مجلات >حديث زندگی>شماره 5

زمزمه

 


14

يك نامه عاشقانه

سلام به عزيزترين كسى كه در تمام زندگى‏ام شناختم.
ديروز، همه‏اش به فكرت بودم. اصلاً چرا دروغ بگويم، در اين چند روز، همه‏اش در فكر و ذهنم بوده‏اى. انگار شده‏اى پسْ‏زمينه ثابت ذهنم. وقتى ذهنم به كارى مشغول است به محض اين‏كه آن كار تمام مى‏شود، باز ياد تو است كه فورى به سراغم مى‏آيد و دوباره، دلم هوايت را مى‏كند. بعضى وقت‏ها مى‏خواهم همين‏طورى الكى زار زار بزنم زير گريه. بعضى وقت‏ها هم آن‏قدر از دست خودم عصبانى مى‏شوم كه مى‏خواهم خودم را كتك مفصلى بزنم. مثل همين امروز صبح كه با تو قرار داشتم. بعضى وقت‏ها كه نمى‏توانم سر قرارم بيايم، بيشتر از دست خودم عصبانى مى‏شوم؛ مخصوصاً صبح‏ها. آخر مى‏دانى، صبح‏ها يك حال و هواى ديگرى دارد. آدم از خودش بى‏خود مى‏شود. انگار صبح‏ها آدم بهتر مى‏تواند هرچه دل تنگش مى‏خواهد، بگويد. انگار آدم تنها و تنها خودش در اين دنيا هست و من نيز احساس مى‏كنم تنها موجودى هستم كه تو در تمام عالم دوستش دارى.
صبح‏ها همه‏جا خلوت است؛ همه خوابيده‏اند و هيچ صدايى در خيابان‏ها نمى‏شنوى. انگار تنها من و تو هستيم كه بيداريم و با هم حرف مى‏زنيم. آن هم يك دنيا حرف‏هاى قشنگ، قشنگ و عاشقانه كه آدم، تنها و تنها در خلوت مى‏تواند بزند و صبح‏ها بهترين خلوت است. براى همين، وقتى امروز صبح به سر قرارم نرسيدم، از خودم عصبانى شدم. البته درست است كه بعدش با تو حرف زدم، ولى اين حرف زدن كجا و آن حرف زدن. اين حرف زدن از روى عادت است كه اگر نزنم، مى‏ميرم و آن حرف زدن از روى دوست داشتن، و دوست داشتن، از عشق برتر است. براى همين، از صبح تا حالا كه دارم برايت مى‏نويسم، خمارم. آن‏قدر خمار كه مى‏خواهم يك جورى خودم را خالى كنم، براى همين دارم برايت مى‏نويسم.
مى‏دانى عزيزم! امروز داشتم به روز آشنايى‏مان فكر مى‏كردم. خودت بهتر مى‏دانى كه چهار سال از آشنايى‏مان مى‏گذرد. بهتر است بگويم چهار سال از عاشق و معشوق شدنمان؛ چون سال‏ها بود همديگر را مى‏شناختيم؛ از همان كودكى، حتى گاهى با تو صحبت هم مى‏كردم. البته آن موقع، بچه بودم و هر وقت ما با هم صحبت مى‏كرديم، مادرم مى‏نشست كنارم.
مى‏دانى آن روزها حرف زدن با تو خيلى برايم جالب بود و دوست داشتنى؛ امّا نمى‏دانم چه شد، بزرگ‏تر كه شدم، همه چيز را فراموش كردم. حتى ديگر سراغى هم از تو نگرفتم. در سنى كه همه عاشق مى‏شوند، عشق را فراموش كرده بودم؛ اما چهار سال پيش، عاشقت شدم. بدجورى هم عاشقت شدم. آن اوايل، كسى نمى‏دانست عاشقت شده‏ام، حتى خودم. براى همين، يواشكى با تو حرف مى‏زدم. تا روزى كه فهميدم واقعاً دوستت دارم و زندگى بى‏تو چه‏قدر برايم سخت است. آن وقت همه فهميدند كه عاشق شده‏ام.
در اين چهار سال، عجيب به تو عادت كرده‏ام. شب و روز به تو فكر مى‏كنم و براى حرف زدن با تو لحظه‏شمارى مى‏كنم. در تمام ساعات روز، سعى مى‏كنم آن‏طورى كه تو دوست دارى باشم. آن جورى كه تو دوست دارى، حرف بزنم، بپوشم، بخورم، بخوابم و خلاصه انگار ديگر چيزى به عنوان «من» وجود ندارد و هرچه هست، تويى.
 

15

به قول حافظ:

كس در جهان ندارد، يك بنده همچو حافظ
زيرا كه چون تو شاهى، كس در جهان ندارد
مى‏دانى! هميشه حس مى‏كنم تو با منى و كنار منى؛ مخصوصاً وقتى دلم تنگ مى‏شود و به سراغ كتاب تو مى‏روم. آن‏جا كه گفته: «اى كه تو از هر كس به من نزديك‏تر هستى!»، وقتى آن قسمت را مى‏خوانم دلم آرام مى‏گيرد. فكر مى‏كنم نشسته‏اى كنارم و دارى به من نگاه مى‏كنى. آرام‏تر مى‏شوم. حسّ عجيبى به من دست مى‏دهد. نمى‏دانم آرامش است، رضايت است يا شادى. به‏هر حال، هرچه هست، دوست داشتنى است، آن‏قدر دوست داشتنى كه دلم مى‏خواهد تو هم حسّش كنى. براى همين، هميشه فكر مى‏كنم كه كنارم نشسته‏اى و تو هم خوشحالى.
مى‏دانى كه در اين بيست سال عمرم، حتى يك‏بار هم تو را نديده‏ام؛ اما عجيب هر روز كه مى‏گذرد، بيشتر عاشقت مى‏شوم. به قول حافظ كه مى‏فرمايد:
روى تو كس نديد و هزارت رقيب هست
در غنچه‏اى هنوز و صدت عندليب هست
هرچند دورم از تو كه دور از تو كس مباد!
ليكن اميد وصل توام عن قريب هست
خلاصه، آن‏قدر حرف‏هاى نزده با تو دارم، كه اگر هزاران صفحه هم بنويسم، كم نوشته‏ام؛ اما چه كنم كه دستانم ياراى نوشتن آن همه را ندارند، وگرنه مى‏نوشتم و مى‏گفتم و اين ذهن پرتلاطم را آرام مى‏كردم.
حالا ديگر دارد ظهر مى‏شود. با تو قرار دارم. هى به ساعت نگاه مى‏كنم. مى‏خواهم بدقولى صبح را جبران كنم. دلم مثل سير و سركه مى‏جوشد. اميدوارم كه از من، زياد دلگير نشده باشى. نمى‏دانم چرا؛ ولى هربار كه مى‏خواهم با تو صحبت كنم، هيجان دارم. حتى حالا كه چهار سال از عاشق شدنم مى‏گذرد، از آن اوايل، هيجانم بيشتر شده كه كم‏تر نشده. نمى‏دانم، شايد دليلش اين است كه من هنوز به تو نرسيده‏ام. شايد! همه وقتى عاشق مى‏شوند بعد از مدتى اگر به وصال يار نرسند، براى هميشه ترك يار مى‏كنند؛ ولى من برعكس آنها، هرچه مى‏گذرد بيشتر در رسيدن به تو حريص‏تر مى‏شوم و اين، آن‏قدر لذت بخش است كه خودم دوست دارم حالا حالاها در فراق وصلت باشم تا به اوج حسرت و حرصِ يكى شدن در تو برسم.
كم‏كم، وقت حرف زدن با توست. از تو مى‏خواهم كه هيچ وقت، لذّت حرف زدن با خودت را از من نگيرى. هم اكنون دلم مثل قنارى‏اى در دستان يك فالگير، مى‏تپد. من آماده‏ام. يعنى هميشه براى حرف زدن با تو آماده‏ام.
سجاده‏ام پهن است و مهر و تسبيح و قرآن كوچكم بر روى آن.
كس نيست كه پنهان نظرى با تو ندارد
من نيز برآنم كه همه خلق برآن‏اند
مصطفى مختارى - تهران