به كوشش: حسين پورشريف
اميد و آرزو در گفتار بزرگان:
طعم زندگى جز به اميد و آرزو نيست و اميد، بهترين توشه مسافر است.
سيّد رضى
اميد ما در ايمان است.
لاندور
اين جمله كوتاه، حاوى تمامى نصايح است: اميدوار باش! اميد در زندگانى همان قدر اهميت دارد كه بال براى پرندگان.
ويكتور هوگو
مردم بينوا و تيرهبخت، درمانى جز اميد ندارند.
ويليام شكسپير
يگانه تسكين دهنده آرزوهاى طلايى دو چيز است: صبر و اميد.
الكساندر دوما
شخص شجاع و با تصميم، هر وقت به مانع و مخالفتى بر خورَد، هرگز نااميد و مأيوس نمىشود و از تصميم خود منصرف نمىگردد.
ساموئل اسمايلز
دنيا با اميد برپاست و آدمى به اميد، زنده است.
مثل فارسى
به مانند اميد هيچ چيز را نديدم كه سرها و گردنها از براى آن، خوار نگردد.
سيّد رضى
در ژرفاى اميدها و آرزوها، شناخت خاموش و بىصداى شما، با تكيه بر زندگى ايستاده است و قلبهاى شما، همچون بذرها كه در زير انبوه برف و يخ نيز خواب بهار را مىبينند، به رؤياهاى بهاران خويش چشم دوختهاند.
جُبران خليل جُبران
مأيوس مباش؛ چون ممكن است آخرين كليدى كه در جيب دارى، قفل را بگشايد.
تروتى ويك
انسان، در عين نوميدى، اميدوار است.
اعتصام الملك
اميد، صبحانه دلپذيرى است؛ اما شام درخور توجّهى نيست.
فرانسيس بيكن
هر وقت در آسمان زندگى خود، قطعه ابرى مشاهده كرديم، نبايد همه چيز را سياه و ظلمانى بپنداريم؛ بايد متوجه آفتاب و روشنايى كاملى هم كه در پس آن ابرهاى موقّت موجود است بشويم.
ساموئل اسمايلز
از دست دادن اميدى پوچ و آرزويى محال، خود موفقيتى بزرگ است.
ويليام شكسپير
آرزوهاى هر فردى محدود به ادراكات اوست؛ كسى نمىتواند فراتر از آنچه درك مىكند، آرزو نمايد.
ويليام بليك
آن كس كه اميد را از دست مىدهد، خيلى چيزها را از دست داده است.
مَثَل اسپانيايى
اگر روزگارى شأن و مقامت پايين آمد، نااميد مشو؛ چون آفتاب، هر روز هنگام غروب، پايين مىرود تا بامداد روز ديگر، بالا بيايد.
افلاطون
اميد، نصف خوشبختى است.
مثل تركى
بسا اتفاق مىافتد كه در جستوجوى سعادتى خيالى برمىآييم و خود را گرفتار هزاران مصيبت واقعى مىنماييم.
ابوالعلاء مُعرّى
تا رمقى از جان باقى است، اميدى هست.
مثل انگليسى
چون زندگى ما درياست، اميد، به لنگرگاهى تشبيه شده است كه در مواقع توفانى بدان پناه مىبريم تا بتوانيم به روى پاى خود بايستيم.
پُل بيل
حيات بىاميد، همدوش و همسفر ممات است.
اعتصام الملك
دست طبيعت، اميدهاى انسان را در هيچ حدود و ثغورى محصور نساخته است و آرزوهاى بشرى هرگز حدّى نمىشناسند.
كندورسه
راه زندگى پر از موانع و مشكلات است؛ تنها كسى مىتواند از اين راه پرخطر عبور كند كه روحش از اميد، لبريز باشد و نوميدى در وى نفوذ نكند.
جان لوبوك آويبورى
زياد زيستن، تقريباً آرزوى همه مىباشد؛ ولى خوب زيستن، آرمان يك عدّه معدود.
ج. هيوز
عاملى كه اينگونه زندگى را بر ما غمانگيز ساخته، پيرى و پايان لذّتها نيست، بلكه قطع اميد است.
ويليام شكسپير
كسى كه اميدوارى را وسيله معاش خود قرار بدهد، احتمال دارد از گرسنگى بميرد.
فرانكلين
گريه چرا؟ فتح را آرزو كنيد!
استفن گرين
متانت، ريشه اميد است و اميد، كليد كاميابى.
كاظمزاده ايرانشهر
هرچه كمتر آرزو داشته باشيد، محروميتهايتان كمتر است.
پلو تارك
همواره عزم، مرا از خانه مذلّت دور دارد و از شهرى كوچم دهد و به شهر ديگر افكند؛ اگر پاى رسيدن آرزو در ميان نباشد، ورود مرگ را خواستارم.
سيّد رضى
اميد، مانند قلابى است كه هرچيز را بهسوى ما تواند كشيد.
دِيْل كارنگى
اميد و آرزو آخرين چيزى است كه دست از گريبان بشر برمىدارد.
ژان ژاك روسو
آدمى وقتى پير مىشود كه آرزوهاى خود را از دست داده باشد و ديگر چيزى نداشته باشد كه چونان آرزو بدان بينديشد.
جوزف كندى
جنبش مردمىِ اوج گيرنده، اميدهاى نزديك را در دل مىپروراند. جنبش، مصمم است پيروان خويش را به اقدام و عمل برانگيزد و تنها آن نوع اميدوارى منتظر در خم كوچه است كه مردم را به عمل برمىانگيزد؛ امّا وقتى كه جنبش، قدرت را در اختيار مىگيرد، اميدهاى دور، يعنى رؤياها و تصورات، مورد توجه قرار مىگيرند.
اِريك هافر
اميدها همه بايد بهسوى وعدهگاه ديگر باشد. مگر نه اينكه نيازهاى انسان در اين سرا، پيوسته در حال دگرگونى است و تنها چيزى كه دگرگون نمىشود، «عشق» اوست كه بايد پاسخگوى نيازهايش باشد؟!
جُبران خليل جُبران
تنها آنگونه اميدى برآستانه پيروزى است كه مردمان را به عمل برانگيزد. تمامى جنبشهاى پيروزِ مردمى، اميدهاى بلندمدّت مخصوص به خود داشتهاند.
اِريك هافر
اميد و آرزو در شعر شاعران:
ما به اميد عطاى تو چنين بىكاريم
كار ما را به اميد دگران نگذارى
صائب تبريزى
از اهل زمان عار مىبايد داشت
وز صحبتشان كنار مىبايد داشت
از پيش كسى كار كسى نگشايد
اميد، به كردگار مىبايد داشت
ابوسعيد ابوالخير
به هنگام سختى مشو نااميد
كه ابر سيه بارد آب سفيد
نظامى
بعد نوميدى بسى اميدهاست
از پس ظلمت، دوصد خورشيدهاست
مولوى
سرسبز آن درخت كه از تيشه ايمن است
فرخنده آن اميد كه حرمان نمىشود
پروين اعتصامى
چون عرصه تنگت ندهد رخصت پرواز
رو آرزوى نعمت بىبال و پرى كن
سعدى
خاك قدم تو تاج خورشيد ارزد
يك روزه غمت به عمر جاويد ارزد
شكر ايزد را كه از تو نوميد شدم
وين نوميدى هزار اميد ارزد
انورى
رحم كن بر دل بىطاقت ما اى قاصد!
نااميدى خبرى نيست كه يكبار آرى
صائب تبريزى
غمناكم و از كوى تو با غم نروم
جز شاد و اميدوار و خرّم ندوم
از درگه همچون تو كريمى هرگز
نوميد كسى نرفت و من هم نروم
ابوسعيد ابوالخير
خوش آن رمزى كه عشقى را نويد است!
خوش آن دل كاندر آن نور اميد است!
پروين اعتصامى
هرچند فراق، پشت اميد، شكست
هرچند جفا دو دست آمال ببست
نوميد نمىشود دل عاشق مست
هر دم برسد به هرچه همّت، دربست
مولوى
آن گل كه هنوز به دست آمده بود
نشكفته تمام بادِ قهرش بربود
بيچاره بسى اميد در خاطر داشت
اميد دراز و عمر كوتاه چه سود؟
سعدى
اى دل! طمعم زان همه سرگردانى
نوميدى و درد بود و بىدرمانى
اين كار نه بر اميد آن مىكردم
بارى تو كه در ميان كارى دانى
انورى
در نوميدى بسى اميد است
پايان شب سيه سپيد است
نظامى
گر هيچ نشانه نيست اندر وادى
بسيار اميدهاست در نوميدى
اى دل! مبر اميد كه در روضه جان
خرما دهى، ار نيز درخت بيدى
مولوى
با همه جرمم اميد، با همه خوفم رجاست
گر دِرم ما مس است، لطف شما كيمياست
سعدى
نوميد مكن مرا و رخ بر مفروز
كاخر به تو جز درد، اميدى دارم
سنايى
اى عود بهشت فعل بيدى تا كى؟
وى ابر اميد، نااميدى تا كى؟
كردى بر من كبود رخ زرد آخر
اى سرخ سياه! گر سپيدى تا كى؟
سنايى