رضا بابايى
مولوى، در «مثنوى» خود خبر داده است كه خداوند، ديو نااميدى را به مسلخ برده و گردن زده است. دليل آن را نيز بىدرنگ مىگويد: «چون گناه و معصيت، طاعت شده است»(1) اشاره او در اين سخنان، به آيه هفتاد سوره فرقان است؛ آنجا كه خداوند فرموده است: «كسى كه توبه كند و ايمان آورد و كار نيكو كند، خداوند، بدىهاى آنان را به نيكىها مبدّل مىكند». همچنين گوشه چشمى دارد به آياتى از قرآن كه انسان را از يأس، نهى كرده و اميد را پيش روى او نهاده است؛ مانند:
ولا تايئَسُوا مِنْ رَوح اللَّهِ إنّهُ لا يَايْئَسُ مِنْ روحِ اللَّهِ الا القومُ الكافِروُن.(2)
و نوميد مباشيد از رحمت خدا؛ چه تنها كافران از رحمت خداوند، نا اميدند.
و حق - تعالى - وحى فرستاد به يعقوب(ع) كه دانى كه يوسف(ع) چندين سال، چرا از تو جدا كردم؟ از آنكه گفتى: «ترسم كه گرگ وى را بخورد». چرا از گرگ بترسيدى و به من اميد نداشتى، و از غفلت برادرانِ وى، بينديشيدى، و از حفظ من نينديشيدى؟
و على(ع) يكى را ديد نوميد از بسيارى گناه خويش، گفت: «نوميد مشو كه رحمت او از گناه تو عظيمتر است». و رسول يك روز گفت: «اگر شما آنچه من مىدانم، بدانيد، بسيار گرييد و اندك خنديد و به صحرا شويد و دست بر سينه مىزنيد و زارى مىكنيد». پس جبرئيل بيامد و گفت: خداى - تعالى - مىگويد: «چرا بندگان مرا نوميد مىكنى از رحمت من؟». پس بيرون آمد و اميدهاى نيكو داد از فضل خداى - تعالى - .
در خبر است كه يكى از بنىاسرائيل، مردمان را از رحمت خداى - تعالى - نوميد كردى و كار بر ايشان سخت گرفتى. روز قيامت، خداى - تعالى - با وى گويد كه من امروز از رحمت خويشتن، تو را چنان نوميد كنم كه تو بندگان مرا از رحمتِ من، نوميد كردى.
حقيقت اميد
بدان كه هر كه در مستقبل (= آينده)، نيكو چشم دارد، اين چشم داشتنِ وى را باشد كه رجا گويند، و باشد كه تمنّا گويند، و باشد كه غرور و حماقت گويند. و ابلهان، اين از يكديگر باز ندانند و پندارند كه اين همه، اميد است. و (حال آنكه) نه چنان است؛ بلكه اگر كسى تخمى نيك طلب كند و در زمينِ نرم افكند و از خار و گياه پاك بكند و به وقت آب، همى دهد و چشم دارد كه محصول برگيرد و خداى - تعالى - صواعق(=آفات) دفع كند، اين چشم داشتن را اميد گويند. و اگر تخم پوسيده در زمين سخت افكند و از خار و گياه، پاك نكند و يا آب ندهد، و (در آن حال، )محصول، چشم دارد، آن را غرور و حماقت گويند نه رجا. و اگر تخم نيك، در زمينِ پاك افكند و زمين از خار و گياه پاك بكند و ليكن آب ندهد و چشم دارد كه باران آيد - جايى كه باران آنجا عادت و معمول باشد - اين را آرزو و تمنّا گويند. همچنين هر كه تخم ايمان درست، در صحراى سينه مىكارد و سينه از خار اخلاق بد، پاك مىكند و بر مواظبت بر طاعت، درختِ ايمان را آب مىدهد و چشم دارد از فضل خداى - تعالى - كه آفتها دور دارد و تا به وقت مرگ همچنين بماند و ايمان به سلامت ببرد، اين را اميد گويند... چنانكه رسول(ص) گفت: «احمق آن بود كه هرچه خواهد، مىكند و رحمت، چشم دارد».
روايت كردهاند كه كودكى را در يكى از جنگها، اسير گرفته بودند و در مَنيزيد (مزايده و حراج) نهاده، در روزى به غايت گرم. زنى را از خيمه، چشم بر آن كودك افتاد، شتابان دويد و اهل آن خيمه از پس وى مىدويدند، تا كودك را بگرفت و به سينه خويش باز نهاد و گرما از او مىراند. وى گفت: «اين پسر من است». مردمان، چون آن بديدند، بگريستند و دست از همه كار بداشتند از بزرگى شفقت او. پس رسول(ص) آنجا رسيد و قصّه با وى بگفتند. او شاد شد از رحيمْ دلى و گريستنِ ايشان، و گفت: «عجب آمد شما را از شفقت و رحمت اين زن بر پسر؟». گفتند: «آرى يا رسول اللّه!». گفت: «خداى - تعالى - بر همگان، رحيمتر است كه اين زن بر پسر خويش». پس مسلمانان از آنجا پراكنده شدند بر حالِ شادى و سرورى كه مثل آن نبوده بود.
(3)
عطار، در «منطق الطير» گويد:
بىخودى مىگفت در پيش خداى
كاى خدا آخر درى بر من گشاى!
رابعه
(4) آنجا مگر بنشسته بود
گفت: اى غافل! كى اين در بسته بود
(5)؟
و از ابيات مثنوى است كه:
سايه حق بر سر بنده بود
عاقبت، جوينده يابنده بود
گفت پيغمبر كه چون كوبى درى
عاقبت زان در برون آيد سرى
چون نشينى بر سر كوى كسى
عاقبت، بينى تو هم روى كسى
چون زچاهى مىكَنى هر روز خاك
عاقبت، اندر رسى در آب پاك
(6)
و هم از اوست:
انبياء گفتند نوميدى بد است
فضل و رحمتهاى بارى، بىحد است
از چنين محُسن نشايد نااميد
دست در فتراك اين رحمت زنيد
بعد نوميدى بسى اميدهاست
از پس ظلمت، دوصد خورشيدهاست
(7)
باز از اوست:
سوى نوميدى مرو اميدهاست
سوى تاريكى مرو، خورشيدهاست
نا اميدىها به پيش او نهيد
تا ز درد بىدوا، بيرون جهيد
(8)
1. مثنوى، تصحيح نيكلسون، دفتر اول، بيت 3836.
2. سوره يوسف، آيه 87.
3. برگرفته از كيمياى سعادت، امام محمد غزالى، ج2، ص 385 - 397.
4. رابعه، از زنان عارف و زاهد، در قرن سوم هجرى است.
5. منطقالطير، عطار، تصحيح سيدصادق گوهرين، ص 186.
6. مثنوى، دفتر سوم، ابيات 4781 - 4784.
7. همان، دفتر سوم، ابيات 2922 - 2924.
8. همان، دفتر دوم، ابيات 3387 - 3388.