مجلات >حديث زندگی>شماره 5

شعر


22

بى‏نقابْ مرد

از آفتاب و آينه هم بى‏نقاب‏تر
صدبار از آنچه بودم و هستم خراب‏تر
حسّى غريب، راهِ دلم را گرفته است
امشب كه با دلم شده‏ام بى‏حساب‏تر
دارم اسير جاذبه خواب مى‏شوم
حتّى از آب و آينه پُرالتهاب‏تر
تصوير چشم‏هاى تو را قاب كرده‏ام
آن چشم‏هاى ساده از شعرْ ناب‏تر
من سال‏هاست ساحل خود را نديده‏ام
ساحل ندارد آن كه شد از آب، آب‏تر
قطره، هميشه فرصت دريا شدن نداشت
قطره از آب و آتش و دريا، كباب‏تر
مردى كه از بلندى خود پرت گشته بود
شد از پرنده‏هاى هوايى عقاب‏تر
وقتى دوباره خاطره‏ها را مرور كرد
شد از تمامِ عالم و آدم، خراب‏تر
حنيف جعفرى خورشيدى

مسخ

ق، والحقّ والقلب والعشق
مُردم از دست اين مبتذل عشق
از كدامين پدر ارث بردند
نسل شيّاد، قوم دغل عشق
رمى جمرات، ماخوليا شد
جاى آن حبّ لات و هبل عشق
سُخره شد سكر و سير و تماشا
مسخ شد چشم آيينه بل عشق
با كدامين قدم مى‏توان رفت
از تنعّم الى منتهى العشق؟
پيش از اين تشنگى بود و حرمان
دشت تفتيده، بحر رَمَل عشق
حق نمى‏بايد اين‏گونه باشد
لااقل دين و دل لااقل عشق
تشنه مانديم و دستى نبخشيد
يك دل آيينگى، يك غزل عشق
محسن سعيدى


23

ليلا

(براى مهاجرين افغانى)

ليلا مهاجر است كه حرفى نمى‏زند
آزرده خاطر است كه حرفى نمى‏زند
ليلا نماد غربت اين حال و روز ماست
درد معاصر است كه حرفى نمى‏زند
ليلا براى رنج كشيدن تمام عمر
انگار حاضر است كه حرفى نمى‏زند
ليلا دلش گرفته از اين كوچه‏هاى تلخ
فردا مسافر است كه حرفى نمى‏زند
اين شعر را براى دل او نوشته‏ام
اين بيت آخر است كه حرفى نمى‏زند
مدد هزاره

ناديده ماه، پنجره تابان نمى‏شود

بى‏چشمه، ماهتاب فراوان نمى‏شود
بى ماهتاب، چشمه فروزان نمى‏شود
گنگ است قيل و قال شما خود نويس‏ها
ناديده ماه، پنجره تابان نمى‏شود
دنبال يك ستاره دنباله‏دار باش
فانوس سرد فلسفه ايمان نمى‏شود
تا غنچه‏اى، براى شكوفا شدن بكوش!
ابرى كه سوخت، قطره باران نمى‏شود
گفتى: چه‏قدر آينه‏ها بى‏تفاوت‏اند
چيزى نه‏اى كه آينه حيران نمى‏شود
گفتى كه شاعرم من و از جنس مولوى
شمسى چرا به پيش تو چرخان نمى‏شود
گفتى كه جرم مانع ديد است گفتمت:
يوسف به باغ آينه زندان نمى‏شود
قنبرعلى تابش

سنگ كافى نيست

هر ستاره در كفم سنگى است، اما سنگ، كافى نيست

دل به چشمان كه بسپارم كه عشق، امشب فلسطينى‏ست
كيست اين‏كه سرخ‏تر از عشق، از چشم تو مى‏بارد؟

گل كن اى چشمان زيتونى اگر چه گاه گلچينى‏ست!
هر نفس از نو در آغوش شبم مى‏ميرى و فردا

قطره‏قطره فرصت آن كهكشان‏هايى كه مى‏چينى‏ست
سيم‏هاى خاردار آخر به حلق تو گره خوردند

كفتر فرياد تو اما رها زين مرز پر چينى‏ست
تا زمين غرق گلوله‏ست اى گل من آسمانى باش!

خاك، تنها قطره‏اى از آن زلال، آن اشك پروينى‏ست
حاليا! هر ذره اين خاك محرابى اهورايى‏ست

سجده آريد اى همه خورشيدها صبح هم آيينى‏ست!
زان شبى كه با شهاب و شعله، چشمانت گره خورده‏ست

نه زمين كه سنگْ سنگِ آسمان‏ها هم فلسطينى‏ست
سراج


48

سال ديگر

امشب آن سيبى كه گل كرده‏ست باغ از ديدنش
مى‏رسد دستان من تا ارتفاع چيدنش
مى‏رسد سيبى كه وقتى شاخه‏اش گل داده بود
عشق مى‏كرد آفتاب از ديدن خنديدنش
مى‏رسد اما نخواهم چيد، سيبى سرخوش است
دوست دارم لابه‏لاى شاخه‏ها رقصيدنش
شايد اين سيب رسيده طبق قانون درخت
مى‏رسد روزى زمان بر زمين غلتيدنش
شايد اين سيبى كه تشويش نسيم از بوى اوست
رفته تا دهليز ذهن كرم‏ها، بوييدنش
شايد اين سيبى كه مى‏خندد چنين سرخوش به من
اشك خواهد ريخت - بى من - وقت انديشيدنش
عهد خواهد بست، شايد با خودش تا گُل كند
سال ديگر در بهار دست من، خنديدنش
مهدى چنارى

اشتياق مبهم

تو ريختى به شكل آب به روى چشم‏هاى خواب
و من پريدم از خودم ميان قطره‏هاى آب
تو چون نسيم در وزش به سطح گيسوان من
و من كبوترى شدم اسير پنجه عقاب
بيا درون قلب من كمى مرا تكان بده
و فكر كن كه كودكم به روى دست‏هاى تاب
شود كه در تو حل شوم؟ سؤال بى‏جواب من!
بيا به حرمت دلم بده به پرسشم جواب
بيا نشان بده فقط تو در وجود من كمى
تويى كه از تو غافل‏اند تمام شعرهاى ناب
و عاجزم ز خواندنت كه مثل ابر مبهمى
مرا فقط به نام كوچك خودم بكن خطاب
چه اشتياق مبهمى كه بى‏تو باز زنده‏ام
كنون كه بسته بختمان به پاى هردومان طناب
بيا درون قلب من كمى مرا تكان بده
بيا به حرمت دلم بده به پرسشم جواب!
زهرا زاهدى

بلوغ سبز

قلب من از حضور تو لرزان، چه مى‏كنى؟
قد قامت تو كنده دل از جان، چه مى‏كنى؟
افسون آن نگاه توام اى بلوغ سبز!
تسليم محض در گِروَت، هان! چه مى‏كنى؟
از كشته‏هاى چشم تو اى نازِ نازها!
خون مى‏چكد ز نخْ نخِ مژگان، چه مى‏كنى؟
مبعوث آسمان غزل، اى خداى عشق!
آورده‏ام به دين تو ايمان، چه مى‏كنى؟
روى تو را صفاى بليغ است نازنين!
من مانده‏ام چو آينه حيران، چه مى‏كنى؟
گفتم قدم زنيم كمى تا كنار پل
دريا نگاهْ بسته به توفان، چه مى‏كنى؟
غلام حضرت حسينى


49

محور رؤيا

اى رمز ناب محور رؤيا گل خيال!
در وصف توست واژه شعر و ترانه لال
توضيح داده‏ايم ولى بازمانده‏ايم
همچون جواب گيج به گرداب يك سؤال
برپاى مانده‏اى تو شبيه زمانه‏ات
حجم بزرگ! گرچه شدى هتك و پايمال
ديشب بهار پر زد و آمد پرنده‏وار
از سمت رود با پرِ خونين و خالْ‏خال
آيينه را دوباره پر از ماه كن بيا!
بيچاره گشته‏ايم ز طغيان سنگ‏سال
سازيد - تا كه لاله برويد ز گور من -
از استخوان پيكر من كوزه و سفال
شايد بهار، جار زند در تمام شهر:
شب مُرد، غم فسرد و عطش مى‏كند زوال
داوود حكيمى

رگ‏هاى زندگى

جنّ منى كه لب را در گفتگو درآرى
پروانه‏هاى عالم را از گلو درآرى
لب پيش آرمت خون، در كام من بريزى
از پاى تا سرم را در هاى و هو درآرى
دل پيش آرمت تو، پيراهنم بسوزى
رگ‏هاى سينه‏ام را پس مو به مو درآرى
لب پيش آرمت: من، چشم مرا ببندى
سرهاى عاشقانت را از سبو درآرى
جنّ منى كه پيشت نه مَردَم و نه زن من!
جان مرا بگيرى، از رنگ و بو درآرى
سيدرضا محمدى

مردم هميشه

اى مردم هميشه! دروغ است نامتان
خورديد نان عاشقى‏ام را حرامتان
دلواپسم براى غزل، عشق، زندگى
بوى فريب مى‏رسد از احترامتان
فردا براى گريه اگر بغض بشكند
سر مى‏نهم به شانه سنگ كدامتان؟
در خلوتى كه از خود من هم فراتر است
گم مى‏كند تمام مرا ازدحامتان
مى‏خواهم از كنار شما ساده بگذرم
پاسخ نمى‏دهم به فريب سلامتان
مثل هميد اهل همين روز و ماه و سال
هرگز به آسمان نرسد پشت بامتان
سيد حبيب نظارى


74

بغض

در، نرده، پرده، پنجره، ديوار رو به رو
بنشين برايشان گِله كن درد دل بگو
توى اتاق تو همه گوشند، گوش مُفت
دنبال كيستى به تمنّاى گفت و گو؟
در، پرده، پنجره، ديوار، منتظر
بيرون بريز بغض فرو برده در گلو
سارا امينى - قم

رويش

براى شهيد: بهنام محمّدى

در دل يك خزان سرد و سياه
گوشه باغ غنچه‏اى آزاد
عطر خود را سپرد دست نسيم
تن خود را به خاك عاريه داد
تن داغش چكيد روى زمين
خاكِ تبدار و داغديده تپيد
ذره،ذره، شكوفه، برگ: بهار
شد درختانِ باغ، سرخ و سپيد
خون غنچه دويد در رگ باغ
شد زمين سبز و آسمان دلشاد
گرچه ديگر نبود غنچه ولى
عطر پاكش به باغ باور داد
هدى‏ زهرتى - اهواز

لبخند

براى گفتگوى تمدن‏ها

يك جمله نوشته بود بر سنگ
بر ساحل و ردّپاى خرچنگ
بر غار قديمى و زمينيش
از مانى و آيه‏هاى ارژنگ
يك جمله نوشته بود جايى
در كوچه بى‏نشانه و تنگ
از عهد هخامنش وَ سامان
تيمور بزرگِ قادر و لنگ
از مردم نامراد دنيا
از خاطره‏هاى زرد و كمرنگ
از تكرُوى دشت‏هاى تاريك
از افسر پادگان و سرهنگ
يك مرد نوشته بود هرجا:
«لبخند بزن، تمام شد جنگ!»
باران رستمى - تهران


75

ابتداى زمستان

ايستاده‏ام در ايستگاه شلوغى ميان شهر
با آسمان سبز خدا حرف مى‏زنم‏
در زير اضطراب درختان، قدم‏زنان‏
از رويش دوباره ديدار زنده‏ام‏
احساس مى‏كنم كه كلاغان شهرمان‏
بيهوده قارقارِ صداشان مشوّش است...
اينك منم كه شاعرى‏ام جلوه داده است‏
من در ميان منتظرانى كه آن طرف‏
از مشكلات نان و مَسكنشان حرف مى‏زنند
افسوس مى‏خورم كه ميان من و تو را
با واژه‏هاى يك غريبه چرا پر نموده‏اند؟
او در دلت چگونه قدم مى‏زند كه من
در ابتداى راه مانده‏ام و در پياده‏رو
خود را قدم‏زنان به جهان عرضه مى‏كنم؟
من ابتداى فصل زمستان خويش را
پر كرده‏ام از اشتياق نفس‏هاى گرم تو
محدّثه رضايى (صدا) - قم

هميشه

بى‏خيالى را
باور ندارم‏
هميشه‏
پشت پرده دلخوشى‏هاى، آدميان‏
قامتِ خميده‏اى از
دلتنگى است‏
و كمى آن‏سوتر از
پژواكِ خنده‏هاى خوشِ هر لبى‏
دارند
جسد گريه‏اى را
در خاك مى‏كنند...
هميشه‏
پشت سرخىِ گونه‏هاى هر كسى‏
دست‏هايى وحشى پنهان است...
و هميشه ما آدم‏ها
زود از كنار هم مى‏گذريم‏
چون از دير رسيدنِ همديگر
بى‏خبريم...
هميشه!...
محمدرضا بهادرى - ايلام

نگو...

هميشه فكر مى‏كنم‏
رهاترين پرنده‏ام‏
نگو كه اشتباه مى‏كنم‏
نگو پرى براى پر زدن نمانده است‏
چرا كه من هميشه در نگاه آسمان پريده‏ام‏
به باورت نياز نيست؛ ولى نگو
نگو كه اشتباه مى‏كنم!
فريبا داودى - قم