مجلات >حديث زندگی>شماره 4

!به عبرت ز پيشينيان ياد كن

مجيد ملامحمدى

 


44

«عبرت» در متون قديم

هان، اى دلِ عبرت بين، از ديده عبر كن،هان
ايوان مدائن را، آيينه عبرت دان
يك ره زِ لب دجله، منزل به مدائن كن
وز ديده دوم دجله بر خاك مدائن ران
خود دجله چنان گريد، صد دجله خون، گويى
گز گرمىِ خونابش، آتش چكد از مژگان
بينى كه لب دجله، چون كف به دهان آرد
گويى ز تَفِ آهش، لب، آبله زد چندان
از آتش حسرت بين، بريان جگر دجله!
خود آب شنيدستى، كاتش كُنَدش بريان
بر دجله گرى نونو، وز ديده زكاتش ده
گرچه لب دريا هست از دجله زكات اِستان
گر دجله درآميزد باد لب و سوز دل
نيمى شود افسرده، نيمى شود آتشدان
تا سلسله ايوان، بگسست مدائن را
در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پيچان...
«خاقانى»
در كتاب مصباح الشريعه آمده است: «عبرت، از عبور كردن است و در مورد عبور نظرى و قلبى اطلاق شود. پس عبرت و اعتبار به معناى پندگرفتن و نتيجه اخذ كردن و به نظر معنوى، در نتايج امور قضايا و حوادث، نگاه كردن و از جريان صورى، به معنى عبور كردن است...».
پس، عبرت، عبور است؛ از حال به گذشته و يا حتى به آينده، به تذكر و هشدار و پند.
سيسرون،(1) خطيب مشهور رومى گفته است: «بى‏خبر ماندن از آنچه پيش از تولد شما روى داده، به منزله هميشه كودك ماندن است؛ زيرا ارزش زندگى بشرى، بدون آنچه بر اثر گزارش تاريخ با زندگانى اجدادمان درهم بافته شده، چه مى‏تواند باشد؟». پس اگر آدمى به سرگذشت پيشينيان و به گذشته تاريخى خود و يا اقوام و ملل بى‏اعتنا باشد، گويى انسانى است تازه تولد يافته و بى‏تجربه كه البته به جايى نتواند رسيد.
خاقانى، شاعر نامدار فارسى، در بازگشت از سفر حج، به سال 569 قمرى، وقتى از راه دجله به شهر مدائن‏(2) مى‏رود، قصيده‏اى گيرا و قوى در باب عبرت مى‏سرايد كه چند بيت از آن را در سرآغاز اين نوشتار خوانديم.
شروع اين قصيده بلند، با مطلعى پر ضربه و رسا آغاز مى‏شود كه:
هان اى دل عبرت بين، از ديده عِبَر كن، هان!
ايوان مدائن را، آيينه عبرت دان
تكرار كلمه «هان» در مصرع اول و نيز كاربرد كلمات عبرت، عِبَر كن و آيينه عبرت، با آهنگى پر از تأكيد و هم‏نواختى، خواسته شاعر را در تأمل و تفكر و عبرت در بناى مدائن و سير خيال به گذشتگان، با ضربه‏اى گيرا آغاز مى‏كند. در تاريخ آمده است كه كاخ و ايوان مدائن از بناهاى مشهور و ماندگارى است كه عظمت و شكوهى حيرت‏انگيز، براى آدميان دارد. مساحت اين بنا120000 گز(3) مربع و ارتفاعش بالغ بر 28 گز و تالارش به مساحت 1120 گز مربع است.
ديگر شاعران عجم و عرب نيز در هنگام بازديد و يا عبور از آن،
 

45

انگشت حيرت به دهان گزيده و به توصيف آن نشسته‏اند.
كاخ و ايوان مدائن، روزگارى، سراى عظمت و جلال سلسله ساسانيان بوده و آنان به آن بسيار مى‏باليده‏اند و بر آن به جهانيان فخر مى‏فروخته‏اند. بنايى كه به تكبّر، سر به آسمان ساييده و به قول بُحترى (206 - 284ق)، شاعر عرب: «رفعت آن، چشم بينندگان را خسته و خيره مى‏كرد».
خاقانى در ابياتى ديگر از قول اين بنا - كه ديگر شكوه گذشته را ندارد - گويد:

گويد كه تو از خاكى، ما خاك توايم اكنون
گامى دو سه بر ما نِه، و اشكى دو سه هم بفشان
از نوحه جغد الحق،(4) ماييم به دردسر
از ديده گلابى كن، دردسر ما بنشان
و اين سرانجام، از آن شكوه و فرّ و فخامت، آيا به‏جز عبرت و پند بينندگان، چيز ديگرى مى‏تواند در پى داشته باشد؟
در ابيات ديگر قصيده مى‏خوانيم:
بس پند كه بود آن گه، بر تاج سرش پيدا
صد پند نُوَست اكنون، ار مغز سرش پنهان
كسرا و ترنج زر، پرويز و بِهِ زرين
برباد شده يكسر، با خاك شده يكسان
قصيده بلند و مشهور «ايوان مدائن» سراسرْ پند و عبرت است و به گونه‏اى عبرت‏آميز به پايان مى‏رسد.
امام صادق(ع) از پيامبر اكرم نقل كرده است: شخصى كه به نظرِ عبرت مى‏نگرد، زندگى او در دنيا، مانند زندگى كسى است كه خواب مى‏بيند و همين‏طور كه شخص در حال خواب مى‏بيند، ولى با بدن، مسّ جسمانى نمى‏كند، آدم عبرت گيرنده مطلبى را كه درك مى‏كند، قابل مشاهده و مس نيست و شخص عبرت گيرنده بر اثر قبيح شمردن معاملات و كارهاى آنان - كه فريفته زندگى دنيوى شده‏اند -، آنچه را كه موجب حساب و عقاب و عذاب باشد، از قلب و نفس خود پاك مى‏كند و در مقابل آن، توجه و اقبال به اعمالى مى‏كند كه وسيله تقرّب به خداوند متعال و موجب خشنودى و عفو اوست.
در رساله قشيريه آمده است: «گويند سبب توبه ابوعلى شقيق، آن بود كه قحطى افتاد و مردمان، اندوهگن بودند. ابوعلى، بنده‏اى را ديد كه بازى همى كرد. گفت: يا غلام! چيست اين نشاط، و مردمان، چنين اندوهگن؟
گفت: از آن‏كه خواجه مرا ديهى‏ست خاص و چندان كه او را بايد، از آن جا ارتفاع يابد. ما را بى‏برگى نباشد.
ابوعلى را بيدارى افتاد. گفت: اگر او را خداوندى است كه ديهى دارد و اين غلام، بدان خداوندِ خويش مى‏نازد و درويش است، خداوند من، توانگر است. اندوهِ روزى بُردن، هيچ معنا ندارد».
امام على(ع) در نهج‏البلاغه فرموده است:
«... بندگان خدا! شما را سفارش مى‏كنم به ترس از پروردگارى كه برتن شما جامه‏ها پوشاند و اسباب زندگى‏تان را آماده گرداند. پس اگر كسى، راهى به زندگانى جاودان مى‏يافت و يا مى‏توانست پنجه مرگ را برتافت، او سليمان پسر داود مى‏بود، كه پادشاهى پرى و آدمى وى را مسخّر گرديد، با پيامبرى و منزلت بزرگ كه بدو رسيد. چون آنچه روزى او بود خورد، و مدتى را كه بايد بمانَد به پايان برد،
 

46

كمان‏هاى مرگ، تيرهاى نيستى بر او باراند و خانه‏ها از او تهى ماند. مسكن‏ها خالى گرديدند و مردمى ديگرشان به ارث بردند - و در آن آرميدند -، و همانا در روزگاران گذشته، براى شما پند است، كجايند عِمْلاقيان‏(5) و فرزندان عملاقيان؟ كجايند فرعونيان و فرزندان فرعونيان؟ كجايند مردمى كه در شهرهاى رَسّ‏(6) بودند؟ پيامبران را كشتند و سنّت فرستادگان خدا را ميراندند و سيرت جباران را زنده كردند. كجايند آنان كه با سپاهيان به راه افتادند و هزاران تن را شكست دادند. سپاه‏ها به راه انداختند و شهرها ساختند...».(7)
قرآن مجيد، معجزه بزرگ و آسمانى حضرت محمّد(ص)، نيز سراسر پند و عبرت است. چه آن‏كه بيشتر داستان‏ها و سرگذشت‏هاى پيامبران و بزرگان، براى اندرز به انسان‏ها و عبرت آنهاست و نتيجه‏اى سازنده و درخورِ سعادت آنان دارد.
رباعى معروف حكيم عمر خيّام نيشابورى را خوب مى‏شناسيم و بارها خوانده‏ايمش كه:

آن قصر كه بر چرخ همى زد پهلو
بر درگه او شهان نهادندى رو
ديديم كه بر كنگره‏اش فاخته‏اى
بنشسته همى گفت كه: «كوكو، كوكو»
كوكو، سراغ از گذشتگان است. از پيشينه زندگى و جريانى كه در گذشته‏اى نه‏چندان دور، به آسمان، منت مى‏گذاشته و بر چرخ نيلوفرى، پهلو مى‏زده است و شاهان به درگاه و بارگه‏اش، آمد و شد مى‏كردند. اما راستى كو آن جبروت شاهانه و صولت بى‏مانند؟
عبرت! كه فاخته‏اى بر كنگره‏هاى بازمانده‏اش بنشيند و به آوازى بارانى و غريب سر دهد: كوكو... كوكو...
اما مگر آدميان را عبرتى است از اين همه پند و پيامِ پيرامون؟ در پاسخ، آلدوس هاكسلى(1894-1963م)، نويسنده انگليسى، مى‏گويد: «اين كه آدميان از درس‏هاى تاريخ، خيلى چيز فرا نمى‏گيرند، مهم‏تر از همه درس‏هايى است كه تاريخ بايد به ما بياموزد!».
در پهنه شگرف ادبيات كهن و گران‏سنگ فارسى، شاعران و اديبان و نويسندگان، به اتفاق از «عبرت» حكايات و اشعار و گفته‏هاى بسيار آفريده‏اند كه مجالى حتى به اشارت، درآوردنِ آنها نيست؛ اما به‏جاست كه از غزل زيباى حافظ، دريغ نداريم كه فرموده است:
مزرع سبز فلك ديدم و داسِ مه نو
يادم از كِشته خويش آمد و هنگام درو
تكيه بر اختر شب دزد مكن كاين عيّار
تاج كاووس ببرد و كمر كيخسرو
گوشوار زر و لعل ارچه گران دارد گوش
دور خوبى گذرانست، نصيحت بشنو!
حافظ به بيان عبرت‏گونه خويش در اين غزل شيوا، به آدمى پند دوباره - از پسِ پندهاى بى‏شمار - مى‏دهد. ديدن مزرع سبز فلك - كه اضافه‏اى تشبيهى است براى آسمان -، و داسِ مه نو - كه اضافه‏اى تشبيهى است براى ماه يا هلال آن -، عبرتى است بر يادآورى از كِشته خويش و وقت درو و نيل به نتيجه پر ثمر آن.
پيامبر فرمود: «دنيا كشتگاه آخرت است».
يا: گوشواره زر و لعل داشتن، اگرچه گوش را گران مى‏كند (بار سنگينى است بر گوش و باعث گرانى آن مى‏شود)، نصيحت گوش‏دار و عبرت گير، كه دور زيبايى و خوشى درگذر است و در دايره فراموشى (در اين جمله، ايهام و ظرايفى پيچ در پيچ است).
شاعران ديگر پارسى‏گوى نيز، چه بسيار كه از «عبرت» آيينه‏ها ساخته‏اند و به دست آدميان، در كوره راه زندگى، فانوس عبرت داده‏اند:
عاقل آن باشد كه عبرت گيرد از
مرگ ياران در بلاى محترز
مولوى
خدا را گرچه عبرت‏هاست بسيار
قيامت را بس اين عبرت، نمودار
نظامى
كار عالم عبرت است و حسرت است
حيرت اندر حيرت اندر حيرت است
عطار
در كار روزگار و ثبات جهان عبيد
عبرت هزار بار از اين مى‏توان گرفت
عبيد زاكانى
رهِ وجود بجز سنگلاخ عبرت نيست
فتادگان، خجل و رفتگان، پشيمان‏اند
پروين اعتصامى
به عبرت نظر كن كه گردون چه كرد
فريدون كجا رفت و قارون چه كرد
جامى
به عبرت زِ پيشينيان ياد كن
دل از ياد پيشينيان شاد كن
جامى
در جهان چون به چشم عبرت ديد
كآمدن نيست جز براى عبور
هاتف اصفهانى
 

47

سخن، كوتاه مى‏سازيم و حسن ختام اين نوشته را به قطعه‏اى زيبا از حَبسيه سراى بزرگ پارسى، شاعر درد و رنج و عشق، مسعود سعد سلمان، به پايان مى‏بريم:

پنجاه و هفت رفت زِ تاريخ عمر من
شد سودمندْ مدت و ناسودمند ماند
و امروز بر يقين و گمانم زِ عمرِ خويش
دانم كه چند رفت و ندانم كه چند ماند
فهرست حال من همه با رنج و بند بود
از حبس، ماند عبرت و از بند، پند ماند
از قصد به سگالان و ز غمز حاسدان
جان در بلا فتاد و تن اندر گزند ماند
چوگان بنه كه گوى تو اندر چَه اوفتاد
خيره مطب كه كرّه تو در كمند ماند
ليكن به شكر كوش كه از طبع پاك تو
چندين هزار بيتِ بديع بلند ماند
منابع و مآخذ:
1. مصباح الشريعة.
2. چشمه روشن، غلامحسين يوسفى.
3. فرهنگ فارسى، محمّد معين.
4. نهج‏البلاغة، ترجمه سيدجعفر شهيدى.
5. ديوان حافظ، تصحيح: قزوينى - غنى.
6. حافظ نامه، بهاءالدين خرمشاهى.
7. و دواوين ديگر شعرا... .
8. رساله قشيريه، تصحيح: بديع‏الزمان فروزانفر.
1. از خطباى معروف رومى كه متولد 46 قبل از ميلاد است.
2. نام مجموعه، هفت شهر نزديك به هم و آبادان كه تيسفون، مهم‏ترين شهر آن بوده است؛ پايتخت دولت ساسانيان.
3. واحد طول؛ يك گز: يك متر.
4. جغد؛ مرغ حق، كه بر خرابه‏ها مى‏خواند.
5. سرزمين آنان، ميان كنعان و مصر بوده است و با يهوديان دشمن بوده‏اند و سرانجام نابود شدند.
6. اصحاب الرّس قومى بودند از ثمود كه پيامبر خود را هلاك كردند.
7. قسمتى از خطبه 182 نهج‏البلاغه.