صداى پاى آب
زهرا طراوتى
چترها را بايد بست، زير باران بايد رفت...
دستها را تو جيب شلوارش كرد. آرام، قدم برمىداشت. با هر قدم، شنريزههاى نرم، بلند مىشدند. مىتوانست برخورد نرم آنها را روى پاهايش حس كند. هرچه نزديكتر مىشد، صداهاى مختلف بيشترى مىشنيد؛ صداى امواج آب دريا، صداى تكانها و لغزيدنشان به روى هم، صداى پرندهها و قوشهاى دريايى كه در فاصله دورى از دريا به گوش مىرسيد. حالا كه نزديكتر مىشد، كفشهايش، شنريزههاى نرم را بلند نمىكرد، بلكه فرو مىرفت؛ اما به راحتى كنده مىشد. صداى آدمها هم مىآمد. اول از همه، صداى چند بچه كه در دريا بازى مىكردند، آمد. از صداى نازك و جيغهاى پىدرپىشان فهميد و شلپ شلپ پاهايشان توى آب. يكى داد مىزد: «پاس بده اين ور!». بعد صداى موج كه بلندتر مىشد و باز هياهوى بچهها كه تو آب دريا توپ مىزدند و صداى نفس نفس مردى كه قايقى را هل مىداد توى آب و صداى تحسينآميز و پرشور و هيجان يك زن كه گوشهاى ايستاده بود و تشويقش مىكرد.
نسيم كه بيشتر شد، دستهايش را نيز بيشتر توى جيب فرو كرد. پاهايش حالا توى ماسههاى نمدار فرو مىرفتند. كفشهايش سنگين شده بود. فهميد گِل و ماسههاى خيس، بهشان چسبيده. سنگين قدم برمىداشت. يك مرتبه، خيسى آب را روى شلوارش حس كرد. تنش مورمور شد. پاهايش را توى كفش جمع كرد. به چيزى خورد. با دستهايش لمس كرد: يك تخته سنگ. صداىِ هاى و هوى كودكان توى آب، هنوز مىآمد. خودش را كشيد بالاى تخته سنگ و نشست. كفش و جورابش را درآورد و گذاشت آن بالا، كنار خودش. پاهاى برهنهاش را نيز گذاشت روى شن و ماسههاىِ نرم و خيس. انگشتهاى پايش را فرو كرد توى زمين. موجود ريزى روى انگشتهايش مىلوليد. شايد يك كرم ريز. دستهايش را دراز كرد كه كرم را بردارد. صداى موج آمد. خيسى آب را تا روى زانوهايش حس كرد و نسيمى خنك تكانش داد. سردش شد. پاها را سريع گرفت بالا. خودش را جمع كرد. حالا ديگر فقط صداى موج را مىشنيد كه مىخورد به صخره. دوباره متوجه صداها شد. صداى يك نفر را كه آرام، پشت سرش قدم برمىداشت، شنيد. گوش داد. صاحب قدمها نزديك شد و پشت سرش ايستاد. يك زن بود. از صداى نسيمى كه به پيراهن بلندش مىخورد و موج برمىداشت، فهميد؛ از صداى سايش نرم و لطيف پيراهنش. از عطرى كه به بينىاش خورد هم حدس زد كه بايد جوان باشد. خودش نشسته بود و هيچ تكانى نمىخورد. زن، نزديكتر شد. بيشتر دقيق شد. صداى نفسهاى زن را هم شنيد. آرام بود و انگار كه از هوا و تصاوير پيش رويش، نهايت لذت را برده و به حتم، جايى مىخواست براى نشستن و استراحت. كفشهايش افتاد. شايد دست زن به كفشها خورده بود. دولّا شد كه بردارد. سر و صداى بارانى تنش بلند شد. زن، ناگهان يك قدم به عقب برداشت. كفشهايش را سرجايشان گذاشت و گوش داد به صداى قدمهاى زن و سايش پارچه تنش كه داشت دور مىشد. سرش را بالا گرفت و گوش داد به صداى آشناىِ هاى و هوى بچههاى توى آب:
- بياييد اينور، عميقتره! بيشتر حال مىده!
- بنداز اينور!
بعد شلپ شلپ بچهها كه پريدند توى آب و خندههاى كودكانهشان. چيزى شُريد به سمتش:
- اَه! كى شوت كرد اونور؟
- من مىيارمش.
دستش را دراز كرد و برداشت. از توپ آب مىچكيد. به نظر مىرسيد سنگين شده بود. معلوم بود از شوتهاى محكمى كه خورده، جاييش سوراخ شده و حالا پرِ آب شده بود.
صداى تند قدمهاى سبكى را شنيد؛ كسى با پاى برهنه و البته خيس. از چكيدن قطرههايى كه توى صورتش پرتاپ شد، دانست.
صدا خوابيد. صبر كرد تا صاحب توپ بيايد جلوتر. آمد. صداى نفس نفسهايش را شنيد. مىخواست توپ را پرت كند طرفش. از اين زل زدنها هيچ خوشش نمىآمد؛ اما نداد. نيرويى وسوسهاش مىكرد. دلش مىخواست بداند طرف چه پوشيده، چه لباسى، از چه جنسى! كسى داد زد:
- بيار ديگه پسر! معطل چى هستى؟
توپ را آورد جلوتر؛ اما دستش را دراز نكرد. گذاشت نزديكتر شود. نزديكتر شد و دستهايش را دراز كرد. هيچ صدايى از لباسى
كه به تن نداشت، بلند نشد. پسر لخت بود. پيراهنى تنش نبود. داشت به موها و بازوهاى خيس پسر فكر مىكرد و آبهايى كه مىچكيد و مىريخت روى انگشتان خشك خودش كه پسر توپ را گرفت و بدو بدو رفت و بعد صداى دويدنهايش آمد توى آب و شوتى كه به توپ زد به سمت دوستانش و دوباره هياهو.
از روى صخره بلند شد. شلوار خيسش را كه بالا زده بود و حالا نيمه خشك بود، درست كرد. پاهاى برهنهاش ماسههاى خيس و نرم و گلى را لمس كرد. نسيمى توى صورتش خورد. صداى قايقى را شنيد؛ صداى خنده زنى و نفس نفس عميق مردى و تلاش براى پارو زدن. چند قدم جلو رفت. آب مىرفت لاى انگشتهايش و موجى بلند كه با فشار تا زانو آمد و پاچه شلوارى كه داشت خشك مىشد را دوباره خيس كرد. احساس خوبى داشت و از اين خيسى لذت هم مىبرد. صداىِ قايقى كه مىگذشت، هاى و هوى كودكانِ خيس و لخت و توپى كه سرگردان بود. بارانىاش را درآورد و گوشهاى به سمت تخته سنگ - جايى كه كفش و جورابش را گذاشته بود -، پرت كرد. رفت جلو؛ تا جايى كه آب تا كمرش هم رسيده بود. صداى موج، آنقدر زياد بود كه ديگر صداى قدمهايى كه توى ساحل به سمت او مىآمد، را نمىشنيد. نسيمى آمد و بوى عطرى را حس كرد. ايستاد و بو كرد. بوى آشناى عطرى كه ساعتى پيش به مشامش خورده بود. بو كرد. از سمت تخته سنگ مىآمد و بعد صداى كفشهايى را شنيد كه به زمين قل خورد. بىصدا خنديد و فكر كرد، زن هنوز جايى براى نشستن و استراحت و لذت بردن از ساحل دريا پيدا نكرده! منتظر شد تا باز صداى دستپاچه قدمهاى زن را بشنود كه دور مىشود؛ اما هيچ صدايى نيامد؛ فقط بوى عطر مىآمد. تا كمر توى آب بود و هنوز مىرفت.
نسيم مىوزيد. بوى عطرى كه تمام نمىشد و هنوز مىآمد؛ حتى توى آب. قايقى از همان نزديكى مىگذشت. هاى و هوى بچهها، موجِ آب و توپى سرگردان. صداى امواج آب و بارانىاى كه توى ساحل باد مىخورد و صداى سايش پيراهن خيسى كه شنيده نمىشد.