غزل
امشب غزل شبيه شما مهربان شده
امشب غزل ستاره هفت آسمان شده
آرامشى عجيب به من مىدهد غزل
آخر غزل الهه نازِ بنان شده
در خاطرات كودكىام پرسه مىزند
دنبال بچههاى محله دوان شده
امشب كه آسمان، دل تنگش گرفته است
اشك از نگاه پنجرهها هم روان شده
- اين جا تمام عقربهها شعر مىشوند
ساعت شبيه يك غزل بى زمان شده -
باور نمىكنى؟ به خدا راست گفتهام!
امشب، غزل، شبيه شما مهربان شده
ساناز احمدى دوستدار
شاعران عصر عطش
مبين كه آينهها هم، قيافه مىگيرند
كلاف زلف شما را كلافه مىگيرند
زگيسوان پريشان بباف تسبيحى
كه زاهدان ز خدا رزق اضافه مىگيرند
هنوز در خم يك كوچهايم و رند وَشان
سراغ دولت دارالخلافه مىگيرند
دوباره عصر شد و شاعران عصر عطش
به شوق صرف جنون، راه كافه مىگيرند
تو نيز سرخطى از چين زلف يار بگير
كه نقطه نقطه آن راه نافه مىگيرند
ز يك پرنده بياموز فال حافظ را
چو عابران، همه گرد خرافه مىگيرند
چگونه حرف دلم را غزل كنم اى دوست!
دمى كه قافيهها هم، قيافه مىگيرند
محمّدتقى اكبرى
حال
قيد محال خود زدهام، حال مىكنم
چشم تو را به جان خود اعمال مىكنم
مانند قاب، فارغ از انديشههاى شخص
خود را دخيل دامن تمثال مىكنم
مثل هلال، دست تهى از خودم، ولى
تو ماه كاملى، به تو اقبال مىكنم
تو آسمان روشن صبحى و من در آن
مثل پرنده، مشق پروبال مىكنم
يعنى دل گرفته خود را چو غنچهها
تحويل گُل نموده و فعّال مىكنم
محمّد بشير رحيمى
هديه خداوند
شعر مىبافد و سرش بند است
با تمام وجود، خرسند است
شعر گفتن، چو آب نوشيدن
مثل چايى كه پهلويش قند است
نزد اين روزنامه چون بابا
پيش آن ماهنامه فرزند است
دشتها را به شهرتش آلود
فكر آلودن دماوند است
در كرامات حضرتش اين بس
كه دواوينْش چند فروند است
مىپذيرد سفارش اشعار
و به قولش عجيب پابند است
پا به راه تمام كنگرهها
گرچه در پشت كوه الوند است
ظاهراً شاعرى است پروازى
گرچه در چارچوب خود بند است
حال را اقتضا چه پيش آيد
گاه مجنون و گه خردمند است
بىجهت خسته مىكند خود را
شاعرى هديه خداوند است
مصطفى محدثى خراسانى
حديث خلوت ما
از جاده بوى يك سبد آواز مىرسد
همراه آن صداى نى و ساز مىرسد
دارد دل شكسته من سنگ مىشود
آيا بهار عاطفهها باز مىرسد؟
در آرزوى لحظه پرواز ماندهايم
آيا دوباره لايق پرواز مىرسد؟
وقتى حديث خلوت ما تا خدا رسيد
من قول مىدهم كه صفا باز مىرسد
احمد باباجانى
بولدوزر عاشق
شاعرى شعرى خواند در قرن سكوت و آهن
هيچ كس عاشق نيست
من خودم مىديدم
دست يك بولدوزر عاشق باز
گل سيمانى برجى را چيد
زهرا رسول زاده
بدرود
ساك را بستى، غم بدرود را دادى به من
دست و پاگير تو هر چه بود را دادى به من
ساك را... گفتم: نگفتى كى مىآيى...باز هم
وعده آن جمعه موعود را دادى به من
پلكهايت روى هم افتاد، عاشقتر شدم
عكسى از آن روز ناخشنود را دادى به من
شانههاى گريهات را با خودت برداشتى
شيون يك زخم بىبهبود را دادى به من
سايههاى روى هم افتاده را مىخواستم
هرچه در آيينه روشن بود را دادى به من
سيد حبيب نظارى
كودكانه
در اين غزل نشستهام از سر بگيرمت
شايد به موج اين غزلم در بگيرمت
نه تو شكار هستى و نه من شكارچى
بگذار كودكانه، كبوتر بگيرمت
اين دستها كه وقت دعا باز كردهام
آغوشِ وا شدهست كه بهتر بگيرمت
هر شب صداى در - وَ كسى پشت در نبود
امشب نشستهام پسِ اين در بگيرمت
از كودكى دويدهام و گرگِ بازىام
آنقدر مىدوم كه در آخر بگيرمت
عمرىست مىروى و به گردت نمىرسم
عمرىست گفتهام به خودم: گر بگيرمت...
دنيا فقط ميان من و تو زيادى است
چيزى نمانده است كه ديگر بگيرمت
مهدى مردانى
معمّاى بودن...
مرو كه از خودم اى بهترين غزل گله دارم
بمان كه با خود و دنياى خويش فاصله دارم
بيا به وسعت آيينه، آشناى قديمى!
كه رنج مىكشم اما هنوز حوصله دارم
در اين سكوت غريبه به عشق و عاطفه گفتم
كه با تمامى بودن هنوز مسئله دارم
چه اعتناى غريبى است در حوالى چشمت
از اشتياق نگاهت چه قدر فاصله دارم
هزار پنجره بستى ولى غزل نسرودم
چه سود اى دل عاشق از اين معامله دارم؟
هدى ديلمى
شمس تبريزى
تو پاكى و معصوم، از اشك لبريزى
بر قاف قلب من، چون برف مىريزى
تو مثل بارانى، آرام مىبارى
بر روى تقويمم، انگار پاييزى
يك روز شادِ شاد، گاهى پر از دردى
در شعر من چون ابر، بر كوه نوك تيزى
نامهربان باشى، يا مهربان با من
من شاعرِ عاشق، تو شمس تبريزى!
باران رستمى - تهران
خوشههاى روشن
شب خوشههاى روشنى از ماه، مال توست
يعنى گناه آدم گمراه، مال توست
هرگز براى چيدن عشقى نيامدم
اين اتفاق ساده دلخواه، مال توست
تقسيم عادلانه نامهربانى است
اينجا كه گريه مال من و چاه مال توست
دارد به سرنوشت تو نزديك مىشود
اين دل كه گاه مال من و گاه مال توست
لبخند مىزنى كه غزل...!؟ آه خوب من!
هر بيت اين ترانه به واللّه مال توست
دارم بزرگ مىكنمش، خستهام نكن
تنپارههاى اين غم كوتاه مال توست
سيد حبيب نظارى
مشق
سال هزار و سيصد و هفتاد و عشق بود
مردى رسيد و از غم آن چشمها سرود
آن مرد مىرسد به سبدهاى سيب... كه
از زخم من پُرند و از گريههاىِ رود
باران گرفته... مشق شب اوّلم كجاست؟
كو رقص آن غروب و شب و رقص باد و دود؟
***
«دارا» انار كنده و در دست منتظر
«سارا» كنار دفتر مشقِ خودش نبود
«دارا» تمام مشق مرا دوره مىكند
دنبال او، چه فايده «ساراىِ» او نبود
حالا كتاب پر شده از اكرم و امين
از شعرهاى خسته و از صورت كبود
***
او گفته بود باز مىآيم سر قنات
او گفته بود صبح مىآيم نه دير و زود
با اسب رد شد از غزل و... بعدها شنيد
سارا ميان رود ارس بال مىگشود
سال هزار و سيصد و هفتاد و عشق بود
«دارا» تمامِ اين غزلِ گريه را سرود
امير مرزبان
اين بار...
گفتى دل شعلهور بيار، آوردم
يك بقچه سكوتِتر بيار، آوردم
اين بار بيا براى عاشق شدنم
غير از دل ساده سر بيار، آوردم
مريم مايلى زرين
پشت باران آن سالها
گفته بودند: در مىزنيم
- به زنم گفته بودند
كه آن سالها
هنوز بود
تا روى خوابهاش
شعر بنويسيم -
روى گلدانهايمان
نشسته بودند كه
بوى بوسه بدهدوُ
سيگار
ما مىدانستيم
انتهاى كفشهايشان
ريگ در آوردهاند
ما روى جگرهايمان
آن سالها
دندان مىگذاشتيم كه آمدند
به ساعت شعرهايمان
شش عصر بود
چترهايشان را باز كرده بودند
پشت باران آن سالها
كه در حياطمان خانه داشت
و ما
بسته بوديم
چمدانهايمان را
كه در قطار ظهر
به پيتزا فكر كنيم وُ
نوشابه خانواده
- آن سالها ديگر زنم نبود -
كه مرد شديم
تا دكمههاى كتمان را ببنديم.
عليرضا لبش
چهل چراغ
براى حضرت معصومه(س)
سبزيم با نگاه تو اى چلچراغ سبز!
اينجا مگر حضور تو باشد، تو باغ سبز!
آنسوى حلقههاى ضريحت هماره نور
گل كرده بى «رضاى» تو يك داغ، داغ سبز
بال فرشتگان خدا زير پاى توست
شد سجدهگاه پاك ملك، اين اتاق سبز
از جارى نگاه تو در اين كوير زرد
روييده در تمامى دلها چراغ سبز
پرديسى از تو لحن دلم را فرا گرفت
شد اين ترانه با تو پر از كوچه باغ سبز
على باباجانى