مجلات >حديث زندگی>شماره 4

صداى پاى آب

زهرا طراوتى

 


58

چترها را بايد بست، زير باران بايد رفت...

دست‏ها را تو جيب شلوارش كرد. آرام، قدم برمى‏داشت. با هر قدم، شن‏ريزه‏هاى نرم، بلند مى‏شدند. مى‏توانست برخورد نرم آنها را روى پاهايش حس كند. هرچه نزديك‏تر مى‏شد، صداهاى مختلف بيشترى مى‏شنيد؛ صداى امواج آب دريا، صداى تكان‏ها و لغزيدنشان به روى هم، صداى پرنده‏ها و قوش‏هاى دريايى كه در فاصله دورى از دريا به گوش مى‏رسيد. حالا كه نزديك‏تر مى‏شد، كفش‏هايش، شن‏ريزه‏هاى نرم را بلند نمى‏كرد، بلكه فرو مى‏رفت؛ اما به راحتى كنده مى‏شد. صداى آدم‏ها هم مى‏آمد. اول از همه، صداى چند بچه كه در دريا بازى مى‏كردند، آمد. از صداى نازك و جيغ‏هاى پى‏درپى‏شان فهميد و شلپ شلپ پاهايشان توى آب. يكى داد مى‏زد: «پاس بده اين ور!». بعد صداى موج كه بلندتر مى‏شد و باز هياهوى بچه‏ها كه تو آب دريا توپ مى‏زدند و صداى نفس نفس مردى كه قايقى را هل مى‏داد توى آب و صداى تحسين‏آميز و پرشور و هيجان يك زن كه گوشه‏اى ايستاده بود و تشويقش مى‏كرد.
نسيم كه بيشتر شد، دست‏هايش را نيز بيشتر توى جيب فرو كرد. پاهايش حالا توى ماسه‏هاى نم‏دار فرو مى‏رفتند. كفش‏هايش سنگين شده بود. فهميد گِل و ماسه‏هاى خيس، بهشان چسبيده. سنگين قدم برمى‏داشت. يك مرتبه، خيسى آب را روى شلوارش حس كرد. تنش مورمور شد. پاهايش را توى كفش جمع كرد. به چيزى خورد. با دست‏هايش لمس كرد: يك تخته سنگ. صداىِ هاى و هوى كودكان توى آب، هنوز مى‏آمد. خودش را كشيد بالاى تخته سنگ و نشست. كفش و جورابش را درآورد و گذاشت آن بالا، كنار خودش. پاهاى برهنه‏اش را نيز گذاشت روى شن و ماسه‏هاىِ نرم و خيس. انگشت‏هاى پايش را فرو كرد توى زمين. موجود ريزى روى انگشت‏هايش مى‏لوليد. شايد يك كرم ريز. دست‏هايش را دراز كرد كه كرم را بردارد. صداى موج آمد. خيسى آب را تا روى زانوهايش حس كرد و نسيمى خنك تكانش داد. سردش شد. پاها را سريع گرفت بالا. خودش را جمع كرد. حالا ديگر فقط صداى موج را مى‏شنيد كه مى‏خورد به صخره. دوباره متوجه صداها شد. صداى يك نفر را كه آرام، پشت سرش قدم برمى‏داشت، شنيد. گوش داد. صاحب قدم‏ها نزديك شد و پشت سرش ايستاد. يك زن بود. از صداى نسيمى كه به پيراهن بلندش مى‏خورد و موج برمى‏داشت، فهميد؛ از صداى سايش نرم و لطيف پيراهنش. از عطرى كه به بينى‏اش خورد هم حدس زد كه بايد جوان باشد. خودش نشسته بود و هيچ تكانى نمى‏خورد. زن، نزديك‏تر شد. بيشتر دقيق شد. صداى نفس‏هاى زن را هم شنيد. آرام بود و انگار كه از هوا و تصاوير پيش رويش، نهايت لذت را برده و به حتم، جايى مى‏خواست براى نشستن و استراحت. كفش‏هايش افتاد. شايد دست زن به كفش‏ها خورده بود. دولّا شد كه بردارد. سر و صداى بارانى تنش بلند شد. زن، ناگهان يك قدم به عقب برداشت. كفش‏هايش را سرجايشان گذاشت و گوش داد به صداى قدم‏هاى زن و سايش پارچه تنش كه داشت دور مى‏شد. سرش را بالا گرفت و گوش داد به صداى آشناىِ هاى و هوى بچه‏هاى توى آب:
- بياييد اين‏ور، عميق‏تره! بيشتر حال مى‏ده!
- بنداز اين‏ور!
بعد شلپ شلپ بچه‏ها كه پريدند توى آب و خنده‏هاى كودكانه‏شان. چيزى شُريد به سمتش:
- اَه! كى شوت كرد اون‏ور؟
- من مى‏يارمش.
دستش را دراز كرد و برداشت. از توپ آب مى‏چكيد. به نظر مى‏رسيد سنگين شده بود. معلوم بود از شوت‏هاى محكمى كه خورده، جاييش سوراخ شده و حالا پرِ آب شده بود.
صداى تند قدم‏هاى سبكى را شنيد؛ كسى با پاى برهنه و البته خيس. از چكيدن قطره‏هايى كه توى صورتش پرتاپ شد، دانست.
صدا خوابيد. صبر كرد تا صاحب توپ بيايد جلوتر. آمد. صداى نفس نفس‏هايش را شنيد. مى‏خواست توپ را پرت كند طرفش. از اين زل زدن‏ها هيچ خوشش نمى‏آمد؛ اما نداد. نيرويى وسوسه‏اش مى‏كرد. دلش مى‏خواست بداند طرف چه پوشيده، چه لباسى، از چه جنسى! كسى داد زد:
- بيار ديگه پسر! معطل چى هستى؟
توپ را آورد جلوتر؛ اما دستش را دراز نكرد. گذاشت نزديك‏تر شود. نزديك‏تر شد و دست‏هايش را دراز كرد. هيچ صدايى از لباسى
 

59

كه به تن نداشت، بلند نشد. پسر لخت بود. پيراهنى تنش نبود. داشت به موها و بازوهاى خيس پسر فكر مى‏كرد و آب‏هايى كه مى‏چكيد و مى‏ريخت روى انگشتان خشك خودش كه پسر توپ را گرفت و بدو بدو رفت و بعد صداى دويدن‏هايش آمد توى آب و شوتى كه به توپ زد به سمت دوستانش و دوباره هياهو.
از روى صخره بلند شد. شلوار خيسش را كه بالا زده بود و حالا نيمه خشك بود، درست كرد. پاهاى برهنه‏اش ماسه‏هاى خيس و نرم و گلى را لمس كرد. نسيمى توى صورتش خورد. صداى قايقى را شنيد؛ صداى خنده زنى و نفس نفس عميق مردى و تلاش براى پارو زدن. چند قدم جلو رفت. آب مى‏رفت لاى انگشت‏هايش و موجى بلند كه با فشار تا زانو آمد و پاچه شلوارى كه داشت خشك مى‏شد را دوباره خيس كرد. احساس خوبى داشت و از اين خيسى لذت هم مى‏برد. صداىِ قايقى كه مى‏گذشت، هاى و هوى كودكانِ خيس و لخت و توپى كه سرگردان بود. بارانى‏اش را درآورد و گوشه‏اى به سمت تخته سنگ - جايى كه كفش و جورابش را گذاشته بود -، پرت كرد. رفت جلو؛ تا جايى كه آب تا كمرش هم رسيده بود. صداى موج، آن‏قدر زياد بود كه ديگر صداى قدم‏هايى كه توى ساحل به سمت او مى‏آمد، را نمى‏شنيد. نسيمى آمد و بوى عطرى را حس كرد. ايستاد و بو كرد. بوى آشناى عطرى كه ساعتى پيش به مشامش خورده بود. بو كرد. از سمت تخته سنگ مى‏آمد و بعد صداى كفش‏هايى را شنيد كه به زمين قل خورد. بى‏صدا خنديد و فكر كرد، زن هنوز جايى براى نشستن و استراحت و لذت بردن از ساحل دريا پيدا نكرده! منتظر شد تا باز صداى دستپاچه قدم‏هاى زن را بشنود كه دور مى‏شود؛ اما هيچ صدايى نيامد؛ فقط بوى عطر مى‏آمد. تا كمر توى آب بود و هنوز مى‏رفت.
نسيم مى‏وزيد. بوى عطرى كه تمام نمى‏شد و هنوز مى‏آمد؛ حتى توى آب. قايقى از همان نزديكى مى‏گذشت. هاى و هوى بچه‏ها، موجِ آب و توپى سرگردان. صداى امواج آب و بارانى‏اى كه توى ساحل باد مى‏خورد و صداى سايش پيراهن خيسى كه شنيده نمى‏شد.