مجلات >حديث زندگی>شماره 5

چراغى در تاريكى

به كوشش: على باباجانى
 

34

آنها روى عرشه كشتى ايستاده بودند و نگاهشان رو به جلو بود. چشم به بى‏كرانگى دريا دوخته بودند و در تاريكى صبحگاه، چشم اميد به راهى داشتند كه به خشكى ختم مى‏شد. ناگهان مردى لاغراندام، فرياد زد: «خشكى، خشكى! من دارم خشكى را مى‏بينم. دارم ساحل زيباى دريا را مى‏بينم». مردى كه گوشه‏اى كز كرده بود، با اندوه پنهانش از جا برخاست و گفت: «من كه چيزى نمى‏بينم»، و وقتى كه نگاهش را به امتداد دست مرد لاغراندام دوخت، باز با كسالت گفت: «اَه، شايد جزيره‏اى متروك باشد! جزيره به چه كار ما مى‏آيد، ما مى‏خواهيم به شهرمان برسيم!». ديگرى گفت: «هرچه باشد، حداقل چشممان به جمال جزيره و خشكى روشن مى‏شود و براى مدت كوتاهى هم كه شده، مى‏توانيم در آغوش خشكى آرام بگيريم».
مرد ديگرى با شادمانى داد زد: «من نورى را مى‏بينم؛ انگار نور فانوس دريايى است».
و ديگرى فرياد برآورد: «واى خداى من! انگار كشتى غول پيكرى را مى‏بينم كه به‏سوى ما مى‏آيد. هرچه باشد، مى‏تواند راهنماى ما به‏سوى خشكى و ساحل باشد».
هر كسى چيزى مى‏گفت و سعى مى‏كرد نشاط را به جمع اندوهبارشان هديه كند كه ناخدا، پدرانه، همه مسافران كشتى را زير نظر گذراند و گفت: «من در نگاه بعضى از شما چيزى مى‏بينم كه سال‏ها آن را تجربه كرده‏ام. من در چشم‏هاى پر از انتظارتان، اميد مى‏بينم؛ اميد به رسيدن. و اگر اين اميد نبود...».
به بهانه پيدا كردن اميد، به سراغ چند تن از جوانان ميهنمان رفتيم و معناى اميد را از آنان خواستيم.
ياسر فلاحى، دانشجوست. او درباره اميد مى‏گويد: «اميد جزئى از زندگى ماست. ما انسان‏ها و همه كائنات، به اميد زنده‏ايم. من اگر اميدوار نبودم، نمى‏توانستم در رشته متالوژى قبول شوم و ادامه تحصيل دهم. اين اميدوارى به آينده‏اى روشن است كه مرا در درس خواندن، تشويق مى‏كند».
على نعمتى، ساكن تهران است. او دوره كارشناسى ادبيات را سال پيش به پايان برده. درباره اميد، به حافظه‏اش رجوع مى‏كند و مى‏گويد: «تاريخ ادبيات ما لبريز از اميد است. در برابر جور شاهان و حاكمان، كسانى بودند كه اميد را در مردم زنده مى‏كردند. شاعران و هنرمندان، همان كسانى هستند كه در طول تاريخ، اين وظيفه سنگين را برعهده داشتند. اگر اين انسان‏هاى اميدوار نبودند، نااميدى، مردم را از پا درمى‏آورد».
على، به شعرى از حافظ اشاره مى‏كند كه لبريز از اميداورى است:

يوسف گمگشته بازآيد به كنعان، غم مخور
اين دل شوريده بازآيد به سامان، غم مخور
در بيابان گر به شوق كعبه خواهى زد قدم
سرزنش‏ها گر كند خار مغيلان، غم مخور
على «شوق كعبه» را همان اميد مى‏داند. اميد، خستگى راه را برتن هر مسافرى كم‏رنگ مى‏كند.
درباره اميد از محمدمهدى امينى‏زاده مى‏پرسم. او كه طلبه حوزه علميه است، مى‏گويد: «به نظر من، اميد، حالتى است نهفته در انسان كه او را به ادامه زندگى و تلاش براى رسيدن به خواسته‏هايش وادار مى‏سازد. شايد بتوان گفت، نداشتن اميد در زندگى يكى از امراض روحى انسان‏هاست. البته انسان اميدوار، بايد اين اميد را به سمت و سوى خدايى سوق دهد؛ يعنى در حقيقت، هدف او خدايى باشد كه در اين صورت، اميد او تبديل به نااميدى نمى‏شود».
احمد علوى، خيلى خلاصه، مى‏گويد: «اميد داشتن، رمز سعادت و پيروزى ما در زندگى است. اميد، چاشنى‏بخش زندگى است و نيروى انسان را براى رسيدن به هرچه كه مى‏خواهد، بيشتر مى‏كند».
داود اميرى مى‏گويد: «من فقط مى‏دانم كه اميد، چيزى است مثل خون كه در انسان جريان دارد. همان‏طور كه اگر خون را از ما بگيرند، ديگر زندگى براى ما امكان‏پذير نيست، با نبود اميد، زندگى برايمان سياه و كدر مى‏شود. در مقابل، اگر به وجود اميد در ذهن و قلبمان پى‏ببريم، وسعتِ نظر پيدا مى‏كنيم. آن وقت، نگاهمان فراگير مى‏شود و مى‏توانيم آينده‏اى روشن را در خود ببينيم».
طلبه جوانى كه خود را معرفى نمى‏كند، مى‏گويد: «اميد، بايد رنگ خدايى داشته باشد. اگر اميد به چيزى با هدفى صحيح و خداپسندانه همراه باشد، مطمئن باشيد كه
 

35

هيچ‏گاه، تبديل به يأس نخواهد شد. اميد، انسان را تشويق به تلاش و كوشش و استقامت در راه رسيدن به بالاترين هدف انسان كه در حقيقت، همان مقام خليفة اللهى است، مى‏كند.
در آخر بايد بگويم كه همين اميد است كه بهترين زندگى دنيوى و اخروى را براى ما به ارمغان مى‏آورد».
محمد صادقى، معلّم جوانى است كه مى‏گويد: «ما دليلى براى نااميدى نداريم؛ چون مى‏دانيم كه عاقبت نااميدها ختم به خير نمى‏شود. انسان‏هاى نااميد، با واژه‏هايى مثل خودكشى، درگيرى، فرار و انزوا آشنا هستند. متأسّفانه امروزه شاهد فرار دخترها و پسرهاى نااميد از خانه هستيم كه اين نعمت بزرگ خدا را در خانه‏هاى خود نمى‏توانند بيابند و يا مواجهيم با بعضى از خودكشى‏ها كه بر اثر به بن بست رسيدن اين افراد، صورت گرفته است. همه اينها نشان مى‏دهد كه اميد، در وجود آنها مرده است. اين گونه آدم‏ها قبل از آن‏كه خودشان را از بين ببرند، اميد را در خود كشته‏اند. پس چه دليلى دارد كه ما نااميد باشيم».
ميرزايى هم از طلبه‏هاى جوان است. وى درباره نااميدى اين گونه مى‏گويد: «كسى كه نااميد است، در واقع يكى از گناهان كبيره را انجام داده؛ چرا كه خداى تعالى، نااميدى را هم‏رديف شركِ به خود قرار داده است و آن را نوعى كفر خوانده است. اگر انسان، هدف واقعى و حقيقى‏اى را كه خداوند براى او در نظر داشته است، هدف خود قرار دهد، هرگز در اين راه، نااميد نمى‏شود؛ چرا كه رحمت خداى تعالى، بسيار زياد است.
پس نااميدها بايد با مراجعه به كسانى كه در راه شناخت روح و امراض آن تخصّص دارند، به دنبال رفع اين نقيصه مهلك باشند».
مهدى جعفرى عقيده دارد: «اميد، در وجود همه هست، بايد آن را در خودمان شكوفا كنيم. البته اميد به چيزهاى معقول و در دسترس را، نه اميد به چيزهاى خيالى و واهى؛ چون بعضى‏ها به چيزهاى دور از دسترس فكر مى‏كنند و اميد دارند كه به آن برسند و وقتى كه شكست مى‏خورند، همه چيز را از بين رفته مى‏دانند».
رضا فعله‏گرى عقيده دارد: «پوچ‏گرايى يكى از آثار نااميدى است. افراد نااميد، با اين تفكر، همه چيز را حتى خودشان را پوچ و بيهوده مى‏دانند. اين تصوّر، زندگى را به كامشان تلخ كرده و مانند كاغذى بى‏ارزش درباد مى‏شوند كه باد آنها را به هر سو مى‏برد؛ امّا اگر اميد باشد، انسان همه چيزش هدفدار مى‏شود. اميد، مثل چراغى در تاريكى است كه راهنما و مشوّق ادامه راه است».