مجيد ملامحمدى
«عبرت» در متون قديم
هان، اى دلِ عبرت بين، از ديده عبر كن،هان
ايوان مدائن را، آيينه عبرت دان
يك ره زِ لب دجله، منزل به مدائن كن
وز ديده دوم دجله بر خاك مدائن ران
خود دجله چنان گريد، صد دجله خون، گويى
گز گرمىِ خونابش، آتش چكد از مژگان
بينى كه لب دجله، چون كف به دهان آرد
گويى ز تَفِ آهش، لب، آبله زد چندان
از آتش حسرت بين، بريان جگر دجله!
خود آب شنيدستى، كاتش كُنَدش بريان
بر دجله گرى نونو، وز ديده زكاتش ده
گرچه لب دريا هست از دجله زكات اِستان
گر دجله درآميزد باد لب و سوز دل
نيمى شود افسرده، نيمى شود آتشدان
تا سلسله ايوان، بگسست مدائن را
در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پيچان...
«خاقانى»
در كتاب مصباح الشريعه آمده است: «عبرت، از عبور كردن است و در مورد عبور نظرى و قلبى اطلاق شود. پس عبرت و اعتبار به معناى پندگرفتن و نتيجه اخذ كردن و به نظر معنوى، در نتايج امور قضايا و حوادث، نگاه كردن و از جريان صورى، به معنى عبور كردن است...».
پس، عبرت، عبور است؛ از حال به گذشته و يا حتى به آينده، به تذكر و هشدار و پند.
سيسرون،
(1) خطيب مشهور رومى گفته است: «بىخبر ماندن از آنچه پيش از تولد شما روى داده، به منزله هميشه كودك ماندن است؛ زيرا ارزش زندگى بشرى، بدون آنچه بر اثر گزارش تاريخ با زندگانى اجدادمان درهم بافته شده، چه مىتواند باشد؟». پس اگر آدمى به سرگذشت پيشينيان و به گذشته تاريخى خود و يا اقوام و ملل بىاعتنا باشد، گويى انسانى است تازه تولد يافته و بىتجربه كه البته به جايى نتواند رسيد.
خاقانى، شاعر نامدار فارسى، در بازگشت از سفر حج، به سال 569 قمرى، وقتى از راه دجله به شهر مدائن
(2) مىرود، قصيدهاى گيرا و قوى در باب عبرت مىسرايد كه چند بيت از آن را در سرآغاز اين نوشتار خوانديم.
شروع اين قصيده بلند، با مطلعى پر ضربه و رسا آغاز مىشود كه:
هان اى دل عبرت بين، از ديده عِبَر كن، هان!
ايوان مدائن را، آيينه عبرت دان
تكرار كلمه «هان» در مصرع اول و نيز كاربرد كلمات عبرت، عِبَر كن و آيينه عبرت، با آهنگى پر از تأكيد و همنواختى، خواسته شاعر را در تأمل و تفكر و عبرت در بناى مدائن و سير خيال به گذشتگان، با ضربهاى گيرا آغاز مىكند. در تاريخ آمده است كه كاخ و ايوان مدائن از بناهاى مشهور و ماندگارى است كه عظمت و شكوهى حيرتانگيز، براى آدميان دارد. مساحت اين بنا120000 گز
(3) مربع و ارتفاعش بالغ بر 28 گز و تالارش به مساحت 1120 گز مربع است.
ديگر شاعران عجم و عرب نيز در هنگام بازديد و يا عبور از آن،
انگشت حيرت به دهان گزيده و به توصيف آن نشستهاند.
كاخ و ايوان مدائن، روزگارى، سراى عظمت و جلال سلسله ساسانيان بوده و آنان به آن بسيار مىباليدهاند و بر آن به جهانيان فخر مىفروختهاند. بنايى كه به تكبّر، سر به آسمان ساييده و به قول بُحترى (206 - 284ق)، شاعر عرب: «رفعت آن، چشم بينندگان را خسته و خيره مىكرد».
خاقانى در ابياتى ديگر از قول اين بنا - كه ديگر شكوه گذشته را ندارد - گويد:
گويد كه تو از خاكى، ما خاك توايم اكنون
گامى دو سه بر ما نِه، و اشكى دو سه هم بفشان
از نوحه جغد الحق،
(4) ماييم به دردسر
از ديده گلابى كن، دردسر ما بنشان
و اين سرانجام، از آن شكوه و فرّ و فخامت، آيا بهجز عبرت و پند بينندگان، چيز ديگرى مىتواند در پى داشته باشد؟
در ابيات ديگر قصيده مىخوانيم:
بس پند كه بود آن گه، بر تاج سرش پيدا
صد پند نُوَست اكنون، ار مغز سرش پنهان
كسرا و ترنج زر، پرويز و بِهِ زرين
برباد شده يكسر، با خاك شده يكسان
قصيده بلند و مشهور «ايوان مدائن» سراسرْ پند و عبرت است و به گونهاى عبرتآميز به پايان مىرسد.
امام صادق(ع) از پيامبر اكرم نقل كرده است: شخصى كه به نظرِ عبرت مىنگرد، زندگى او در دنيا، مانند زندگى كسى است كه خواب مىبيند و همينطور كه شخص در حال خواب مىبيند، ولى با بدن، مسّ جسمانى نمىكند، آدم عبرت گيرنده مطلبى را كه درك مىكند، قابل مشاهده و مس نيست و شخص عبرت گيرنده بر اثر قبيح شمردن معاملات و كارهاى آنان - كه فريفته زندگى دنيوى شدهاند -، آنچه را كه موجب حساب و عقاب و عذاب باشد، از قلب و نفس خود پاك مىكند و در مقابل آن، توجه و اقبال به اعمالى مىكند كه وسيله تقرّب به خداوند متعال و موجب خشنودى و عفو اوست.
در رساله قشيريه آمده است: «گويند سبب توبه ابوعلى شقيق، آن بود كه قحطى افتاد و مردمان، اندوهگن بودند. ابوعلى، بندهاى را ديد كه بازى همى كرد. گفت: يا غلام! چيست اين نشاط، و مردمان، چنين اندوهگن؟
گفت: از آنكه خواجه مرا ديهىست خاص و چندان كه او را بايد، از آن جا ارتفاع يابد. ما را بىبرگى نباشد.
ابوعلى را بيدارى افتاد. گفت: اگر او را خداوندى است كه ديهى دارد و اين غلام، بدان خداوندِ خويش مىنازد و درويش است، خداوند من، توانگر است. اندوهِ روزى بُردن، هيچ معنا ندارد».
امام على(ع) در نهجالبلاغه فرموده است:
«... بندگان خدا! شما را سفارش مىكنم به ترس از پروردگارى كه برتن شما جامهها پوشاند و اسباب زندگىتان را آماده گرداند. پس اگر كسى، راهى به زندگانى جاودان مىيافت و يا مىتوانست پنجه مرگ را برتافت، او سليمان پسر داود مىبود، كه پادشاهى پرى و آدمى وى را مسخّر گرديد، با پيامبرى و منزلت بزرگ كه بدو رسيد. چون آنچه روزى او بود خورد، و مدتى را كه بايد بمانَد به پايان برد،
كمانهاى مرگ، تيرهاى نيستى بر او باراند و خانهها از او تهى ماند. مسكنها خالى گرديدند و مردمى ديگرشان به ارث بردند - و در آن آرميدند -، و همانا در روزگاران گذشته، براى شما پند است، كجايند عِمْلاقيان(5) و فرزندان عملاقيان؟ كجايند فرعونيان و فرزندان فرعونيان؟ كجايند مردمى كه در شهرهاى رَسّ(6) بودند؟ پيامبران را كشتند و سنّت فرستادگان خدا را ميراندند و سيرت جباران را زنده كردند. كجايند آنان كه با سپاهيان به راه افتادند و هزاران تن را شكست دادند. سپاهها به راه انداختند و شهرها ساختند...».(7)
قرآن مجيد، معجزه بزرگ و آسمانى حضرت محمّد(ص)، نيز سراسر پند و عبرت است. چه آنكه بيشتر داستانها و سرگذشتهاى پيامبران و بزرگان، براى اندرز به انسانها و عبرت آنهاست و نتيجهاى سازنده و درخورِ سعادت آنان دارد.
رباعى معروف حكيم عمر خيّام نيشابورى را خوب مىشناسيم و بارها خواندهايمش كه:
آن قصر كه بر چرخ همى زد پهلو
بر درگه او شهان نهادندى رو
ديديم كه بر كنگرهاش فاختهاى
بنشسته همى گفت كه: «كوكو، كوكو»
كوكو، سراغ از گذشتگان است. از پيشينه زندگى و جريانى كه در گذشتهاى نهچندان دور، به آسمان، منت مىگذاشته و بر چرخ نيلوفرى، پهلو مىزده است و شاهان به درگاه و بارگهاش، آمد و شد مىكردند. اما راستى كو آن جبروت شاهانه و صولت بىمانند؟
عبرت! كه فاختهاى بر كنگرههاى بازماندهاش بنشيند و به آوازى بارانى و غريب سر دهد: كوكو... كوكو...
اما مگر آدميان را عبرتى است از اين همه پند و پيامِ پيرامون؟ در پاسخ، آلدوس هاكسلى(1894-1963م)، نويسنده انگليسى، مىگويد: «اين كه آدميان از درسهاى تاريخ، خيلى چيز فرا نمىگيرند، مهمتر از همه درسهايى است كه تاريخ بايد به ما بياموزد!».
در پهنه شگرف ادبيات كهن و گرانسنگ فارسى، شاعران و اديبان و نويسندگان، به اتفاق از «عبرت» حكايات و اشعار و گفتههاى بسيار آفريدهاند كه مجالى حتى به اشارت، درآوردنِ آنها نيست؛ اما بهجاست كه از غزل زيباى حافظ، دريغ نداريم كه فرموده است:
مزرع سبز فلك ديدم و داسِ مه نو
يادم از كِشته خويش آمد و هنگام درو
تكيه بر اختر شب دزد مكن كاين عيّار
تاج كاووس ببرد و كمر كيخسرو
گوشوار زر و لعل ارچه گران دارد گوش
دور خوبى گذرانست، نصيحت بشنو!
حافظ به بيان عبرتگونه خويش در اين غزل شيوا، به آدمى پند دوباره - از پسِ پندهاى بىشمار - مىدهد. ديدن مزرع سبز فلك - كه اضافهاى تشبيهى است براى آسمان -، و داسِ مه نو - كه اضافهاى تشبيهى است براى ماه يا هلال آن -، عبرتى است بر يادآورى از كِشته خويش و وقت درو و نيل به نتيجه پر ثمر آن.
پيامبر فرمود: «دنيا كشتگاه آخرت است».
يا: گوشواره زر و لعل داشتن، اگرچه گوش را گران مىكند (بار سنگينى است بر گوش و باعث گرانى آن مىشود)، نصيحت گوشدار و عبرت گير، كه دور زيبايى و خوشى درگذر است و در دايره فراموشى (در اين جمله، ايهام و ظرايفى پيچ در پيچ است).
شاعران ديگر پارسىگوى نيز، چه بسيار كه از «عبرت» آيينهها ساختهاند و به دست آدميان، در كوره راه زندگى، فانوس عبرت دادهاند:
عاقل آن باشد كه عبرت گيرد از
مرگ ياران در بلاى محترز
مولوى
خدا را گرچه عبرتهاست بسيار
قيامت را بس اين عبرت، نمودار
نظامى
كار عالم عبرت است و حسرت است
حيرت اندر حيرت اندر حيرت است
عطار
در كار روزگار و ثبات جهان عبيد
عبرت هزار بار از اين مىتوان گرفت
عبيد زاكانى
رهِ وجود بجز سنگلاخ عبرت نيست
فتادگان، خجل و رفتگان، پشيماناند
پروين اعتصامى
به عبرت نظر كن كه گردون چه كرد
فريدون كجا رفت و قارون چه كرد
جامى
به عبرت زِ پيشينيان ياد كن
دل از ياد پيشينيان شاد كن
جامى
در جهان چون به چشم عبرت ديد
كآمدن نيست جز براى عبور
هاتف اصفهانى
سخن، كوتاه مىسازيم و حسن ختام اين نوشته را به قطعهاى زيبا از حَبسيه سراى بزرگ پارسى، شاعر درد و رنج و عشق، مسعود سعد سلمان، به پايان مىبريم:
پنجاه و هفت رفت زِ تاريخ عمر من
شد سودمندْ مدت و ناسودمند ماند
و امروز بر يقين و گمانم زِ عمرِ خويش
دانم كه چند رفت و ندانم كه چند ماند
فهرست حال من همه با رنج و بند بود
از حبس، ماند عبرت و از بند، پند ماند
از قصد به سگالان و ز غمز حاسدان
جان در بلا فتاد و تن اندر گزند ماند
چوگان بنه كه گوى تو اندر چَه اوفتاد
خيره مطب كه كرّه تو در كمند ماند
ليكن به شكر كوش كه از طبع پاك تو
چندين هزار بيتِ بديع بلند ماند
منابع و مآخذ:
1. مصباح الشريعة.
2. چشمه روشن، غلامحسين يوسفى.
3. فرهنگ فارسى، محمّد معين.
4. نهجالبلاغة، ترجمه سيدجعفر شهيدى.
5. ديوان حافظ، تصحيح: قزوينى - غنى.
6. حافظ نامه، بهاءالدين خرمشاهى.
7. و دواوين ديگر شعرا... .
8. رساله قشيريه، تصحيح: بديعالزمان فروزانفر.
1. از خطباى معروف رومى كه متولد 46 قبل از ميلاد است.
2. نام مجموعه، هفت شهر نزديك به هم و آبادان كه تيسفون، مهمترين شهر آن بوده است؛ پايتخت دولت ساسانيان.
3. واحد طول؛ يك گز: يك متر.
4. جغد؛ مرغ حق، كه بر خرابهها مىخواند.
5. سرزمين آنان، ميان كنعان و مصر بوده است و با يهوديان دشمن بودهاند و سرانجام نابود شدند.
6. اصحاب الرّس قومى بودند از ثمود كه پيامبر خود را هلاك كردند.
7. قسمتى از خطبه 182 نهجالبلاغه.