به كوشش: محمّد قنبرى
به نقل از مرحوم آيةاللّه شيخ رضا انصارى همدانى درباره امام خمينى(ره)
در تابستانى، امام به اتفاق مرحوم حاج آقا مصطفى و دامادشان مرحوم اشراقى، در همدان، ميهمان ما بودند. يكى از دوستان ما كه در بازار حجرهاى داشت و باغى نيز در يكى از نقاط خوش آب و هواى شهر داشت، ما را دعوت كرد كه روز جمعه به باغ ايشان برويم. من عذر آوردم كه: «آيةاللّه خمينى از قم تشريف آوردهاند و ميهمان من هستند». آن دوستمان گفت: «كه چه بهتر با ايشان تشريف بياوريد». من اجابت دعوت ايشان را به ابراز تمايل امام(ره) موكول كردم و موضوع را با مرحوم اشراقى در ميان گذاشتم. قرار شد كه حاج آقا مصطفى خمينى با حضرت امام صحبت كنند. بعد از صحبت حاج آقا مصطفى، امام پذيرفته بود و قرار شد كه در روز جمعه به باغ آن دوست برويم.
روز جمعه وقتى به باغ رفتيم، هر كس مشغول كارى شد و زمينه استراحت و تفريحى فراهم كرد؛ اما حضرت امام يك تكه قالى با خود برداشت و در زير سايه درختى به مطالعه كتاب جواهرالكلام پرداخت.
برگرفته از: سخنان آن مرحوم در خلال درس مكاسب
مرحوم حاج سيدرضا تفرشى، از علماى تهران:
در زمان جوانى امام، ايشان و آقا عبدالله تهرانى و سيدى ديگر، روزهاى جمعه در قم، مىرفتند به زمينهاى خاكفَرَج و پيادهروى و توپبازى مىكردند. روزى مرد كشاورزى به خدمت مرحوم آيةالله حاج شيخ عبدالكريم حائرى مىآيد و شكايت مىكند كه چند نفر طلبه روزهاى جمعه مىآيند توى زمين من و غلّههاى مرا پامال مىكنند. مرحوم حاج شيخ به حاج ميرزا مهدى بروجردى، سرپرست مدرسه فيضيه مىگويد: «ببينيد اين طلاب كيستند كه غله اين بنده خدا را پامال مىكنند».
حاج ميرزا مهدى خبر داد كه كار آقا روحالله خمينى و آقا عبدالله تهرانى و سيد است. حاج شيخ، فرستاد هر سه را حاضر كردند. وقتى آمدند و سلام كردند و نشستند، حاج شيخ فرمود: «عزيزم آقا روحالله! اين بنده خدا چه مىگويد؟ قضيه چيست؟». آقا روحالله خمينى گفت: «ما به كشت و زرع و غلّه ايشان كارى نداريم، مگر نمىدانيم مال مسلمان است و بايد رعايت شود؟ ما روزهاى جمعه مىرويم زمينهاى خاكفرج و براى هم توپ مىاندازيم. گاهى توپ ما مىرود توى غلّه و با احتياط مىرويم و آن را مىآوريم. همين. از اين به بعد، سعى بيشترى مىكنيم».
صاحب غلّه هم كه آنها را نديده بود و تصوّر مىكرد اين طلاب، عمدا اقدام به اين كار مىكردهاند و مخصوصا آقا روحالله خمينى را ديد كه چگونه حاج شيخ با لطف خاصى با وى سخن مىگويد، گفت: «اگر چنين است، من عرضى ندارم». مرحوم حاج شيخ هم بيشتر سفارش كرد.
آن مرد رفت. حاج شيخ هم آنها را از آن كار منع نكرد و فقط گفت: «آقا روحالله! عزيزم، سعى كن ضررى به مال مردم نرسد». ايشان هم گفت: «چشم!». در اين وقت سيد گفت: «آقا، من از آقا روحالله شكايت دارم».
حاج شيخ پرسيد: «چه شكايتى؟».
سيد گفت: «آقا روحالله هر وقت توپ مىاندازد، سعى دارد بزند به صورت من؛ طورى كه دو سه بار تا حالا به دماغم خورده و خونْدماغ شدهام». حاج شيخ درحالىكه تبسم مىكرد، گفت: «آقا روحالله! عزيزم، مواظب باش دوستانت اذيت نشوند و شكايت نداشته باشند». آقا روحالله گفت: «آقا، من قصدى ندارم. وقتى توپ را پرت مىكنم، از بس دماغ اين آقا بزرگ است، توپ به آن مىخورد. تقصير من نيست!». از اين گفته، حاج شيخ و ما و حُضار و خود سيد خنديديم. به دنبال آن، هر سه برخاستند و رفتند.
برگرفته از: امام در آينه خاطرهها، على دوانى
گرچه در قديم، طلاب چندان در فكر ورزش و تفريح نبودند، ولى امام خمينى چه در خمين پيش از بيست سالگى، چه در قم، هرگز ورزش و تفريحات سالم را به منظور تقويت جسم و جان فراموش نمىكرد. نهتنها به طور خصوصى، بلكه ابايى نداشت كه اين را ديگران هم بدانند.
خودشان يكبار فرمودند: «من در جوانى، تفنگ به دست گرفته، تيراندازى مىكردم». چنان كه مىگويند، به سواركارى نيز مىپرداخته است.
برگرفته از: امام در آينه خاطرهها، على دوانى
امام، بعضى از تابستانها كه به دَرَكه تهران مىرفتند و يك ماه در منزل يك پيرزن، با خانواده بهسر مىبردند، عصر كه مىشد با همان لباس روحانيت، به كوه تشريف مىبردند و كوهنوردى مىكردند. اين عمل امام تا حدود سن پنجاه سالگى ايشان ادامه داشت.
برگرفته از: برداشتهايى از سيره امام خمينى(ره)، غلامعلى رجايى
خانم زهرا مصطفوى:
امام وقتى مىديدند من روزهاى تعطيل مشغول هستم، مىگفتند: «به جايى نمىرسى؛ چون بايد موقع تفريح، تفريح كنى». اين مسئله را به پسر من به صورت جدى مىگفتند. امام مكرر مىگفتند: «من نه يك ساعت تفريحم را گذاشتم براى درس و نه يك ساعت وقت درسم را براى تفريح گذاشتم». يعنى هر وقتى را براى چيز خاصى قرار مىدادند و به پسر من هم نصيحت مىكردند كه: «تفريح داشته باش. اگر نداشته باشى، نمىتوانى خودت را براى تحصيل آماده كنى».
برگرفته از: برداشتهايى از سيره امام خمينى(ره)، غلامعلى رجايى
عاطفه اشراقى:
بهياد دارم كه امام هميشه مىگفتند كه: «در ساعت تفريح، درس نخوانيد و در ساعت درس خواندن، تفريح نكنيد؛ هر كدام را جاى خود». همچنين مىگفتند كه: «از زمان كودكى بهياد دارند كه خودشان هيچ وقت اين دو ساعت را باهم عوض نكردهاند و اين دو لازم و ملزوم يكديگرند».
برگرفته از: مجله زن روز، شماره 1267
حجةالاسلام مسيح بروجردى:
يك روز قبل از اينكه به دست مبارك امام معمّم بشوم، در خدمت ايشان بودم. به من فرمودند: «زىّ طلبگى را حفظ كن» و بعد ادامه دادند كه «اين زىّ طلبگى به سه چيز است: درس جماعت (درس عمومى)، نماز جماعت، تفريح».
برگرفته از: برداشتهايى از سيره امام خمينى(ره)، غلامعلى رجايى
امام از مجالس اُنس با دوستان غفلت نمىكرد و جلسه انس را مايه نوعى كمك و ورزيدگى ذهن و آمادگى آن مىدانست. يك روز، خود ايشان مىفرمود: «در دوران جوانى، پنجشنبه و جمعهاى بر ما نگذشت مگر اينكه با دوستان، جلسه انسى تشكيل مىداديم و به خارج از قم و بيشتر بهسوى جمكران مىرفتيم. در فصل برف و بارانى در حجره خود به برنامه انسى اشتغال مىورزيديم و هنگامى كه صداى مؤذّن به گوش مىرسيد، همگى به نماز مىايستاديم».
برگرفته از: مجله حوزه، شماره 34، به نقل از آيةاللّه جعفر سبحانى
امام در جوانى طلبه خشكى نبودند كه هميشه مثلا روزه بگيرند و ذكر بگويند و نخندند و تفريح نكنند. تفريح هم داشتند؛ تفريحاتى نظير اينكه شبهاى پنجشنبه دور هم جمع بشوند و يك طاسكبابى درست كنند يا در مدرسه يك كتهاى درست كنند.
برگرفته از: 15 خرداد، شماره 10، بهنقل از شهيد محلاتى
مقام معظم رهبرى، حضرت آيةاللّه خامنهاى
تفريح من در محيط طلبگى خودم، در دوران جوانى، حضور در جمع طلبهها بود. به مدرسه خودمان (مدرسه نواب) مىرفتيم. جوّ طلبهها براى ما جوّ شيرينى بود. طلبهها دور هم جمع مىشدند، صحبت و گفتگو و تبادل اطلاعات مىكردند و حرف مىزدند. محيط مدرسه براى خود طلبهها مثل يك باشگاه محسوب مىشد. در وقت بيكارى، آنجا دور هم جمع مىشدند. علاوه بر اين، در مسجد گوهرشاد مشهد هم مجمع خيلى خوبى بود. آنجا هم افراد متديّن، طلاب، روحانيون و علما مىآمدند، مىنشستند و با هم بحث علمى مىكردند، بعضى هم صحبتهاى دوستانه مىكردند. تفريحهاى ما اينها بود.
البته من از آن وقت، ورزش مىكردم. الآن هم ورزش مىكنم. متأسفانه مىبينم جوانهاى ما در ورزش، سستى مىكنند، كه اين خيلى خطاست.
آن وقت ما كوه مىرفتيم، پيادهروىهاى طولانى مىكرديم. من با دوستان خودم، چندبار از كوههاى اطراف مشهد، همينطور كوه به كوه، روستا به روستا، چند شبانهروز حركت كرديم و راه رفتيم. از اين گونه ورزشها داشتيم. البته اينها تفريحهاى سرگرم كنندهاى بود كه خارج از محيط شهر محسوب مىشد.
برگرفته از: زندگىنامه مقام معظم رهبرى، مؤسسه فرهنگى قدر ولايت
من در دوران جوانى، زياد مطالعه مىكردم. غير از كتابهاى درسى خودمان كه مطالعه مىكردم و مىخواندم، هم كتاب تاريخ مىخواندم، هم كتاب ادبيات، هم كتاب شعر، هم كتاب قصه و رمان. به كتاب قصه خيلى علاقه داشتم و خيلى از رمانهاى معروف را در دوره نوجوانى خواندم. شعر هم مىخواندم. من با بسيارى از ديوانهاى شعر، در دوره نوجوانى و جوانى آشنا شدم. به كتاب تاريخ، علاقه داشتم و چون درس عربى مىخواندم و با زبان عربى آشنا شده بودم، به حديث هم علاقه داشتم.
من خيلى كتاب نگاه مىكردم، منزل ما هم كتاب زياد بود. پدرم كتابخانه خوبى داشت و خيلى از كتابها هم، براى من مورد استفاده بود. البته خود ماها هم كتاب داشتيم، كرايه هم مىكرديم. نزديك منزل ما كتابفروشى كوچكى بود كه كتاب، كرايه مىداد. من رمان كه مىخواندم، معمولا از آنجا كرايه مىكردم.
در دوره اوايل طلبگى (در سنين پانزده، شانزده سالگى) به كتابخانه آستان قدس مراجعه مىكردم. گاهى روزها آنجا مىرفتم و مشغول مطالعه مىشدم. صداى اذان با بلندگو پخش مىشد، به قدرى غرق مطالعه بودم كه صداى اذان را نمىشنيدم. خيلى نزديك بود و صدا خيلى شديد داخل قرائتخانه مىآمد و ظهر مىگذشت. بعد از مدتى مىفهميدم كه ظهر شده است! با كتاب، انس داشتم.
برگرفته از: زندگىنامه مقام معظم رهبرى، مؤسسه فرهنگى قدر ولايت
من در دوره نوجوانى، شعر گفتن را شروع كردم و گاهى شعر مىگفتم. منتها به دلايلى تا سالهاى متمادى شعرم را در انجمن ادبى - كه آن وقت در مشهد تشكيل مىشد و من هم شركت مىكردم - نمىخواندم. حالا عيبى ندارد آن دليل را - كه گفتم به آن دليل نمىخواندم، بگويم - علت، اين بود كه چون من سابقه زيادى با شعر داشتم، شعر را مىشناختم؛ يعنى خوب و بد شعر را مىشناختم. در آن انجمن، وقتى كه شعرى خوانده مىشد و اشخاص نامدارى هم در آن انجمن بودند، نقدى كه من نسبت به شعر انجام مىدادم، نقدى بود كه غالبا مورد تأييد و تصديق حضّار - از جمله خود آن شاعر - قرار مىگرفت. وقتى كه شعر خودم را نگاه مىكردم، با ديد يك نقّاد مىديدم كه اين شعر، من را راضى نمىكند. لذا نمىخواستم آن شعر را بخوانم؛ يعنى اگر شعرى بود كه از شعر آن روز بهتر بود، حتما مىخواندم. لكن مىنشستم فكر مىكردم، شعر را مىگفتم، مىنوشتم و پاكنويس
مىكردم؛ امّا در آن انجمن ادبى نمىخواندم. چرا؟ چون سطح آن انجمن به خاطر همين نقدهايى كه مىشد، بالاتر از اين شعر بود. شايد شعرهايى خوانده مىشد كه از سطح آن شعر بالاتر نبود، اما مورد نقد قرار مىگرفت.
برگرفته از: زندگىنامه مقام معظم رهبرى، مؤسسه فرهنگى قدر ولايت
جلال آل احمد
در طول تاريخ همواره كسانى بودهاند كه دغدغه پركردن اوقات فراغت داشتهاند و براى اوقات فراغت و بىكارىِ خود به دنبال مشغوليتى گشتهاند و بودهاند بسيارى از موفقان تاريخ، روزها را به حرفه و صنعتى پرداختهاند و اوقات فراغتشان را با تحصيل پر كردهاند. مرحوم جلال آل احمد، نويسنده معاصر مىنويسد:
و من بازار را رفتم؛ امّا «دارالفنون» هم كلاسهاى شبانه باز كرده بود كه پنهان از پدر، اسم نوشتم. روزها كار ساعتسازى، بعد سيمكشى برق، بعد چرمفروشى و از اين قبيل... و شبها درس. و با درآمد يك سال كار مرتب، الباقى دبيرستان را تمام كردم. بعد هم گاهگدارى سيمپيچى متفرقه بَرِ دست «جواد» يكى از شوهر خواهرهايم كه اينكاره بود.
برگرفته از: جلال اهل قلم، حسين ميرزايى
به نقل از استاد محمدتقى شريعتى درباره دكتر على شريعتى
دكتر (على شريعتى) به مطالعه، علاقه شديدى داشت و از آنجا كه روى يكى از چشمهايش لكّهاى پيدا شده بود، همواره نگران بوديم كه بر اثر مطالعه زياد، بينايىاش در خطر بيفتد. به همين دليل، هميشه اصرار مىكرديم تا از مطالعه دست بردارد. او به خاطر مراعات ادب، اطاعت مىكرد؛ ولى همينكه به اتاق خود برمىگشتم، پرده را مىكشيد و دوباره به مطالعه مىپرداخت. اين عشق به مطالعه، نه تنها هرگز رو به خاموشى نگذاشت، بلكه تا آخر (عمر،) با او بود.
برگرفته از: مجله سروش، شماره سوم
مجتبى مطهرى (فرزند استاد مطهرى):
از خصوصيات پدر بزرگوارم، استاد شهيد، اين بود كه به مطالعه و تحقيق، علاقه شديدى داشتند و از وقت و عمرشان كمال استفاده را مىكردند. در يكى از روزهايى كه به كتابخانه ايشان رفته بودم و با كنجكاوى و دقت به كتابهاى ايشان نگاه مىكردم، پدرم به من گفتند:
مجتبى! من در طول عمرم، خيلى كتاب خواندهام. رشد و كمال علمى خود را نيز تا حدّ زيادى مرهون همين مطالعه و تفكر مىدانم.
برگرفته از: پارهاى از خورشيد، ناصرى - ستوده