يك نامه عاشقانه
سلام به عزيزترين كسى كه در تمام زندگىام شناختم.
ديروز، همهاش به فكرت بودم. اصلاً چرا دروغ بگويم، در اين چند روز، همهاش در فكر و ذهنم بودهاى. انگار شدهاى پسْزمينه ثابت ذهنم. وقتى ذهنم به كارى مشغول است به محض اينكه آن كار تمام مىشود، باز ياد تو است كه فورى به سراغم مىآيد و دوباره، دلم هوايت را مىكند. بعضى وقتها مىخواهم همينطورى الكى زار زار بزنم زير گريه. بعضى وقتها هم آنقدر از دست خودم عصبانى مىشوم كه مىخواهم خودم را كتك مفصلى بزنم. مثل همين امروز صبح كه با تو قرار داشتم. بعضى وقتها كه نمىتوانم سر قرارم بيايم، بيشتر از دست خودم عصبانى مىشوم؛ مخصوصاً صبحها. آخر مىدانى، صبحها يك حال و هواى ديگرى دارد. آدم از خودش بىخود مىشود. انگار صبحها آدم بهتر مىتواند هرچه دل تنگش مىخواهد، بگويد. انگار آدم تنها و تنها خودش در اين دنيا هست و من نيز احساس مىكنم تنها موجودى هستم كه تو در تمام عالم دوستش دارى.
صبحها همهجا خلوت است؛ همه خوابيدهاند و هيچ صدايى در خيابانها نمىشنوى. انگار تنها من و تو هستيم كه بيداريم و با هم حرف مىزنيم. آن هم يك دنيا حرفهاى قشنگ، قشنگ و عاشقانه كه آدم، تنها و تنها در خلوت مىتواند بزند و صبحها بهترين خلوت است. براى همين، وقتى امروز صبح به سر قرارم نرسيدم، از خودم عصبانى شدم. البته درست است كه بعدش با تو حرف زدم، ولى اين حرف زدن كجا و آن حرف زدن. اين حرف زدن از روى عادت است كه اگر نزنم، مىميرم و آن حرف زدن از روى دوست داشتن، و دوست داشتن، از عشق برتر است. براى همين، از صبح تا حالا كه دارم برايت مىنويسم، خمارم. آنقدر خمار كه مىخواهم يك جورى خودم را خالى كنم، براى همين دارم برايت مىنويسم.
مىدانى عزيزم! امروز داشتم به روز آشنايىمان فكر مىكردم. خودت بهتر مىدانى كه چهار سال از آشنايىمان مىگذرد. بهتر است بگويم چهار سال از عاشق و معشوق شدنمان؛ چون سالها بود همديگر را مىشناختيم؛ از همان كودكى، حتى گاهى با تو صحبت هم مىكردم. البته آن موقع، بچه بودم و هر وقت ما با هم صحبت مىكرديم، مادرم مىنشست كنارم.
مىدانى آن روزها حرف زدن با تو خيلى برايم جالب بود و دوست داشتنى؛ امّا نمىدانم چه شد، بزرگتر كه شدم، همه چيز را فراموش كردم. حتى ديگر سراغى هم از تو نگرفتم. در سنى كه همه عاشق مىشوند، عشق را فراموش كرده بودم؛ اما چهار سال پيش، عاشقت شدم. بدجورى هم عاشقت شدم. آن اوايل، كسى نمىدانست عاشقت شدهام، حتى خودم. براى همين، يواشكى با تو حرف مىزدم. تا روزى كه فهميدم واقعاً دوستت دارم و زندگى بىتو چهقدر برايم سخت است. آن وقت همه فهميدند كه عاشق شدهام.
در اين چهار سال، عجيب به تو عادت كردهام. شب و روز به تو فكر مىكنم و براى حرف زدن با تو لحظهشمارى مىكنم. در تمام ساعات روز، سعى مىكنم آنطورى كه تو دوست دارى باشم. آن جورى كه تو دوست دارى، حرف بزنم، بپوشم، بخورم، بخوابم و خلاصه انگار ديگر چيزى به عنوان «من» وجود ندارد و هرچه هست، تويى.
به قول حافظ:
كس در جهان ندارد، يك بنده همچو حافظ
زيرا كه چون تو شاهى، كس در جهان ندارد
مىدانى! هميشه حس مىكنم تو با منى و كنار منى؛ مخصوصاً وقتى دلم تنگ مىشود و به سراغ كتاب تو مىروم. آنجا كه گفته: «اى كه تو از هر كس به من نزديكتر هستى!»، وقتى آن قسمت را مىخوانم دلم آرام مىگيرد. فكر مىكنم نشستهاى كنارم و دارى به من نگاه مىكنى. آرامتر مىشوم. حسّ عجيبى به من دست مىدهد. نمىدانم آرامش است، رضايت است يا شادى. بههر حال، هرچه هست، دوست داشتنى است، آنقدر دوست داشتنى كه دلم مىخواهد تو هم حسّش كنى. براى همين، هميشه فكر مىكنم كه كنارم نشستهاى و تو هم خوشحالى.
مىدانى كه در اين بيست سال عمرم، حتى يكبار هم تو را نديدهام؛ اما عجيب هر روز كه مىگذرد، بيشتر عاشقت مىشوم. به قول حافظ كه مىفرمايد:
روى تو كس نديد و هزارت رقيب هست
در غنچهاى هنوز و صدت عندليب هست
هرچند دورم از تو كه دور از تو كس مباد!
ليكن اميد وصل توام عن قريب هست
خلاصه، آنقدر حرفهاى نزده با تو دارم، كه اگر هزاران صفحه هم بنويسم، كم نوشتهام؛ اما چه كنم كه دستانم ياراى نوشتن آن همه را ندارند، وگرنه مىنوشتم و مىگفتم و اين ذهن پرتلاطم را آرام مىكردم.
حالا ديگر دارد ظهر مىشود. با تو قرار دارم. هى به ساعت نگاه مىكنم. مىخواهم بدقولى صبح را جبران كنم. دلم مثل سير و سركه مىجوشد. اميدوارم كه از من، زياد دلگير نشده باشى. نمىدانم چرا؛ ولى هربار كه مىخواهم با تو صحبت كنم، هيجان دارم. حتى حالا كه چهار سال از عاشق شدنم مىگذرد، از آن اوايل، هيجانم بيشتر شده كه كمتر نشده. نمىدانم، شايد دليلش اين است كه من هنوز به تو نرسيدهام. شايد! همه وقتى عاشق مىشوند بعد از مدتى اگر به وصال يار نرسند، براى هميشه ترك يار مىكنند؛ ولى من برعكس آنها، هرچه مىگذرد بيشتر در رسيدن به تو حريصتر مىشوم و اين، آنقدر لذت بخش است كه خودم دوست دارم حالا حالاها در فراق وصلت باشم تا به اوج حسرت و حرصِ يكى شدن در تو برسم.
كمكم، وقت حرف زدن با توست. از تو مىخواهم كه هيچ وقت، لذّت حرف زدن با خودت را از من نگيرى. هم اكنون دلم مثل قنارىاى در دستان يك فالگير، مىتپد. من آمادهام. يعنى هميشه براى حرف زدن با تو آمادهام.
سجادهام پهن است و مهر و تسبيح و قرآن كوچكم بر روى آن.
كس نيست كه پنهان نظرى با تو ندارد
من نيز برآنم كه همه خلق برآناند
مصطفى مختارى - تهران