سُلْفِژ
تارهاى عنكبوت، زير قدمهاى محكم او مىلرزند. قدرى كش مىآيند و بالا و پايين مىروند.
نوسان تارهاى عنكبوت، چون موجى در طول تارها پيش مىروند. گوشههاى تارها به كنج ديوارى سياه، وصل است. عنكبوت، طعمههايش را جابهجا كنسرو كرده است.
يك كتابخانه پر از كتابهاى فريبنده. يك چراغ خواب سبز رنگ. قاب عكسى از گذشتهها. عكسهاى سياه و سپيد كه خيره شدهاند به جايى كه پيدا نيست و گم شده است. چشمانشان برق مىزنند. در تاريكى نمىدانم كدام نور، در چشمهايشان منعكس شده است.
يك مغز دست نخورده و بدون چروك، پاكپاك؛ بدون آشفتگى. شايد عنكبوت ترجيح داده، محتويّات مغز را بخورد تا خود مغز را؛ همه خاطرات، همه ثانيههايى كه از ياد آنها شادى زبانه مىكشد.
يك خودنويس قديمى با نقش و نگارى كه چند جايش بر اثر نوشتن زياد، رنگ و رو رفته شدهاند.
يك ساز بدون صوت. همه گوشىها كنده شدهاند. پردهها درهم و برهم. حتى نمىشود يك پيش درآمد را نواخت. فقط كاسهاش هنوز درخشش دارد. عنكبوت، صداهاى ساز را خورده است. پاهايش سيمها را مرتعش مىكند؛ اما صدا در نمىآيد. قلبى نيست كه صداى ساز را دربياورد. چشمى نيست تا اين اركستر را همراهى كند و قطره اشكى كه درخشش كاسه را دوچندان كند.
عنكبوت، تار تنيده است، دور همه چيز؛ اما خودش به تارها نمىچسبد.
پسر كوچكى كنار ديوار مىآيد. عنكبوت را پيدا مىكند. با انگشتش دنبالش مىكند. دست مىكند و از جيبش كبريتى بيرون مىآورد. برق شيطنت در چشمانش موج مىزند. موذيانه يك خلال بيرون مىكشد و آتش مىزند.
هشت چشم كور عنكبوت، نور را منعكس مىكنند. پسرك كبريت را نزديك مىكند. ديوار سياه رنگ، روشن مىشود. گرما عنكبوت را ديوانه مىكند. پسرك شعله را زير تارهاى وسيع عنكبوت مىگيرد. قاب عكس به زمين مىافتد و شيشهاش مىشكند.
آتش زبانه مىكشد. بوى سوختن كتاب به مشام مىرسد. كارى از دست كسى برنمىآيد. اصوات ابوعطا و دشتى فضا را پر مىكنند. آتش، آنقدر زياد است كه پسرك خود را عقب مىكشد. هر كس آنجا بوده حتماً مرده است. عكسهاى خانوادگى همه آنجا بودند؛ همه خانواده.
آتش به اين بزرگى، به اين آسانى سرد نمىشود. آتشى كه از دل يك انسان، زبانه مىكشد.
از عمق تارهاى سوخته عنكبوت، صداى ناله مىآيد.
عنكبوت كجاست؟ نمىدانم! شايد گريخته است. شايد دام ديگرى گسترده است؛ بر سر راه خاطراتى ديگر؛ سر راه عمرى دراز، يا يك زندگى پر صدا. يا شايد هم سر راه چراغ خواب سبزى كه هميشه خاموش بوده است. نمىدانم! شايد عنكبوت گريخته باشد. شايد هم سوخته باشد!
مصطفى مهريزى - قم