همه كوچهها «بنبست» نيستند
جواد محدّثى
قوىترين تكيهگاه پس از «خدا»، «خود»ت هستى.
سرمايههاى وجودى، استعدادهاى درونى، فرصت تلاش، نعمت جوانى، همه و همه مىتوانند و بايد در تو بذر «اميد» را برويانند و به ثمر برسانند.
كسى نابغه از مادر به دنيا نمىآيد. دامان طبيعت هم با كسى محبّت و خويشاوندى خاصّى ندارد. انسان، محصول «مزرعه وجود» را با دستان تلاشگر و جان اميدوار خويش، برداشت مىكند.
«اميد»، مقولهاى است كه ما را به «آينده» پيوند مىزند. اگر اين عامل ارتباطى را از دست بدهيم، خلع سلاح مىشويم. در حديث است:
الأَمَلُ رَحْمَةٌ لِاُمَّتى، و لَولَا الْأَمَلُ ما رَضَعَتْ والِدَةٌ وَلَدَها، وَلا غَرَسَ غارِسٌ شجراً!(1)
اميد و آرزو، رحمتى براى امّت من است. اگر آرزو نبود، هيچ مادرى فرزندش را شير نمىداد و هيچ باغبانى درختى نمىنشاند!
وقتى همه عالم و آدم به تو چشم اميد دوختهاند، تو چرا از خويش نااميد شوى؟!
«تو، پاك همچو نسيمى،
بلند، همچو چكادى،
تو، موج تُند زمانى،
تو، شورِ حنجره سوزى،
تو، سركشيده ز خاكى،
تو، چون چمن به طراوت،
تو، چون فرشته به پاكى،
تو، رود پر تب و تابى.
ز پنجههاى زمانه، تو چكّه چكّه آبى،
تو در زمان بهانه، تمامِ بود و نبودى...».(2)
ناسپاسى نسبت به خدا و توانمندىهاى خودت است، اگر «يأس» را در خانه دلت راه دهى و تسليم چنگِ نوميدى شوى.
نه دنيا به آخر رسيده و نه همه راهها به رويت بسته است.
مىگويى: «مشكلات بسيار است؟». مگر مىتوان بدون مشكلات زيست؟ اصلاً «زندگىِ» بدون پيچ و خم و فراز و نشيب، خسته كننده است.
مشكلى نيست كه آسان نشود
مرد بايد كه هراسان نشود
مگر ديگران بىمشكلاند كه تو انتظار دارى سرِ راه رسيدنت به هدف و آرمان، با دشوارى، روياروى نشوى؟ بايد مشكلات را به عنوان يك «واقعيّت موجود» پذيرفت و براى برترى يافتن بر آنها نيز چاره انديشيد و سرانگشت «تدبير» را در گشودن گرهها به كار گرفت.
اگر قرار شود هر دانشآموزى كه در امتحانات خرداد، نمره كم مىآورد «مردود» شود، خيلىها از رده خارج مىشوند و از تحصيل زده! امّا صد شُكر كه «شهريور»ى هست و مهلت تلاشى مجدّد و تجديد نظرى در نمرهها و درسها و فرجام و سرانجام.
نهتنها در درس، كه در «كلاس زندگى»، هم اين فرصتهاى بازنگرى و به كار انداختنِ سرمايه اميد، كارگشاست.
مىتوان جانهاى خسته را باز هم نشاط بخشيد و به روى زندگى خنديد.
براى هر خردادى، شهريورى هست و براى هر شكستى، فرصت جبرانى و براى هر گناهى، مجال توبهاى.
كسانى كه گذشته خود را در غفلت و بازيگوشى و سستى گذراندهاند، مىتوانند در فرصتهاى بيدارى، به جدّيت و تلاش و تعهّد روى آورند.
گفتيم كه همه راهها بسته نيست و هيچ وقت هم دير نيست!
اگر براى عقب مانده خردادماه، مهلت شهريور نبود،
اگر براى گرفتار در دام دوستان سودجو و خودخواه، امكان برگشت به زندگىِ عاقلانه و دورانديشانه نبود،
اگر نمىشد از لغزشهاى گذشته براى آينده درس گرفت،
اگر نمىشد با «توبه»، عصيانهاى جاهلانه دوران خامى و بىتجربگى را جبران كرد.
اگر همه راهها به «نمىشود» ختم مىشد،
اگر همه كوچهها «بن بست» بود،
آن وقت حق داشتيم در جهنم «نااميدى» هميشه بسوزيم، ولى چنين نيست. چه بسيار كسانى كه پس از بارها شكست، باز هم نااميد نشدهاند و به جايى رسيدهاند. حال چرا آنكه در آغاز جوانى و نشاط است، نتواند؟!
مىتوان از تجارب گذشته، پلى براى رسيدن به پيروزى ساخت. وقتى پيران، در كهنسالى مىتوانند خطاهاى يك عمر را بشويند و پاك شوند، چرا جوانانى كه ارادهاى قوىتر، روحى زلالتر و عزمى استوارتر دارند، نتوانند؟
اميد، حيات است و يأس، مرگ.
چه خداى مهربانى داريم... خدايى كه براى «گناهان خردادىِ» ما، فرصت جبرانى داده، تا «توبه شهريورى»، باز هم زمينهساز «ادامه راه» گردد. پس، بايد شروع كرد. از همين حالا و از همين جا.
اين حقيقت است كه «شناخت درد، نيمى از درمان است». اين هم يك واقعيّت است كه اميد به بهبودى و كاميابى، نقش عمده در رسيدن به هدف دارد. بايد علّتها و ريشهها را شناخت، قدم به قدم جلو رفت مصمّم و جدّى و با توكّل و اميدوارى، نه با ترس و سراسيمگىو اضطراب و يأس.
بايد كمى غرور را كنار گذاشت و متواضعانه از «اهل درمان» و «سالكان راه»، كمك خواست.
بعضى مشكلات، با «صبر» حل مىشود، بعضى با «فكر»، برخى با «مشورت»، و بعضى با تلاش اميدوارانه.
خيلى از افراد، در همين دنيا، در كام همين امواج و حوادث، بىآنكه به زانو درآيند و از گردنههاى صعبالعبور زندگى بهراسند، بار خويش را بسته و توشه «روزهاى آينده» را فراهم كردهاند. كسى كه به شوق روزهاى پربار آينده، سر از بالين برمىدارد، كاميابى را از آن خويش مىسازد.
اين گوى و اين ميدان. مگر تو چه كم دارى؟ همّت، يا علاقه، يا پشتكار؟ هر كسى «ميوه تلاش» خود را در «باغ زندگى» مىچيند. چرا اجازه مىدهى پاييز بىرحم «يأس»، شكوفههاى «حيات» تو را پرپر سازد؟
وقتى افسرده و بىاميد باشى، نه انديشهات براى فردا نقشه مىكشد، نه پايت بهسوى آينده گام برمىدارد و نه دستت به كارى بند مىشود و نه دلت گرم.
امّا... اميد، طراوت و شادابى مىآورد و همچون چراغى، شبهاى زندگىات را روشن مىسازد. پس چرا اين خورشيد را بر دلت نتابانى؟
و چه شگفت است نقش اميدوارى در ايجاد انگيزه!
ما براى «غُصّه خوردن» براى فرداهاى نيامده، نيامدهايم؛ براى «ساختن» آينده، ساخته شدهايم.
«آينده»، عكس برگردان زحمت و تلاش «امروز» ماست. فقط بايد سستى را كنار گذاشت و از گنجينه «همّت» برداشت نمود و در «بازار زندگى» به سرمايه گذارى پرداخت؛ سودآورى و بهرهورى آن، تضمين است.
اى كاش عمر ما
در امتداد شايد و افسوس نگذرد!
بارى... اميد، امّا همراه با عمل!
1. سفينة البحار، ج 1، واژه «أمل».
2. قبله اين قبيله، جواد محدثى، ص 57.