مجلات >حديث زندگی>شماره 4

خاطرات

 


70

بيرق نادرى

محمدخان، سرتيپى بود كه يك هنگ نادرى درست كرده بود. او يك روز به مدرسه كمال‏الملك آمد و از كمال الملك خواهش كرد كه «من يك بيرق نادرى مى‏خواهم كه صورت نادر و توپ مرواريد روى آن باشد» و كلى سفارش ديگر.
كمال الملك به من گفت: «تو بساز». يك اطلس بيرق را آوردند و ما اين را روى چيزى كشيديم و خلاصه، يك سر و كله نادر، با توپ درست كرديم. بعد از مدت‏هاى مديد كه انجمن آثار ملى را درست كردند، يكى از اعضاى آن صديقى بود. ما از زمان كمال الملك با هم خيلى دوست بوديم؛ اما من ديگر صديقى را كم‏تر مى‏ديدم. يك روز، ديدم صديقى به خانه ما آمده. خيلى تعجب كردم. گفت: «تو صورت نادر ساخته‏اى؟... يك نفر اين را برداشته قاب كرده و آورده توى مجمع انجمن آثار ملى و گفته كه اين را يك كشيش ايتاليايى از روى چهره خود نادر ساخته و گفته كه اين آنتيك است». آن وقت فردايش روزنامه‏نويسى آمده بود و مى‏گفت: «آقا! بگوييد كه من كرده‏ام». گفتم: «مگر بيكارى آقاجان؟ چه بگويم كه تو بنويسى؟». ببينيد كه بعضى‏ها به چه چيزها بندند.
استاد علي محمد حيدريان

مجسمه فرد ايرانى

(در آوينيون، يكى از شهرهاى فرانسه) در ميدان‏ها صُوَر مجسّمه محترمه بسيار نهاده‏اند. يكى از اين مجسمه‏ها معلوم بود ايرانى است. خوش‏وقت گرديدم كه «الحمد لله» از ايران هم كسى شايسته اين درجه بوده. اسم آن مجسمه، ژان آلتن؛ تاريخِ زمانش، الى اليوم يكصد و هجده سال است. در ميان باغچه (= پارك)، موسوم به رُش مى‏باشد. بر سنگى نصب است. از چُدن ريخته شده. با لباس ايرانى از شال و عبا كه به يك دست، رُناس دارد و به دست ديگر، به زمين اشاره نموده است؛ يعنى اين نوع بكاريد. به آن سنگ زير پايش، اسمش را نوشته كه «اين ژان آلتن است كه اين‏جا آمد و به ما آموخت، علم كاشتن رُناس را و ما از محبّت او صاحب دولت شديم و اينك بنا بر حقوق محبّت او، صورت او را يادگار نهاده‏ايم...».
استاد قهوه‏خانه از من پرسيد:«شما كجايى هستيد؟».
گفتم: «هم‏ولايتى اين صورت».
ديدم كه متغيّرانه گفت: «اين ايرانى است».
گفتم: «من هم».
در همان روز، آن شهر، شهرت يافت كه هم‏ولايتى ژان آلتن آمده است. زن و مرد و دختر و پسر، طالب ديدن من شدند. يك نوع احترام مخصوص، مرعى مى‏داشتند. خيلى طلب مغفرت براى او نمودم كه مرا و ساير مردم ايران را نيك‏نام فرموده و از جميع مجسمه‏ها بالاتر نهاده‏اند و مردم از پله‏ها بالا رفته و او را زيارت مى‏كنند.
حاج سيّاح محلّاتى

 


71

مرد عرب شصت ساله

روز آدينه 25 جمادى الآخره، سنه ثمان و ثلاثين و اربعمئه، به حرّان رسيديم: بيست و دوم دى‏ماه. هواى آن‏جا در آن وقت، چنان بود كه هواى خراسان در نوروز. از آن‏جا برفتيم. به شهرى رسيديم... جوانمردى ما را به خانه خود مهمان كرد. چون در خانه وى درآمديم، عربى بدوى درآمد، نزديك من آمد. شصت ساله بود و گفت: «قرآن به من آموز».
«قل اعوذ بربّ النّاس» را به او تلقين كردم و او با من مى‏خواند. چون گفتم: «من الجنّة والنّاس»، گفت: «ارأيت الناس نيز بگويم؟».
گفتم: «آن سوره، بيش از اين نيست».
پس گفت: «آن سوره نقّالة الحطب، كدام است؟».
و نمى‏دانست كه اندر سوره تبّت حمّالة الحطب گفته است نه نقّالة الحطب. و آن شب چندان‏كه با وى بازگفتم، سوره قل اعوذ بربّ النّاس، ياد نتوانست گرفتن، مردى عرب شصت ساله.
ناصر خسرو قباديانى

عكس باران خورده

(در شهر لنين) هنگام خروج از صحن مسجد، يكى از همراهان، عكس كوچكى از امام را به يكى از مسلمانان داد. يكباره همه چشم‏ها به طرف عكس خيره شد و همه براى گرفتن عكس امام هجوم آوردند. مسلمانان، حدود صد و پنجاه نفر بودند. يكى از اعضاى هيئت از لاى جمعيت راهى باز كرد و خود را به اتومبيلى كه در حياط مسجد بود رساند و حدود پنجاه قطعه عكس امام آورد تا بين مشتاقان پخش كند. باران مى‏باريد و زن و مرد احاطه‏اش كرده بودند. نيمى از عكس‏هاى امام را پخش كرده بود كه فشار جمعيت شديد شد. به زحمت تاب آورد. ده بيست قطعه آخر را بر فراز سر جمعيت به هوا پرت كرد و خود را نجات داد. پشت دستش آثار ناخن داشت و چند جاى دستش خونين شده بود. مردم عكس‏ها را در هوا مى‏گرفتند. به هم تنه مى‏زدند. چند نفرى عكس مچاله شده امام را مى‏بوسيدند. پيرمردى كه يك تكه از عكس امام نصيبش شده بود، با چشم اشك‏آلود و لحن ملتمسانه، امام امام مى‏گفت. و هيچ كس از ما نمى‏دانست چه كند. يكى از عكس‏ها بين من و يك زن مسلمان لنين‏گرادى روى زمينِ خيس حياط مسجد افتاد. خم شدم كه عكس را بردارم. زن زودتر از من جنبيد. با سُقُلمه‏اى مرا كنار زد. عكس را برداشت و نمِ باران را از آن ستُرد و در يك چشم به هم زدن، در كيف دستى‏اش پنهان كرد.
كيومرث صابرى فومنى

زنده خوب و مرده خوب

جلال، هم زنده خوبى بود و هم مرده خوبى. او در اوج محبوبيتش ميان مردم مُرد. تعداد زيادِ مريدان و دوستدارانش، گاهى امان مرا مى‏بريدند، بس‏كه تلفن‏هايشان را جواب مى‏دادم، يا در خانه پذيرايشان مى‏شدم، تا عاقبت پاسشان دادم به كافه فردوسى، در خيابان اسلامبول و بعد به كافه فيروز، در خيابان نادرى و خودم را خلاص كردم. ديگر خانه واقعا كاروانسرا شده بود؛ امّا طبعا درگيرى جلال با حكومت وقت، مطرح بود. سعى زيادى مى‏شد كه او را منزوى كنند، از چاپ آثارش جلوگيرى كنند و بارها به ساواك بكشانندش. اما محيط امن و آرام خانه بيشترِ اين آزارها را جبران مى‏كرد. من چرا اين همه سال، بدون بچه با جلال سركردم؟ موجى كه در خانه بود، موج دلپذيرى بود. جلال در برابر حكومت، ببرى بود؛ امّا در خانه، مردى بود سر به‏راه، مهربان، كمك كننده و يك پشتيبان عاطفى به تمام معنا و من هم به طور كلى، عارى از تفاخرِ زنى هستم: مدارا كننده، و چنان‏كه دوستانم مى‏گويند: روحيه دهنده.
بعد هم دوستدارانش با همه كوشش حكومت، رهايش نكردند. با هم‏كلاس‏هاى سابق و دوستانش، روزهاى چهارشنبه در كافه‏اى ناهار مى‏خوردند و اسم خودشان را گذاشته بودند: همسفره‏اى‏هاى چهارشنبه. يكى از همسفره‏اى‏ها يك افسر شريف با مقامى عالى بود. با اين‏كه مقامات مافوق به او توصيه كرده بودند كه با جلال قطع رابطه كند و روزهاى چهارشنبه نرود، زيربار نرفت. هنوز هم اين مرد شريف، به ملاقات من مى‏آيد و از مهر و حمايت من خوددارى نمى‏كند.
سيمين دانشور