزى در خدمت شيخ بودم و راجع به فرج امام زمان(ع) و خصوصيات انتظار، صحبت بود. فرمودند:
پينهدوزى بود در شهر رى به نام امامعلى، تركزبان، عيال و اولادى نداشت، مسكن او هم (ظاهراً) در همان دكّانش بود. حالات فوقالعادهاى از او نقل نمودند. خواستهاى جز فرج آقا در وجودش نبود. وصيّت كرد بعد از مرگ، او را در پاى كوه بىبى شهربانو(در حوالى شهر رى) دفن كنند. هر وقت به قبر ايشان توجّه كردم، ديدم امام زمان(ع) آنجاست.
جناب شيخ رجبعلى خياط، به هنگام دفن جوانى مىگويد:
ديدم كه حضرت موسى بن جعفر(ع) آغوش خود را بر جوان گشود، پرسيدم: اين جوان، آخرين حرفش چه بود؟
گفتند: اين شعر:
منتظران را به لب آمد نفس
اى شه خوبان، تو به فرياد رس
كيمياى محبّت، ص 63 و 64
سه سؤال
من (علامه طباطبايى) در نجف كه بودم، هزينه زندگىام از تبريز مىرسيد. دو سه ماه، تأخير افتاد و هرچه پسانداز داشتم، خرج كردم و كارم به استيصال كشيد. روزى در منزل نشسته بودم و كتابم روى ميز بود. مطالب هم خيلى باريك و حساس بود. دقيق شده بودم در درك اين مطالب، ناگهان فكر رزق و روزى و مخارج زندگى، افكار مرا پاره كرد و با خود گفتم: «تا كى مىتوانى بدون پول زندگى كنى؟».
به محض اينكه مطلب علمى كنار رفت و اين فكر به نظرم رسيد، شنيدم كه كسى محكم، درِ خانه را مىكوبد. پا شدم رفتم، در را باز كردم و با مردى روبهرو شدم كه داراى محاسن حنايى و قد بلند بود و دستارى بر سر بسته بود كه نه شبيه عمامه بود و نه شبيه مولوى؛ دستار خاصى بود، با فرم مخصوص.
به محض اينكه دَر باز شد، ايشان به من سلام كرد و گفت: «سلام عليكم». گفتم: «عليكم السلام». گفت: «من شاهْ حسين ولى هستم. خداى تبارك و تعالى مىفرمايد: در اين هجده سال، كِى تو را گرسنه گذاشتم كه درس و مطالعه را رها كردى و به فكر روزى افتادى؟! خداحافظ شما!». گفتم: «خدا حافظ شما». در را بستم و آمدم پشت ميز. آن وقت، تازه سرم را از روى دستم برداشتم. در نتيجه، سه سؤال براى من پيش آمد: يكى اينكه آيا من با پاهايم رفتم دم در و برگشتم؟! اگر اينجور بود، پس چرا الآن سرم را از روى دستم برداشتم؟! و يا خواب بودم؛ ولى اطمينان داشتم كه خواب نبودم؛ بيدار بودم. معلوم شد كه يك حالت كشفى براى من رخ داده بود!
سؤال دوم اينكه آيا اين آقا گفته بود«شيخ حسين ولى» يا «شاه حسين ولى»؟ شيخ به نظر نمىآيد، به گوشم نخورده بود، شاه هم به قيافهاش نمىخورد. اين قضيه براى من بدون جواب ماند، تا اينكه سالى به تبريز رفتم و برحسب عادتِ نجفم، كه قبل از اذان صبح به حرم، مشرّف مىشدم، به تهجّد و نماز صبح و تلاوت قرآن و سپس قدم زدن در بيرون شهر نجف، در تبريز هم همين عادت را عملى كردم و مىرفتم بيرون شهر تبريز، سر قبرستانها. روزى قبرى را ديدم كه از نظر مشخصات ظاهرىاش قبر مرد متشخّصى بود. سنگ قبرش را كه خواندم، ديدم نوشته: «قبر مرحوم مغفور فلان و فلان الشاه حسين الولى» و تاريخ وفاتش سيصد سال قبل از آن روزى بود كه به در خانه ما آمد. فهميدم اسمش همان شاه حسين ولى است.
سؤال سومى كه برايم پيش آمد، اين بود كه ايشان از خداى تبارك و تعالى پيغام آورده بود كه در اين هجده سال، كى تو را گرسنه گذاشتم. مبدأ آن هجده سال، كى است؟ از زمانى كه شروع به تحصيل علوم دينى كردم، 25 سال مىگذرد؛ از زمانى كه من به نجف آمدم ده سال مىگذرد؛ پس اين هجده سال، مبدأش كجاست؟ دقيقاً حساب كردم، ديدم كه آخرين روزهاى هجدهمين سالى است كه من مُعمّم شدم و به لباس خدمتگزارى دين درآمدم».
جرعههاى جانبخش، ص 408 و 409