مجلات >حديث زندگی>شماره 4

شعر


28

غزل

امشب غزل شبيه شما مهربان شده
امشب غزل ستاره هفت آسمان شده
آرامشى عجيب به من مى‏دهد غزل
آخر غزل الهه نازِ بنان شده
در خاطرات كودكى‏ام پرسه مى‏زند
دنبال بچه‏هاى محله دوان شده
امشب كه آسمان، دل تنگش گرفته است
اشك از نگاه پنجره‏ها هم روان شده
- اين جا تمام عقربه‏ها شعر مى‏شوند
ساعت شبيه يك غزل بى زمان شده -
باور نمى‏كنى؟ به خدا راست گفته‏ام!
امشب، غزل، شبيه شما مهربان شده
ساناز احمدى دوستدار

شاعران عصر عطش

مبين كه آينه‏ها هم، قيافه مى‏گيرند
كلاف زلف شما را كلافه مى‏گيرند
زگيسوان پريشان بباف تسبيحى
كه زاهدان ز خدا رزق اضافه مى‏گيرند
هنوز در خم يك كوچه‏ايم و رند وَشان
سراغ دولت دارالخلافه مى‏گيرند
دوباره عصر شد و شاعران عصر عطش
به شوق صرف جنون، راه كافه مى‏گيرند
تو نيز سرخطى از چين زلف يار بگير
كه نقطه نقطه آن راه نافه مى‏گيرند
ز يك پرنده بياموز فال حافظ را
چو عابران، همه گرد خرافه مى‏گيرند
چگونه حرف دلم را غزل كنم اى دوست!
دمى كه قافيه‏ها هم، قيافه مى‏گيرند
محمّدتقى اكبرى


29

حال

قيد محال خود زده‏ام، حال مى‏كنم
چشم تو را به جان خود اعمال مى‏كنم
مانند قاب، فارغ از انديشه‏هاى شخص
خود را دخيل دامن تمثال مى‏كنم
مثل هلال، دست تهى از خودم، ولى
تو ماه كاملى، به تو اقبال مى‏كنم
تو آسمان روشن صبحى و من در آن
مثل پرنده، مشق پروبال مى‏كنم
يعنى دل گرفته خود را چو غنچه‏ها
تحويل گُل نموده و فعّال مى‏كنم
محمّد بشير رحيمى

هديه خداوند

شعر مى‏بافد و سرش بند است
با تمام وجود، خرسند است
شعر گفتن، چو آب نوشيدن
مثل چايى كه پهلويش قند است
نزد اين روزنامه چون بابا
پيش آن ماه‏نامه فرزند است
دشت‏ها را به شهرتش آلود
فكر آلودن دماوند است
در كرامات حضرتش اين بس
كه دواوينْش چند فروند است
مى‏پذيرد سفارش اشعار
و به قولش عجيب پابند است
پا به راه تمام كنگره‏ها
گرچه در پشت كوه الوند است
ظاهراً شاعرى است پروازى
گرچه در چارچوب خود بند است
حال را اقتضا چه پيش آيد
گاه مجنون و گه خردمند است
بى‏جهت خسته مى‏كند خود را
شاعرى هديه خداوند است
مصطفى محدثى خراسانى

حديث خلوت ما

از جاده بوى يك سبد آواز مى‏رسد
همراه آن صداى نى و ساز مى‏رسد
دارد دل شكسته من سنگ مى‏شود
آيا بهار عاطفه‏ها باز مى‏رسد؟
در آرزوى لحظه پرواز مانده‏ايم
آيا دوباره لايق پرواز مى‏رسد؟
وقتى حديث خلوت ما تا خدا رسيد
من قول مى‏دهم كه صفا باز مى‏رسد
احمد باباجانى


62

بولدوزر عاشق

شاعرى شعرى خواند در قرن سكوت و آهن‏
هيچ كس عاشق نيست‏
من خودم مى‏ديدم‏
دست يك بولدوزر عاشق باز
گل سيمانى برجى را چيد
زهرا رسول زاده


63

بدرود

ساك را بستى، غم بدرود را دادى به من
دست و پاگير تو هر چه بود را دادى به من
ساك را... گفتم: نگفتى كى مى‏آيى...باز هم
وعده آن جمعه موعود را دادى به من
پلك‏هايت روى هم افتاد، عاشق‏تر شدم
عكسى از آن روز ناخشنود را دادى به من
شانه‏هاى گريه‏ات را با خودت برداشتى
شيون يك زخم بى‏بهبود را دادى به من
سايه‏هاى روى هم افتاده را مى‏خواستم
هرچه در آيينه روشن بود را دادى به من
سيد حبيب نظارى

كودكانه

در اين غزل نشسته‏ام از سر بگيرمت
شايد به موج اين غزلم در بگيرمت
نه تو شكار هستى و نه من شكارچى
بگذار كودكانه، كبوتر بگيرمت
اين دست‏ها كه وقت دعا باز كرده‏ام
آغوشِ وا شده‏ست كه بهتر بگيرمت
هر شب صداى در - وَ كسى پشت در نبود
امشب نشسته‏ام پسِ اين در بگيرمت
از كودكى دويده‏ام و گرگِ بازى‏ام
آن‏قدر مى‏دوم كه در آخر بگيرمت
عمرى‏ست مى‏روى و به گردت نمى‏رسم
عمرى‏ست گفته‏ام به خودم: گر بگيرمت...
دنيا فقط ميان من و تو زيادى است
چيزى نمانده است كه ديگر بگيرمت
مهدى مردانى

معمّاى بودن...

مرو كه از خودم اى بهترين غزل گله دارم
بمان كه با خود و دنياى خويش فاصله دارم
بيا به وسعت آيينه، آشناى قديمى!
كه رنج مى‏كشم اما هنوز حوصله دارم
در اين سكوت غريبه به عشق و عاطفه گفتم
كه با تمامى بودن هنوز مسئله دارم
چه اعتناى غريبى است در حوالى چشمت
از اشتياق نگاهت چه قدر فاصله دارم
هزار پنجره بستى ولى غزل نسرودم
چه سود اى دل عاشق از اين معامله دارم؟
هدى ديلمى

شمس تبريزى

تو پاكى و معصوم، از اشك لبريزى
بر قاف قلب من، چون برف مى‏ريزى
تو مثل بارانى، آرام مى‏بارى
بر روى تقويمم، انگار پاييزى
يك روز شادِ شاد، گاهى پر از دردى
در شعر من چون ابر، بر كوه نوك تيزى
نامهربان باشى، يا مهربان با من
من شاعرِ عاشق، تو شمس تبريزى!
باران رستمى - تهران


78

خوشه‏هاى روشن

شب خوشه‏هاى روشنى از ماه، مال توست
يعنى گناه آدم گمراه، مال توست
هرگز براى چيدن عشقى نيامدم
اين اتفاق ساده دلخواه، مال توست
تقسيم عادلانه نامهربانى است
اين‏جا كه گريه مال من و چاه مال توست
دارد به سرنوشت تو نزديك مى‏شود
اين دل كه گاه مال من و گاه مال توست
لبخند مى‏زنى كه غزل...!؟ آه خوب من!
هر بيت اين ترانه به واللّه مال توست
دارم بزرگ مى‏كنمش، خسته‏ام نكن
تنپاره‏هاى اين غم كوتاه مال توست
سيد حبيب نظارى

مشق

سال هزار و سيصد و هفتاد و عشق بود
مردى رسيد و از غم آن چشم‏ها سرود
آن مرد مى‏رسد به سبدهاى سيب... كه
از زخم من پُرند و از گريه‏هاىِ رود
باران گرفته... مشق شب اوّلم كجاست؟
كو رقص آن غروب و شب و رقص باد و دود؟

***

 

«دارا» انار كنده و در دست منتظر
«سارا» كنار دفتر مشقِ خودش نبود
«دارا» تمام مشق مرا دوره مى‏كند
دنبال او، چه فايده «ساراىِ» او نبود
حالا كتاب پر شده از اكرم و امين
از شعرهاى خسته و از صورت كبود

***

 

او گفته بود باز مى‏آيم سر قنات
او گفته بود صبح مى‏آيم نه دير و زود
با اسب رد شد از غزل و... بعدها شنيد
سارا ميان رود ارس بال مى‏گشود
سال هزار و سيصد و هفتاد و عشق بود
«دارا» تمامِ اين غزلِ گريه را سرود
امير مرزبان


79
اين بار...

گفتى دل شعله‏ور بيار، آوردم
يك بقچه سكوتِ‏تر بيار، آوردم
اين بار بيا براى عاشق شدنم
غير از دل ساده سر بيار، آوردم
مريم مايلى زرين

پشت باران آن سال‏ها

گفته بودند: در مى‏زنيم‏
- به زنم گفته بودند
كه آن سال‏ها
هنوز بود
تا روى خواب‏هاش
شعر بنويسيم -
روى گلدان‏هايمان‏
نشسته بودند كه‏
بوى بوسه بدهدوُ
سيگار
ما مى‏دانستيم‏
انتهاى كفش‏هايشان‏
ريگ در آورده‏اند
ما روى جگرهايمان‏
آن سال‏ها
دندان مى‏گذاشتيم كه آمدند
به ساعت شعرهايمان‏
شش عصر بود
چترهايشان را باز كرده بودند
پشت باران آن سال‏ها
كه در حياطمان خانه داشت‏
و ما
بسته بوديم‏
چمدان‏هايمان را
كه در قطار ظهر
به پيتزا فكر كنيم وُ
نوشابه خانواده‏
- آن سال‏ها ديگر زنم نبود -
كه مرد شديم
تا دكمه‏هاى كتمان را ببنديم.
عليرضا لبش

چهل چراغ

براى حضرت معصومه(س)

سبزيم با نگاه تو اى چلچراغ سبز!
اين‏جا مگر حضور تو باشد، تو باغ سبز!
آن‏سوى حلقه‏هاى ضريحت هماره نور
گل كرده بى «رضاى» تو يك داغ، داغ سبز
بال فرشتگان خدا زير پاى توست
شد سجده‏گاه پاك ملك، اين اتاق سبز
از جارى نگاه تو در اين كوير زرد
روييده در تمامى دل‏ها چراغ سبز
پرديسى از تو لحن دلم را فرا گرفت
شد اين ترانه با تو پر از كوچه باغ سبز
على باباجانى