ديوار و دريا
ديوار، پر بود از خط و نوشته. ديگر ياد گرفته بود بين آنهمه شلوغى بگردد. اگر يك كلمه اضافه مىشد او مىفهميد. ديوار و دريا. رودرروى هم.
چشمهايش را تنگ كرد و خيره شد. هنوز كسى درونش را با او قسمت نكرده بود.
همه خطها را خوانده بود. آن شلوغى برايش آشنا بود. همه را حفظ كرده بود. تنها بالاى ديوار، دست تنهاى هيچ كس به آن نرسيده بود.
هر شب، منتظر بود. فقط شبها بدون مهتاب هم مىديد.
خشم دريا، همه صداها را مىخورد. باز، ماه، پشت ابرها خوابيده بود.
او ديد. در هياهوى دريا و باد، صداى قدم زدن خطى را شنيد.
ف.ك - قم