عبدالهادى مسعودى
تقديم به سرزمين سوخته
سيب سرخ خورشيد
روزى خواهد آمد
و پيامى خواهد آورد
در رگها نور خواهد ريخت
و صدا در خواهد داد:
اى سبدهاتان پرخواب!
سيب آوردم
سيب سرخ خورشيد
سهراب
روزهايت چه پر سكوت مىگذرد و شبهايت چه غريبانه، اى تنهاترين سرزمين! مىدانم كه سالهاست بر شانههايت غبار خستگى نشسته؛ خسته از بىپناهى، از خاكهاى خون رنگ، از كوچ ابدى كبوترها، از بىستاره ماندن، از نواى پردرد غم، از جنگ، از مظلوميت.
مىدانم كه سالهاست پر پرواز پرندهها از آسمانت به گوش نمىرسد و كوچههايت با لبخند غنچهاى، سرشار از بوى خوش زندگى نشده است. مىدانم كه سالهاست صداى گريه كودكانه تو دلت را پر از اندوه تنهايى مىكند و چهقدر سخت است براى تو، ديدن پاهاى كوچكى كه پابرهنه در ويرانههايت مىدوند و نگاههاى غريبى كه هر روز با اشك، عشق خود را تشييع مىكنند.
مىدانم كه ديگر، زمين دل شكستهات، گرماى روييدن گل سرخ را به فراموشى سپرده و ديگر نفس سبزرنگى از شهرهاى غمگينت تو را غرق لذت نمىكند.
مىدانم كه باد، بىپروا تمام بادبادكهاى آبىات را از آسمانِ به غروب نشستهات ربود و چشمان خيس كوچكى همچنان در ميان خرابههاى پرسكوتت، به دنبال دستان شكسته عروسكى مىگريد.
مىدانم سالهاست آهنگ غريب بىپناهى را با قلبى شكسته زمزمه مىكنى تا شايد روزى همه كبوتران آسمان با تو همآوا شوند. سالهاست موج شاد خنده، صداى پرواز پرندهها، عطر خوش نان، طعم سپيد شكوفه، براى تو ناآشنا شده است.
مىدانم وقتى صداى لالايى پراندوهى هر شب از ميان خلوت چادرها به گوشت مىرسد، چهقدر دلْتنگ مىشوى؛ دلتنگ همه كودكانى كه روزى در آغوش گرم تو به خواب مىرفتند و گرماى نفس پاك آنان، تو را غرق در آرامش مىكرد؛ دلتنگ همه قدمهاى سبزى كه كوچه پسكوچههايت را غرق زندگى مىكرد؛ دلتنگ همه پروازهايى كه آبىِ آسمانت را سرشار از اميد مىكردند؛ دلتنگ همه درختان پرطراوتى كه پناهگاه مرغان عشق ديارت بودند؛ دلتنگ همه غنچههايى كه در خانههايت شكفتند و موجْ موجِ خندههايى كه دلت را پر از حسّ خوش بودن مىكرد؛ دلتنگ همه مادرانى كه قصّه شيرين مهر را نجوا مىكردند و همه جوانههايى كه آهنگ دوست داشتن مىنواختند؛ دلتنگ همه روزهايى كه غرق شور و شوق بودند و همه شبهايى كه ستاره ستاره مىدرخشيدند؛ دلتنگ آن روزهاى دور سرزمينت؛ دلتنگ... .
اما اى سرزمين خون و عشق! روزى خواهد رسيد كه باز قاصدكها شكوفه شكوفه زندگى را برايت به ارمغان مىآورند و دوباره مهاجرهاى خستهات به آغوشت باز خواهند گشت تا تلخى كوچ را در كنار تو به فراموشى بسپارند؛ روزى كه نگاه پر شور كودكانت، بدرقه بادبادكهاى آبى خواهد شد. روزى خواهد رسيد كه تو باز پروانهها را در كوچههايت خواهى ديد و غم سرد جنگ، در لابهلاى صداى خنده فرزندانت گم خواهد شد؛ روزى كه تمام خاكِ خونى ديارت، لبريز از عطر خوش شكفتن مىشود؛ روزى كه باز هزاران ستاره، دستان شب را به گرمى خواهند فشرد و همه كبوتران، با نغمه تو همراه خواهند شد.
روزى خواهد رسيد كه لالايى مهربانانه شبانگاه از پشت پنجره، تو را غرق دلتنگى نخواهد كرد؛ روزى كه خسته اما پر اميد به استقبال پرندههاى مهربانت خواهى رفت. اى تنهاترين سرزمين! اينك دلت غريبانه شكسته و چشمانت مىگريد؛ اما بدان، روزى خواهد رسيد كه باران عشق، تو را خيس زندگى خواهد كرد و تمام روزهاى سياه تنهايى و دلتنگى، غروب خواهند كرد و باز سيب سرخ خورشيد، در آسمان نيلىات طلوع خواهد كرد.
روزى خواهد رسيد كه... پس چشم بهراه آن روز باش.
راحله سهيلى - رودسر
بودن يا نبودن
فرشته وصالى
آيا تا به حال به گذشت اين روزها فكر كردهايد؟ آنها براى گذشتن از كوچه باغ عمر ما نياز به دليل ندارند. كارشان آمدن و رفتن است! مىدانيد وظيفه شما در مقابل اين عابر چيست؟ شما بايد به اندازه يك روز، «بودنت» را تقديم او كنى تا با خود ببرد. بايد نظارهگر باشى و او هر غروب، سهمى از «بودنت» را با خودش ببرد.
آنقدر مىآيد و مىرود تا «بودنت» به پايان برسد و يك روز، آخرين ذره «بودنت» را هم خواهد برد و تو تمام مىشوى و مطمئنى كه ديگر هيچ وقت، روز به سراغت نخواهد آمد. تو به جرم تمام شدن «بودنت» محكوم مىشوى، تا ديگر «روز» را نبينى.
تقصير تو نيست؛ تو اندك بودى. روزها بسيار مىآمدند و چه زود تمام شدى. راستى در تمام آن لحظهها كه از «بودنت» كاسته مىشد چه مىكردى؟ آيا فقط مىنشستى به تماشا و غصّه يك روز «تمام شدنت» را مىخوردى؟! يا نه تلاش مىكردى تا «بودنت» را «تهى»، تقديم روز نكنى؟ آخر اگر كسى بودنش تهى باشد، روز، او را سريع مىبرد؛ چون خالى است.
هر روز، هراس اين را دارم كه روزى اين ثانيهها مرا با خود ببرند و من پوچ باشم و بىارزش؛ نيمه و سرخالى. آن وقت، جواب خدايى كه مرا به مأموريت فرستاده چه بدهم؟ نمىگويد: اى بنده من! اين همه مدت، صرف تو كرديم و فرستاديمت آن دنيا، بگو حاصل اين سفر طولانى چيست؟ با خود چه آوردهاى؟ اصلا به فكر بودهاى؟ چه كشف و شهودى كردهاى؟ چهقدر «غير ديگران» بودهاى و تا چه حد «خود» بودهاى؟ آيا چيزى را در اين سفر يافتهاى؟...
و من تازه مىفهمم كه خود را هم گم كردهام و بدون «خود» رفتهام و چه دردناك!
كيماگر چه مىگويد؟
چشمها را كه مىگشاييم، تاريكْخانهاى گرد خود مىيابيم مملو از زشتىها و ما مانند بردهاى مفلوك، در ميان انبوه بدىها گرفتاريم. بدىها ما را به سوى خود مىكشند. با دستان بسته هم كه نمىتوان كارى كرد. بايد تن داد. از ابتدا اين سرنوشت براى ما طالع نحسى رقم زده است. چرا هيچگاه زمانه به كام ما نيست؟ چرا اين درياى خروشان ما را مىبلعد؟ چرا نصيب ما از زندگى، تنها گشتن درون خود و بر شمردن از دست دادههايمان است؟ چرا اين گردونه هستى مىچرخد و مىچرخد، تا ما بيشتر در هوسهامان غرق شويم؟
شبها كه در ماه مىنگريم يا وقتى كه بر سر سجاده، چشمهايمان را مىگشاييم، وقتى اشكهايمان را مزه مزه مىكنيم، هنگامى كه از كنار قبرستان مىگذريم يا صداى طفلى به گوشمان مىرسد، فرصتى است تا روبهروى آيينه هستى، چهره خود را بنگريم.
هنگامى كه آرامش، لختى بر روحمان نمىآسايد و ميل به رفتن و يكى شدن با موسيقىاى كه از آسمانها سرازير مىشود، سراسر تنمان را تسخير مىكند، زمان قدم برداشتن است؛ زمانى براى برداشتن گامهايى از سر صدق و صفا.
مىتوانم چشمهايم را بگشايم و تاريكى را سير كنم. مىتوانم در ماه بنگرم؛ دستم را به سوى آسمانها روانه سازم. همه چيز در دست من است. بستگى دارد چگونه ببينم و چگونه بينديشم. نگرش نو به زندگى مىگويد: همه چيز را زيبا ببين؛ بدان كه مىتوانى به هرچه مىخواهى، برسى. تو مىدانى كه مىتوانى. مىدانى كه همه چيز دست يافتنى است. هيچ گنجى نيست كه در دلِ صندوقچهاى پنهان بماند.
«هيچكس نبايد از ناشناخته بترسد؛ چون هر انسانى مىتواند آنچه را مىخواهد بهدست آورد و آنچه را لازم دارد فراهم كند».
(1)
پس راه مىافتى و به سويش قدم برمىدارى. افكار چموشت را هِىمىكنى و بر پشتشان چوب مىزنى. مىروى به دنبال واحهاى كه در آن بياسايى و از گرماى سهمگين بيابان، رها شوى. به دنبال ستارهاى هستى كه در آسمان تو طلوع كند و راه را به تو بنماياند.
«چشمهاى من چيزهايى را مىبينند كه چشمان خو گرفته شما ديگر نمىتوانند ببينند؛ چون من مىدانم كه روح جهان چيست».
(2)
چشمان ما خو گرفتهاند به «ابر و باد و مه و خورشيد و فلك»؛ به ساعتى كه مىآسايد يا راه مىپيمايد و يا بر سر خوان بزرگ زندگى، دست در كاسه مىبرد. چشمان ما به دنيا خوگرفتهاند و نمىدانند اين هستى، براى حركت ماست.
اعتقاد به اينكه هر يك از آرزوهاى انسان، با حركت او به دست مىآيد، اوّلين قدم است.
رسيدن به اكسيرى كه كيمياگر مىخواهد، بهانهاى بيش نيست؛ تلنگرى است براى به حركت واداشتن ما. اكسيرى كه هزاران هزار انسان، جانشان را بر سر آن نهادهاند و رفتهاند. آنان نيز به دنبال آرزوى خود بودهاند؛ اما نگرش آنها به زندگى، در خم كوچهاى پر پيچ و خم، گرفتار مانده است.كتاب كيمياگر، نوشته پائولو كوئيلو، كتابى است براى تمامى فصول زندگى. زمانهايى كه ديگر خسته از روزمرگى و تكرار، سر بر شانه دل مىگذاريم و زار مىزنيم، محتاجيم تا اندكى از وقت خود را صرف تورّق اين كتاب كنيم و بهياد آوريم: ما از نيستان حقيقت بريده شدهايم و براى بازگشت به اصل خويش و دست يافتن به دستنيافتنىها بايد حركت كنيم. مهم نيست كه رهتوشهمان چند گوسفند يا بقچهاى نان و پنير باشد؛ مهم آن است كه بايد حركت كرد. زنجيرها خود گشوده مىشوند، دست و پاى مفلوك ما به آسانى از بند، رهايى مىيابند. تاريكخانه زندگى با يك دست رنگ سفيد، روشن و دوست داشتنى مىشود. پس چرا انتظار؟ جاده منتظر است. بايد قدم برداشت!
مصطفى مهريزى - قم
1. كيمياگر، پائلو كوئيلو، انتشارات فرزان، 1379.
2. كيمياگر، پائلو كوئيلو، انتشارات فرزان،