بيرق نادرى
محمدخان، سرتيپى بود كه يك هنگ نادرى درست كرده بود. او يك روز به مدرسه كمالالملك آمد و از كمال الملك خواهش كرد كه «من يك بيرق نادرى مىخواهم كه صورت نادر و توپ مرواريد روى آن باشد» و كلى سفارش ديگر.
كمال الملك به من گفت: «تو بساز». يك اطلس بيرق را آوردند و ما اين را روى چيزى كشيديم و خلاصه، يك سر و كله نادر، با توپ درست كرديم. بعد از مدتهاى مديد كه انجمن آثار ملى را درست كردند، يكى از اعضاى آن صديقى بود. ما از زمان كمال الملك با هم خيلى دوست بوديم؛ اما من ديگر صديقى را كمتر مىديدم. يك روز، ديدم صديقى به خانه ما آمده. خيلى تعجب كردم. گفت: «تو صورت نادر ساختهاى؟... يك نفر اين را برداشته قاب كرده و آورده توى مجمع انجمن آثار ملى و گفته كه اين را يك كشيش ايتاليايى از روى چهره خود نادر ساخته و گفته كه اين آنتيك است». آن وقت فردايش روزنامهنويسى آمده بود و مىگفت: «آقا! بگوييد كه من كردهام». گفتم: «مگر بيكارى آقاجان؟ چه بگويم كه تو بنويسى؟». ببينيد كه بعضىها به چه چيزها بندند.
استاد علي محمد حيدريان
مجسمه فرد ايرانى
(در آوينيون، يكى از شهرهاى فرانسه) در ميدانها صُوَر مجسّمه محترمه بسيار نهادهاند. يكى از اين مجسمهها معلوم بود ايرانى است. خوشوقت گرديدم كه «الحمد لله» از ايران هم كسى شايسته اين درجه بوده. اسم آن مجسمه، ژان آلتن؛ تاريخِ زمانش، الى اليوم يكصد و هجده سال است. در ميان باغچه (= پارك)، موسوم به رُش مىباشد. بر سنگى نصب است. از چُدن ريخته شده. با لباس ايرانى از شال و عبا كه به يك دست، رُناس دارد و به دست ديگر، به زمين اشاره نموده است؛ يعنى اين نوع بكاريد. به آن سنگ زير پايش، اسمش را نوشته كه «اين ژان آلتن است كه اينجا آمد و به ما آموخت، علم كاشتن رُناس را و ما از محبّت او صاحب دولت شديم و اينك بنا بر حقوق محبّت او، صورت او را يادگار نهادهايم...».
استاد قهوهخانه از من پرسيد:«شما كجايى هستيد؟».
گفتم: «همولايتى اين صورت».
ديدم كه متغيّرانه گفت: «اين ايرانى است».
گفتم: «من هم».
در همان روز، آن شهر، شهرت يافت كه همولايتى ژان آلتن آمده است. زن و مرد و دختر و پسر، طالب ديدن من شدند. يك نوع احترام مخصوص، مرعى مىداشتند. خيلى طلب مغفرت براى او نمودم كه مرا و ساير مردم ايران را نيكنام فرموده و از جميع مجسمهها بالاتر نهادهاند و مردم از پلهها بالا رفته و او را زيارت مىكنند.
حاج سيّاح محلّاتى
مرد عرب شصت ساله
روز آدينه 25 جمادى الآخره، سنه ثمان و ثلاثين و اربعمئه، به حرّان رسيديم: بيست و دوم دىماه. هواى آنجا در آن وقت، چنان بود كه هواى خراسان در نوروز. از آنجا برفتيم. به شهرى رسيديم... جوانمردى ما را به خانه خود مهمان كرد. چون در خانه وى درآمديم، عربى بدوى درآمد، نزديك من آمد. شصت ساله بود و گفت: «قرآن به من آموز».
«قل اعوذ بربّ النّاس» را به او تلقين كردم و او با من مىخواند. چون گفتم: «من الجنّة والنّاس»، گفت: «ارأيت الناس نيز بگويم؟».
گفتم: «آن سوره، بيش از اين نيست».
پس گفت: «آن سوره نقّالة الحطب، كدام است؟».
و نمىدانست كه اندر سوره تبّت حمّالة الحطب گفته است نه نقّالة الحطب. و آن شب چندانكه با وى بازگفتم، سوره قل اعوذ بربّ النّاس، ياد نتوانست گرفتن، مردى عرب شصت ساله.
ناصر خسرو قباديانى
عكس باران خورده
(در شهر لنين) هنگام خروج از صحن مسجد، يكى از همراهان، عكس كوچكى از امام را به يكى از مسلمانان داد. يكباره همه چشمها به طرف عكس خيره شد و همه براى گرفتن عكس امام هجوم آوردند. مسلمانان، حدود صد و پنجاه نفر بودند. يكى از اعضاى هيئت از لاى جمعيت راهى باز كرد و خود را به اتومبيلى كه در حياط مسجد بود رساند و حدود پنجاه قطعه عكس امام آورد تا بين مشتاقان پخش كند. باران مىباريد و زن و مرد احاطهاش كرده بودند. نيمى از عكسهاى امام را پخش كرده بود كه فشار جمعيت شديد شد. به زحمت تاب آورد. ده بيست قطعه آخر را بر فراز سر جمعيت به هوا پرت كرد و خود را نجات داد. پشت دستش آثار ناخن داشت و چند جاى دستش خونين شده بود. مردم عكسها را در هوا مىگرفتند. به هم تنه مىزدند. چند نفرى عكس مچاله شده امام را مىبوسيدند. پيرمردى كه يك تكه از عكس امام نصيبش شده بود، با چشم اشكآلود و لحن ملتمسانه، امام امام مىگفت. و هيچ كس از ما نمىدانست چه كند. يكى از عكسها بين من و يك زن مسلمان لنينگرادى روى زمينِ خيس حياط مسجد افتاد. خم شدم كه عكس را بردارم. زن زودتر از من جنبيد. با سُقُلمهاى مرا كنار زد. عكس را برداشت و نمِ باران را از آن ستُرد و در يك چشم به هم زدن، در كيف دستىاش پنهان كرد.
كيومرث صابرى فومنى
زنده خوب و مرده خوب
جلال، هم زنده خوبى بود و هم مرده خوبى. او در اوج محبوبيتش ميان مردم مُرد. تعداد زيادِ مريدان و دوستدارانش، گاهى امان مرا مىبريدند، بسكه تلفنهايشان را جواب مىدادم، يا در خانه پذيرايشان مىشدم، تا عاقبت پاسشان دادم به كافه فردوسى، در خيابان اسلامبول و بعد به كافه فيروز، در خيابان نادرى و خودم را خلاص كردم. ديگر خانه واقعا كاروانسرا شده بود؛ امّا طبعا درگيرى جلال با حكومت وقت، مطرح بود. سعى زيادى مىشد كه او را منزوى كنند، از چاپ آثارش جلوگيرى كنند و بارها به ساواك بكشانندش. اما محيط امن و آرام خانه بيشترِ اين آزارها را جبران مىكرد. من چرا اين همه سال، بدون بچه با جلال سركردم؟ موجى كه در خانه بود، موج دلپذيرى بود. جلال در برابر حكومت، ببرى بود؛ امّا در خانه، مردى بود سر بهراه، مهربان، كمك كننده و يك پشتيبان عاطفى به تمام معنا و من هم به طور كلى، عارى از تفاخرِ زنى هستم: مدارا كننده، و چنانكه دوستانم مىگويند: روحيه دهنده.
بعد هم دوستدارانش با همه كوشش حكومت، رهايش نكردند. با همكلاسهاى سابق و دوستانش، روزهاى چهارشنبه در كافهاى ناهار مىخوردند و اسم خودشان را گذاشته بودند: همسفرهاىهاى چهارشنبه. يكى از همسفرهاىها يك افسر شريف با مقامى عالى بود. با اينكه مقامات مافوق به او توصيه كرده بودند كه با جلال قطع رابطه كند و روزهاى چهارشنبه نرود، زيربار نرفت. هنوز هم اين مرد شريف، به ملاقات من مىآيد و از مهر و حمايت من خوددارى نمىكند.
سيمين دانشور