بىنقابْ مرد
از آفتاب و آينه هم بىنقابتر
صدبار از آنچه بودم و هستم خرابتر
حسّى غريب، راهِ دلم را گرفته است
امشب كه با دلم شدهام بىحسابتر
دارم اسير جاذبه خواب مىشوم
حتّى از آب و آينه پُرالتهابتر
تصوير چشمهاى تو را قاب كردهام
آن چشمهاى ساده از شعرْ نابتر
من سالهاست ساحل خود را نديدهام
ساحل ندارد آن كه شد از آب، آبتر
قطره، هميشه فرصت دريا شدن نداشت
قطره از آب و آتش و دريا، كبابتر
مردى كه از بلندى خود پرت گشته بود
شد از پرندههاى هوايى عقابتر
وقتى دوباره خاطرهها را مرور كرد
شد از تمامِ عالم و آدم، خرابتر
حنيف جعفرى خورشيدى
مسخ
ق، والحقّ والقلب والعشق
مُردم از دست اين مبتذل عشق
از كدامين پدر ارث بردند
نسل شيّاد، قوم دغل عشق
رمى جمرات، ماخوليا شد
جاى آن حبّ لات و هبل عشق
سُخره شد سكر و سير و تماشا
مسخ شد چشم آيينه بل عشق
با كدامين قدم مىتوان رفت
از تنعّم الى منتهى العشق؟
پيش از اين تشنگى بود و حرمان
دشت تفتيده، بحر رَمَل عشق
حق نمىبايد اينگونه باشد
لااقل دين و دل لااقل عشق
تشنه مانديم و دستى نبخشيد
يك دل آيينگى، يك غزل عشق
محسن سعيدى
ليلا
(براى مهاجرين افغانى)
ليلا مهاجر است كه حرفى نمىزند
آزرده خاطر است كه حرفى نمىزند
ليلا نماد غربت اين حال و روز ماست
درد معاصر است كه حرفى نمىزند
ليلا براى رنج كشيدن تمام عمر
انگار حاضر است كه حرفى نمىزند
ليلا دلش گرفته از اين كوچههاى تلخ
فردا مسافر است كه حرفى نمىزند
اين شعر را براى دل او نوشتهام
اين بيت آخر است كه حرفى نمىزند
مدد هزاره
ناديده ماه، پنجره تابان نمىشود
بىچشمه، ماهتاب فراوان نمىشود
بى ماهتاب، چشمه فروزان نمىشود
گنگ است قيل و قال شما خود نويسها
ناديده ماه، پنجره تابان نمىشود
دنبال يك ستاره دنبالهدار باش
فانوس سرد فلسفه ايمان نمىشود
تا غنچهاى، براى شكوفا شدن بكوش!
ابرى كه سوخت، قطره باران نمىشود
گفتى: چهقدر آينهها بىتفاوتاند
چيزى نهاى كه آينه حيران نمىشود
گفتى كه شاعرم من و از جنس مولوى
شمسى چرا به پيش تو چرخان نمىشود
گفتى كه جرم مانع ديد است گفتمت:
يوسف به باغ آينه زندان نمىشود
قنبرعلى تابش
سنگ كافى نيست
هر ستاره در كفم سنگى است، اما سنگ، كافى نيست
دل به چشمان كه بسپارم كه عشق، امشب فلسطينىست
كيست اينكه سرختر از عشق، از چشم تو مىبارد؟
گل كن اى چشمان زيتونى اگر چه گاه گلچينىست!
هر نفس از نو در آغوش شبم مىميرى و فردا
قطرهقطره فرصت آن كهكشانهايى كه مىچينىست
سيمهاى خاردار آخر به حلق تو گره خوردند
كفتر فرياد تو اما رها زين مرز پر چينىست
تا زمين غرق گلولهست اى گل من آسمانى باش!
خاك، تنها قطرهاى از آن زلال، آن اشك پروينىست
حاليا! هر ذره اين خاك محرابى اهورايىست
سجده آريد اى همه خورشيدها صبح هم آيينىست!
زان شبى كه با شهاب و شعله، چشمانت گره خوردهست
نه زمين كه سنگْ سنگِ آسمانها هم فلسطينىست
سراج
سال ديگر
امشب آن سيبى كه گل كردهست باغ از ديدنش
مىرسد دستان من تا ارتفاع چيدنش
مىرسد سيبى كه وقتى شاخهاش گل داده بود
عشق مىكرد آفتاب از ديدن خنديدنش
مىرسد اما نخواهم چيد، سيبى سرخوش است
دوست دارم لابهلاى شاخهها رقصيدنش
شايد اين سيب رسيده طبق قانون درخت
مىرسد روزى زمان بر زمين غلتيدنش
شايد اين سيبى كه تشويش نسيم از بوى اوست
رفته تا دهليز ذهن كرمها، بوييدنش
شايد اين سيبى كه مىخندد چنين سرخوش به من
اشك خواهد ريخت - بى من - وقت انديشيدنش
عهد خواهد بست، شايد با خودش تا گُل كند
سال ديگر در بهار دست من، خنديدنش
مهدى چنارى
اشتياق مبهم
تو ريختى به شكل آب به روى چشمهاى خواب
و من پريدم از خودم ميان قطرههاى آب
تو چون نسيم در وزش به سطح گيسوان من
و من كبوترى شدم اسير پنجه عقاب
بيا درون قلب من كمى مرا تكان بده
و فكر كن كه كودكم به روى دستهاى تاب
شود كه در تو حل شوم؟ سؤال بىجواب من!
بيا به حرمت دلم بده به پرسشم جواب
بيا نشان بده فقط تو در وجود من كمى
تويى كه از تو غافلاند تمام شعرهاى ناب
و عاجزم ز خواندنت كه مثل ابر مبهمى
مرا فقط به نام كوچك خودم بكن خطاب
چه اشتياق مبهمى كه بىتو باز زندهام
كنون كه بسته بختمان به پاى هردومان طناب
بيا درون قلب من كمى مرا تكان بده
بيا به حرمت دلم بده به پرسشم جواب!
زهرا زاهدى
بلوغ سبز
قلب من از حضور تو لرزان، چه مىكنى؟
قد قامت تو كنده دل از جان، چه مىكنى؟
افسون آن نگاه توام اى بلوغ سبز!
تسليم محض در گِروَت، هان! چه مىكنى؟
از كشتههاى چشم تو اى نازِ نازها!
خون مىچكد ز نخْ نخِ مژگان، چه مىكنى؟
مبعوث آسمان غزل، اى خداى عشق!
آوردهام به دين تو ايمان، چه مىكنى؟
روى تو را صفاى بليغ است نازنين!
من ماندهام چو آينه حيران، چه مىكنى؟
گفتم قدم زنيم كمى تا كنار پل
دريا نگاهْ بسته به توفان، چه مىكنى؟
غلام حضرت حسينى
محور رؤيا
اى رمز ناب محور رؤيا گل خيال!
در وصف توست واژه شعر و ترانه لال
توضيح دادهايم ولى بازماندهايم
همچون جواب گيج به گرداب يك سؤال
برپاى ماندهاى تو شبيه زمانهات
حجم بزرگ! گرچه شدى هتك و پايمال
ديشب بهار پر زد و آمد پرندهوار
از سمت رود با پرِ خونين و خالْخال
آيينه را دوباره پر از ماه كن بيا!
بيچاره گشتهايم ز طغيان سنگسال
سازيد - تا كه لاله برويد ز گور من -
از استخوان پيكر من كوزه و سفال
شايد بهار، جار زند در تمام شهر:
شب مُرد، غم فسرد و عطش مىكند زوال
داوود حكيمى
رگهاى زندگى
جنّ منى كه لب را در گفتگو درآرى
پروانههاى عالم را از گلو درآرى
لب پيش آرمت خون، در كام من بريزى
از پاى تا سرم را در هاى و هو درآرى
دل پيش آرمت تو، پيراهنم بسوزى
رگهاى سينهام را پس مو به مو درآرى
لب پيش آرمت: من، چشم مرا ببندى
سرهاى عاشقانت را از سبو درآرى
جنّ منى كه پيشت نه مَردَم و نه زن من!
جان مرا بگيرى، از رنگ و بو درآرى
سيدرضا محمدى
مردم هميشه
اى مردم هميشه! دروغ است نامتان
خورديد نان عاشقىام را حرامتان
دلواپسم براى غزل، عشق، زندگى
بوى فريب مىرسد از احترامتان
فردا براى گريه اگر بغض بشكند
سر مىنهم به شانه سنگ كدامتان؟
در خلوتى كه از خود من هم فراتر است
گم مىكند تمام مرا ازدحامتان
مىخواهم از كنار شما ساده بگذرم
پاسخ نمىدهم به فريب سلامتان
مثل هميد اهل همين روز و ماه و سال
هرگز به آسمان نرسد پشت بامتان
سيد حبيب نظارى
بغض
در، نرده، پرده، پنجره، ديوار رو به رو
بنشين برايشان گِله كن درد دل بگو
توى اتاق تو همه گوشند، گوش مُفت
دنبال كيستى به تمنّاى گفت و گو؟
در، پرده، پنجره، ديوار، منتظر
بيرون بريز بغض فرو برده در گلو
سارا امينى - قم
رويش
براى شهيد: بهنام محمّدى
در دل يك خزان سرد و سياه
گوشه باغ غنچهاى آزاد
عطر خود را سپرد دست نسيم
تن خود را به خاك عاريه داد
تن داغش چكيد روى زمين
خاكِ تبدار و داغديده تپيد
ذره،ذره، شكوفه، برگ: بهار
شد درختانِ باغ، سرخ و سپيد
خون غنچه دويد در رگ باغ
شد زمين سبز و آسمان دلشاد
گرچه ديگر نبود غنچه ولى
عطر پاكش به باغ باور داد
هدى زهرتى - اهواز
لبخند
براى گفتگوى تمدنها
يك جمله نوشته بود بر سنگ
بر ساحل و ردّپاى خرچنگ
بر غار قديمى و زمينيش
از مانى و آيههاى ارژنگ
يك جمله نوشته بود جايى
در كوچه بىنشانه و تنگ
از عهد هخامنش وَ سامان
تيمور بزرگِ قادر و لنگ
از مردم نامراد دنيا
از خاطرههاى زرد و كمرنگ
از تكرُوى دشتهاى تاريك
از افسر پادگان و سرهنگ
يك مرد نوشته بود هرجا:
«لبخند بزن، تمام شد جنگ!»
باران رستمى - تهران
ابتداى زمستان
ايستادهام در ايستگاه شلوغى ميان شهر
با آسمان سبز خدا حرف مىزنم
در زير اضطراب درختان، قدمزنان
از رويش دوباره ديدار زندهام
احساس مىكنم كه كلاغان شهرمان
بيهوده قارقارِ صداشان مشوّش است...
اينك منم كه شاعرىام جلوه داده است
من در ميان منتظرانى كه آن طرف
از مشكلات نان و مَسكنشان حرف مىزنند
افسوس مىخورم كه ميان من و تو را
با واژههاى يك غريبه چرا پر نمودهاند؟
او در دلت چگونه قدم مىزند كه من
در ابتداى راه ماندهام و در پيادهرو
خود را قدمزنان به جهان عرضه مىكنم؟
من ابتداى فصل زمستان خويش را
پر كردهام از اشتياق نفسهاى گرم تو
محدّثه رضايى (صدا) - قم
هميشه
بىخيالى را
باور ندارم
هميشه
پشت پرده دلخوشىهاى، آدميان
قامتِ خميدهاى از
دلتنگى است
و كمى آنسوتر از
پژواكِ خندههاى خوشِ هر لبى
دارند
جسد گريهاى را
در خاك مىكنند...
هميشه
پشت سرخىِ گونههاى هر كسى
دستهايى وحشى پنهان است...
و هميشه ما آدمها
زود از كنار هم مىگذريم
چون از دير رسيدنِ همديگر
بىخبريم...
هميشه!...
محمدرضا بهادرى - ايلام
نگو...
هميشه فكر مىكنم
رهاترين پرندهام
نگو كه اشتباه مىكنم
نگو پرى براى پر زدن نمانده است
چرا كه من هميشه در نگاه آسمان پريدهام
به باورت نياز نيست؛ ولى نگو
نگو كه اشتباه مىكنم!
فريبا داودى - قم