چراغى در تاريكى
به كوشش: على باباجانى
آنها روى عرشه كشتى ايستاده بودند و نگاهشان رو به جلو بود. چشم به بىكرانگى دريا دوخته بودند و در تاريكى صبحگاه، چشم اميد به راهى داشتند كه به خشكى ختم مىشد. ناگهان مردى لاغراندام، فرياد زد: «خشكى، خشكى! من دارم خشكى را مىبينم. دارم ساحل زيباى دريا را مىبينم». مردى كه گوشهاى كز كرده بود، با اندوه پنهانش از جا برخاست و گفت: «من كه چيزى نمىبينم»، و وقتى كه نگاهش را به امتداد دست مرد لاغراندام دوخت، باز با كسالت گفت: «اَه، شايد جزيرهاى متروك باشد! جزيره به چه كار ما مىآيد، ما مىخواهيم به شهرمان برسيم!». ديگرى گفت: «هرچه باشد، حداقل چشممان به جمال جزيره و خشكى روشن مىشود و براى مدت كوتاهى هم كه شده، مىتوانيم در آغوش خشكى آرام بگيريم».
مرد ديگرى با شادمانى داد زد: «من نورى را مىبينم؛ انگار نور فانوس دريايى است».
و ديگرى فرياد برآورد: «واى خداى من! انگار كشتى غول پيكرى را مىبينم كه بهسوى ما مىآيد. هرچه باشد، مىتواند راهنماى ما بهسوى خشكى و ساحل باشد».
هر كسى چيزى مىگفت و سعى مىكرد نشاط را به جمع اندوهبارشان هديه كند كه ناخدا، پدرانه، همه مسافران كشتى را زير نظر گذراند و گفت: «من در نگاه بعضى از شما چيزى مىبينم كه سالها آن را تجربه كردهام. من در چشمهاى پر از انتظارتان، اميد مىبينم؛ اميد به رسيدن. و اگر اين اميد نبود...».
به بهانه پيدا كردن اميد، به سراغ چند تن از جوانان ميهنمان رفتيم و معناى اميد را از آنان خواستيم.
ياسر فلاحى، دانشجوست. او درباره اميد مىگويد: «اميد جزئى از زندگى ماست. ما انسانها و همه كائنات، به اميد زندهايم. من اگر اميدوار نبودم، نمىتوانستم در رشته متالوژى قبول شوم و ادامه تحصيل دهم. اين اميدوارى به آيندهاى روشن است كه مرا در درس خواندن، تشويق مىكند».
على نعمتى، ساكن تهران است. او دوره كارشناسى ادبيات را سال پيش به پايان برده. درباره اميد، به حافظهاش رجوع مىكند و مىگويد: «تاريخ ادبيات ما لبريز از اميد است. در برابر جور شاهان و حاكمان، كسانى بودند كه اميد را در مردم زنده مىكردند. شاعران و هنرمندان، همان كسانى هستند كه در طول تاريخ، اين وظيفه سنگين را برعهده داشتند. اگر اين انسانهاى اميدوار نبودند، نااميدى، مردم را از پا درمىآورد».
على، به شعرى از حافظ اشاره مىكند كه لبريز از اميداورى است:
يوسف گمگشته بازآيد به كنعان، غم مخور
اين دل شوريده بازآيد به سامان، غم مخور
در بيابان گر به شوق كعبه خواهى زد قدم
سرزنشها گر كند خار مغيلان، غم مخور
على «شوق كعبه» را همان اميد مىداند. اميد، خستگى راه را برتن هر مسافرى كمرنگ مىكند.
درباره اميد از محمدمهدى امينىزاده مىپرسم. او كه طلبه حوزه علميه است، مىگويد: «به نظر من، اميد، حالتى است نهفته در انسان كه او را به ادامه زندگى و تلاش براى رسيدن به خواستههايش وادار مىسازد. شايد بتوان گفت، نداشتن اميد در زندگى يكى از امراض روحى انسانهاست. البته انسان اميدوار، بايد اين اميد را به سمت و سوى خدايى سوق دهد؛ يعنى در حقيقت، هدف او خدايى باشد كه در اين صورت، اميد او تبديل به نااميدى نمىشود».
احمد علوى، خيلى خلاصه، مىگويد: «اميد داشتن، رمز سعادت و پيروزى ما در زندگى است. اميد، چاشنىبخش زندگى است و نيروى انسان را براى رسيدن به هرچه كه مىخواهد، بيشتر مىكند».
داود اميرى مىگويد: «من فقط مىدانم كه اميد، چيزى است مثل خون كه در انسان جريان دارد. همانطور كه اگر خون را از ما بگيرند، ديگر زندگى براى ما امكانپذير نيست، با نبود اميد، زندگى برايمان سياه و كدر مىشود. در مقابل، اگر به وجود اميد در ذهن و قلبمان پىببريم، وسعتِ نظر پيدا مىكنيم. آن وقت، نگاهمان فراگير مىشود و مىتوانيم آيندهاى روشن را در خود ببينيم».
طلبه جوانى كه خود را معرفى نمىكند، مىگويد: «اميد، بايد رنگ خدايى داشته باشد. اگر اميد به چيزى با هدفى صحيح و خداپسندانه همراه باشد، مطمئن باشيد كه
هيچگاه، تبديل به يأس نخواهد شد. اميد، انسان را تشويق به تلاش و كوشش و استقامت در راه رسيدن به بالاترين هدف انسان كه در حقيقت، همان مقام خليفة اللهى است، مىكند.
در آخر بايد بگويم كه همين اميد است كه بهترين زندگى دنيوى و اخروى را براى ما به ارمغان مىآورد».
محمد صادقى، معلّم جوانى است كه مىگويد: «ما دليلى براى نااميدى نداريم؛ چون مىدانيم كه عاقبت نااميدها ختم به خير نمىشود. انسانهاى نااميد، با واژههايى مثل خودكشى، درگيرى، فرار و انزوا آشنا هستند. متأسّفانه امروزه شاهد فرار دخترها و پسرهاى نااميد از خانه هستيم كه اين نعمت بزرگ خدا را در خانههاى خود نمىتوانند بيابند و يا مواجهيم با بعضى از خودكشىها كه بر اثر به بن بست رسيدن اين افراد، صورت گرفته است. همه اينها نشان مىدهد كه اميد، در وجود آنها مرده است. اين گونه آدمها قبل از آنكه خودشان را از بين ببرند، اميد را در خود كشتهاند. پس چه دليلى دارد كه ما نااميد باشيم».
ميرزايى هم از طلبههاى جوان است. وى درباره نااميدى اين گونه مىگويد: «كسى كه نااميد است، در واقع يكى از گناهان كبيره را انجام داده؛ چرا كه خداى تعالى، نااميدى را همرديف شركِ به خود قرار داده است و آن را نوعى كفر خوانده است. اگر انسان، هدف واقعى و حقيقىاى را كه خداوند براى او در نظر داشته است، هدف خود قرار دهد، هرگز در اين راه، نااميد نمىشود؛ چرا كه رحمت خداى تعالى، بسيار زياد است.
پس نااميدها بايد با مراجعه به كسانى كه در راه شناخت روح و امراض آن تخصّص دارند، به دنبال رفع اين نقيصه مهلك باشند».
مهدى جعفرى عقيده دارد: «اميد، در وجود همه هست، بايد آن را در خودمان شكوفا كنيم. البته اميد به چيزهاى معقول و در دسترس را، نه اميد به چيزهاى خيالى و واهى؛ چون بعضىها به چيزهاى دور از دسترس فكر مىكنند و اميد دارند كه به آن برسند و وقتى كه شكست مىخورند، همه چيز را از بين رفته مىدانند».
رضا فعلهگرى عقيده دارد: «پوچگرايى يكى از آثار نااميدى است. افراد نااميد، با اين تفكر، همه چيز را حتى خودشان را پوچ و بيهوده مىدانند. اين تصوّر، زندگى را به كامشان تلخ كرده و مانند كاغذى بىارزش درباد مىشوند كه باد آنها را به هر سو مىبرد؛ امّا اگر اميد باشد، انسان همه چيزش هدفدار مىشود. اميد، مثل چراغى در تاريكى است كه راهنما و مشوّق ادامه راه است».