مجلات >حديث زندگی>شماره 4

بد قدم

سيد ناصر هاشمى
 

37

دور تا دور اتاق نشسته بوديم. از خانواده عروس هم فقط باباى عروس نزد ما نشسته بود و بقيه خانواده عروس هم، توى آشپزخانه، قايم شده بودند. باباى من دو زانو نشسته بود و با اشاره دست راستش، يكى‏يكى ما را به باباى عروس معرفى مى‏كرد. باباى عروس هم كه لباس مرتبى پوشيده بود، دستى به موهاى جوگندمى‏اش - كه به طرف چپ شانه كرده - بود كشيد و ما را يكى‏يكى از نظر گذراند و با لبخند ملايمى احوال ما را پرسيد.
بابابزرگ نتوانست طاقت بياورد و كمى ساكت بنشيند. دستى به موهاى كم پشتش كه تازه تراشيده بود كشيد و گفت: «خوب بريم سر اصل مطلب. ببخشيد! پس عروس خانم كجا هستند؟ تشريف نمى‏آورند؟».
باباى عروس لبخندى زد و جواب داد: «اِ... چرا... الآن خدمت مى‏رسند» و بعد رو كرد به آشپزخانه و داد زد: «گلى، دخترم... دوتا چايى» و قبل از اين كه حرفش را تمام كند نگاهى به ماها انداخت و وقتى قيافه‏هاى منتظر ما را ديد، حرفش را عوض كرد و گفت: «نه، نه... ببخشيد! هفت هشت تا چايى بيار».
چند لحظه بعد درِ آشپزخانه باز شد و خانمى با چادر گل‏گلى آمد بيرون و سلام كرد.
پدر بزرگ همان طور كه نشسته بود، سرش را بلند كرد و گفت: «به‏به عروس خانم... بارك‏اللّه چه دخترى...؟».
پدر عروس كمى قرمز شد و با دست چپ، پس كلّه‏اش را خاراند و خيلى يواش گفت: «خيلى معذرت مى‏خواهم، ايشان خانم بنده هستند: مادر عروس».
پدر بزرگ كمى جا خورد؛ ولى خودش را نباخت، لبخندى زد و گفت: «اِ...اِ... گفتم چرا عروس خانم اين قدر پير هستند...».
بابا سُقُلمه محكمى به پهلوى پدربزرگ زد. پدر بزرگ آخى كرد و دستى به پهلويش كشيد و نگاهى به بابا انداخت و ديگر حرفى نزد.
جلسه، بد جورى ساكت بود. هيچ كس حرفى نمى‏زد. همه، در و ديوار را نگاه مى‏كردند تا اين كه بالاخره باباى عروس، سر صحبت را باز كرد و گفت: «خيلى خوش آمديد، خوب...، مى‏توانم بپرسم كه آقا داماد چه كاره هستند؟... كجا كار مى‏كنند؟».
بابا دكمه كت رنگ و رو رفته‏اش را كه قرار بود سال بعد، از طريق ارث به برادر كوچكم برسد، باز كرد؛ نفس عميقى كشيد و گفت: «با اجازه... والله... عرضم به حضور شما، ايشان نويسنده هستند، با يكى دو تا از مجله‏ها همكارى دارند...».
 


38

بابا داشت بى خيال حرف مى‏زد و توى هوا دستش را تكان مى‏داد و بقيّه هم تأييد مى‏كردند كه پدر بزرگ پريد وسط حرف بابا و براى اين كه از من تعريف كرده باشد گفت: «آقا نقى، شعر هم مى‏گه، قراره يك ديوان فردوسى هم بنويسه».
نزديك بود نفسم بند بيايد. بابا كه رشته كلام از دستش در رفته بود كمى قرمز شد و لبخند تلخى زد و زير چشمى پدر بزرگ را نگاه كرد. پدر بزرگ هم متوجه شد كه ديگر نبايد ادامه بدهد. صحبتش را قطع كرد و زير لب خيلى يواش گفت: «لا اله الا اللّه! نمى‏گذارند آدم دو كلام حرف بزند... اَه...» و شروع كرد به خوردن شيرينى...
يك دستمال كاغذى برداشتم و با آن عرق‏هاى پيشانى‏ام را پاك كردم. كارم كه تمام شد دستمال را انداختم داخل بشقاب و گفتم. «البته پدر بزرگ مزاح مى‏فرمايند...». و بعد در دلم آرزو كردم كه اى كاش پدر بزرگ حرف زدن را فراموش كند! باباى عروس هم بر اثر ضربه خانمش خنده‏اش را خورد و در تأييد كارمن گفت: «البته كار ايشان، كار خوبى است. نويسندگى، خودش كار فرهنگى هم هست. اين طور كه من مطلع شدم دو تا كتاب هم نوشته‏اند براى كودكان. البته عيبى ندارد، كمى كه تجربه پيدا كنند براى بزرگ‏ترها هم مى‏توانند بنويسند. من كتاب‏هاى آقا نقى را ديدم. شخصاً خيلى خوشم آمد و آنها را گذاشتم داخل قفسه كتاب‏هايم و...» هنوز صحبت‏هاى باباى عروس تمام نشده بود كه ناگهان در اتاق بغلى باز شد و پسر كوچكى با لباس‏هاى‏تر و تميز، ولى موهاى بهم ريخته كه نشان از درگيرى مى‏داد، بدو بدو آمد داخل و داد زد: «بابا... بابا... حسن مى‏خوات منو...». اما هنوز حرفش تمام نشده بود كه ناگهان كتابى از داخل اتاق به دنبال پسرك به بيرون پرتاب شد. پسرك سريع كله‏اش را دزديد و كتاب آمد داخل مجلس و هيچ كسى را هم بهتر از باباى عروس پيدا نكرد و به شدت خورد توى دماغ و دهن باباى عروس. بنده خدا باباى عروس نه رويش مى‏شد داد و بيداد كند و نه مى‏توانست بدون داد و بيداد درد را تحمّل كند. اشك توى چشم‏هايش جمع شده بود.
نگاهم به كتاب افتاد، خيلى آشنا به نظر مى‏رسيد. انگار كتاب را جايى ديده بودم. كمى كه دقت كردم، ديدم يكى از كتاب‏هاى خودم است. در همين موقع، پدر بزرگ با انگشتش كتاب را نشان داد و فرياد زد: «اِ...اِ... كتاب... كتاب نقى...». ناگهان همه نگاه‏ها به جز پدر عروس كه دماغش را گرفته بود متوجه كتاب شد. پدربزرگ دست پاچه شده بود و منتظر بود كسى كارى انجام بدهد. كمى اين طرف و آن طرف را نگاه كرد و وقتى ديد كسى كارى انجام نمى‏دهد، خودش چهار دست و پا رفت جلو كه كتاب را بر دارد و قبل از اين كه دست پدر بزرگ به كتاب برسد باباى عروس كه متوجه پدر بزرگ نشده بود و به اشاره زنش هم توجهى نداشت و خيلى هم عصبانى به نظر مى‏رسيد، خجالت را گذاشت كنار و سريع كتاب را برداشت و لوله كرد و محكم كوبيد توى كلّه پسرك و گفت: «پدر سوخته‏ها! چرا پنج دقيقه آروم نمى‏گيريد؟ مگر من در اتاق را قفل نكرده بودم؟ چرا گوش...». پسرك كه ديد اين جا هم هوا پس است، سريع از دست باباش فرار كرد و دوباره دويد طرف اتاق. باباى عروس هم كه ديد پسرك از دستش به راحتى و بدون تنبيه فرار كرده بيشتر عصبانى شد. نيم خيز شد و كتابم را كه لوله كرده بود، محكم پرتاب كرد طرف پسرك. پسر هم مثل دفعه قبل، جاخالى داد و كتاب با همان شدّت، رفت داخل اتاق و يك نفر از داخل اتاق آخ بلندى كشيد. ديگر نفهميدم چه بلايى سر پسرك و كتاب آمد؛ چون پسر رفت داخل اتاق و در را هم بست. فقط كمى صداى شاپ و شوپ و آخ و اوخ و چند عدد هم فحش‏هاى ناجور از اتاق آمد بيرون.
پدر بزرگ همان طور چهار دست و پا مانده بود وسط اتاق. در حقيقت خشكش زده بود و نمى‏دانست چه كار كند. مادرم با چشم و ابرو به بابام اشاره كرد كه پدر بزرگ را سرجايش برگرداند. بابا هم با اشاره، اين وظيفه خطير را به من سپرد. من هم با خجالت تمام، پاچه شلوار گشاد و سياه رنگ پدر بزرگ را كه نزديك‏ترين نقطه‏اش به من بود گرفتم، كشيدم و يواش گفتم: «پدر بزرگ بيا عقب آبروى‏مان را بردى». پدر بزرگ تعجب زده و يواش، همان طور چهار دست و پا برگشت و نشست سر جايش. باباى عروس هم كه تازه به حال و هواى جلسه برگشته بود، رو كرد به پدر بزرگ و گفت: «ببخشيد مسئله‏اى پيش آمده؟».
پدر بزرگ هم بدون رودربايستى در حالى كه با دستش به طرف اتاق اشاره مى‏كرد گفت: «اون كتابى كه شوت كرديد داخل اتاق، كتاب نقى بود».
اى واى! انگار اين پدر بزرگ ما آمده بود براى آبروريزى.
 


39

بابام كه توى اين مجلس فقط نقش ماست مالى كردن دردسرهاى پدر بزرگ را داشت، سرفه‏اى كرد و گفت: «نه...چيز... كتاب نبود پدرجان... دفتر بود». مادرم هم كمى خودش را جمع و جور كرد و صورتش را بيشتر پوشاند و به طرفدارى از بابام فرياد زد: «بله آقاجون... دفتر بود».
من هم بعد از اين كه عرق‏هايم را پاك كردم، خيلى آرام گفتم: «بله... فكر مى‏كنم دفتر بود». پدر بزرگ گفت: «ولى من خودم ديدم كه...» كه بابا نگذاشت پدر بزرگ حرفش را ادامه بدهد و با صداى بلندى گفت: «خوب، حالا كه مشكل حل شده ديگر وقتش رسيده كه برويم سر اصل مطلب...». پدر بزرگ كه از فكر كتاب بيرون آمده بود گفت: «چه عجله‏اى داريد؟ صبر كنيد قلى‏خانم هم بيايد ديگر...».
بابام كه وظيفه‏اش را خوب مى‏دانست لبخند زوركى زد و گفت: «چه قدر اين پدر بزرگ ما شوخ هستند. منظورشان گلى خانم است... هه...هه...هه...».
باباى عروس كه از اين حرف پدربزرگ خوشش نيامده بود، با لحن خيلى جدى گفت: «تشريف داشته باشيد تا من بچه‏ها را صدا كنم». بلند شد و رفت طرف آشپزخانه. چند دقيقه بعد، مادر عروس هم با گفتن «ببخشيد» به طرف آشپزخانه رفت.
دوباره ما تنها شديم. پدر و مادرم هم از فرصت استفاده كردند و حسابى به پدر بزرگ توپيدند؛ ولى پدر بزرگ بى‏خيال بى‏خيال بود. انگار بابا داشت با ديوار حرف مى‏زد. من هم كه مى‏دانستم پدر بزرگ مصداق واقعىِ «نرود ميخ آهنى بر سنگ» است هيچى نمى‏گفتم. فقط آرزو مى‏كردم زودتر از اين خانه بيرون برويم. بالاخره در آشپزخانه باز شد و خانواده عروس يكى‏يكى آمدند بيرون: يك نفر، دو نفر، سه نفر،... نمى‏دانم اين همه آدم كجاى آشپزخانه جا گرفته بودند. فكر مى‏كنم هشت نه نفرى بودند؛ همه هم زن. تنها مردشان همان پدر عروس خانم بود. يكى از زن‏ها از همه پيرتر بود و بهش مى‏گفتند عزيز جون. احتمالا مادربزرگ عروس بود. بقيه هم يا خواهر عروس بودند و يا خاله و عمه عروس، با دو تا پسربچه تقريباً پنج، شش‏ساله. رويم نمى‏شد سرم را بالا بگيرم و ببينم كدامشان عروس است. قلبم گروپ گروپ مى‏زد. همه دور تا دور اتاق نشسته بوديم. هنوز احوال‏پرسى‏ها به طور كامل تمام نشده بود كه يكى از بچه‏ها پدر بزرگ را نشان داد و گفت: «بابا، بابا، اين همون پيرمرد ديوونه است كه مى‏گفتيد شكل جادوگرها مى‏مونه...؟».
ناگهان، همه خشكشان زد. حرف شوك آورى بود. همه همديگر را نگاه مى‏كردند. مانده بودند و نمى‏دانستند چه‏كار كنند. با اين حرف پسرك، احساس كردم كار از آبروريزى هم گذشته است. در دلم گفتم: «كاش اصلا به اين خواستگارى نيومده بوديم!».
پدر بزرگ كه داشت ميوه مى‏خورد به سرفه افتاد و چنان سرفه‏اى كرد كه تمام ميوه‏هاى داخل دهانش به اطراف پاشيد. سپس با آستين پيراهنش لب و لوچه‏اش را پاك كرد و با تعجّب به پسرك خيره شد. اصلا انتظار چنين حرفى را نداشت. باباى عروس هم هول شده بود و كمى هم ترسيده بود. نمى‏دانست چه بگويد. عزيز خانم كه عينك ته استكانى به چشم زده و چادر سفيد گلدارى سر كرده و موهاى حنايى‏رنگش از زير چادر پيدا بود و ظاهرا پيرزن حرّافى هم به نظر مى‏رسيد، پريد وسط حرف پسرك و با صداى لرزانى گفت: «نه پسرم... بابات آن پيرمرد سر خيابان را مى‏گويد...».
هنوز حرف عزيز خانم تمام نشده بود كه بابا نگاهى به طرف آشپزخانه انداخت و گفت: «به‏به... عروس خانم هم تشريف آوردند. براى سلامتى عروس خانم!...» و همه دست زدند.
عروس خانم آمد و با همه سلام و احوال‏پرسى كرد. آرام زير چشمى نگاهى كردم: عروس خانم لاغر و قد بلند بود و از من خجالتى‏تر؛ چون تا آخر مجلس، يك كلمه هم حرف نزد. با ورود عروس خانم تقريباً قضيّه ماست مالى شد، ولى بعد از آن پدر بزرگ، شد عين برج زهرمار و ديگر حرفى نزد. جلسه، بدون صحبت‏هاى پدر بزرگ ادامه پيدا كرد. از اين وضع اصلا خوشحال نبودم؛ چون مى‏دانستم پدر بزرگ در فكر انتقام است. مادر و بابا از از اين طرف و باباى عروس و عزيز خانم از آن طرف، مشغول چانه زنى بودند؛ من هم فقط عرق‏هايم را پاك مى‏كردم. خلاصه قرار شد عروس‏خانم فكرهايشان را جمع و جور بكنند و با خانواده هم مشورت كرده و جواب نهايى بله يا خير را يك هفته بعد، به ما اطلاع بدهند و ما دوباره براى تعيين مهريه و غيره مزاحم آنها شويم.
پدر بزرگ هم هر چند در جلسه دخالت نمى‏كرد، ولى به جاى تمام مهمان‏ها ميوه و شرينى مى‏خورد؛ طورى كه بشقابش پر شده
 


40

بود از پوست پرتقال و سيب و خيار و چون ديگر جا نداشت، مابقى را مى‏ريخت تو بشقاب من. جلسه هم داشت به خوبى و خوشى به پايان مى‏رسيد. پدر بزرگ كه منتظر فرصت بود، تا حال باباى عروس را بگيرد، از ميوه خوردن دست كشيد و با دستمال، دور لب و دهانش را پاك كرد. يك فين محكم هم در دستمال كرد و در حالى كه دستمال را تا مى‏كرد گفت: «صبر كنيد! صبر كنيد! چرا فقط عروس خانم تصميم بگيرد. اصلا ببينيد آقا داماد عروس خانم را مى‏پسندديا نه؟ خوب داماد هم حق انتخاب دارد...».
باباى عروس مى‏خواست حرفى بزند كه عزيز خانم جلوى او را گرفت و باباى عروس با اصرار گفت: «عزيز جون اجازه بدهيد...!» كه با اشاره‏هاى زنش ساكت شد. عزيز خانم لبخندى زد؛ طورى كه دندان‏هاى مصنوعى سفيدش نمايان شد و عينكش را هم روى بينى‏اش جا به جا كرد و گفت: «خوب اگر نمى‏پسنديديد كه نمى‏آمديد، درست نمى‏گويم...؟» بابابزرگ، حرف عزيز خانم را قطع كرد و در حالى كه دستش را توى هوا تكان مى‏داد گفت: «ببينيد عزيز جون...». ناگهان بقيه حرفش را خورد. كمى قرمز شد. خودش هم متوجه شد كه پيرزن بنده خدا را بد جورى خطاب كرده. به زور، آب دهانش را بلعيد. همان طور دست‏هايش توى هوا مانده بود. نگاهى به دور و برش انداخت. كسى به روى خودش نياورد كه پدر بزرگ چه حرفى زده. پدر بزرگ هم سريع جمله‏اش را اصلاح كرد و گفت: «خانم بزرگ دقت بفرماييد! آقا نقى كه تا به حال عروس خانم را نديده» و رو كرد به باباى عروس و گفت: «درست نمى‏گويم آقاى احمدى؟».
پدر عروس هم كه ديد همه منتظر جواب او هستند، دستى به موهايش كشيد و زير چشمى نگاهى به زنش انداخت و خيلى يواش گفت: «خوب البته درست مى‏فرماييد، آقا نقى هم حق انتخاب دارند. تا نظر خودشان چه باشد. اصلا ببينيم نظرى دارند يا نه؟».
با اين حرف همه نگاه‏ها به من دوخته شد. من كه دو زانو نشسته بودم و سرم را هم انداخته بودم پايين و داشتم با دستمال كاغذىِ داخل دستم ور مى‏رفتم، خيلى يواش گفتم: «نخير!». ناگهان پدر بزرگ دست‏هايش را از روى شانه من برداشت و محكم كوبيد به هم و فرياد زد: «ديديد نمى‏پسندد...». من كه دستپاچه شده بودم نگاهى به مامان و بابا انداختم و دوباره گفتم: «چيز... نه... يعنى...». باباى عروس هم با تعجب پرسيد: «چى...؟ نه...؟».
عزيز خانم هم داشت از بالاى عينك و با تعجّب و لب و لوچه آويزان، مرا نگاه مى‏كرد. زبانم بند آمده بود و نمى‏دانستم چه بگويم. يك دفعه محكم دستمال كاغذى‏اى را كه توى دستم بود كوبيدم توى بشقاب؛ البته بشقاب جا نداشت و دستمال قِل خورد و افتاد روى فرش. دوباره دستمال را از روى فرش برداشتم و با عصبانيت گفتم: «چرا نمى‏گذاريد حرفم را تمام كنم... هر كس هر چه دلش خواست گفت. بگذاريد من هم حرف بزنم...! نه، يعنى اين كه من نظرى ندارم. هر چه مامان و بابا بگويند همان است».
با اين حرف همه نفس عميقى كشيدند. باباى عروس هم نگاهى به پدربزرگ انداخت و پرسيد: «حرف ديگرى هم داريد بابا بزرگ؟».
پدر بزرگ حتى به طرف باباى عروس، نگاه هم نكرد. بد جورى كنف شده بود. رو كرد به من و گفت: «مگه ننه‏ات مى‏خواهد زن بگيرد؟ بدبخت تو مى‏خواهى با اين خانواده زندگى كنى نه ننه‏ات... شيطونه مى‏گه چنان بزن توى كلّه‏اش كه صداى... لا اله الا اللّه!».
مادرم ديگر طاقت نياورد و رو كرد به پدر بزرگ و گفت: «واه آقاجون. اين حرف‏ها چيه؟ من و نقى نداريم كه. من پسنديدم و به نقى گفتم. نقى هم مطمئناً پسنديده. دوماً شما آمديد به عنوان بزرگ‏ترِ نقى نه اين كه...» و ديگر ادامه نداد و رويش را از پدر بزرگ برگرداند. بابام كه ديد دوباره اوضاع به هم ريخته، دست‏هايش را بلند كرد و با صداى بلندى گفت: «بابا، ما براى امر خيرى آمديم، چرا جر و بحث مى‏كنيد. حالا براى سلامتى خودتان و عروس و داماد صلوات بلندى...». دوباره پدر بزرگ پريد وسط حرف بابا و گفت: «پسر جون، صبر كن! كم بپّر وسط حرف بزرگ‏ترها، بگذار به تفاهم برسيم، بعد هر چه قدر دلت خواست صلوات برفست». بابام سرش را انداخت پايين و ديگر حرفى نزد. توى دلم گفتم: «خدايا! كاشكى بابابزرگ لال بود». از دست بابا هم عصبانى بودم كه توى هر كارى بابابزرگ را دخالت مى‏داد.
پدر بزرگ بشقاب پر از پوست ميوه را به جلو هل داد و كمى راحت‏تر نشست و رو كرد به مامان و ادامه داد: «نه دخترم. من پسنديدم، تو پسنديدى نيست، دختر آقاى
 


41

احمدى كه طالبى نيست، درست نمى‏گويم آقاى احمدى؟».
حرف پدر بزرگ كه به اين‏جا رسيد، عروس خانم با گريه پا شد و سريع رفت به طرف آشپزخانه. بقيه هم يواش يواش زحمت را كم كردند. عزيز خانم هم در حالى كه پا مى‏شد گفت: «واى، دخترم ناراحت شد. ببخشيد! برم ببينم چى شد».
بابابزرگ هم سريع جواب داد: «خدا ببخشد عزيز جو...» كه متوجه شد بقيه دارند طور ديگرى نگاهش مى‏كنند. دست‏پاچه شد و پوست پرتقالى را كه دستش بود انداخت توى بشقاب و گفت: «خوب، حالا چيز... اِ... اصلا برگرديم سر اصل مطلب... آره... برگرديم...!».
مادر عروس در حالى كه چادرش را جمع مى‏كرد گفت: «وا... مگه مطلبى هم مانده كه شما نگفته باشيد؟!». به حالت قهر پاشد و رفت طرف آشپزخانه و در آشپزخانه را محكم بست. بابابزرگ يواش زير لب گفت: «يواش، در را نشكنى!». من كه ديگر آبروى‏مان را رفته حساب مى‏كردم. آقاى احمدى بنده خدا تنها مانده بود و جلوى پدر بزرگ، كم آورده بود. نفس عميقى كشيدم و دستى به موهاى پرپشت و سياه رنگم كشيدم و همان طور كه با چاقوى توى بشقاب ور مى‏رفتم با كنايه گفتم: «آقا جون خيالتان راحت شد، يا هنوز هم حرفى داريد...؟!».
بابابزرگ هم كه انگار نه انگار كه اتفاقى افتاده خيلى بى‏خيال جواب داد: «البته پسرم اين چيزها به من ربطى ندارده؛ چون من نمى‏خوام زن بگيرم، تو مى‏خواهى ازدواج كنى؛ ولى بايد مواظب باشى كه يك وقت جنس بُنجل...».
پدر بزرگ خيلى داشت زياده روى مى‏كرد، سقلمه بابا توى پهلوى پدر بزرگ بود كه نجاتمان داد و گرنه معلوم نبود با اين حرف‏هاى پدر بزرگ آقاى احمدى چه بلايى سرمان مى‏آورد.
همه‏مان منتظر جواب بوديم و من هم، هر روز از سر كار كه برمى‏گشتم نتيجه را از مامان مى‏پرسيدم. هنوز يك هفته تمام نشده بود كه از طرف خانواده عروس، خبر آوردند كه مادربزرگ عروس يعنى همان عزيز خانم فوت كرده و قضيه ازدواج بايد تا روز چهلم مسكوت بماند. همه از اين خبر ناراحت بودند و پدر بزرگ بيشتر از همه، مُدام فاتحه مى‏خواند و صلوات مى‏فرستاد و مى‏گفت: «يك آدم به دردبخور توى آن خانواده بود، همان عزيز خانم بود». تازه مجلس چهلم عزيز خانم تمام شده بود كه خبر آوردند كه پسرخاله عروس هم تصادف كرده و عمرشان را بخشيده‏اند به ما و قضيه بايد همچنان مسكوت بماند.
نزديك به سه ماه از اولين ديدارمان با خانواده عروس مى‏گذشت ديگر اعصابم داشت خرد مى‏شد. كه يك روز از طرف خانواده عروس خبر رسيد كه: «ما پشيمان شديم و نظر عروس خانم هم برگشته، يعنى ما به آقا نقى شما دختر نمى‏دهيم...؟». چرا؟ «چون قدمشان به خانه ما شگون نداشت و تا به حال دوتا تلفات داديم، خدا بقيه را به خير كند!».
برو و بياى مادر هم هيچ فايده‏اى نداشت. آن قدر رفت و آمد كه عاقبت آنها گفتند: «بابا خر ما از كره‏گى دم نداشت؛ يعنى ما اصلا دختر شوهر نمى‏دهيم».
از اين خبر، همه ناراحت بودند به جز پدر بزرگ كه مى‏گفت: «من مى‏دانستم كه اين خانواده به درد نقى نمى‏خورد».