گلى در شعلههاى آتش
محسن صالحى حاجىآبادى
دستهاى كوچك و استخوانى صالح، دنده بولدوزر را عوض كرد تا بولدوزر با سرعت، بيايد عقب. دود، حلقه حلقه، مثل بشقاب، از دهانه اگزوز مىپريد بالا و مىرفت توى آسمان. انگار ابرى كوچك بر سر بولدوزر و رانندهاش سايه افكنده باشد. با عوض كردن دنده، خاكها را روى هم تلنبار مىكرد و مىرفت به طرف جلو.
خاكريزى بلند، مثل مارى پيچ و تاب خورده، از روبهروى تپهاى مىگذشت و مىرفت تا وصل شود به سينه تپهاى ديگر. هر تيغ خاكى كه روى هم كپّه مىشد، دهها رزمنده بسيجى مىريختند پشتش، تا از تيرهاى سرخ و آتشين دشمن، جان بهدر برند. خاكريز، مثل مادرى بود كه بچههايش را در آغوش مىگيرد و آنها را از خطر دور مىكند.
رحيمى هم آن طرفتر از صالح، روى بولدوزرى ديگر نشسته بود و ديواره خاكريزى را كه صالح مىزد، بلندتر مىكرد.
دود بولدوزرها توى آسمان، دست به دست هم داده بودند. لحظهاى صداى دلخراش دوشكاها و تفنگهاى عراقىها قطع نمىشد. بيشتر تيرها، صالح و بولدوزرش را نشانه مىرفتند. اگر خاكريز به تپه وصل مىشد، عراقىها ديگر كارى به جايى نمىبردند و حمله و پاتك، براى آنها بسيار سخت و دشوار مىشد.
لحظه به لحظه خمپارهها و كاتيوشاها، با صدايى دلخراش، دور و بر بولدوزرها منفجر مىشدند و صداى آنها با صداى وزوز تيرها قاطى مىشد.
صالح، چفيهاش را محكم بسته بود دور كمرش. آرام، زل زده بود به دو گوشه بيل بولدوزر و دسته بيل را پايين و بالا مىكرد.
صداى حاج مهدى عليخانى گاهى قاطى صداى هان و هون بولدوزر مىشد، تا صالح را راهنمايى كند. صالح، گاهى نگاهش را از بيل برمىداشت و به لبهاى حاج مهدى كه انگار با جيغ و داد حرف مىزد، مىدوخت. گاهى هم خيره مىشد به نوك تپهاى كه لحظهاى آتش دوشكاهايش نمىخوابيدند. سر سبزرنگ موشك، به طرف آسمان بود، تا اگر هواپيماى ايرانى در آسمان پيدا شد، به طرفش نشانه برود. دورتر از صالح و رحيمى، حاجى، توى گودالى مضطرب و نگران نشسته بود. صداى خِش خِش بىسيم، گوشش را آزار مىداد. دست برد و موج آن را تغيير داد تا
فركانس عراقىها را بگيرد. حاجى، زبان عربى را خوب مىفهميد. صداى يك عراقى آمد كه داد و فرياد مىكرد. صدايش لرزان و خشن و دو رگه بود. او داد مىزد و مىگفت: «بولدوزر را خاموش كنيد! با هرچه مىشود ساكتش كنيد! اگر همينطور پيش برود، ديگر نمىتوانيم كارى از پيش ببريم! نبايد اين خاكريز به تپه وصل شود! او كيست؟ كيست كه اينقدر شجاع و نترس است؟».
هنوز صداى آن عراقى به گوش مىرسيد كه حاجى نگاهش را از بىسيم گرفت و زل زد به صالح كه آرام، روى بولدوزر نشسته بود. حاجى لبخندى زد. سرش را تكان داد و دستهايش را به طرف آسمان، بلند كرد و زير لب چيزى گفت. دوباره نگاهى به صالح كرد و به نرمى خنديد.
انگار حاجى احساس بدى توى دلش افتاده بود! دلش شور مىزد. مثل اينكه كسى در گوشش چيزى گفته باشد. حاجى ديگر نتوانست بنشيند. از جايش برخاست و از كنار خاكريز به طرف صالح راه افتاد. هنوز به رحيمى نرسيده بود كه دلشورهاش بيشتر شد. قدمهايش را تند كرد. انگار رحيمى هم همين احساس را داشت؛ چون نگاهش به سه طرف مىچرخيد: صالح، نوك تپه و قدمهاى تند و بلند حاجى.
صالح، هنوز، آرام روى بولدوزرش نشسته بود. انگار بچهشير لميده باشد توى بيشهاش و گوشش بدهكار زوزه شغالها و گرگها نباشد.
باز هم صداى حاج مهدى با صداى هان و هون بولدوزر قاطى شد و نگاه صالح را به طرف خودش كشاند. صالح با چشمهاى روشن و كشيدهاش نگاهش كرد. لبخندى زد و بدون اينكه حرفهايش را بفهمد سرش را تكان داد.
حاجى از كنار بولدوزر رحيمى هم گذشت. آتش دشمن سنگينتر شده بود. هر ثانيه، صدها گلوله خمپاره و كاتيوشا دور و بر صالح با صداى مهيبى منفجر مىشد. موهاى شلال و صورت گِرد و كوچك صالح، رنگ خاك گرفته بودند. رحيمى هم از بولدوزر پياده شد و به دنبال حاجى راه افتاد.
لحظهها به سرعت پيش مىرفت. حالا فقط صالح بود كه دود بولدوزرش آسمان را پر كرده بود و تمام رزمندگان پشت خاكريز، از شجاعت او مجنون شده بودند. به او افتخار مىكردند و برايش دعا مىخواندند. همه مديون صالح بودند. مديون لحظههاى سختى كه صالح، زير آن همه تير و آتش، مثل يك مادر، آنان را در زير پر و بال خاكريز خود گرفته بود.
عراقىها ديگر از همه چيز وامانده بودند. حالا ديگر وقتش رسيده بود. خيلى هم سخت نبود. موشك سه مترى آتشزايى كه مىآمد تا بولدوزر را مثل گلولهاى از آتش كند.
چيزى ديگر نمانده بود تا حاجى خودش را به صالح برساند. رحيمى نگاهش به نوك تپه بود كه يكدفعه خشكش زد. نفسش بند آمد و پشتش يخ كرد. نوك تپه آتش گرفت. گرد و خاكى از آن به هوا بلند شد و چيزى سرخ و آتشين، جيغكشان آمد به طرف خاكريز. رحيمى هنوز نگاهش را از نوك تپه نگرفته بود كه صداى مهيب و دلخراشى منطقه را لرزاند.
صالح، آخرين بيل خاك را به سينه خاكريز مىريخت كه بولدوزرش گلولهاى از آتش شد. تكه پارههاى موتور بولدوزر توى آسمان بخش شدند. شعلههاى آتش، بولدوزر و صالح را در خود فرو برد. حاج مهدى مثل كبوترى كه از روى بامى يكدفعه پرواز مىكند، از بولدوزر كنده شد و با بدنى پر از تركش و لباسهاى آتش گرفته، چهل متر آن طرفتر از صالح، دراز به دراز افتاد روى علفهاى خيس و نمزده حلبچه.
بدن سوراخ سوراخ صالح، در شعلههاى آتش مىسوخت كه حاجى فريادى زد و دو دستى كوبيد به سرش و نشست روى خاكهاى نمدار و خيس خاكريز.
قطرههاى اشك از گوشه چشمهاى رحيمى مىغلتيد روى گونههايش. چشمهاى همه، خيره به شعلههاى آتش و دود بولدوزر مانده بود. فرياد «امدادگر، آمبولانس و برادر» فضاى منطقه را پر كرد. انگار عراقىها شعلههاى آتش را كه ديدند، نفس راحتى كشيدند.
رحيمى درِ آمبولانس را باز كرد تا امدادگرها صالح و حاج مهدى را توى آمبولاس بگذارند.
آمبولانس با بدرقه صدها گلوله خمپاره، از كمركش كوهى بالا مىرفت.