زشت رو
شخصى، زشت رويى را ديد كه از گناهان خود استغفار مىكرد و نجات از آتش دوزخ مىطلبيد. گفت: اى دوست! بدين روى چرا بر دوزخ بخيلى مىكنى و آن را از آتش، دريغ مىدارى؟
بهارستان جامى
گول زدن در راه خدا
يكى از صحابه، غلامان بسيارى داشت و هر كدام از غلامان كه نماز را به خوبى مىخواندند، آزاد مىكرد. غلامان نيز نماز مىخواندند تا رضايت ارباب خود را جلب كنند و آزاد شوند و او نيز آنان را آزاد مىكرد. شخصى به او گفت: غلامان، تو را گول مىزنند و فريب مىدهند.
گفت: كسى كه ما را براى خدا گول بزند، گول او را مىخوريم.
زهر الربيع
حرفهاى ديگر
ريشه، گلى است بىاعتنا به شهرت و آوازه.
افكارى را كه با حرف زندانى كردهاى بايد با عمل آزاد كنى.
بىشك، در نمك نيروى شگفت و مقدسى است. نيرويى كه در اشك ما و در دريا وجود دارد.
لاكپشتها راهها را بهتر از خرگوشها مىشناسند.
آنكه با صبح، در خواندن ترانههاى روشن همصدا نمىشود، از فرزندان شب است.
اگر ميهمان نبود، خانهها گورستان مىشد.
تا زمانى كه دل نشكند، مُهر از آن برداشته نمىشود.
جبران خليل جبران
بُت
شيخ ابوالعباس قصاب - قدّس سره - درويشى را ديد كه جامه خود را مىدوخت. هر درزى را كه راست نيامدى، بگشادى و باز بدوختى. شيخ فرمود: آن بت توست.
بهارستان جامى
مثل باران
من نمىگويم در اين عالم
گرم پو، تابنده، هستى بخش
چون خورشيد باش
تا توانى
پاك، روشن،
مثل باران،
مثل مرواريد باش.
فريدون مشيرى
به زين چه كنم؟!
طالبِ علمى، مدتى پيش مولانا مجدالدين درس مىخواند و فهم نمىكرد. مولانا شرم داشت كه او را منع كند. روزى چون كتاب بگشاد، نوشته بود كه: «قال بهزين حكيم...». او به غلط مىخواند: «قال به زين چكنم؟!». مولانا برنجيد. گفت: «به زين آن كنى كه كتاب در هم زنى و بروى و بيهوده درد سر ما و خود ندهى».
رساله دلگشا - عبيد زاكانى
دو كلمه حرف حساب
تا كى گويى كه اهل گيتى
در هستى و نيستى لئيماند
چون تو طمع از جهان بريدى
دانى كه همه جهان كريماند
***
مار را هر چند بهتر پرورى
چون يكى خشم آورد كيفر برى
«سِفله» طبع مار دارد بىخلاف،
جهد كن تا روى سفله ننگرى
رودكى
الهى!...
الهى!
دانى به چه شادم؟
به آنكه نه به خويشتن به تو افتادم.
الهى!
تو خواستى، نه من خواستم.
دوست بر بالين ديدم چو از خواب برخاستم.
الهى!
آب عنايت تو به سنگ رسيد.
سنگ، بار گرفت.
سنگ، درخت رويانيد.
درخت، ميوه و بار گرفت؛
درختى كه بارش همه شادى،
طعمش همه انس،
بويش همه آزادى؛
درختى كه بيخ آن در زمين وفا،
شاخ آن بر هواى رضا،
ميوه آن معرفت و صفا،
حاصل آن ديدار و لقا...
خواجه عبدالله انصارى
از فضايل پس گردنى
از فضايل پشت گردنى، اينكه حُسن خلق مىآورد، خمار از سر به در مىكند، بَدرامان را رام مىسازد، خواب از چشم مىربايد و رگهاى گردن را استوار مىسازد!
رساله دلگشا - عبيد زاكانى
زير سايه سعدى
مال از بهر آسايش عمر است نه عمر از بهر گرد كردن مال. عاقلى را پرسيدند: نيكبخت كيست و بدبختى چيست؟
گفت: نيكبخت آنكه خورد و كِشت و بدبخت آنكه مُرد و هِشت.
هر آن، سرّى كه دارى با دوست در ميان منه؛ كه وقتى دشمن شود. و هر گزندى كه توانى به دشمن مرسان؛ باشد كه وقتى دوست شود.
خبرى كه دانى، دلى بيازارد؛ تو خاموش، تا ديگرى بيارد.
هر كه با داناتر از خود بحث كند، تا بدانند كه داناست، بدانند كه نادان است.
اگر شبها همه شب قدر بودى، شب قدر، بىقدر بودى.
هر كه در زندگانى، نانش نخورند، چون بميرد، نامش نبرند.
هر كه در پيش ديگران افتد، تا مايه فضلش بدانند، پايه جهلش بشناسند.
گلستان سعدى
نردبان
مردى به عربى كه به جهت كسب روزى بسيار جزع و فزع مىكرد، گفت: مگر آيه «ورِزقُكُم فِى السّماءِ» (روزىِ شما در آسمان است) را در قرآن كريم نخواندهاى؟
گفت: چرا خواندهام؛ ولى نردبانِ به اين بلندى از كجا گير بياورم؟
بهارستان جامى