مجلات >حديث زندگی>شماره 4

(اتاق قفل شده‏(1

پيتر وينى
مترجم: ر.رها
 

87

كجا بودم، نمى‏دانستم!
در اتاقى بزرگ، در خانه‏اى قديمى بودم. به دور و برم نگاهى انداختم، همه چيز ناآشنا و غريب بود. تختخوابى در اتاق بود. مبل‏هاى لوكس و گران‏قيمت و ميزى مجلل و زيبا.
از پنجره اتاق، فقط مى‏توانستم مزرعه‏اى سبز و خرم را ببينم. خورشيد، روى مزرعه پرتو افشانى مى‏كرد. صداى موزيك آرامى به گوش مى‏رسيد. اما چرا من آن‏جا بودم! نمى‏دانستم.
سرم به شدت آسيب ديده بود. در و پنجره اتاق هم قفل بودند. بلوز و شلوار خاكسترى رنگ، برتن داشتم؛ امّا كفشى به پايم نبود. گرسنگى و تشنگى آزارم مى‏داد؛ اما در اتاق، آب و غذايى نبود. فقط روى ميز، چند برگه كاغذ سفيد و خودكارى قرار داشت. چه‏قدر مسخره و عجيب بود. حتى خودم را هم نمى‏شناختم.
راستى من چه كسى بودم؟
چيزى به خاطر نمى‏آوردم و همه چيز را از ياد برده بودم. از همه مهم‏تر، اسمم را هم فراموش كرده بودم. از فرط خستگى و جراحت، در آستانه بى‏هوشى بودم.
فرداى آن‏روز، وقتى از خواب بيدار شدم، هنوز در رختخواب بودم؛ با همان لباس خاكسترى رنگ. گرسنگى و تشنگى آزارم مى‏داد. صداى موزيك به گوش مى‏رسيد. ديگر سردرد نداشتم. هرچه به ذهنم فشار مى‏آوردم، چيزى به خاطرم نمى‏رسيد حتى اسمم. ناگهان، صداى كسى توجه‏ام را جلب كرد. صدا از بيرون اتاق به گوش مى‏رسيد و هر لحظه نزديك‏تر مى‏شد. در اتاق باز شد و مردى كه لباسى سياه به تن داشت، وارد اتاق شد. او را هم نمى‏شناختم.
مرد، بى‏مقدمه وارد صحبت شد:
- سلام، امروز چه‏طورى؟ سرت بهتره؟
- سرم؟ خوبه، فعلا كه درد ندارم.
- خوبه.
- من كجا هستم؟
- مگر نمى‏دونى؟
- خوب معلومه، اگر مى‏دونستم كه از تو نمى‏پرسيدم.
- تشنه هستى؟
- بله، تشنه و گرسنه!
- بيا، اينم نوشيدنى.
 


88

مرد، ليوانى در دست داشت. جرعه‏اى نوشيدم... بعد احساس خواب‏آلودگى به من دست داد. حس كردم دارم به خواب مى‏روم و... .
دوباره سردرد داشتم. هنوز در رختخواب بودم و اتاق، خاموش و تاريك بود. صداى موزيك، قطع شده بود. بلند شدم تا چراغ را روشن كنم. با روشن شدن چراغ، چشمم به ليوان آب روى ميز افتاد. به ياد تشنگى‏ام افتادم. جرعه‏اى از ليوان نوشيدم و بعد ديگر چيزى نفهميدم... .
بين خواب و بيدارى بودم كه آن مرد، دوباره بالاى سر من آمد.
- بلند شو!
- چى گفتى؟
- بلند شو، بايد سؤال‏هاى منو جواب بدى! تو كى هستى؟
- نمى‏دونم.
- اسمت چيه؟
- نمى‏دونم.
- دوباره ازت مى‏پرسم، اسمت چيه؟
- من كه گفتم، نمى‏دونم. اصلاً به ياد ندارم.
- اهل كجا هستى؟
- نمى‏دونم.
- بيا آب! بخور!
- نه! اين آب...
- بايد اينو بخورى! حاليت شد؟
نگاهى به مرد و نگاهى به تفنگش انداختم و به اجبار از آب نوشيدم. اتاق، دوباره تاريك شد... .
وقتى به هوش آمدم، بيرون اتاق ساكت و آرام بود. خورشيد، پرتو افشانى مى‏كرد. آب و غذا روى ميز بود. احساس خستگى و خواب آلودگى‏ام، از بين رفته بود.
اوضاع و احوال سرم نيز بهتر بود.
صداى پايى آمد. در باز شد و همان مرد سياه‏پوش، وارد شد.
- حالا قصد دارى حرف بزنى؟
- درباره چى؟
- اول از همه بگو كى هستى؟
- خوب، تو كى هستى؟
- من دارم از تو سؤال مى‏كنم! اين دور و بر چه كار مى‏كردى؟ چرا اين‏جا اومدى؟
- خوب، تو بگو! من نمى‏دونم چرا اين‏جا هستم، اگر مى‏شه مى‏خواستم از تو بپرسم.
در همين حال، مرد شروع به ضرب و شتم كرد. دست‏هاى سنگين و بزرگش را با تمام توان بلند كرد و سيلى‏هاى محكمى به صورتم زد. بعد دوباره سؤالاتش را تكرار كرد.
- تو كى هستى؟
- به خاطر نمى‏يارم. چرا كتك مى‏زنى؟ اين كارو نكن!
اما مرد گوشش به اين حرف‏ها بدهكار نبود و بازهم مرا كتك زد و رفت.
بعد از رفتن مرد، به ذهنم فشار آوردم. خاطرات كم‏رنگى در ذهنم نقش بست. خاطرات، پررنگ‏تر شد و چيزهايى به ذهنم خطور كرد... .
كسى از پشت به سرم ضربه زد... صورتم آسيب ديد...
كم‏كم، حوادث، در ذهنم كامل‏تر مى‏شد. به خاطر آوردم كه در مزرعه، بين علفزارها پنهان شده بودم. دوربين دوچشمى در دستانم بود. از دور، خانه‏اى را زير نظر گرفته بودم. خانه، خيلى قديمى و بسيار زيبا بود. صداى خش‏خشى از پشت سرم آمد و لحظه به لحظه نزديك‏تر شد. مردى همراه با سگ عظيم‏الجثه‏اش، بالاى سرم ايستاده بود و تفنگى در دست داشت. بعد از چند لحظه كه با خشم مرا نگاه كرد، با تفنگ، ضربه‏اى به پشت گردنم زد. چشمانم سياهى رفت و... اما چرا به آن مزرعه رفته بودم؟ چه كاره بودم؟ پليس يا مأمور مخفى. آن مرد، چه كسى بود؟ پليس يا مأمور مخفى؟ شايد هم مجرم بود. درست نمى‏دانستم. اميدوار بودم كه فردا بيشتر و بهتر فكر كنم. اى كاش اين طور مى‏شد! بدجورى كلافه و سردرگم بودم.
صبح فردا مرد سياه‏پوش به اتاقم آمد و سؤالات تكرارى‏اش را پرسيد:
- خوب امروز چه‏طورى؟
- خوبم.
- چيزى به يادآوردى؟
- چيزهاى مبهمى.
- رييست كيه؟ براى كى كار مى‏كنى؟
- نمى‏دونم. به ياد ندارم.
- چرا مارو مى‏پاييدى و چهار چشمى مواظب ما بودى؟
- نمى‏دونم، تو كى هستى؟ تو بگو، شايد يك چيزايى هم ياد من بياد.
- خيلى زرنگى! رو دست ما بلند شدى! تو قراره حرف بزنى نه من!
بعد هم بيرون رفت. دوباره خاطرات و مطالب مبهمى به ذهنم هجوم آورد... .
من در حال تماشاى خانه قديمى بودم و
 


89

اوضاع و احوال را زير نظر گرفته بودم. كتى آبى رنگ به تن داشتم. چراغ‏هاى خانه، همه روشن بودند. اتومبيل جگوار سفيدى ايستاد. من به دقت اوضاع را بررسى كردم. دو نفر را ديدم كه جعبه بزرگى را حمل مى‏كردند. به دنبال آن، صداى خش‏خشى به گوشم رسيد و ضربه‏اى به سرم زده شد... .
وقتى دست از فكر كردن كشيدم، هوا رو به تاريكى رفته بود. صداهايى از بيرون اتاق به گوش مى‏رسيد. صداى صحبت كردن زن و مردى بود كه با هم، راجع به من حرف مى‏زدند.
زن گفت: خوب، بالاخره يارو به حرف اومد؟
- مى‏خواد حرف بزنه اما اون بدبخت، چيزى يادش نمى‏ياد. مى‏دونى، به خاطر ضربه‏اى كه به سرش خورده، فراموشى موقت پيدا كرده.
- اثر داروهاى خواب‏آور چه‏طوره؟
- هيچى، ديگه داروها هم جواب نمى‏ده!
- خوب، ما دو روز ديگه بيشتر كار نداريم. بعد هم، همه چيز تمومه. تا دو روز ديگه همه كارها رديفه. راستى يارو چى مى‏دونه؟ اين خيلى مهمه كه بدونم چه‏قدر از كار ما سر درآورده.
لحظه‏اى بعد، صداى كليد آمد. آنها كليد را روى در گذاشتند و به دنبال آن صداى چرخش كليد - قفل شدن در - آمد. صداى پاى آنها نيز دور و دورتر شد. احساس ترس، تمام وجودم را پر كرد؛ احساس ترسى گنگ و مبهم. مگر تا دو روز ديگر، چه اتفاقى مى‏افتاد؟ چه بلايى سر من مى‏آمد؟ آنها قصد داشتند چه كارى انجام دهند؟
نبايست آن‏جا مى‏ماندم. در و پنجره قفل بود. جرقه‏اى در ذهنم زد. كليد روى در مانده بود. چند كاغذ از روى ميز برداشتم و آنها را خيلى آرام، از زير در به بيرون رد كردم. كاغذها درست، زير در قرار گرفتند. بعد، خودكارى را داخل سوراخ كليد كردم. با خوشحالى مطمئن شدم كه كليد، هنوز روى در است. خودكار را داخل سوراخ كليد، پيچاندم. حس كردم نفسم در حال بند آمدن است. اگر كليد، روى كاغذ نمى‏افتاد چه؟ آخرين اميد من كليد بود. به هر حال، بايد دلم را به دريا مى‏زدم. با ترس و لرز اين كار را كردم. كليد محكم به زمين خورد. همه حواسم را جمع كرده بودم و سعى مى‏كردم، درست و حسابى تمركز كنم. كاغذ را به داخل اتاق كشيدم. با ديدن كليد، نفس راحتى كشيدم. خدايا! مى‏توانستم در را باز كنم.
بدون معطّلى در را باز كردم و وارد سرسرا شدم. آن‏جا خانه بزرگ و زيبايى بود. دوباره صداى همان آهنگ را شنيدم. اتاق‏هاى متعددى در خانه بود. در انتهاى سرسرا، پله‏ها قرارداشتند. صداى گفتگو بين چند زن و مرد، از طبقه پايين به گوش مى‏رسيد. پس با وجود آنها نمى‏توانستم به طبقه پايين بروم. در اتاق‏ها را باز كردم. اتاق خواب بودند. اتاق‏ها پر از تابلوهاى نقاشى بودند؛ نقاشى‏هاى متعلق به نقاشان معروف؛ شاهكارهاى هنرى پيكاسو، رامب راند و ون گوك. چه‏قدر زيبا و شگفت‏انگيز بودند. ميليون‏ها پوند، در اتاق‏ها پنهان بود. تابلوها بسيار گران‏قيمت بودند. به تابلوى پيكاسو نگاه كردم. معروف‏ترين اثر پيكاسو بود كه از موزه هنرى لندن، دزديده شده بود.
آنها چه كسانى بودند؟ آيا آنها دزدان آثار هنرى نقاشان معروف بودند؟ پس من كه هستم؟
در را بستم و فكر كردم كه چه‏طور از آن خانه لعنتى رها شوم. به هر چيز فكر مى‏كردم: به اين كه من يك تنه هستم و آنها گروهى از خلاف‏كاران بى‏قيد هستند؛ من بى‏سلاح هستم و آنها همه مسلح‏اند.
 


90

ناگهان يادم افتاد كه در يكى از اتاق‏ها تلفن ديده بودم. پس بايد به پليس زنگ مى‏زدم. به سرعت، در سرسرا راه افتادم و در اتاق‏ها را يكى بعد از ديگرى باز كردم، تا اين كه چشمم به تلفن افتاد. تلفن را برداشتم. تلفنچى زودتر از من سؤال كرد:
- پليس، آتش‏نشانى يا آمبولانس؟
- لطفاً پليس، زود باشيد!
- پليس در خدمت شماست، شماره شما چيست؟
خوشبختانه شماره خانه روى تلفن نوشته شده بود.
- 35972، زود باشيد! من اين جا زندانى شده‏ام.
- اسم شما چيست؟
- زود باشيد... من در شماره 35972 هستم... من... .
بعد، صداى صحبت چند نفر را در سرسرا شنيدم و تلفن را قطع كردم. صداى مرد و زن از پشت در اتاقى كه قبلا مرا در آن زندانى كرده بودند، مى‏آمد.
زن به مرد گفت: خوب، در رو بازكن.
- كليد در رو پيدا نمى‏كنم.
- زود باش ديگه... .
مرد با نگرانى گفت: خبرى از كليد نيست.
- پس برو كليد اضافى رو از آشپزخونه بيار.
- خيلى خوب.
پنج دقيقه بعد، دوباره صداى مرد، به گوشم خورد. او كليد را پيدا كرده بود و قصد داشت در اتاق را باز كند.
مرد، در را باز كرد و با حالتى آشفته گفت:
چى! اون اين‏جا نيست... كجاست؟ در هم كه قفل بوده؟
- زودباش، پيداش كن! تفنگت رو همراهت ببر و اين بار كارش رو تمام كن. شيرفهم شد؟
- آره، من رفتم.
صداى او را مى‏شنيدم. در اتاق‏ها را يكى بعد از ديگرى باز مى‏كرد. آيا پليس‏ها تلفن مرا جدّى گرفته بودند يا نه؟ آيا مى‏آمدند؟
ناگهان، صداى مرد را از اتاق بغلى شنيدم. ترس، همه وجودم را پر كرده بود. چشم‏هايم را بستم. هر لحظه، منتظر مرگ بودم كه ناگهان صداى ماشين پليس به من اميد ديگرى داد؛ چندين ماشين پليس. آنها درست جلوى در خانه پارك كردند.
زن رو كرد به مرد و خيلى آهسته گفت:
پليس! اين‏جا چه كار دارن؟ چى مى‏خوان؟ تفنگت رو همراهت نبر.
زنگ به صدا درآمد و آنها از پله‏ها پايين رفتند.
زن، در را باز كرد و گفت: عصر به خير آقايان. چه كمكى از من ساخته است؟
گروهبان گفت: ما حكم بازرسى خانه را داريم و مى‏بايست يك نگاهى به خانه بيندازيم. ما به دنبال تعدادى نقاشى هنرى هستيم.
- اما اين‏جا چيزى نيست! هيچ چيز.
- ما بايد منزل‏رو بازرسى كنيم!
- چرا و به چه دليل، اين منزل‏رو؟
- چون كسى به ما تلفن زد، و راجع به نقاشى‏ها مطالبى گفت.
- چه كسى تلفن زد؟
- ما نمى‏دونيم.
- شما نمى‏دونيد؟ خوب...
من در اين حين از بالاى پله‏ها فرياد زدم: من زنگ زدم. نقاشى‏ها اين بالا هستند. زود باشيد دنبال من بياييد!
ده دقيقه‏اى گذشت و پليس‏ها بر دست‏هاى مرد و زن دست‏بند زدند و آنها را در ماشين پليس نشاندند.
گروهبان پليس رو كرد به من گفت: خوب اِدى، تو همه ما را متعجب و شگفت‏زده كردى.
- اِدى! اسم منه؟
- اِدى، زود باش.
- من چيزى به ياد نمى‏يارم. متأسفانه شما را هم نمى‏شناسم.
- منو به ياد نمى‏يارى؟
- اسمم را به ياد ندارم. اِدى... اِدى چى؟
 


91

فاميلى‏ام چيه؟
- اِدى همپتون. اين‏جا چه مى‏كردى، ادى؟
تا جايى كه به خاطر داشتم، چيزهايى تعريف كردم: راجع به مزرعه، دوربين دوچشمى و ضربه‏اى كه به سرم زده شد، اتاقى كه در آن زندانى بودم و كاغذ و كليد روى ميز. همه چيز را بازگو كردم.
- خوب من ادى همپتون هستم! اما اين اِدى همپتون، چه كاره است؟
گروهبان، خنديد.
- شما كه منو مى‏شناسيد، بگوييد ببينم من پليسم؟
- نه ادى، تو پليس نيستى.
- پس من كى‏ام؟ اين‏جا چه مى‏كردم؟
- اين‏كه اين‏جا چه مى‏كردى، نمى‏دونم؛ اما اطلاعاتى دارم كه به دردت مى‏خوره.
- چه اطلاعاتى؟
- ادى همپتون يك مجرم است. يك دزد. البته نه يك دزد بزرگ و حرفه‏اى. آنهايى كه تابلوهاى نقاشى رو از موزه دزديدند، دزد حرفه‏اى هستند؛ تو، امّا دله دزدى اِدى! تلويزيون، راديو، ويدئو مى‏دزدى. گاهى هم جيب‏برى مى‏كنى. در هر حال، به خاطر كمكت ممنونم و اميدوارم كه اين كار، سرآغازى براى شروع زندگى بهتر تو باشد و تو هم عوض شوى!


1 اين داستان، ترجمه‏اى است از:
.THE LOCKED ROOM, Peter viney, oxford University press