مجلات >حديث زندگی>شماره 5

سُلْفِژ

 

29

تارهاى عنكبوت، زير قدم‏هاى محكم او مى‏لرزند. قدرى كش مى‏آيند و بالا و پايين مى‏روند.
نوسان تارهاى عنكبوت، چون موجى در طول تارها پيش مى‏روند. گوشه‏هاى تارها به كنج ديوارى سياه، وصل است. عنكبوت، طعمه‏هايش را جابه‏جا كنسرو كرده است.
يك كتاب‏خانه پر از كتاب‏هاى فريبنده. يك چراغ خواب سبز رنگ. قاب عكسى از گذشته‏ها. عكس‏هاى سياه و سپيد كه خيره شده‏اند به جايى كه پيدا نيست و گم شده است. چشمانشان برق مى‏زنند. در تاريكى نمى‏دانم كدام نور، در چشمهايشان منعكس شده است.
يك مغز دست نخورده و بدون چروك، پاك‏پاك؛ بدون آشفتگى. شايد عنكبوت ترجيح داده، محتويّات مغز را بخورد تا خود مغز را؛ همه خاطرات، همه ثانيه‏هايى كه از ياد آنها شادى زبانه مى‏كشد.
يك خودنويس قديمى با نقش و نگارى كه چند جايش بر اثر نوشتن زياد، رنگ و رو رفته شده‏اند.
يك ساز بدون صوت. همه گوشى‏ها كنده شده‏اند. پرده‏ها درهم و برهم. حتى نمى‏شود يك پيش درآمد را نواخت. فقط كاسه‏اش هنوز درخشش دارد. عنكبوت، صداهاى ساز را خورده است. پاهايش سيم‏ها را مرتعش مى‏كند؛ اما صدا در نمى‏آيد. قلبى نيست كه صداى ساز را دربياورد. چشمى نيست تا اين اركستر را همراهى كند و قطره اشكى كه درخشش كاسه را دوچندان كند.
عنكبوت، تار تنيده است، دور همه چيز؛ اما خودش به تارها نمى‏چسبد.
پسر كوچكى كنار ديوار مى‏آيد. عنكبوت را پيدا مى‏كند. با انگشتش دنبالش مى‏كند. دست مى‏كند و از جيبش كبريتى بيرون مى‏آورد. برق شيطنت در چشمانش موج مى‏زند. موذيانه يك خلال بيرون مى‏كشد و آتش مى‏زند.
هشت چشم كور عنكبوت، نور را منعكس مى‏كنند. پسرك كبريت را نزديك مى‏كند. ديوار سياه رنگ، روشن مى‏شود. گرما عنكبوت را ديوانه مى‏كند. پسرك شعله را زير تارهاى وسيع عنكبوت مى‏گيرد. قاب عكس به زمين مى‏افتد و شيشه‏اش مى‏شكند.
آتش زبانه مى‏كشد. بوى سوختن كتاب به مشام مى‏رسد. كارى از دست كسى برنمى‏آيد. اصوات ابوعطا و دشتى فضا را پر مى‏كنند. آتش، آن‏قدر زياد است كه پسرك خود را عقب مى‏كشد. هر كس آن‏جا بوده حتماً مرده است. عكس‏هاى خانوادگى همه آن‏جا بودند؛ همه خانواده.
آتش به اين بزرگى، به اين آسانى سرد نمى‏شود. آتشى كه از دل يك انسان، زبانه مى‏كشد.
از عمق تارهاى سوخته عنكبوت، صداى ناله مى‏آيد.
عنكبوت كجاست؟ نمى‏دانم! شايد گريخته است. شايد دام ديگرى گسترده است؛ بر سر راه خاطراتى ديگر؛ سر راه عمرى دراز، يا يك زندگى پر صدا. يا شايد هم سر راه چراغ خواب سبزى كه هميشه خاموش بوده است. نمى‏دانم! شايد عنكبوت گريخته باشد. شايد هم سوخته باشد!

مصطفى مهريزى - قم