مجلات >حديث زندگی>شماره 4

زمزمه

عبدالهادى مسعودى

76

تقديم به سرزمين سوخته

سيب سرخ خورشيد

روزى خواهد آمد
و پيامى خواهد آورد
در رگ‏ها نور خواهد ريخت‏
و صدا در خواهد داد:
اى سبدهاتان پرخواب!
سيب آوردم‏
سيب سرخ خورشيد
سهراب
روزهايت چه پر سكوت مى‏گذرد و شبهايت چه غريبانه، اى تنهاترين سرزمين! مى‏دانم كه سال‏هاست بر شانه‏هايت غبار خستگى نشسته؛ خسته از بى‏پناهى، از خاك‏هاى خون رنگ، از كوچ ابدى كبوترها، از بى‏ستاره ماندن، از نواى پردرد غم، از جنگ، از مظلوميت.
مى‏دانم كه سال‏هاست پر پرواز پرنده‏ها از آسمانت به گوش نمى‏رسد و كوچه‏هايت با لبخند غنچه‏اى، سرشار از بوى خوش زندگى نشده است. مى‏دانم كه سال‏هاست صداى گريه كودكانه تو دلت را پر از اندوه تنهايى مى‏كند و چه‏قدر سخت است براى تو، ديدن پاهاى كوچكى كه پابرهنه در ويرانه‏هايت مى‏دوند و نگاه‏هاى غريبى كه هر روز با اشك، عشق خود را تشييع مى‏كنند.
مى‏دانم كه ديگر، زمين دل شكسته‏ات، گرماى روييدن گل سرخ را به فراموشى سپرده و ديگر نفس سبزرنگى از شهرهاى غمگينت تو را غرق لذت نمى‏كند.
مى‏دانم كه باد، بى‏پروا تمام بادبادك‏هاى آبى‏ات را از آسمانِ به غروب نشسته‏ات ربود و چشمان خيس كوچكى همچنان در ميان خرابه‏هاى پرسكوتت، به دنبال دستان شكسته عروسكى مى‏گريد.
مى‏دانم سال‏هاست آهنگ غريب بى‏پناهى را با قلبى شكسته زمزمه مى‏كنى تا شايد روزى همه كبوتران آسمان با تو هم‏آوا شوند. سال‏هاست موج شاد خنده، صداى پرواز پرنده‏ها، عطر خوش نان، طعم سپيد شكوفه، براى تو ناآشنا شده است.
مى‏دانم وقتى صداى لالايى پراندوهى هر شب از ميان خلوت چادرها به گوشت مى‏رسد، چه‏قدر دلْ‏تنگ مى‏شوى؛ دل‏تنگ همه كودكانى كه روزى در آغوش گرم تو به خواب مى‏رفتند و گرماى نفس پاك آنان، تو را غرق در آرامش مى‏كرد؛ دل‏تنگ همه قدم‏هاى سبزى كه كوچه پس‏كوچه‏هايت را غرق زندگى مى‏كرد؛ دل‏تنگ همه پروازهايى كه آبىِ آسمانت را سرشار از اميد مى‏كردند؛ دل‏تنگ همه درختان پرطراوتى كه پناهگاه مرغان عشق ديارت بودند؛ دل‏تنگ همه غنچه‏هايى كه در خانه‏هايت شكفتند و موجْ موجِ خنده‏هايى كه دلت را پر از حسّ خوش بودن مى‏كرد؛ دل‏تنگ همه مادرانى كه قصّه شيرين مهر را نجوا مى‏كردند و همه جوانه‏هايى كه آهنگ دوست داشتن مى‏نواختند؛ دل‏تنگ همه روزهايى كه غرق شور و شوق بودند و همه شب‏هايى كه ستاره ستاره مى‏درخشيدند؛ دل‏تنگ آن روزهاى دور سرزمينت؛ دل‏تنگ... .
اما اى سرزمين خون و عشق! روزى خواهد رسيد كه باز قاصدك‏ها شكوفه شكوفه زندگى را برايت به ارمغان مى‏آورند و دوباره مهاجرهاى خسته‏ات به آغوشت باز خواهند گشت تا تلخى كوچ را در كنار تو به فراموشى بسپارند؛ روزى كه نگاه پر شور كودكانت، بدرقه بادبادك‏هاى آبى خواهد شد. روزى خواهد رسيد كه تو باز پروانه‏ها را در كوچه‏هايت خواهى ديد و غم سرد جنگ، در لابه‏لاى صداى خنده فرزندانت گم خواهد شد؛ روزى كه تمام خاكِ خونى ديارت، لبريز از عطر خوش شكفتن مى‏شود؛ روزى كه باز هزاران ستاره، دستان شب را به گرمى خواهند فشرد و همه كبوتران، با نغمه تو همراه خواهند شد.
روزى خواهد رسيد كه لالايى مهربانانه شبانگاه از پشت پنجره، تو را غرق دل‏تنگى نخواهد كرد؛ روزى كه خسته اما پر اميد به استقبال پرنده‏هاى مهربانت خواهى رفت. اى تنهاترين سرزمين! اينك دلت غريبانه شكسته و چشمانت مى‏گريد؛ اما بدان، روزى خواهد رسيد كه باران عشق، تو را خيس زندگى خواهد كرد و تمام روزهاى سياه تنهايى و دل‏تنگى، غروب خواهند كرد و باز سيب سرخ خورشيد، در آسمان نيلى‏ات طلوع خواهد كرد.
روزى خواهد رسيد كه... پس چشم به‏راه آن روز باش.
راحله سهيلى - رودسر

 


77

بودن يا نبودن

فرشته وصالى
آيا تا به حال به گذشت اين روزها فكر كرده‏ايد؟ آنها براى گذشتن از كوچه باغ عمر ما نياز به دليل ندارند. كارشان آمدن و رفتن است! مى‏دانيد وظيفه شما در مقابل اين عابر چيست؟ شما بايد به اندازه يك روز، «بودنت» را تقديم او كنى تا با خود ببرد. بايد نظاره‏گر باشى و او هر غروب، سهمى از «بودنت» را با خودش ببرد.
آن‏قدر مى‏آيد و مى‏رود تا «بودنت» به پايان برسد و يك روز، آخرين ذره «بودنت» را هم خواهد برد و تو تمام مى‏شوى و مطمئنى كه ديگر هيچ وقت، روز به سراغت نخواهد آمد. تو به جرم تمام شدن «بودنت» محكوم مى‏شوى، تا ديگر «روز» را نبينى.
تقصير تو نيست؛ تو اندك بودى. روزها بسيار مى‏آمدند و چه زود تمام شدى. راستى در تمام آن لحظه‏ها كه از «بودنت» كاسته مى‏شد چه مى‏كردى؟ آيا فقط مى‏نشستى به تماشا و غصّه يك روز «تمام شدنت» را مى‏خوردى؟! يا نه تلاش مى‏كردى تا «بودنت» را «تهى»، تقديم روز نكنى؟ آخر اگر كسى بودنش تهى باشد، روز، او را سريع مى‏برد؛ چون خالى است.
هر روز، هراس اين را دارم كه روزى اين ثانيه‏ها مرا با خود ببرند و من پوچ باشم و بى‏ارزش؛ نيمه و سرخالى. آن وقت، جواب خدايى كه مرا به مأموريت فرستاده چه بدهم؟ نمى‏گويد: اى بنده من! اين همه مدت، صرف تو كرديم و فرستاديمت آن دنيا، بگو حاصل اين سفر طولانى چيست؟ با خود چه آورده‏اى؟ اصلا به فكر بوده‏اى؟ چه كشف و شهودى كرده‏اى؟ چه‏قدر «غير ديگران» بوده‏اى و تا چه حد «خود» بوده‏اى؟ آيا چيزى را در اين سفر يافته‏اى؟...
و من تازه مى‏فهمم كه خود را هم گم كرده‏ام و بدون «خود» رفته‏ام و چه دردناك!

كيماگر چه مى‏گويد؟

چشم‏ها را كه مى‏گشاييم، تاريكْ‏خانه‏اى گرد خود مى‏يابيم مملو از زشتى‏ها و ما مانند برده‏اى مفلوك، در ميان انبوه بدى‏ها گرفتاريم. بدى‏ها ما را به سوى خود مى‏كشند. با دستان بسته هم كه نمى‏توان كارى كرد. بايد تن داد. از ابتدا اين سرنوشت براى ما طالع نحسى رقم زده است. چرا هيچ‏گاه زمانه به كام ما نيست؟ چرا اين درياى خروشان ما را مى‏بلعد؟ چرا نصيب ما از زندگى، تنها گشتن درون خود و بر شمردن از دست داده‏هايمان است؟ چرا اين گردونه هستى مى‏چرخد و مى‏چرخد، تا ما بيشتر در هوس‏هامان غرق شويم؟
شب‏ها كه در ماه مى‏نگريم يا وقتى كه بر سر سجاده، چشم‏هايمان را مى‏گشاييم، وقتى اشك‏هايمان را مزه مزه مى‏كنيم، هنگامى كه از كنار قبرستان مى‏گذريم يا صداى طفلى به گوشمان مى‏رسد، فرصتى است تا روبه‏روى آيينه هستى، چهره خود را بنگريم.
هنگامى كه آرامش، لختى بر روحمان نمى‏آسايد و ميل به رفتن و يكى شدن با موسيقى‏اى كه از آسمان‏ها سرازير مى‏شود، سراسر تنمان را تسخير مى‏كند، زمان قدم برداشتن است؛ زمانى براى برداشتن گام‏هايى از سر صدق و صفا.
مى‏توانم چشم‏هايم را بگشايم و تاريكى را سير كنم. مى‏توانم در ماه بنگرم؛ دستم را به سوى آسمان‏ها روانه سازم. همه چيز در دست من است. بستگى دارد چگونه ببينم و چگونه بينديشم. نگرش نو به زندگى مى‏گويد: همه چيز را زيبا ببين؛ بدان كه مى‏توانى به هرچه مى‏خواهى، برسى. تو مى‏دانى كه مى‏توانى. مى‏دانى كه همه چيز دست يافتنى است. هيچ گنجى نيست كه در دلِ صندوقچه‏اى پنهان بماند.
«هيچ‏كس نبايد از ناشناخته بترسد؛ چون هر انسانى مى‏تواند آنچه را مى‏خواهد به‏دست آورد و آنچه را لازم دارد فراهم كند».(1)
پس راه مى‏افتى و به سويش قدم برمى‏دارى. افكار چموشت را هِى‏مى‏كنى و بر پشتشان چوب مى‏زنى. مى‏روى به دنبال واحه‏اى كه در آن بياسايى و از گرماى سهمگين بيابان، رها شوى. به دنبال ستاره‏اى هستى كه در آسمان تو طلوع كند و راه را به تو بنماياند.
«چشم‏هاى من چيزهايى را مى‏بينند كه چشمان خو گرفته شما ديگر نمى‏توانند ببينند؛ چون من مى‏دانم كه روح جهان چيست».(2)
چشمان ما خو گرفته‏اند به «ابر و باد و مه و خورشيد و فلك»؛ به ساعتى كه مى‏آسايد يا راه مى‏پيمايد و يا بر سر خوان بزرگ زندگى، دست در كاسه مى‏برد. چشمان ما به دنيا خوگرفته‏اند و نمى‏دانند اين هستى، براى حركت ماست.
اعتقاد به اين‏كه هر يك از آرزوهاى انسان، با حركت او به دست مى‏آيد، اوّلين قدم است.
رسيدن به اكسيرى كه كيمياگر مى‏خواهد، بهانه‏اى بيش نيست؛ تلنگرى است براى به حركت واداشتن ما. اكسيرى كه هزاران هزار انسان، جانشان را بر سر آن نهاده‏اند و رفته‏اند. آنان نيز به دنبال آرزوى خود بوده‏اند؛ اما نگرش آنها به زندگى، در خم كوچه‏اى پر پيچ و خم، گرفتار مانده است.كتاب كيمياگر، نوشته پائولو كوئيلو، كتابى است براى تمامى فصول زندگى. زمان‏هايى كه ديگر خسته از روزمرگى و تكرار، سر بر شانه دل مى‏گذاريم و زار مى‏زنيم، محتاجيم تا اندكى از وقت خود را صرف تورّق اين كتاب كنيم و به‏ياد آوريم: ما از نيستان حقيقت بريده شده‏ايم و براى بازگشت به اصل خويش و دست يافتن به دست‏نيافتنى‏ها بايد حركت كنيم. مهم نيست كه ره‏توشه‏مان چند گوسفند يا بقچه‏اى نان و پنير باشد؛ مهم آن است كه بايد حركت كرد. زنجيرها خود گشوده مى‏شوند، دست و پاى مفلوك ما به آسانى از بند، رهايى مى‏يابند. تاريك‏خانه زندگى با يك دست رنگ سفيد، روشن و دوست داشتنى مى‏شود. پس چرا انتظار؟ جاده منتظر است. بايد قدم برداشت!
مصطفى مهريزى - قم

1. كيمياگر، پائلو كوئيلو، انتشارات فرزان، 1379.
2. كيمياگر، پائلو كوئيلو، انتشارات فرزان،