(اتاق قفل شده(1
پيتر وينى
مترجم: ر.رها
كجا بودم، نمىدانستم!
در اتاقى بزرگ، در خانهاى قديمى بودم. به دور و برم نگاهى انداختم، همه چيز ناآشنا و غريب بود. تختخوابى در اتاق بود. مبلهاى لوكس و گرانقيمت و ميزى مجلل و زيبا.
از پنجره اتاق، فقط مىتوانستم مزرعهاى سبز و خرم را ببينم. خورشيد، روى مزرعه پرتو افشانى مىكرد. صداى موزيك آرامى به گوش مىرسيد. اما چرا من آنجا بودم! نمىدانستم.
سرم به شدت آسيب ديده بود. در و پنجره اتاق هم قفل بودند. بلوز و شلوار خاكسترى رنگ، برتن داشتم؛ امّا كفشى به پايم نبود. گرسنگى و تشنگى آزارم مىداد؛ اما در اتاق، آب و غذايى نبود. فقط روى ميز، چند برگه كاغذ سفيد و خودكارى قرار داشت. چهقدر مسخره و عجيب بود. حتى خودم را هم نمىشناختم.
راستى من چه كسى بودم؟
چيزى به خاطر نمىآوردم و همه چيز را از ياد برده بودم. از همه مهمتر، اسمم را هم فراموش كرده بودم. از فرط خستگى و جراحت، در آستانه بىهوشى بودم.
فرداى آنروز، وقتى از خواب بيدار شدم، هنوز در رختخواب بودم؛ با همان لباس خاكسترى رنگ. گرسنگى و تشنگى آزارم مىداد. صداى موزيك به گوش مىرسيد. ديگر سردرد نداشتم. هرچه به ذهنم فشار مىآوردم، چيزى به خاطرم نمىرسيد حتى اسمم. ناگهان، صداى كسى توجهام را جلب كرد. صدا از بيرون اتاق به گوش مىرسيد و هر لحظه نزديكتر مىشد. در اتاق باز شد و مردى كه لباسى سياه به تن داشت، وارد اتاق شد. او را هم نمىشناختم.
مرد، بىمقدمه وارد صحبت شد:
- سلام، امروز چهطورى؟ سرت بهتره؟
- سرم؟ خوبه، فعلا كه درد ندارم.
- خوبه.
- من كجا هستم؟
- مگر نمىدونى؟
- خوب معلومه، اگر مىدونستم كه از تو نمىپرسيدم.
- تشنه هستى؟
- بله، تشنه و گرسنه!
- بيا، اينم نوشيدنى.
مرد، ليوانى در دست داشت. جرعهاى نوشيدم... بعد احساس خوابآلودگى به من دست داد. حس كردم دارم به خواب مىروم و... .
دوباره سردرد داشتم. هنوز در رختخواب بودم و اتاق، خاموش و تاريك بود. صداى موزيك، قطع شده بود. بلند شدم تا چراغ را روشن كنم. با روشن شدن چراغ، چشمم به ليوان آب روى ميز افتاد. به ياد تشنگىام افتادم. جرعهاى از ليوان نوشيدم و بعد ديگر چيزى نفهميدم... .
بين خواب و بيدارى بودم كه آن مرد، دوباره بالاى سر من آمد.
- بلند شو!
- چى گفتى؟
- بلند شو، بايد سؤالهاى منو جواب بدى! تو كى هستى؟
- نمىدونم.
- اسمت چيه؟
- نمىدونم.
- دوباره ازت مىپرسم، اسمت چيه؟
- من كه گفتم، نمىدونم. اصلاً به ياد ندارم.
- اهل كجا هستى؟
- نمىدونم.
- بيا آب! بخور!
- نه! اين آب...
- بايد اينو بخورى! حاليت شد؟
نگاهى به مرد و نگاهى به تفنگش انداختم و به اجبار از آب نوشيدم. اتاق، دوباره تاريك شد... .
وقتى به هوش آمدم، بيرون اتاق ساكت و آرام بود. خورشيد، پرتو افشانى مىكرد. آب و غذا روى ميز بود. احساس خستگى و خواب آلودگىام، از بين رفته بود.
اوضاع و احوال سرم نيز بهتر بود.
صداى پايى آمد. در باز شد و همان مرد سياهپوش، وارد شد.
- حالا قصد دارى حرف بزنى؟
- درباره چى؟
- اول از همه بگو كى هستى؟
- خوب، تو كى هستى؟
- من دارم از تو سؤال مىكنم! اين دور و بر چه كار مىكردى؟ چرا اينجا اومدى؟
- خوب، تو بگو! من نمىدونم چرا اينجا هستم، اگر مىشه مىخواستم از تو بپرسم.
در همين حال، مرد شروع به ضرب و شتم كرد. دستهاى سنگين و بزرگش را با تمام توان بلند كرد و سيلىهاى محكمى به صورتم زد. بعد دوباره سؤالاتش را تكرار كرد.
- تو كى هستى؟
- به خاطر نمىيارم. چرا كتك مىزنى؟ اين كارو نكن!
اما مرد گوشش به اين حرفها بدهكار نبود و بازهم مرا كتك زد و رفت.
بعد از رفتن مرد، به ذهنم فشار آوردم. خاطرات كمرنگى در ذهنم نقش بست. خاطرات، پررنگتر شد و چيزهايى به ذهنم خطور كرد... .
كسى از پشت به سرم ضربه زد... صورتم آسيب ديد...
كمكم، حوادث، در ذهنم كاملتر مىشد. به خاطر آوردم كه در مزرعه، بين علفزارها پنهان شده بودم. دوربين دوچشمى در دستانم بود. از دور، خانهاى را زير نظر گرفته بودم. خانه، خيلى قديمى و بسيار زيبا بود. صداى خشخشى از پشت سرم آمد و لحظه به لحظه نزديكتر شد. مردى همراه با سگ عظيمالجثهاش، بالاى سرم ايستاده بود و تفنگى در دست داشت. بعد از چند لحظه كه با خشم مرا نگاه كرد، با تفنگ، ضربهاى به پشت گردنم زد. چشمانم سياهى رفت و... اما چرا به آن مزرعه رفته بودم؟ چه كاره بودم؟ پليس يا مأمور مخفى. آن مرد، چه كسى بود؟ پليس يا مأمور مخفى؟ شايد هم مجرم بود. درست نمىدانستم. اميدوار بودم كه فردا بيشتر و بهتر فكر كنم. اى كاش اين طور مىشد! بدجورى كلافه و سردرگم بودم.
صبح فردا مرد سياهپوش به اتاقم آمد و سؤالات تكرارىاش را پرسيد:
- خوب امروز چهطورى؟
- خوبم.
- چيزى به يادآوردى؟
- چيزهاى مبهمى.
- رييست كيه؟ براى كى كار مىكنى؟
- نمىدونم. به ياد ندارم.
- چرا مارو مىپاييدى و چهار چشمى مواظب ما بودى؟
- نمىدونم، تو كى هستى؟ تو بگو، شايد يك چيزايى هم ياد من بياد.
- خيلى زرنگى! رو دست ما بلند شدى! تو قراره حرف بزنى نه من!
بعد هم بيرون رفت. دوباره خاطرات و مطالب مبهمى به ذهنم هجوم آورد... .
من در حال تماشاى خانه قديمى بودم و
اوضاع و احوال را زير نظر گرفته بودم. كتى آبى رنگ به تن داشتم. چراغهاى خانه، همه روشن بودند. اتومبيل جگوار سفيدى ايستاد. من به دقت اوضاع را بررسى كردم. دو نفر را ديدم كه جعبه بزرگى را حمل مىكردند. به دنبال آن، صداى خشخشى به گوشم رسيد و ضربهاى به سرم زده شد... .
وقتى دست از فكر كردن كشيدم، هوا رو به تاريكى رفته بود. صداهايى از بيرون اتاق به گوش مىرسيد. صداى صحبت كردن زن و مردى بود كه با هم، راجع به من حرف مىزدند.
زن گفت: خوب، بالاخره يارو به حرف اومد؟
- مىخواد حرف بزنه اما اون بدبخت، چيزى يادش نمىياد. مىدونى، به خاطر ضربهاى كه به سرش خورده، فراموشى موقت پيدا كرده.
- اثر داروهاى خوابآور چهطوره؟
- هيچى، ديگه داروها هم جواب نمىده!
- خوب، ما دو روز ديگه بيشتر كار نداريم. بعد هم، همه چيز تمومه. تا دو روز ديگه همه كارها رديفه. راستى يارو چى مىدونه؟ اين خيلى مهمه كه بدونم چهقدر از كار ما سر درآورده.
لحظهاى بعد، صداى كليد آمد. آنها كليد را روى در گذاشتند و به دنبال آن صداى چرخش كليد - قفل شدن در - آمد. صداى پاى آنها نيز دور و دورتر شد. احساس ترس، تمام وجودم را پر كرد؛ احساس ترسى گنگ و مبهم. مگر تا دو روز ديگر، چه اتفاقى مىافتاد؟ چه بلايى سر من مىآمد؟ آنها قصد داشتند چه كارى انجام دهند؟
نبايست آنجا مىماندم. در و پنجره قفل بود. جرقهاى در ذهنم زد. كليد روى در مانده بود. چند كاغذ از روى ميز برداشتم و آنها را خيلى آرام، از زير در به بيرون رد كردم. كاغذها درست، زير در قرار گرفتند. بعد، خودكارى را داخل سوراخ كليد كردم. با خوشحالى مطمئن شدم كه كليد، هنوز روى در است. خودكار را داخل سوراخ كليد، پيچاندم. حس كردم نفسم در حال بند آمدن است. اگر كليد، روى كاغذ نمىافتاد چه؟ آخرين اميد من كليد بود. به هر حال، بايد دلم را به دريا مىزدم. با ترس و لرز اين كار را كردم. كليد محكم به زمين خورد. همه حواسم را جمع كرده بودم و سعى مىكردم، درست و حسابى تمركز كنم. كاغذ را به داخل اتاق كشيدم. با ديدن كليد، نفس راحتى كشيدم. خدايا! مىتوانستم در را باز كنم.
بدون معطّلى در را باز كردم و وارد سرسرا شدم. آنجا خانه بزرگ و زيبايى بود. دوباره صداى همان آهنگ را شنيدم. اتاقهاى متعددى در خانه بود. در انتهاى سرسرا، پلهها قرارداشتند. صداى گفتگو بين چند زن و مرد، از طبقه پايين به گوش مىرسيد. پس با وجود آنها نمىتوانستم به طبقه پايين بروم. در اتاقها را باز كردم. اتاق خواب بودند. اتاقها پر از تابلوهاى نقاشى بودند؛ نقاشىهاى متعلق به نقاشان معروف؛ شاهكارهاى هنرى پيكاسو، رامب راند و ون گوك. چهقدر زيبا و شگفتانگيز بودند. ميليونها پوند، در اتاقها پنهان بود. تابلوها بسيار گرانقيمت بودند. به تابلوى پيكاسو نگاه كردم. معروفترين اثر پيكاسو بود كه از موزه هنرى لندن، دزديده شده بود.
آنها چه كسانى بودند؟ آيا آنها دزدان آثار هنرى نقاشان معروف بودند؟ پس من كه هستم؟
در را بستم و فكر كردم كه چهطور از آن خانه لعنتى رها شوم. به هر چيز فكر مىكردم: به اين كه من يك تنه هستم و آنها گروهى از خلافكاران بىقيد هستند؛ من بىسلاح هستم و آنها همه مسلحاند.
ناگهان يادم افتاد كه در يكى از اتاقها تلفن ديده بودم. پس بايد به پليس زنگ مىزدم. به سرعت، در سرسرا راه افتادم و در اتاقها را يكى بعد از ديگرى باز كردم، تا اين كه چشمم به تلفن افتاد. تلفن را برداشتم. تلفنچى زودتر از من سؤال كرد:
- پليس، آتشنشانى يا آمبولانس؟
- لطفاً پليس، زود باشيد!
- پليس در خدمت شماست، شماره شما چيست؟
خوشبختانه شماره خانه روى تلفن نوشته شده بود.
- 35972، زود باشيد! من اين جا زندانى شدهام.
- اسم شما چيست؟
- زود باشيد... من در شماره 35972 هستم... من... .
بعد، صداى صحبت چند نفر را در سرسرا شنيدم و تلفن را قطع كردم. صداى مرد و زن از پشت در اتاقى كه قبلا مرا در آن زندانى كرده بودند، مىآمد.
زن به مرد گفت: خوب، در رو بازكن.
- كليد در رو پيدا نمىكنم.
- زود باش ديگه... .
مرد با نگرانى گفت: خبرى از كليد نيست.
- پس برو كليد اضافى رو از آشپزخونه بيار.
- خيلى خوب.
پنج دقيقه بعد، دوباره صداى مرد، به گوشم خورد. او كليد را پيدا كرده بود و قصد داشت در اتاق را باز كند.
مرد، در را باز كرد و با حالتى آشفته گفت:
چى! اون اينجا نيست... كجاست؟ در هم كه قفل بوده؟
- زودباش، پيداش كن! تفنگت رو همراهت ببر و اين بار كارش رو تمام كن. شيرفهم شد؟
- آره، من رفتم.
صداى او را مىشنيدم. در اتاقها را يكى بعد از ديگرى باز مىكرد. آيا پليسها تلفن مرا جدّى گرفته بودند يا نه؟ آيا مىآمدند؟
ناگهان، صداى مرد را از اتاق بغلى شنيدم. ترس، همه وجودم را پر كرده بود. چشمهايم را بستم. هر لحظه، منتظر مرگ بودم كه ناگهان صداى ماشين پليس به من اميد ديگرى داد؛ چندين ماشين پليس. آنها درست جلوى در خانه پارك كردند.
زن رو كرد به مرد و خيلى آهسته گفت:
پليس! اينجا چه كار دارن؟ چى مىخوان؟ تفنگت رو همراهت نبر.
زنگ به صدا درآمد و آنها از پلهها پايين رفتند.
زن، در را باز كرد و گفت: عصر به خير آقايان. چه كمكى از من ساخته است؟
گروهبان گفت: ما حكم بازرسى خانه را داريم و مىبايست يك نگاهى به خانه بيندازيم. ما به دنبال تعدادى نقاشى هنرى هستيم.
- اما اينجا چيزى نيست! هيچ چيز.
- ما بايد منزلرو بازرسى كنيم!
- چرا و به چه دليل، اين منزلرو؟
- چون كسى به ما تلفن زد، و راجع به نقاشىها مطالبى گفت.
- چه كسى تلفن زد؟
- ما نمىدونيم.
- شما نمىدونيد؟ خوب...
من در اين حين از بالاى پلهها فرياد زدم: من زنگ زدم. نقاشىها اين بالا هستند. زود باشيد دنبال من بياييد!
ده دقيقهاى گذشت و پليسها بر دستهاى مرد و زن دستبند زدند و آنها را در ماشين پليس نشاندند.
گروهبان پليس رو كرد به من گفت: خوب اِدى، تو همه ما را متعجب و شگفتزده كردى.
- اِدى! اسم منه؟
- اِدى، زود باش.
- من چيزى به ياد نمىيارم. متأسفانه شما را هم نمىشناسم.
- منو به ياد نمىيارى؟
- اسمم را به ياد ندارم. اِدى... اِدى چى؟
فاميلىام چيه؟
- اِدى همپتون. اينجا چه مىكردى، ادى؟
تا جايى كه به خاطر داشتم، چيزهايى تعريف كردم: راجع به مزرعه، دوربين دوچشمى و ضربهاى كه به سرم زده شد، اتاقى كه در آن زندانى بودم و كاغذ و كليد روى ميز. همه چيز را بازگو كردم.
- خوب من ادى همپتون هستم! اما اين اِدى همپتون، چه كاره است؟
گروهبان، خنديد.
- شما كه منو مىشناسيد، بگوييد ببينم من پليسم؟
- نه ادى، تو پليس نيستى.
- پس من كىام؟ اينجا چه مىكردم؟
- اينكه اينجا چه مىكردى، نمىدونم؛ اما اطلاعاتى دارم كه به دردت مىخوره.
- چه اطلاعاتى؟
- ادى همپتون يك مجرم است. يك دزد. البته نه يك دزد بزرگ و حرفهاى. آنهايى كه تابلوهاى نقاشى رو از موزه دزديدند، دزد حرفهاى هستند؛ تو، امّا دله دزدى اِدى! تلويزيون، راديو، ويدئو مىدزدى. گاهى هم جيببرى مىكنى. در هر حال، به خاطر كمكت ممنونم و اميدوارم كه اين كار، سرآغازى براى شروع زندگى بهتر تو باشد و تو هم عوض شوى!
1 اين داستان، ترجمهاى است از:
.THE LOCKED ROOM, Peter viney, oxford University press