مجلات >حديث زندگی>شماره 4

گلى در شعله‏هاى آتش

محسن صالحى حاجى‏آبادى
 

68

دست‏هاى كوچك و استخوانى صالح، دنده بولدوزر را عوض كرد تا بولدوزر با سرعت، بيايد عقب. دود، حلقه حلقه، مثل بشقاب، از دهانه اگزوز مى‏پريد بالا و مى‏رفت توى آسمان. انگار ابرى كوچك بر سر بولدوزر و راننده‏اش سايه افكنده باشد. با عوض كردن دنده، خاك‏ها را روى هم تلنبار مى‏كرد و مى‏رفت به طرف جلو.
خاكريزى بلند، مثل مارى پيچ و تاب خورده، از روبه‏روى تپه‏اى مى‏گذشت و مى‏رفت تا وصل شود به سينه تپه‏اى ديگر. هر تيغ خاكى كه روى هم كپّه مى‏شد، ده‏ها رزمنده بسيجى مى‏ريختند پشتش، تا از تيرهاى سرخ و آتشين دشمن، جان به‏در برند. خاكريز، مثل مادرى بود كه بچه‏هايش را در آغوش مى‏گيرد و آنها را از خطر دور مى‏كند.
رحيمى هم آن طرف‏تر از صالح، روى بولدوزرى ديگر نشسته بود و ديواره خاكريزى را كه صالح مى‏زد، بلندتر مى‏كرد.
دود بولدوزرها توى آسمان، دست به دست هم داده بودند. لحظه‏اى صداى دلخراش دوشكاها و تفنگ‏هاى عراقى‏ها قطع نمى‏شد. بيشتر تيرها، صالح و بولدوزرش را نشانه مى‏رفتند. اگر خاكريز به تپه وصل مى‏شد، عراقى‏ها ديگر كارى به جايى نمى‏بردند و حمله و پاتك، براى آنها بسيار سخت و دشوار مى‏شد.
لحظه به لحظه خمپاره‏ها و كاتيوشاها، با صدايى دلخراش، دور و بر بولدوزرها منفجر مى‏شدند و صداى آنها با صداى وزوز تيرها قاطى مى‏شد.
صالح، چفيه‏اش را محكم بسته بود دور كمرش. آرام، زل زده بود به دو گوشه بيل بولدوزر و دسته بيل را پايين و بالا مى‏كرد.
صداى حاج مهدى عليخانى گاهى قاطى صداى هان و هون بولدوزر مى‏شد، تا صالح را راهنمايى كند. صالح، گاهى نگاهش را از بيل برمى‏داشت و به لب‏هاى حاج مهدى كه انگار با جيغ و داد حرف مى‏زد، مى‏دوخت. گاهى هم خيره مى‏شد به نوك تپه‏اى كه لحظه‏اى آتش دوشكاهايش نمى‏خوابيدند. سر سبزرنگ موشك، به طرف آسمان بود، تا اگر هواپيماى ايرانى در آسمان پيدا شد، به طرفش نشانه برود. دورتر از صالح و رحيمى، حاجى، توى گودالى مضطرب و نگران نشسته بود. صداى خِش خِش بى‏سيم، گوشش را آزار مى‏داد. دست برد و موج آن را تغيير داد تا
 


69

فركانس عراقى‏ها را بگيرد. حاجى، زبان عربى را خوب مى‏فهميد. صداى يك عراقى آمد كه داد و فرياد مى‏كرد. صدايش لرزان و خشن و دو رگه بود. او داد مى‏زد و مى‏گفت: «بولدوزر را خاموش كنيد! با هرچه مى‏شود ساكتش كنيد! اگر همين‏طور پيش برود، ديگر نمى‏توانيم كارى از پيش ببريم! نبايد اين خاكريز به تپه وصل شود! او كيست؟ كيست كه اين‏قدر شجاع و نترس است؟».
هنوز صداى آن عراقى به گوش مى‏رسيد كه حاجى نگاهش را از بى‏سيم گرفت و زل زد به صالح كه آرام، روى بولدوزر نشسته بود. حاجى لبخندى زد. سرش را تكان داد و دست‏هايش را به طرف آسمان، بلند كرد و زير لب چيزى گفت. دوباره نگاهى به صالح كرد و به نرمى خنديد.
انگار حاجى احساس بدى توى دلش افتاده بود! دلش شور مى‏زد. مثل اين‏كه كسى در گوشش چيزى گفته باشد. حاجى ديگر نتوانست بنشيند. از جايش برخاست و از كنار خاكريز به طرف صالح راه افتاد. هنوز به رحيمى نرسيده بود كه دل‏شوره‏اش بيشتر شد. قدم‏هايش را تند كرد. انگار رحيمى هم همين احساس را داشت؛ چون نگاهش به سه طرف مى‏چرخيد: صالح، نوك تپه و قدم‏هاى تند و بلند حاجى.
صالح، هنوز، آرام روى بولدوزرش نشسته بود. انگار بچه‏شير لميده باشد توى بيشه‏اش و گوشش بدهكار زوزه شغال‏ها و گرگ‏ها نباشد.
باز هم صداى حاج مهدى با صداى هان و هون بولدوزر قاطى شد و نگاه صالح را به طرف خودش كشاند. صالح با چشم‏هاى روشن و كشيده‏اش نگاهش كرد. لبخندى زد و بدون اين‏كه حرف‏هايش را بفهمد سرش را تكان داد.
حاجى از كنار بولدوزر رحيمى هم گذشت. آتش دشمن سنگين‏تر شده بود. هر ثانيه، صدها گلوله خمپاره و كاتيوشا دور و بر صالح با صداى مهيبى منفجر مى‏شد. موهاى شلال و صورت گِرد و كوچك صالح، رنگ خاك گرفته بودند. رحيمى هم از بولدوزر پياده شد و به دنبال حاجى راه افتاد.
لحظه‏ها به سرعت پيش مى‏رفت. حالا فقط صالح بود كه دود بولدوزرش آسمان را پر كرده بود و تمام رزمندگان پشت خاكريز، از شجاعت او مجنون شده بودند. به او افتخار مى‏كردند و برايش دعا مى‏خواندند. همه مديون صالح بودند. مديون لحظه‏هاى سختى كه صالح، زير آن همه تير و آتش، مثل يك مادر، آنان را در زير پر و بال خاكريز خود گرفته بود.
عراقى‏ها ديگر از همه چيز وامانده بودند. حالا ديگر وقتش رسيده بود. خيلى هم سخت نبود. موشك سه مترى آتش‏زايى كه مى‏آمد تا بولدوزر را مثل گلوله‏اى از آتش كند.
چيزى ديگر نمانده بود تا حاجى خودش را به صالح برساند. رحيمى نگاهش به نوك تپه بود كه يكدفعه خشكش زد. نفسش بند آمد و پشتش يخ كرد. نوك تپه آتش گرفت. گرد و خاكى از آن به هوا بلند شد و چيزى سرخ و آتشين، جيغ‏كشان آمد به طرف خاكريز. رحيمى هنوز نگاهش را از نوك تپه نگرفته بود كه صداى مهيب و دلخراشى منطقه را لرزاند.
صالح، آخرين بيل خاك را به سينه خاكريز مى‏ريخت كه بولدوزرش گلوله‏اى از آتش شد. تكه پاره‏هاى موتور بولدوزر توى آسمان بخش شدند. شعله‏هاى آتش، بولدوزر و صالح را در خود فرو برد. حاج مهدى مثل كبوترى كه از روى بامى يكدفعه پرواز مى‏كند، از بولدوزر كنده شد و با بدنى پر از تركش و لباس‏هاى آتش گرفته، چهل متر آن طرف‏تر از صالح، دراز به دراز افتاد روى علف‏هاى خيس و نمزده حلبچه.
بدن سوراخ سوراخ صالح، در شعله‏هاى آتش مى‏سوخت كه حاجى فريادى زد و دو دستى كوبيد به سرش و نشست روى خاك‏هاى نم‏دار و خيس خاكريز.
قطره‏هاى اشك از گوشه چشم‏هاى رحيمى مى‏غلتيد روى گونه‏هايش. چشم‏هاى همه، خيره به شعله‏هاى آتش و دود بولدوزر مانده بود. فرياد «امدادگر، آمبولانس و برادر» فضاى منطقه را پر كرد. انگار عراقى‏ها شعله‏هاى آتش را كه ديدند، نفس راحتى كشيدند.
رحيمى درِ آمبولانس را باز كرد تا امدادگرها صالح و حاج مهدى را توى آمبولاس بگذارند.
آمبولانس با بدرقه صدها گلوله خمپاره، از كمركش كوهى بالا مى‏رفت.