مجلات >حديث زندگی>شماره 4

ديوار و دريا

 

67

ديوار، پر بود از خط و نوشته. ديگر ياد گرفته بود بين آن‏همه شلوغى بگردد. اگر يك كلمه اضافه مى‏شد او مى‏فهميد. ديوار و دريا. رودرروى هم.
چشم‏هايش را تنگ كرد و خيره شد. هنوز كسى درونش را با او قسمت نكرده بود.
همه خطها را خوانده بود. آن شلوغى برايش آشنا بود. همه را حفظ كرده بود. تنها بالاى ديوار، دست تنهاى هيچ كس به آن نرسيده بود.
هر شب، منتظر بود. فقط شب‏ها بدون مهتاب هم مى‏ديد.
خشم دريا، همه صداها را مى‏خورد. باز، ماه، پشت ابرها خوابيده بود.
او ديد. در هياهوى دريا و باد، صداى قدم زدن خطى را شنيد.

ف.ك - قم