مجلات >حديث زندگی>شماره 5

با اسوه‏ها

به كوشش: ابوالفضل حافظيان

 


36

درياى رحمت

دانشمند پرهيزگار، مرحوم آيةاللّه محمود تحريرى، كه از علماى مشهور تهران و عارفى بلندپايه بود و مراتب دانش و تقوايش در كتاب سيماى مُخبِتين (شرح زيارت امين‏اللّه) مشهود است، در اوايل سير و سلوك به محضر بزرگانى چون مرحوم آيةاللّه شاه‏آبادى، آيةاللّه شيخ محمدتقى آملى و علّامه سيد محمدحسين طباطبايى مى‏رسيده و از آن بزرگان، استفاده مى‏نموده است.
ايشان از ميان اساتيد عرفانى خود به علامه طباطبايى علاقه ويژه‏اى داشته، مى‏فرمود: «آقاى طباطبايى در عصر ما در مسائل معنوى بى‏نظير است»، و داستانى از ابتداى آشنايى‏شان با علامه نقل مى‏نمود:
هنگامى كه مصمّم شدم وارد در سير و سلوك شده و راهى را كه عارفان باللَّه پيموده‏اند، برگزينم، در تهران خدمت آيةاللّه شيخ محمدتقى آملى كه از علماى بزرگ تهران و از شاگردان مرحوم آيةاللّه سيدعلى قاضى بود، رسيدم و عرض كردم: «مى‏خواهم از محضر شما استفاده نموده، راهى كه از بزرگان و عارفان باللَّه آموخته‏ايد بياموزم». آقاى آملى فرمود: «اين راه، بسيار مشكل و طاقتْ‏سوز است، حتّى سخت‏تر از كَندن كوه با مژه‏هاى چشم (اشاره به داستان فرهاد كوهكن كه عاشق شيرين شده بود)».
با اين سخن، انبوهى از غم و اندوه بر دلم نشست و احساس ناتوانى در پيمودن اين طريق، به من دست داد. در آن روزها سفرى به قم نموده، خدمت علامه طباطبايى رسيدم. داستان آنچه بين من و آقاى آملى گذشته بود را براى ايشان نقل نمودم و از ايشان چاره كار را درخواست كردم.
علامه طباطبايى فرمودند: مطلب، آنچنان است كه آقاى آملى فرمودند؛ امّا بايد توجّه داشت كه در مقابل سختى‏هاى راه، ما مواجه با درياى رحمت الهى نيز هستيم و اين رحمت پروردگار است كه مشكلات راه را از جلوى پاى سالك برمى‏دارد.
با اين سخنِ اميدبخش علامه طباطبايى، غم و اندوه از دلم رخت بر بست و بارقه اميد، در دلم درخشيد و با اميد به فضل و رحمت پروردگار، در سير الى اللّه و سلوك طريق معنويت، مصمّم‏تر شدم.
اين خاطره را گردآورنده، از فرزند آقاى تحريرى، جناب حجةالاسلام محمدباقر تحريرى شنيده است.

بارقه‏اى الهى

علامه حسن‏زاده آملى، در ايّام كودكى، مورد الطاف الهى واقع شد و خداوند، نعمت عشق و اشتياق به تحصيل را به ايشان ارزانى داشت؛ چنان‏كه خودشان در اين باره مى‏فرمايند:
بارقه‏اى الهى نصيب من شد، ابتدايش هم از سوره توحيد پيش آمد. همين مضمون را در غزلى گفته‏ام كه سوره توحيد، مرا شكار كرد. يك بنده خدايى بود - كه خدا رحمتش كند - ، قرائت قرآنش خوب بود و ايشان يك روز در صحرا زمين شخم مى‏زد. آن زمان، هنوز آگاهى نداشتم و در قرآن مى‏ديدم كه نوشته: «وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أحَد» و ما، در نماز مى‏خوانديم: «وَلَمْ يَكُلْ لَهُ كُفُواً أحَد». به اين آقاى كشاورز گفتم: «آقا! قرآن دارد و لم يكن، ما چرا در نماز مى‏خوانيم و لم يكل؟». ايشان گفتند: «اين حروف يرملون است». گفتم: «يرملون يعنى چه؟» و ايشان قدرى براى من صحبت كرد و گفت: «الآن كه وقتش هست، چرا شما معطلى؟ برو دنبال تحصيل علوم و معارف». ايشان آن وقت به نجف اشاره كردند. ايشان با گاوآهن سرِ زمينش بود و همين وضعيت، مرا دگرگون كرد و در من اثر گذاشت. حرف (كشاورز) در دلم نشست. نصف شب برخاستم و وضو گرفتم. همه اهل خانواده در خواب بودند. نخواستم اظهار كنم تا آنها هم بدانند. خانه ما يك ديوان حافظ بود. نيمه شب برخاستم و گفتم: «آقاى حافظ! من كه نمى‏دانم آنهايى كه با كتاب تو فال مى‏گيرند، چه مى‏كنند و چه مى‏گويند، من كه اين درس‏ها را نخوانده‏ام. من يك فاتحه براى شما مى‏خوانم، شما هم بگوييد من چه كنم. دنبال درس بروم يا نه؟». فاتحه را خواندم و ديوان را باز كردم. همه اشعارش را كه نمى‏فهميدم؛ چون خردسال بودم و قوّه تحصيلاتم تا شش ابتدايى بود. غزلى آمد كه كلمه مدرسه داشت و همين كلمه «مدرسه»، خيلى در من اثر گذاشت و بى‏تاب شدم كه آن شب را به روز بياورم و صبح، بروم به سراغ مدرسه.
علّامه حسن‏زاده، از مفاد اين ابيات - به ويژه كلمه مدرسه كه در آن بود - پاسخ دلخواه خود را يافت و راه حوزه علميه شهر آمل را در پيش گرفت.
به نقل از: كيهان فرهنگى، ش 5، ص 4.

 


37

استاد من سوسك بود

ابوالحَجّاج اَقصرى، يكى از دانشمندان برجسته زمان خود بود. روزى يكى از شاگردانش از او پرسيد: «معلّم تو چه كسى بود؟». در پاسخ گفت: «معلّم من سوسك بود!».
شاگردان، گمان بردند كه او شوخى مى‏كند؛ ولى او به آنها گفت: «جدّى مى‏گويم». يكى از او پرسيد: «چگونه سوسك، معلّم تو بود؟».
او در پاسخ گفت: در يكى از شب‏هاى زمستان، آخرهاى شب برخاستم و كنار چراغ پيه‏سوز كه پايه بلند دارد، مشغول مطالعه كتاب شدم. ناگهان ديدم سوسكى از پايه چراغ، بالا مى‏رود و در نيمه راه، به زمين مى‏افتد؛ باز بالا مى‏رود و مى‏افتد. شمردم، هفتصدبار بالا رفت و به زمين افتاد؛ امّا خسته نمى‏شد و باز، تكرار مى‏كرد. پيش خود شگفت زده شدم. برخاستم، رفتم وضو گرفتم تا نماز صبح را بخوانم. نماز را خواندم و سپس به كنار چراغ برگشتم. ديدم همان سوسك، بالاى چراغ، كنار شعله آن نشسته‏است. گويى مى‏گويد: «اى شيخ! اگر مى‏خواهى به مقام بلند علم برسى، بايد پشتكار و استقامت داشته باشى».
اين درس را از او آموختم كه براى وصول به هدف، بايد استقامت كرد و هرگز خسته نشد و هر قدر بر انسان، شكست و فشار وارد گردد، باز دنبال كار را بگيرد، قطعاً به هدف مى‏رسد. من نيز چنين كردم تا به اين مقام رسيدم. بنابراين تعجّب نكنيد كه مى‏گويم: استادم سوسك بود.
به نقل از: داستان‏ها و پندها، ج 8، ص 167 و 168.

عنايت

يكى از آشنايان علامه طباطبايى مى‏گويد: شنيده بودم كه درباره علامه مى‏گفتند: در زمان كودكى، فكر ايشان خوب كار نمى‏كرد و مطالب استاد را نمى‏فهميدند. سرانجام در بيابان، سجده‏اى به جا آورده و با خدا گفتند: يا مرگ، يا فهم!
من مترصّد بودم كه در موقع مناسبى، اين مطلب را از ايشان بپرسم. سرانجام، در يك موقعيت مناسب، به ايشان عرض كردم: «اين طور شنيده شده كه شما در سن طفوليت، درس‏ها را ادراك نمى‏كرديد. بعد سجده‏اى به جاى آورديد و خداوند، به شما عنايتى فرموده است كه در مشكل‏ترين مسائل علمى جوابش به دست مى‏آيد. اين طور است؟».
تا من اين جملات را گفتم، ديدم حال علامه متغيّر شد و رنگ چهره‏شان تند شد، به طورى كه من از سؤال خود قدرى شرمنده شدم. در اين حال، گفتند:
حال كه بنا بر گفتن است، مى‏گويم: «من وقتى كه در تبريز، سيوطى مى‏خواندم، استادمان ما را امتحان مى‏كرد و من از عهده امتحان برنيامدم. استاد به من گفت: «هم خودت را معطّل كردى هم ما را». من از اين كلام استاد، بسيار برآشفته شدم و گويى اين سخن، در جان و روح من نشست. سرانجام نتوانستم در شهر بمانم و رفتم در خارج تبريز، بر سر تپه‏ها عملى انجام دادم كه خداوند، تفضّلى فرمود».
و ذكر نكردند كه آن عمل، سجده بود يا عمل ديگرى و ديگر هيچ نگفتند. من عرض كردم: «پس از آن موقع، ديگر براى شما هيچ مطلبى لاينحل نمانْد و هرچه قدر هم مشكل بود، حل مى‏شد؟».
فرمودند: «تا به حال چنين بوده است».
يكى از دوستان علّامه از قول ايشان افزودند كه: «در همان شب، برحاشيه ابوطالب بر سيوطى، حاشيه نوشتم» و استادشان شيخ محمدعلى سرابى بود.
علامه طباطبايى در اين‏باره مى‏فرمود: در اوايل تحصيل كه به صرف و نحو اشتغال داشتم، علاقه زيادى به ادامه تحصيل نداشتم و از اين‏روى هرچه مى‏خواندم نمى‏فهميدم و چهارسال به همين نحو گذرانيدم. پس از آن، يك باره «عنايت خدايى» دامنگيرم شد، عوضم كرد و در خودم يك نوع شيفتگى و بى‏تابى نسبت به تحصيل كمال، حس نمودم، به طورى كه از همان روز تا پايان تحصيل كه تقريباً هجده سال طول كشيد، هرگز نسبت به تعليم و تفكّر، احساس خستگى و دلسردى نكردم.
به نقل از: مهر تابان، ص 36 و 37

 


38

درسى از كبوتر

مرحوم آخوند ملّا حسينقلى همدانى(رض) در حكمت، از شاگردان مرحوم حكيم متألّه ملاهادى سبزوارى است، و در عرفان و سير و سلوك، از شاگردان مرحوم سيد على شوشترى. جناب آخوند ملّا حسينقلى بعد از بيست و دو سال سير و سلوك، نتيجه گرفت و به مقصود رسيد و خودِ آن جناب گفت:
در عدم وصول به مراد، سخت گرفته بودم تا روزى در نجف، در جايى (گويا در گوشه ايوانى) نشسته بودم. ديدم كبوترى برزمين نشست و پاره نانى بسيار خشكيده را به منقار گرفت و هرچه نوك مى‏زد، خُرد نمى‏شد. پرواز كرد و برفت و نان را ترك گفت. پس از چندى بازگشت، به سراغ آن تكّه نان آمد، باز چند بار آن را نوك زد و شكسته نشد، باز برگشت و بعد از چندى آمد و سرانجام آن تكّه نان را با منقارش خُرد كرد و بخورد. از اين عمل كبوتر، الهام گرفتم كه اراده و همّت مى‏بايد.
هزار و يك نكته، آيةاللّه حسن حسن‏زاده آملى، نكته 641

شكرگزار

حضرت آيةاللّه محمدتقى بهجت مى‏فرمود:
در نجف، يكى از آقازاده‏هاى ايرانى كه از همدان بود، بسيار جوان زيبا، شيك‏پوش بود و از هر جهت به جمال و خوش اندامى شهرت داشت.
اين جوان، مبتلا به كسالت سختى شد و از دو پا فلج شد. با عصا بيرون مى‏آمد. من بنا گذاشتم كه سعى كنم با او روبه‏رو نشوم؛ چون با ديدن من و با وصف حالى‏كه او داشت، خجالت مى‏كشيد، نمى‏خواستم غمى بر غمش بيفزايم. يك روز، من از كوچه بيرون آمدم، ديدم او سركوچه ايستاده است. به طور ناخودآگاه با او روبه‏رو شدم. با عجله و بدون تأمّل گفتم: «حال شما چه‏طور است؟». تا اين حرف از دهانم بيرون آمد، از خودم ناراحت شدم كه اين حرفى نسنجيده بود كه گفتم. مگر حال او را نمى‏ديدم! چه نيازى بود از او سؤال كنم؟ خيلى از خودم بدم آمد.
ولى برخلاف انتظار من، وقتى دهان باز كرد، مثل اين‏كه آب يخ، روى آتش ناراحتى درونم ريخت. چنان اظهار حمد و ستايش كرد و چنان با نشاط و روحيه‏اى باز، ابراز سرور كرد، گويا از هر جهت، غرق در نعمت است. من با شنيدن صحبت‏هاى او آرام گرفتم و ناراحتى‏ام، برطرف گرديد.
برگى از دفتر آفتاب، ص 102 و 103

بلا و شادى، خوشى و گريه

از كلمات خواجه قطب‏الدين بختيار اوشى:
هر كه دعوى محبّت كند و در وقت ورود بلا بنالد، او محب نيست؛ كذّاب و دروغزن است. دوستى آن باشد كه هرچه دوست، بر وى كند از سر رضا خاموش بُوَد و صدهزار شكر گويد كه او را بدين بهانه ياد كرد. رابعه بصريه را رسم بودى كه آن روز كه بر وى بلا رسيدى، شادى‏ها كردى و گفتى كه امروز، دوست مرا ياد كرده، و روزى كه بلا نرسيدى، بگريستى كه از من چه خطا شد كه ياد نكرد.
و از كلمات اوست: خوف، تازيانه حق است براى بندگان بى‏ادب تا هركه بى‏ادبى كند، بدان تازيانه او را ادب كند تا راست شود و راست بِايستد.
كلمات الصادقين، ص 9

انتظار

يكى از شاگردان شيخ رجبعلى خياط مى‏گويد: روزى در خدمت شيخ بودم و راجع به فرج امام زمان(ع) و خصوصيات انتظار، صحبت بود. فرمودند:
پينه‏دوزى بود در شهر رى به نام امامعلى، ترك‏زبان، عيال و اولادى نداشت، مسكن او هم (ظاهراً) در همان دكّانش بود. حالات فوق‏العاده‏اى از او نقل نمودند. خواسته‏اى جز فرج آقا در وجودش نبود. وصيّت كرد بعد از مرگ، او را در پاى كوه بى‏بى شهربانو(در حوالى شهر رى) دفن كنند. هر وقت به قبر ايشان توجّه كردم، ديدم امام زمان(ع) آن‏جاست.
جناب شيخ رجبعلى خياط، به هنگام دفن جوانى مى‏گويد:
ديدم كه حضرت موسى بن جعفر(ع) آغوش خود را بر جوان گشود، پرسيدم: اين جوان، آخرين حرفش چه بود؟
گفتند: اين شعر:
منتظران را به لب آمد نفس‏
اى شه خوبان، تو به فرياد رس‏
كيمياى محبّت، ص 63 و 64

 


39

سه سؤال

من (علامه طباطبايى) در نجف كه بودم، هزينه زندگى‏ام از تبريز مى‏رسيد. دو سه ماه، تأخير افتاد و هرچه پس‏انداز داشتم، خرج كردم و كارم به استيصال كشيد. روزى در منزل نشسته بودم و كتابم روى ميز بود. مطالب هم خيلى باريك و حساس بود. دقيق شده بودم در درك اين مطالب، ناگهان فكر رزق و روزى و مخارج زندگى، افكار مرا پاره كرد و با خود گفتم: «تا كى مى‏توانى بدون پول زندگى كنى؟».
به محض اين‏كه مطلب علمى كنار رفت و اين فكر به نظرم رسيد، شنيدم كه كسى محكم، درِ خانه را مى‏كوبد. پا شدم رفتم، در را باز كردم و با مردى روبه‏رو شدم كه داراى محاسن حنايى و قد بلند بود و دستارى بر سر بسته بود كه نه شبيه عمامه بود و نه شبيه مولوى؛ دستار خاصى بود، با فرم مخصوص.
به محض اين‏كه دَر باز شد، ايشان به من سلام كرد و گفت: «سلام عليكم». گفتم: «عليكم السلام». گفت: «من شاهْ حسين ولى هستم. خداى تبارك و تعالى مى‏فرمايد: در اين هجده سال، كِى تو را گرسنه گذاشتم كه درس و مطالعه را رها كردى و به فكر روزى افتادى؟! خداحافظ شما!». گفتم: «خدا حافظ شما». در را بستم و آمدم پشت ميز. آن وقت، تازه سرم را از روى دستم برداشتم. در نتيجه، سه سؤال براى من پيش آمد: يكى اين‏كه آيا من با پاهايم رفتم دم در و برگشتم؟! اگر اين‏جور بود، پس چرا الآن سرم را از روى دستم برداشتم؟! و يا خواب بودم؛ ولى اطمينان داشتم كه خواب نبودم؛ بيدار بودم. معلوم شد كه يك حالت كشفى براى من رخ داده بود!
سؤال دوم اين‏كه آيا اين آقا گفته بود«شيخ حسين ولى» يا «شاه حسين ولى»؟ شيخ به نظر نمى‏آيد، به گوشم نخورده بود، شاه هم به قيافه‏اش نمى‏خورد. اين قضيه براى من بدون جواب ماند، تا اين‏كه سالى به تبريز رفتم و برحسب عادتِ نجفم، كه قبل از اذان صبح به حرم، مشرّف مى‏شدم، به تهجّد و نماز صبح و تلاوت قرآن و سپس قدم زدن در بيرون شهر نجف، در تبريز هم همين عادت را عملى كردم و مى‏رفتم بيرون شهر تبريز، سر قبرستان‏ها. روزى قبرى را ديدم كه از نظر مشخصات ظاهرى‏اش قبر مرد متشخّصى بود. سنگ قبرش را كه خواندم، ديدم نوشته: «قبر مرحوم مغفور فلان و فلان الشاه حسين الولى» و تاريخ وفاتش سيصد سال قبل از آن روزى بود كه به در خانه ما آمد. فهميدم اسمش همان شاه حسين ولى است.
سؤال سومى كه برايم پيش آمد، اين بود كه ايشان از خداى تبارك و تعالى پيغام آورده بود كه در اين هجده سال، كى تو را گرسنه گذاشتم. مبدأ آن هجده سال، كى است؟ از زمانى كه شروع به تحصيل علوم دينى كردم، 25 سال مى‏گذرد؛ از زمانى كه من به نجف آمدم ده سال مى‏گذرد؛ پس اين هجده سال، مبدأش كجاست؟ دقيقاً حساب كردم، ديدم كه آخرين روزهاى هجدهمين سالى است كه من مُعمّم شدم و به لباس خدمتگزارى دين درآمدم».
جرعه‏هاى جانبخش، ص 408 و 409