بد قدم
سيد ناصر هاشمى
دور تا دور اتاق نشسته بوديم. از خانواده عروس هم فقط باباى عروس نزد ما نشسته بود و بقيه خانواده عروس هم، توى آشپزخانه، قايم شده بودند. باباى من دو زانو نشسته بود و با اشاره دست راستش، يكىيكى ما را به باباى عروس معرفى مىكرد. باباى عروس هم كه لباس مرتبى پوشيده بود، دستى به موهاى جوگندمىاش - كه به طرف چپ شانه كرده - بود كشيد و ما را يكىيكى از نظر گذراند و با لبخند ملايمى احوال ما را پرسيد.
بابابزرگ نتوانست طاقت بياورد و كمى ساكت بنشيند. دستى به موهاى كم پشتش كه تازه تراشيده بود كشيد و گفت: «خوب بريم سر اصل مطلب. ببخشيد! پس عروس خانم كجا هستند؟ تشريف نمىآورند؟».
باباى عروس لبخندى زد و جواب داد: «اِ... چرا... الآن خدمت مىرسند» و بعد رو كرد به آشپزخانه و داد زد: «گلى، دخترم... دوتا چايى» و قبل از اين كه حرفش را تمام كند نگاهى به ماها انداخت و وقتى قيافههاى منتظر ما را ديد، حرفش را عوض كرد و گفت: «نه، نه... ببخشيد! هفت هشت تا چايى بيار».
چند لحظه بعد درِ آشپزخانه باز شد و خانمى با چادر گلگلى آمد بيرون و سلام كرد.
پدر بزرگ همان طور كه نشسته بود، سرش را بلند كرد و گفت: «بهبه عروس خانم... باركاللّه چه دخترى...؟».
پدر عروس كمى قرمز شد و با دست چپ، پس كلّهاش را خاراند و خيلى يواش گفت: «خيلى معذرت مىخواهم، ايشان خانم بنده هستند: مادر عروس».
پدر بزرگ كمى جا خورد؛ ولى خودش را نباخت، لبخندى زد و گفت: «اِ...اِ... گفتم چرا عروس خانم اين قدر پير هستند...».
بابا سُقُلمه محكمى به پهلوى پدربزرگ زد. پدر بزرگ آخى كرد و دستى به پهلويش كشيد و نگاهى به بابا انداخت و ديگر حرفى نزد.
جلسه، بد جورى ساكت بود. هيچ كس حرفى نمىزد. همه، در و ديوار را نگاه مىكردند تا اين كه بالاخره باباى عروس، سر صحبت را باز كرد و گفت: «خيلى خوش آمديد، خوب...، مىتوانم بپرسم كه آقا داماد چه كاره هستند؟... كجا كار مىكنند؟».
بابا دكمه كت رنگ و رو رفتهاش را كه قرار بود سال بعد، از طريق ارث به برادر كوچكم برسد، باز كرد؛ نفس عميقى كشيد و گفت: «با اجازه... والله... عرضم به حضور شما، ايشان نويسنده هستند، با يكى دو تا از مجلهها همكارى دارند...».
بابا داشت بى خيال حرف مىزد و توى هوا دستش را تكان مىداد و بقيّه هم تأييد مىكردند كه پدر بزرگ پريد وسط حرف بابا و براى اين كه از من تعريف كرده باشد گفت: «آقا نقى، شعر هم مىگه، قراره يك ديوان فردوسى هم بنويسه».
نزديك بود نفسم بند بيايد. بابا كه رشته كلام از دستش در رفته بود كمى قرمز شد و لبخند تلخى زد و زير چشمى پدر بزرگ را نگاه كرد. پدر بزرگ هم متوجه شد كه ديگر نبايد ادامه بدهد. صحبتش را قطع كرد و زير لب خيلى يواش گفت: «لا اله الا اللّه! نمىگذارند آدم دو كلام حرف بزند... اَه...» و شروع كرد به خوردن شيرينى...
يك دستمال كاغذى برداشتم و با آن عرقهاى پيشانىام را پاك كردم. كارم كه تمام شد دستمال را انداختم داخل بشقاب و گفتم. «البته پدر بزرگ مزاح مىفرمايند...». و بعد در دلم آرزو كردم كه اى كاش پدر بزرگ حرف زدن را فراموش كند! باباى عروس هم بر اثر ضربه خانمش خندهاش را خورد و در تأييد كارمن گفت: «البته كار ايشان، كار خوبى است. نويسندگى، خودش كار فرهنگى هم هست. اين طور كه من مطلع شدم دو تا كتاب هم نوشتهاند براى كودكان. البته عيبى ندارد، كمى كه تجربه پيدا كنند براى بزرگترها هم مىتوانند بنويسند. من كتابهاى آقا نقى را ديدم. شخصاً خيلى خوشم آمد و آنها را گذاشتم داخل قفسه كتابهايم و...» هنوز صحبتهاى باباى عروس تمام نشده بود كه ناگهان در اتاق بغلى باز شد و پسر كوچكى با لباسهاىتر و تميز، ولى موهاى بهم ريخته كه نشان از درگيرى مىداد، بدو بدو آمد داخل و داد زد: «بابا... بابا... حسن مىخوات منو...». اما هنوز حرفش تمام نشده بود كه ناگهان كتابى از داخل اتاق به دنبال پسرك به بيرون پرتاب شد. پسرك سريع كلهاش را دزديد و كتاب آمد داخل مجلس و هيچ كسى را هم بهتر از باباى عروس پيدا نكرد و به شدت خورد توى دماغ و دهن باباى عروس. بنده خدا باباى عروس نه رويش مىشد داد و بيداد كند و نه مىتوانست بدون داد و بيداد درد را تحمّل كند. اشك توى چشمهايش جمع شده بود.
نگاهم به كتاب افتاد، خيلى آشنا به نظر مىرسيد. انگار كتاب را جايى ديده بودم. كمى كه دقت كردم، ديدم يكى از كتابهاى خودم است. در همين موقع، پدر بزرگ با انگشتش كتاب را نشان داد و فرياد زد: «اِ...اِ... كتاب... كتاب نقى...». ناگهان همه نگاهها به جز پدر عروس كه دماغش را گرفته بود متوجه كتاب شد. پدربزرگ دست پاچه شده بود و منتظر بود كسى كارى انجام بدهد. كمى اين طرف و آن طرف را نگاه كرد و وقتى ديد كسى كارى انجام نمىدهد، خودش چهار دست و پا رفت جلو كه كتاب را بر دارد و قبل از اين كه دست پدر بزرگ به كتاب برسد باباى عروس كه متوجه پدر بزرگ نشده بود و به اشاره زنش هم توجهى نداشت و خيلى هم عصبانى به نظر مىرسيد، خجالت را گذاشت كنار و سريع كتاب را برداشت و لوله كرد و محكم كوبيد توى كلّه پسرك و گفت: «پدر سوختهها! چرا پنج دقيقه آروم نمىگيريد؟ مگر من در اتاق را قفل نكرده بودم؟ چرا گوش...». پسرك كه ديد اين جا هم هوا پس است، سريع از دست باباش فرار كرد و دوباره دويد طرف اتاق. باباى عروس هم كه ديد پسرك از دستش به راحتى و بدون تنبيه فرار كرده بيشتر عصبانى شد. نيم خيز شد و كتابم را كه لوله كرده بود، محكم پرتاب كرد طرف پسرك. پسر هم مثل دفعه قبل، جاخالى داد و كتاب با همان شدّت، رفت داخل اتاق و يك نفر از داخل اتاق آخ بلندى كشيد. ديگر نفهميدم چه بلايى سر پسرك و كتاب آمد؛ چون پسر رفت داخل اتاق و در را هم بست. فقط كمى صداى شاپ و شوپ و آخ و اوخ و چند عدد هم فحشهاى ناجور از اتاق آمد بيرون.
پدر بزرگ همان طور چهار دست و پا مانده بود وسط اتاق. در حقيقت خشكش زده بود و نمىدانست چه كار كند. مادرم با چشم و ابرو به بابام اشاره كرد كه پدر بزرگ را سرجايش برگرداند. بابا هم با اشاره، اين وظيفه خطير را به من سپرد. من هم با خجالت تمام، پاچه شلوار گشاد و سياه رنگ پدر بزرگ را كه نزديكترين نقطهاش به من بود گرفتم، كشيدم و يواش گفتم: «پدر بزرگ بيا عقب آبروىمان را بردى». پدر بزرگ تعجب زده و يواش، همان طور چهار دست و پا برگشت و نشست سر جايش. باباى عروس هم كه تازه به حال و هواى جلسه برگشته بود، رو كرد به پدر بزرگ و گفت: «ببخشيد مسئلهاى پيش آمده؟».
پدر بزرگ هم بدون رودربايستى در حالى كه با دستش به طرف اتاق اشاره مىكرد گفت: «اون كتابى كه شوت كرديد داخل اتاق، كتاب نقى بود».
اى واى! انگار اين پدر بزرگ ما آمده بود براى آبروريزى.
بابام كه توى اين مجلس فقط نقش ماست مالى كردن دردسرهاى پدر بزرگ را داشت، سرفهاى كرد و گفت: «نه...چيز... كتاب نبود پدرجان... دفتر بود». مادرم هم كمى خودش را جمع و جور كرد و صورتش را بيشتر پوشاند و به طرفدارى از بابام فرياد زد: «بله آقاجون... دفتر بود».
من هم بعد از اين كه عرقهايم را پاك كردم، خيلى آرام گفتم: «بله... فكر مىكنم دفتر بود». پدر بزرگ گفت: «ولى من خودم ديدم كه...» كه بابا نگذاشت پدر بزرگ حرفش را ادامه بدهد و با صداى بلندى گفت: «خوب، حالا كه مشكل حل شده ديگر وقتش رسيده كه برويم سر اصل مطلب...». پدر بزرگ كه از فكر كتاب بيرون آمده بود گفت: «چه عجلهاى داريد؟ صبر كنيد قلىخانم هم بيايد ديگر...».
بابام كه وظيفهاش را خوب مىدانست لبخند زوركى زد و گفت: «چه قدر اين پدر بزرگ ما شوخ هستند. منظورشان گلى خانم است... هه...هه...هه...».
باباى عروس كه از اين حرف پدربزرگ خوشش نيامده بود، با لحن خيلى جدى گفت: «تشريف داشته باشيد تا من بچهها را صدا كنم». بلند شد و رفت طرف آشپزخانه. چند دقيقه بعد، مادر عروس هم با گفتن «ببخشيد» به طرف آشپزخانه رفت.
دوباره ما تنها شديم. پدر و مادرم هم از فرصت استفاده كردند و حسابى به پدر بزرگ توپيدند؛ ولى پدر بزرگ بىخيال بىخيال بود. انگار بابا داشت با ديوار حرف مىزد. من هم كه مىدانستم پدر بزرگ مصداق واقعىِ «نرود ميخ آهنى بر سنگ» است هيچى نمىگفتم. فقط آرزو مىكردم زودتر از اين خانه بيرون برويم. بالاخره در آشپزخانه باز شد و خانواده عروس يكىيكى آمدند بيرون: يك نفر، دو نفر، سه نفر،... نمىدانم اين همه آدم كجاى آشپزخانه جا گرفته بودند. فكر مىكنم هشت نه نفرى بودند؛ همه هم زن. تنها مردشان همان پدر عروس خانم بود. يكى از زنها از همه پيرتر بود و بهش مىگفتند عزيز جون. احتمالا مادربزرگ عروس بود. بقيه هم يا خواهر عروس بودند و يا خاله و عمه عروس، با دو تا پسربچه تقريباً پنج، ششساله. رويم نمىشد سرم را بالا بگيرم و ببينم كدامشان عروس است. قلبم گروپ گروپ مىزد. همه دور تا دور اتاق نشسته بوديم. هنوز احوالپرسىها به طور كامل تمام نشده بود كه يكى از بچهها پدر بزرگ را نشان داد و گفت: «بابا، بابا، اين همون پيرمرد ديوونه است كه مىگفتيد شكل جادوگرها مىمونه...؟».
ناگهان، همه خشكشان زد. حرف شوك آورى بود. همه همديگر را نگاه مىكردند. مانده بودند و نمىدانستند چهكار كنند. با اين حرف پسرك، احساس كردم كار از آبروريزى هم گذشته است. در دلم گفتم: «كاش اصلا به اين خواستگارى نيومده بوديم!».
پدر بزرگ كه داشت ميوه مىخورد به سرفه افتاد و چنان سرفهاى كرد كه تمام ميوههاى داخل دهانش به اطراف پاشيد. سپس با آستين پيراهنش لب و لوچهاش را پاك كرد و با تعجّب به پسرك خيره شد. اصلا انتظار چنين حرفى را نداشت. باباى عروس هم هول شده بود و كمى هم ترسيده بود. نمىدانست چه بگويد. عزيز خانم كه عينك ته استكانى به چشم زده و چادر سفيد گلدارى سر كرده و موهاى حنايىرنگش از زير چادر پيدا بود و ظاهرا پيرزن حرّافى هم به نظر مىرسيد، پريد وسط حرف پسرك و با صداى لرزانى گفت: «نه پسرم... بابات آن پيرمرد سر خيابان را مىگويد...».
هنوز حرف عزيز خانم تمام نشده بود كه بابا نگاهى به طرف آشپزخانه انداخت و گفت: «بهبه... عروس خانم هم تشريف آوردند. براى سلامتى عروس خانم!...» و همه دست زدند.
عروس خانم آمد و با همه سلام و احوالپرسى كرد. آرام زير چشمى نگاهى كردم: عروس خانم لاغر و قد بلند بود و از من خجالتىتر؛ چون تا آخر مجلس، يك كلمه هم حرف نزد. با ورود عروس خانم تقريباً قضيّه ماست مالى شد، ولى بعد از آن پدر بزرگ، شد عين برج زهرمار و ديگر حرفى نزد. جلسه، بدون صحبتهاى پدر بزرگ ادامه پيدا كرد. از اين وضع اصلا خوشحال نبودم؛ چون مىدانستم پدر بزرگ در فكر انتقام است. مادر و بابا از از اين طرف و باباى عروس و عزيز خانم از آن طرف، مشغول چانه زنى بودند؛ من هم فقط عرقهايم را پاك مىكردم. خلاصه قرار شد عروسخانم فكرهايشان را جمع و جور بكنند و با خانواده هم مشورت كرده و جواب نهايى بله يا خير را يك هفته بعد، به ما اطلاع بدهند و ما دوباره براى تعيين مهريه و غيره مزاحم آنها شويم.
پدر بزرگ هم هر چند در جلسه دخالت نمىكرد، ولى به جاى تمام مهمانها ميوه و شرينى مىخورد؛ طورى كه بشقابش پر شده
بود از پوست پرتقال و سيب و خيار و چون ديگر جا نداشت، مابقى را مىريخت تو بشقاب من. جلسه هم داشت به خوبى و خوشى به پايان مىرسيد. پدر بزرگ كه منتظر فرصت بود، تا حال باباى عروس را بگيرد، از ميوه خوردن دست كشيد و با دستمال، دور لب و دهانش را پاك كرد. يك فين محكم هم در دستمال كرد و در حالى كه دستمال را تا مىكرد گفت: «صبر كنيد! صبر كنيد! چرا فقط عروس خانم تصميم بگيرد. اصلا ببينيد آقا داماد عروس خانم را مىپسندديا نه؟ خوب داماد هم حق انتخاب دارد...».
باباى عروس مىخواست حرفى بزند كه عزيز خانم جلوى او را گرفت و باباى عروس با اصرار گفت: «عزيز جون اجازه بدهيد...!» كه با اشارههاى زنش ساكت شد. عزيز خانم لبخندى زد؛ طورى كه دندانهاى مصنوعى سفيدش نمايان شد و عينكش را هم روى بينىاش جا به جا كرد و گفت: «خوب اگر نمىپسنديديد كه نمىآمديد، درست نمىگويم...؟» بابابزرگ، حرف عزيز خانم را قطع كرد و در حالى كه دستش را توى هوا تكان مىداد گفت: «ببينيد عزيز جون...». ناگهان بقيه حرفش را خورد. كمى قرمز شد. خودش هم متوجه شد كه پيرزن بنده خدا را بد جورى خطاب كرده. به زور، آب دهانش را بلعيد. همان طور دستهايش توى هوا مانده بود. نگاهى به دور و برش انداخت. كسى به روى خودش نياورد كه پدر بزرگ چه حرفى زده. پدر بزرگ هم سريع جملهاش را اصلاح كرد و گفت: «خانم بزرگ دقت بفرماييد! آقا نقى كه تا به حال عروس خانم را نديده» و رو كرد به باباى عروس و گفت: «درست نمىگويم آقاى احمدى؟».
پدر عروس هم كه ديد همه منتظر جواب او هستند، دستى به موهايش كشيد و زير چشمى نگاهى به زنش انداخت و خيلى يواش گفت: «خوب البته درست مىفرماييد، آقا نقى هم حق انتخاب دارند. تا نظر خودشان چه باشد. اصلا ببينيم نظرى دارند يا نه؟».
با اين حرف همه نگاهها به من دوخته شد. من كه دو زانو نشسته بودم و سرم را هم انداخته بودم پايين و داشتم با دستمال كاغذىِ داخل دستم ور مىرفتم، خيلى يواش گفتم: «نخير!». ناگهان پدر بزرگ دستهايش را از روى شانه من برداشت و محكم كوبيد به هم و فرياد زد: «ديديد نمىپسندد...». من كه دستپاچه شده بودم نگاهى به مامان و بابا انداختم و دوباره گفتم: «چيز... نه... يعنى...». باباى عروس هم با تعجب پرسيد: «چى...؟ نه...؟».
عزيز خانم هم داشت از بالاى عينك و با تعجّب و لب و لوچه آويزان، مرا نگاه مىكرد. زبانم بند آمده بود و نمىدانستم چه بگويم. يك دفعه محكم دستمال كاغذىاى را كه توى دستم بود كوبيدم توى بشقاب؛ البته بشقاب جا نداشت و دستمال قِل خورد و افتاد روى فرش. دوباره دستمال را از روى فرش برداشتم و با عصبانيت گفتم: «چرا نمىگذاريد حرفم را تمام كنم... هر كس هر چه دلش خواست گفت. بگذاريد من هم حرف بزنم...! نه، يعنى اين كه من نظرى ندارم. هر چه مامان و بابا بگويند همان است».
با اين حرف همه نفس عميقى كشيدند. باباى عروس هم نگاهى به پدربزرگ انداخت و پرسيد: «حرف ديگرى هم داريد بابا بزرگ؟».
پدر بزرگ حتى به طرف باباى عروس، نگاه هم نكرد. بد جورى كنف شده بود. رو كرد به من و گفت: «مگه ننهات مىخواهد زن بگيرد؟ بدبخت تو مىخواهى با اين خانواده زندگى كنى نه ننهات... شيطونه مىگه چنان بزن توى كلّهاش كه صداى... لا اله الا اللّه!».
مادرم ديگر طاقت نياورد و رو كرد به پدر بزرگ و گفت: «واه آقاجون. اين حرفها چيه؟ من و نقى نداريم كه. من پسنديدم و به نقى گفتم. نقى هم مطمئناً پسنديده. دوماً شما آمديد به عنوان بزرگترِ نقى نه اين كه...» و ديگر ادامه نداد و رويش را از پدر بزرگ برگرداند. بابام كه ديد دوباره اوضاع به هم ريخته، دستهايش را بلند كرد و با صداى بلندى گفت: «بابا، ما براى امر خيرى آمديم، چرا جر و بحث مىكنيد. حالا براى سلامتى خودتان و عروس و داماد صلوات بلندى...». دوباره پدر بزرگ پريد وسط حرف بابا و گفت: «پسر جون، صبر كن! كم بپّر وسط حرف بزرگترها، بگذار به تفاهم برسيم، بعد هر چه قدر دلت خواست صلوات برفست». بابام سرش را انداخت پايين و ديگر حرفى نزد. توى دلم گفتم: «خدايا! كاشكى بابابزرگ لال بود». از دست بابا هم عصبانى بودم كه توى هر كارى بابابزرگ را دخالت مىداد.
پدر بزرگ بشقاب پر از پوست ميوه را به جلو هل داد و كمى راحتتر نشست و رو كرد به مامان و ادامه داد: «نه دخترم. من پسنديدم، تو پسنديدى نيست، دختر آقاى
احمدى كه طالبى نيست، درست نمىگويم آقاى احمدى؟».
حرف پدر بزرگ كه به اينجا رسيد، عروس خانم با گريه پا شد و سريع رفت به طرف آشپزخانه. بقيه هم يواش يواش زحمت را كم كردند. عزيز خانم هم در حالى كه پا مىشد گفت: «واى، دخترم ناراحت شد. ببخشيد! برم ببينم چى شد».
بابابزرگ هم سريع جواب داد: «خدا ببخشد عزيز جو...» كه متوجه شد بقيه دارند طور ديگرى نگاهش مىكنند. دستپاچه شد و پوست پرتقالى را كه دستش بود انداخت توى بشقاب و گفت: «خوب، حالا چيز... اِ... اصلا برگرديم سر اصل مطلب... آره... برگرديم...!».
مادر عروس در حالى كه چادرش را جمع مىكرد گفت: «وا... مگه مطلبى هم مانده كه شما نگفته باشيد؟!». به حالت قهر پاشد و رفت طرف آشپزخانه و در آشپزخانه را محكم بست. بابابزرگ يواش زير لب گفت: «يواش، در را نشكنى!». من كه ديگر آبروىمان را رفته حساب مىكردم. آقاى احمدى بنده خدا تنها مانده بود و جلوى پدر بزرگ، كم آورده بود. نفس عميقى كشيدم و دستى به موهاى پرپشت و سياه رنگم كشيدم و همان طور كه با چاقوى توى بشقاب ور مىرفتم با كنايه گفتم: «آقا جون خيالتان راحت شد، يا هنوز هم حرفى داريد...؟!».
بابابزرگ هم كه انگار نه انگار كه اتفاقى افتاده خيلى بىخيال جواب داد: «البته پسرم اين چيزها به من ربطى ندارده؛ چون من نمىخوام زن بگيرم، تو مىخواهى ازدواج كنى؛ ولى بايد مواظب باشى كه يك وقت جنس بُنجل...».
پدر بزرگ خيلى داشت زياده روى مىكرد، سقلمه بابا توى پهلوى پدر بزرگ بود كه نجاتمان داد و گرنه معلوم نبود با اين حرفهاى پدر بزرگ آقاى احمدى چه بلايى سرمان مىآورد.
همهمان منتظر جواب بوديم و من هم، هر روز از سر كار كه برمىگشتم نتيجه را از مامان مىپرسيدم. هنوز يك هفته تمام نشده بود كه از طرف خانواده عروس، خبر آوردند كه مادربزرگ عروس يعنى همان عزيز خانم فوت كرده و قضيه ازدواج بايد تا روز چهلم مسكوت بماند. همه از اين خبر ناراحت بودند و پدر بزرگ بيشتر از همه، مُدام فاتحه مىخواند و صلوات مىفرستاد و مىگفت: «يك آدم به دردبخور توى آن خانواده بود، همان عزيز خانم بود». تازه مجلس چهلم عزيز خانم تمام شده بود كه خبر آوردند كه پسرخاله عروس هم تصادف كرده و عمرشان را بخشيدهاند به ما و قضيه بايد همچنان مسكوت بماند.
نزديك به سه ماه از اولين ديدارمان با خانواده عروس مىگذشت ديگر اعصابم داشت خرد مىشد. كه يك روز از طرف خانواده عروس خبر رسيد كه: «ما پشيمان شديم و نظر عروس خانم هم برگشته، يعنى ما به آقا نقى شما دختر نمىدهيم...؟». چرا؟ «چون قدمشان به خانه ما شگون نداشت و تا به حال دوتا تلفات داديم، خدا بقيه را به خير كند!».
برو و بياى مادر هم هيچ فايدهاى نداشت. آن قدر رفت و آمد كه عاقبت آنها گفتند: «بابا خر ما از كرهگى دم نداشت؛ يعنى ما اصلا دختر شوهر نمىدهيم».
از اين خبر، همه ناراحت بودند به جز پدر بزرگ كه مىگفت: «من مىدانستم كه اين خانواده به درد نقى نمىخورد».