مجلات >حديث زندگی>شماره 4

گفته‏ها - نوشته‏ها

به كوشش: مهديار آزادگان

 


15

الف. فرصت و فراغت، در گفتار بزرگان و مثل‏هاى ملل:

- فرصت، گران‏بهاترينِ اشياى توست؛ به گران‏بهاترينِ كارها صرف كن!
سهل بن عبداللّه تُستَرى
- وجود اقليتى در جامعه كه از تلاش‏هاى اقتصادى فارغ و آزاد باشند، مشخّصه تمدّن است.
آرنولد توين بى
- بد نيست كه گه‏گاه به مردم يادآورى شود كه يكى دو ساعت سرگرم شدن آنها غالباً نتيجه سال‏ها رنج هنرمند است.
رومن رولان
- پيشرفت، بر پايه اين سه اصل، چشمگير خواهد بود: آزادى، فرصت و احترام گذاشتن به افراد بشر.
نيكسون
- هر شخصى كه در كار خود مهارت بسيار كسب كرده باشد، از انجام دادن آن، خشنود خواهد شد، مگر وقتى كه كارش در نظر او عادى و معمولى جلوه كند.
راسل
- امور روزمره، خيلى آرام و بى‏صدا وارد زندگى ما مى‏شوند. عادت، رفته رفته چنان در تار و پودمان رخنه مى‏كند كه ناگهان درمى‏يابيم تخته بند شده‏ايم و محكوم به چشيدن و باز چشيدن مداوم همان لقمه‏ها و جرعه‏هاى هميشگى هستيم. در چنين موقعيتى، آنچه سخت بدان نيازمنديم، رفتارى شگفت و پيش‏بينى نشده است: يك شام يا هديه‏اى ناگهانى يا كمى ديوانه بازى... تا خون را به رگ‏هاى اين زندگى مرده و عادت‏زده برگرداند.
لئو بوسكاليا
- فرصت، ميهمان است.
مثَل عربى
- روزمرّگى، عشق را مى‏پژمُرد. جوهر عشق، شگفتى و اجتناب از عادت است. عشق را اسير عادات روزمرّه كردن، عارى كردن آن از شور و نيروى درونى است و ناگزير، حاصلى ندارد مگر از دست دادن آن براى هميشه.
لئو بوسكاليا
- يكى از وظايف دولت به منظور افزايش فرصت‏ها، فراهم آوردن امكان استفاده از فرصت است. لازمه اين كار در بسيارى از موارد، مساعدت به كسانى است كه اراده صعود را دارند؛ امّا راه آن را نيافته‏اند. اين كار تنها يك تعهّد اخلاقى نيست؛ بلكه نوعى سرمايه‏گذارى براى آينده ملت است.
نيكسون
- بانوى خانه‏دار، مسلّماً از ديگر صاحبان مشاغل موقعيتى ناسازگار دارد. مرد در روزهاى عادى از حدود محله و اطراف خانه دور مى‏شود، اشخاص مختلف را ملاقات مى‏كند، فرصت‏هاى بيشتر براى كسب تجربه‏هاى تازه و متنوّع براى او پيش مى‏آيد و ممكن است در حين كار، با موضوعات جالب توجه روبه‏رو شود؛ اما براى همسر او چنين امكان‏ها و فرصت‏هايى وجود ندارد.
جان اشنيدلر
- تمدّن، محصول اوقات فراغت ملّت‏هاست. مردمانى كه خور و خواب و شكار و غارت، همه شب و روز آنها را پركرده بود، هيچ تمدّنى نيافريده‏اند. ظروف مقاوم‏تر، جامه‏هاى ظريف‏تر، معمارى ماناتر
 

16

(ماندگارتر) شعر زيباتر، ماشين‏ها، كتاب‏ها، ارتباطات، اختراعات، اكتشافات و... و همه وسايل رفاهى بشر، زاييده اوقات فراغت اويند.

ويل دورانت
- هدف از تعليم و تربيت، رشد شخصيت و استعدادها و امكانات انسان و تأمين شادمانگى روحىِ اوست براى: استفاده او از اوقات فراغت و اداى وظايفش نسبت به ديگر انسان‏ها.
هربرت اِسپنسِر
- اشخاصى كه هرگز وقت ندارند، آنهايى هستند كه كم‏تر كار مى‏كنند.
شو پنهاور
- تمدّن، لحظه‏اى به دنيا مى‏آيد كه جوامع بشرى از نيازهاى ابتدايى اقناع شده و به اندكى فراغت از حوايج اصلى رسيده باشند.
كازانتزاكيس
- وقت، طلاست.
مَثل فارسى
- روزگار، نسبت به كسى كه بداند وقت خود را چگونه مصرف كند، فوق‏العاده مهربان است.
جان لوبوك آويبورى
- روزگار، دريايى است كه كشتى زندگى ما بر روى آن به طرف ساحل مقصود مى‏رود. اين درياى بزرگ، هميشه در جزر و مد است. اگر امروز آرام باشد، مسلّماً فردا توفانى خواهد شد. بنابراين، وقتى آرام است، فرصت را غنيمت شماريد.
شكسپير
- دى رفت و باز نيايد. فردا را اعتماد نشايد. حال را غنيمت دان كه دير نپايد!
خواجه عبداللّه انصارى
- وقت عزيز خود را جز به عزيزترين چيزى مشغول نكن و عزيزترينِ چيزهاى آدمى، شغل وى مى‏باشد.
هُجويرى
- از دست دادن وقت و فرصت، بدان مانَد كه كسى گويد: اين درخت را بركَنم. هرچه كُند كه بركَنَد، نتواند. گويد: صبر كنم تا قوّت يابم. هر قدر صبر كند، درخت قوى‏تر گردد. او ضعيف‏تر شود و كندن آن درخت، دشوارتر.
ابو عثمان مغربى
- فرصت از دست مَده و در كار، سستى مكن كه ميوه سُستى، ذلّت است.
فيثاغورث
- زمانِ حال، گران‏بهاترينِ اوقات و فرصت نقد ماست.
آنا گرئون
- اگر خواهى از اوقات فراغت خود بهره برگيرى، كليه وقت خود را خوب به مصرف رسان و چون تو از يك دقيقه مطمئن نيستى، يك ساعتِ خود را بيهوده تلف مكن.
بنجامين فرانكلين
- وقت، وجود خارجى ندارد، با اين حال، گران‏بهاترين دارايى انسان است.
اعتصام الملك
- سعادتمند، كسى است كه غم و غصّه فردا و بود و نبود را نخورَد و در مقابله با مصائب، خود را نبازد و آنچه را كه در دست اوست، غنيمت شمارد.
اِپيكور
- هر كس مشغول شود به اوقات گذشته، بى‏فايده، نقد وقت را از دست داده است.
عبداللّه منازل

ب. فرصت و فراغت، در سروده‏هاى شاعران:

من نمى‏گويم زيان كن يا به فكر سود باش
اى ز فرصتْ بى‏خبر! در هرچه هستى زود باش
بيدل دهلوى
فرصت، غنيمت است - حريفان - در اين چمن
فرداست همچو گل همه بر باد رفته‏ايم.
ناصح اصفهانى
درياب خويش را كه در اين بحرِ موج‏خيز
همچون حباب، وقت تو بسيار نازك است
واهب قندهارى
هرچه بينى در جهان، دارد عوض
كز عوض، حاصل تو را گردد غرض
بى عوض دانى چه باشد در جهان؟
عمر باشد، عمر، قدر آن بدان!
شيخ بهايى
وقت را غنيمت دان، آن قَدَر كه بتوانى
حاصل از حيات اى جان، اين دَم است اگر دانى
حافظ
فرصت مده از دست چو وقتى به كف افتاد
كاين مادرِ اقبال، همه ساله نزايد
بهار
بودم جوان كه گفت مرا پير اوستاد:
فرصت، غنيمت است، نبايد ز دست داد
سعدى
فرصت غنيمت است به‏هم چون رسيده‏ايم
تا كى دگر به‏هم رسد اين تخته پاره‏ها
صائب تبريزى
اى دل اَر عشرت امروز به فردا فكنى
مايه نقدِ بقا را كه ضمان خواهد شد؟
حافظ
غنيمت شمار، اين گرامى نفس
كه بى مرغ، قيمت ندارد قفس
مكن عمر ضايع به افسوس و حيف
كه فرصت، عزيز است: الوقتُ ضيف!
سعدى
وقتْ غنيمت شمار، ورنه چو فرصت نمانْد،
ناله كه را داشت سود، گريه كى آمد به كار؟!
سعدى
نگه‏دار فرصت كه عالَم دَمى است
دمى پيش دانا به از عالمى است
سعدى
بگذاشتنى است هر چه در عالم هست
الّا فرصت كه آن، نگه‏داشتنى است
اوحدى


17

وصيتْ همين است جان برادر
كه اوقات، ضايع مكن تا توانى
حافظ
از حادثه زمانه ز آينده مترس
از هرچه رسد، چو نيست پاينده، مترس
اين يك دَم عمر را غنيمت مى‏دان
از رفته مينديش وز آينده مترس
بابا افضل
گر گوهرى از كَفَت برون تافت
در سايه وقت، مى‏توان يافت
ور وقت رود ز دستْ ارزان
با هيچ گهر، خريد نتوان
ايرج ميرزا
گهر وقت، بدين خيرگى از دست مده
آخر اين دُرّ گران‏مايه بهايى دارد
صرف باطل نكند عمر گرامى - پروين -
آن كه چون پيرِ خرد، راهنمايى دارد
پروين اعتصامى
گر تو خواهى كه برخورى از عمر
خلق را هم جز اين تمنّا نيست
نقد امروز را مَده از دست
دى گذشت و اميد فردا نيست
ابن يمين
كاشكى قيمت انفاس بدانندى خلق
تا دَمى چند كه مانده است، غنيمت شمرند
سعدى
حسرت اوقات غفلت، چون ز دلْ بيرون رود؟
مرگ فرزند است فوت وقت، از دل چون رود؟
صائب
من نمى‏گويم سمندر باش يا پروانه باش
چون به فكر سوختن افتاده‏اى، مردانه باش
فيض دكنى