به كوشش: مهديار آزادگان
الف. فرصت و فراغت، در گفتار بزرگان و مثلهاى ملل:
- فرصت، گرانبهاترينِ اشياى توست؛ به گرانبهاترينِ كارها صرف كن!
سهل بن عبداللّه تُستَرى
- وجود اقليتى در جامعه كه از تلاشهاى اقتصادى فارغ و آزاد باشند، مشخّصه تمدّن است.
آرنولد توين بى
- بد نيست كه گهگاه به مردم يادآورى شود كه يكى دو ساعت سرگرم شدن آنها غالباً نتيجه سالها رنج هنرمند است.
رومن رولان
- پيشرفت، بر پايه اين سه اصل، چشمگير خواهد بود: آزادى، فرصت و احترام گذاشتن به افراد بشر.
نيكسون
- هر شخصى كه در كار خود مهارت بسيار كسب كرده باشد، از انجام دادن آن، خشنود خواهد شد، مگر وقتى كه كارش در نظر او عادى و معمولى جلوه كند.
راسل
- امور روزمره، خيلى آرام و بىصدا وارد زندگى ما مىشوند. عادت، رفته رفته چنان در تار و پودمان رخنه مىكند كه ناگهان درمىيابيم تخته بند شدهايم و محكوم به چشيدن و باز چشيدن مداوم همان لقمهها و جرعههاى هميشگى هستيم. در چنين موقعيتى، آنچه سخت بدان نيازمنديم، رفتارى شگفت و پيشبينى نشده است: يك شام يا هديهاى ناگهانى يا كمى ديوانه بازى... تا خون را به رگهاى اين زندگى مرده و عادتزده برگرداند.
لئو بوسكاليا
- فرصت، ميهمان است.
مثَل عربى
- روزمرّگى، عشق را مىپژمُرد. جوهر عشق، شگفتى و اجتناب از عادت است. عشق را اسير عادات روزمرّه كردن، عارى كردن آن از شور و نيروى درونى است و ناگزير، حاصلى ندارد مگر از دست دادن آن براى هميشه.
لئو بوسكاليا
- يكى از وظايف دولت به منظور افزايش فرصتها، فراهم آوردن امكان استفاده از فرصت است. لازمه اين كار در بسيارى از موارد، مساعدت به كسانى است كه اراده صعود را دارند؛ امّا راه آن را نيافتهاند. اين كار تنها يك تعهّد اخلاقى نيست؛ بلكه نوعى سرمايهگذارى براى آينده ملت است.
نيكسون
- بانوى خانهدار، مسلّماً از ديگر صاحبان مشاغل موقعيتى ناسازگار دارد. مرد در روزهاى عادى از حدود محله و اطراف خانه دور مىشود، اشخاص مختلف را ملاقات مىكند، فرصتهاى بيشتر براى كسب تجربههاى تازه و متنوّع براى او پيش مىآيد و ممكن است در حين كار، با موضوعات جالب توجه روبهرو شود؛ اما براى همسر او چنين امكانها و فرصتهايى وجود ندارد.
جان اشنيدلر
- تمدّن، محصول اوقات فراغت ملّتهاست. مردمانى كه خور و خواب و شكار و غارت، همه شب و روز آنها را پركرده بود، هيچ تمدّنى نيافريدهاند. ظروف مقاومتر، جامههاى ظريفتر، معمارى ماناتر
(ماندگارتر) شعر زيباتر، ماشينها، كتابها، ارتباطات، اختراعات، اكتشافات و... و همه وسايل رفاهى بشر، زاييده اوقات فراغت اويند.
ويل دورانت
- هدف از تعليم و تربيت، رشد شخصيت و استعدادها و امكانات انسان و تأمين شادمانگى روحىِ اوست براى: استفاده او از اوقات فراغت و اداى وظايفش نسبت به ديگر انسانها.
هربرت اِسپنسِر
- اشخاصى كه هرگز وقت ندارند، آنهايى هستند كه كمتر كار مىكنند.
شو پنهاور
- تمدّن، لحظهاى به دنيا مىآيد كه جوامع بشرى از نيازهاى ابتدايى اقناع شده و به اندكى فراغت از حوايج اصلى رسيده باشند.
كازانتزاكيس
- وقت، طلاست.
مَثل فارسى
- روزگار، نسبت به كسى كه بداند وقت خود را چگونه مصرف كند، فوقالعاده مهربان است.
جان لوبوك آويبورى
- روزگار، دريايى است كه كشتى زندگى ما بر روى آن به طرف ساحل مقصود مىرود. اين درياى بزرگ، هميشه در جزر و مد است. اگر امروز آرام باشد، مسلّماً فردا توفانى خواهد شد. بنابراين، وقتى آرام است، فرصت را غنيمت شماريد.
شكسپير
- دى رفت و باز نيايد. فردا را اعتماد نشايد. حال را غنيمت دان كه دير نپايد!
خواجه عبداللّه انصارى
- وقت عزيز خود را جز به عزيزترين چيزى مشغول نكن و عزيزترينِ چيزهاى آدمى، شغل وى مىباشد.
هُجويرى
- از دست دادن وقت و فرصت، بدان مانَد كه كسى گويد: اين درخت را بركَنم. هرچه كُند كه بركَنَد، نتواند. گويد: صبر كنم تا قوّت يابم. هر قدر صبر كند، درخت قوىتر گردد. او ضعيفتر شود و كندن آن درخت، دشوارتر.
ابو عثمان مغربى
- فرصت از دست مَده و در كار، سستى مكن كه ميوه سُستى، ذلّت است.
فيثاغورث
- زمانِ حال، گرانبهاترينِ اوقات و فرصت نقد ماست.
آنا گرئون
- اگر خواهى از اوقات فراغت خود بهره برگيرى، كليه وقت خود را خوب به مصرف رسان و چون تو از يك دقيقه مطمئن نيستى، يك ساعتِ خود را بيهوده تلف مكن.
بنجامين فرانكلين
- وقت، وجود خارجى ندارد، با اين حال، گرانبهاترين دارايى انسان است.
اعتصام الملك
- سعادتمند، كسى است كه غم و غصّه فردا و بود و نبود را نخورَد و در مقابله با مصائب، خود را نبازد و آنچه را كه در دست اوست، غنيمت شمارد.
اِپيكور
- هر كس مشغول شود به اوقات گذشته، بىفايده، نقد وقت را از دست داده است.
عبداللّه منازل
ب. فرصت و فراغت، در سرودههاى شاعران:
من نمىگويم زيان كن يا به فكر سود باش
اى ز فرصتْ بىخبر! در هرچه هستى زود باش
بيدل دهلوى
فرصت، غنيمت است - حريفان - در اين چمن
فرداست همچو گل همه بر باد رفتهايم.
ناصح اصفهانى
درياب خويش را كه در اين بحرِ موجخيز
همچون حباب، وقت تو بسيار نازك است
واهب قندهارى
هرچه بينى در جهان، دارد عوض
كز عوض، حاصل تو را گردد غرض
بى عوض دانى چه باشد در جهان؟
عمر باشد، عمر، قدر آن بدان!
شيخ بهايى
وقت را غنيمت دان، آن قَدَر كه بتوانى
حاصل از حيات اى جان، اين دَم است اگر دانى
حافظ
فرصت مده از دست چو وقتى به كف افتاد
كاين مادرِ اقبال، همه ساله نزايد
بهار
بودم جوان كه گفت مرا پير اوستاد:
فرصت، غنيمت است، نبايد ز دست داد
سعدى
فرصت غنيمت است بههم چون رسيدهايم
تا كى دگر بههم رسد اين تخته پارهها
صائب تبريزى
اى دل اَر عشرت امروز به فردا فكنى
مايه نقدِ بقا را كه ضمان خواهد شد؟
حافظ
غنيمت شمار، اين گرامى نفس
كه بى مرغ، قيمت ندارد قفس
مكن عمر ضايع به افسوس و حيف
كه فرصت، عزيز است: الوقتُ ضيف!
سعدى
وقتْ غنيمت شمار، ورنه چو فرصت نمانْد،
ناله كه را داشت سود، گريه كى آمد به كار؟!
سعدى
نگهدار فرصت كه عالَم دَمى است
دمى پيش دانا به از عالمى است
سعدى
بگذاشتنى است هر چه در عالم هست
الّا فرصت كه آن، نگهداشتنى است
اوحدى
وصيتْ همين است جان برادر
كه اوقات، ضايع مكن تا توانى
حافظ
از حادثه زمانه ز آينده مترس
از هرچه رسد، چو نيست پاينده، مترس
اين يك دَم عمر را غنيمت مىدان
از رفته مينديش وز آينده مترس
بابا افضل
گر گوهرى از كَفَت برون تافت
در سايه وقت، مىتوان يافت
ور وقت رود ز دستْ ارزان
با هيچ گهر، خريد نتوان
ايرج ميرزا
گهر وقت، بدين خيرگى از دست مده
آخر اين دُرّ گرانمايه بهايى دارد
صرف باطل نكند عمر گرامى - پروين -
آن كه چون پيرِ خرد، راهنمايى دارد
پروين اعتصامى
گر تو خواهى كه برخورى از عمر
خلق را هم جز اين تمنّا نيست
نقد امروز را مَده از دست
دى گذشت و اميد فردا نيست
ابن يمين
كاشكى قيمت انفاس بدانندى خلق
تا دَمى چند كه مانده است، غنيمت شمرند
سعدى
حسرت اوقات غفلت، چون ز دلْ بيرون رود؟
مرگ فرزند است فوت وقت، از دل چون رود؟
صائب
من نمىگويم سمندر باش يا پروانه باش
چون به فكر سوختن افتادهاى، مردانه باش
فيض دكنى