مجلات >حديث زندگی>شماره 4

از لابه‏لاى متون

 


42

زشت رو

شخصى، زشت رويى را ديد كه از گناهان خود استغفار مى‏كرد و نجات از آتش دوزخ مى‏طلبيد. گفت: اى دوست! بدين روى چرا بر دوزخ بخيلى مى‏كنى و آن را از آتش، دريغ مى‏دارى؟
بهارستان جامى

گول زدن در راه خدا

يكى از صحابه، غلامان بسيارى داشت و هر كدام از غلامان كه نماز را به خوبى مى‏خواندند، آزاد مى‏كرد. غلامان نيز نماز مى‏خواندند تا رضايت ارباب خود را جلب كنند و آزاد شوند و او نيز آنان را آزاد مى‏كرد. شخصى به او گفت: غلامان، تو را گول مى‏زنند و فريب مى‏دهند.
گفت: كسى كه ما را براى خدا گول بزند، گول او را مى‏خوريم.
زهر الربيع

حرف‏هاى ديگر

ريشه، گلى است بى‏اعتنا به شهرت و آوازه.
افكارى را كه با حرف زندانى كرده‏اى بايد با عمل آزاد كنى.
بى‏شك، در نمك نيروى شگفت و مقدسى است. نيرويى كه در اشك ما و در دريا وجود دارد.
لاك‏پشت‏ها راه‏ها را بهتر از خرگوش‏ها مى‏شناسند.
آن‏كه با صبح، در خواندن ترانه‏هاى روشن هم‏صدا نمى‏شود، از فرزندان شب است.
اگر ميهمان نبود، خانه‏ها گورستان مى‏شد.
تا زمانى كه دل نشكند، مُهر از آن برداشته نمى‏شود.
جبران خليل جبران

بُت

شيخ ابوالعباس قصاب - قدّس سره - درويشى را ديد كه جامه خود را مى‏دوخت. هر درزى را كه راست نيامدى، بگشادى و باز بدوختى. شيخ فرمود: آن بت توست.
بهارستان جامى

مثل باران

من نمى‏گويم در اين عالم‏
گرم پو، تابنده، هستى بخش‏
چون خورشيد باش‏
تا توانى‏
پاك، روشن،
مثل باران،
مثل مرواريد باش.
فريدون مشيرى

به زين چه كنم؟!

طالبِ علمى، مدتى پيش مولانا مجدالدين درس مى‏خواند و فهم نمى‏كرد. مولانا شرم داشت كه او را منع كند. روزى چون كتاب بگشاد، نوشته بود كه: «قال بهزين حكيم...». او به غلط مى‏خواند: «قال به زين چكنم؟!». مولانا برنجيد. گفت: «به زين آن كنى كه كتاب در هم زنى و بروى و بيهوده درد سر ما و خود ندهى».
رساله دلگشا - عبيد زاكانى

 


43

دو كلمه حرف حساب

تا كى گويى كه اهل گيتى
در هستى و نيستى لئيم‏اند
چون تو طمع از جهان بريدى
دانى كه همه جهان كريم‏اند

***

مار را هر چند بهتر پرورى
چون يكى خشم آورد كيفر برى
«سِفله» طبع مار دارد بى‏خلاف،
جهد كن تا روى سفله ننگرى
رودكى

الهى!...

الهى!
دانى به چه شادم؟
به آن‏كه نه به خويشتن به تو افتادم.
الهى!
تو خواستى، نه من خواستم.
دوست بر بالين ديدم چو از خواب برخاستم.
الهى!
آب عنايت تو به سنگ رسيد.
سنگ، بار گرفت.
سنگ، درخت رويانيد.
درخت، ميوه و بار گرفت؛
درختى كه بارش همه شادى،
طعمش همه انس،
بويش همه آزادى؛
درختى كه بيخ آن در زمين وفا،
شاخ آن بر هواى رضا،
ميوه آن معرفت و صفا،
حاصل آن ديدار و لقا...
خواجه عبدالله انصارى

از فضايل پس گردنى

از فضايل پشت گردنى، اين‏كه حُسن خلق مى‏آورد، خمار از سر به در مى‏كند، بَدرامان را رام مى‏سازد، خواب از چشم مى‏ربايد و رگ‏هاى گردن را استوار مى‏سازد!
رساله دلگشا - عبيد زاكانى

زير سايه سعدى

مال از بهر آسايش عمر است نه عمر از بهر گرد كردن مال. عاقلى را پرسيدند: نيك‏بخت كيست و بدبختى چيست؟
گفت: نيك‏بخت آن‏كه خورد و كِشت و بدبخت آن‏كه مُرد و هِشت.
هر آن، سرّى كه دارى با دوست در ميان منه؛ كه وقتى دشمن شود. و هر گزندى كه توانى به دشمن مرسان؛ باشد كه وقتى دوست شود.
خبرى كه دانى، دلى بيازارد؛ تو خاموش، تا ديگرى بيارد.
هر كه با داناتر از خود بحث كند، تا بدانند كه داناست، بدانند كه نادان است.
اگر شب‏ها همه شب قدر بودى، شب قدر، بى‏قدر بودى.
هر كه در زندگانى، نانش نخورند، چون بميرد، نامش نبرند.
هر كه در پيش ديگران افتد، تا مايه فضلش بدانند، پايه جهلش بشناسند.
گلستان سعدى

نردبان

مردى به عربى كه به جهت كسب روزى بسيار جزع و فزع مى‏كرد، گفت: مگر آيه «ورِزقُكُم فِى السّماءِ» (روزىِ شما در آسمان است) را در قرآن كريم نخوانده‏اى؟
گفت: چرا خوانده‏ام؛ ولى نردبانِ به اين بلندى از كجا گير بياورم؟
بهارستان جامى