مجلات >حديث زندگی>شماره 4

آدينه

س. حسينى

 


52

حالا كه قحط نكيساست

غروب است. من در وسط بزرگ‏ترين تنهايى جهان ايستاده‏ام. بادهاى صد و بيست روزه ترديد، بر من مى‏وزند و تكه‏هاى مرا مى‏برند. اكسيژن دشت را نفس مى‏كشم و دى‏اكسيد آه پس مى‏دهم. تمام سلول‏هاى بدنم چشم به جاده دوخته‏اند تا ببينند جاده كى شكافته مى‏شود و ريه‏هايش را از هواى گام‏هاى اسبت سرشار مى‏كند. اى آرزوى ناپيداى آشكار كه تمام دست‏ها هواى تو را چنگ مى‏زنند و به دنبال تو مى‏گردند، تاريكى محض، چشم‏هاى ما را تمسخر مى‏كند. مردمك چشم‏هايمان هرچه مى‏چرخد، فقط جام‏هاى تاريكى را سر مى‏كشد. كبريت‏هاى صاعقه‏ات كجاست؟
راستش اين تنهايى پير، اين تنهايى تاريخى، دارد اندك اندك، تمام مرا مى‏بلعد. كاش مى‏شد زودتر در جمعيت تو گم شوم!
من، خسته هميشه هستم؛ خسته تمام سر و صداهاى شهرم؛ خسته همه آلودگى‏هاى صوتى. گوش‏هايم از تنفّر سر و صداها پر شده‏اند. آرزومند يك جُرعه از طراوت‏هاى چنگ نكيسا هستم. اين روزها قحط نكيساست. گوش‏هاى من ديگر طاقت بوق و گاز و ترمز و زنگ و عربده و قهقهه را ندارد. گوش‏هاى من از حال و هواى ناموزون جهان خسته شده‏اند. پرده گوش‏هايم به حدّ انفجار رسيده است. آلودگى‏هاى صوتى پرده‏درى مى‏كنند. من تا چه وقت، در اين هياهوى بى‏انضباط غرق باشم؟ تا چه وقت، گوش به نيامدنت بسپارم؟ زودتر از نقطه اتصال آسمان و جاده نمايان شو تا طنين گام اسبت، گوش‏هايم را نوازش دهد؛ اى كه همه غزل‏هاى ناب از گام اسب تو مى‏بارد!
اى دور از دسترس! نمى‏دانم در سحر مى‏رسى يا بايد برسى تا سحر شود؛ اما مى‏دانم كه از تمام شناسنامه‏ات فقط نامت را فهميده‏ام. اى ناشناس‏تر از همه كهكشان‏هاى دور! چيزى به تمام شدن من نمانده است. توفان دورى‏ات، برگ‏هاى روحم را زرد كرده و به زمين ريخته است. ديگر در شروع پايان خود هستم. اين لحظه‏هاى تكرارى را با حضورت بياشوب و به لبخندت بگو بر مردمك چشمم تكيه كند. من در حال دست و پا زدن هستم. هيچ مى‏دانى؟ من آتشفشان بزرگ زمينم. مى‏جوشم. مى‏خروشم و فوران مى‏كنم.
باران من! بيا و بر شانه‏هايم بنشين تا اين آتش سوزنده فرو بخوابد. مبادا همه مرا از هم بپاشاند!

 


53

آيينه مى‏پوشيم

يعنى تو مى‏آيى و بارانى شود روزى
روزى كه مى‏رويد در آن گل‏هاى پيروزى
يعنى تو مى‏آيى و دستى مى‏برد ما را
تا آسمان آن بى‏كران درياى بهروزى
مى‏آيى و اين خانه تاريك و ناآرام
همسايه‏ات خواهد شد اى مهتاب دلسوزى
آن وقت آتش با درختان دوست خواهد شد
يعنى شود دنيا كلاس عشق آموزى‏
وقتى بيايى سينه‏ها آيينه مى‏پوشند
پر مى‏كشد از سينه‏ها اين كينه موذى
على باباجانى

سپيده

سپيده‏اى سحرگاه شب غمگين يلدايى
نمى‏دانم چه وقت؛ اما يقين دارم كه مى‏آيى
تو اى فرداى آبى رنگ! به يُمن انتظارى سبز
ميان خاطرات خيس باورها شكوفايى
و عيسى در ركابت مى‏كند مصلوب، مى‏دانم
غرور دشمنانت را به آيين چليپايى
بدون تو عدالت رنگ مى‏بازد قدم بردار
زمين پر مى‏شود با تو از آهنگ نكيسايى
بيا و زود جارى كن طنين گام‏هايت را
بيا كه نيست ديگر در كسى تاب شكيبايى
هزار و يك شب ما هم به پايان مى‏رسد مولا
اگر يك شب دل فرسوده ما را بيارايى
سعيد محمدى

گل هميشه بهار

دلم هواى تو كرده گل هميشه بهار
دوباره مثل نسيمى بر اين كوير، ببار
شبى عبور كن از جاده‏هاى تنهايى
مرا ببر به تماشاى كوچه‏هاى بهار
مرا رها كن از اين كوچه‏هاى سردر گم
از اين كرانه غم، اين كوير آدمزار
بيا خراب كن اين روح نا شكيب مرا
دوباره خانه سبزى بساز از اين آوار
به التماس درختان نگاه كن اى خوب!
ببار مثل نسيمى بر اين كوير، ببار!
احمد باباجانى