مجلات >حديث زندگی>شماره 4

فرشتگان زندگى ما

مارك رى‏لوا
مترجم: ر.رها
 

12

بسيارى از مردم به فرشتگان معتقدند؛ من هم همين‏طور. معلّم درس اجتماعى ما گفت: فليپين، تنها كشور كاتوليكْ مذهب در آسياست. فليپينى‏ها مردمانى هستند كه به فرشتگان، ظهور مخلوقات خارق‏العاده آسمانى از قبيل: ماه و خورشيد رقصان، رشد مجسّمه مسيح و مريم مقدس و چيزهاى ديگر، اعتقاد فراوانى دارند.
معلّم درس دينى ما نيز مطالب زيادى درباره فرشتگان گفت. كشيش محلّه ما هم مردم را در خصوص توجه به فرشتگان موعظه كرد.
اخيراً مادر بزرگ من دچار سكته مغزى شد و متأسفانه نيمى از بدنش فلج شد. فقط يك پرستار مجرّب مى‏توانست از او نگهدارى كند. كارها وقتى سخت مى‏شد كه او دچار فراموشى مى‏شد و يك‏دندگى مى‏كرد و به دستورات پزشك هم توجهى نمى‏كرد.
چون من علاقه زيادى به مادر بزرگم داشتم و به او وابسته بودم، روزهاى ملاقات، هميشه به ديدنش مى‏رفتم، پيشانى او را مى‏بوسيدم و خاطرات زيبايى را كه با هم داشتيم، برايش مرور مى‏كردم. گاهى اوقات او به گريه مى‏افتاد و به من مى‏گفت كه چه قدر مرا دوست دارد و آرزو مى‏كند تا زودتر بهبود كامل را به دست آورد.
در طى بيمارى او، من دچار آپانديس شدم. از شدت درد به خودم مى‏پيچيدم و نمى‏توانستم چيزى بخورم. تحمّل درد از توان من خارج بود. به درگاه حضرت مسيح دعا كردم و از او خواستم تا مرا از اين درد نجات دهد و شفا پيدا كنم؛ امّا فرشته، هرگز ظاهر نشد.
مادر بزرگ كه از وضع جسمانى من آگاه شد و ديد كه دارم از درد به خودم مى‏پيچم، پدر بزرگ را پيدا كرد و از او خواست تا مرا به پزشك برساند. اگر مادربزرگ نبود، ممكن بود كه آپانديس من بتركد و...
زمان، سپرى شد و حال مادر بزرگ روزبه‏روز وخيم‏تر شد. سرانجام از من تقاضا كرد تا به بيمارستان برود و براى هميشه از من خداحافظى كند. تمام فاميل در بيمارستان جمع بودند و اشك مى‏ريختند.
به محض اين كه به مادر بزرگ نزديك شدم، اشك‏هايم بى‏اختيار جارى شد. مى‏دانستم كه مادربزرگ از ابزار و وسايلى كه در بينى، دهان و روى بازو و گردنش، بود رنج مى‏برد. خيلى آهسته زمزمه كردم: «مادر بزرگ، دوستت دارم!» و بعد هم ديگر نتوانستم تحمّل كنم و از اتاق بيرون آمدم.
آن‏شب، مادر بزرگ فوت كرد. وقتى خوابيدم، خواب مادربزرگ را ديدم كه غرق در رزهاى سفيد شده بود. در خواب گريستم. از آن‏شب بود كه دريافتم فرشتگان واقعاً وجود دارند؛ امّا هميشه با ظاهرى كه مخصوص موجودات آسمانى است و بال‏هايى كه حكايت از آسمانى بودن دارند، ظاهر نمى‏شوند.
بسيارى از فرشتگان به صورت انسان ظاهر مى‏شوند. آنها كسانى هستند كه با دوست داشتن معجزه مى‏كنند. آنها درست كنار من و شما هستند و بى‏وقفه و خستگى‏ناپذير ما را دوست دارند و تنها خوش‏بختى ما را مى‏خواهند و براى ما آرزوى بهترين‏ها را دارند. مادربزرگ من هم يك فرشته بود.
اگر به دقّت به اطراف خود نگاه كنيد، در زندگى شما هم فرشته‏اى وجود دارد.


13

خواهر كوچك من

من و خواهر كوچكم، روابط خيلى صميمانه‏اى داشتيم و به يكديگر بسيار نزديك بوديم. اگر اغراق نباشد نود و نه درصد از وقتمان را با هم سپرى مى‏كرديم. وقتى مادرمان در سال 1975 جان سپرد، از هم جدا شديم. من ازدواج كردم و خواهر كوچكم پيش خواهر بزرگم رفت تا با آنها زندگى كند. در اين شرايط، هر دو خلاء عاطفى وحشتناكى را تجربه كرديم. در حقيقت، ما درست مثل دوقلوها بوديم و مثل آنها رفتار مى‏كرديم. گاهى اوقات ناخودآگاه دچار دلهره و تشويش مى‏شدم و وقتى با خواهر كوچكم تماس مى‏گرفتم، او مى‏گفت كه روز بدى در مدرسه و يا در خانه داشته است. درست در همين روزها بود كه خواهر بزرگم را ترك كرد و تصميم گرفت كه با من و همسرم زندگى كند. و البته اين تا زمانى طول كشيد كه او گام بزرگى برداشت و آپارتمان مستقلى در همان شهر گرفت؛ اما مثل قبل، اكثر اوقاتمان را با هم مى‏گذرانديم. بعدها وقتى ازدواج كرد و بچه دار شد، در كنارش بودم. در زمان تولد دو دخترش، در بيمارستان، كنارش بودم. حتى وقتى ما به خاطر جابه‏جايى منزلمان، چهل مايل از هم دور شديم، تمام تعطيلات آخر هفته را با هم بوديم و بچه‏هايمان حتى بيشتر از دختر عمو پسرعموها با هم نزديك و صميمى بودند. درست مثل اين بود كه بچه‏هاى ما به جاى خاله، دو مادر دارند و هر دوى ما را به عنوان مادر قبول داشتند و مثل مادر هم ابراز علاقه مى‏كردند.
در سال 1992، من و همسرم، هر دو، شغل خود را در عرض يك هفته از دست داديم. شركت، تصميم گرفت دوره‏اى براى آموزش شوهرم و ديگر كارمندان ترتيب دهد؛ اما متأسفانه مكانى كه دوره آموزشى در آن برگزار مى‏شد، با محل زندگى ما 250 مايل فاصله داشت و من مى‏بايست 250 مايل از خواهرى كه تا آن حد به او علاقه‏مند بودم دور مى‏شدم. اما چاره‏اى نبود و من مى‏بايست به آن سفر مى‏رفتم؛ اما به هم قول داديم كه ظرف دو سال آينده، حتماً به شهرى كه در آن سكونت داشتيم، برگرديم. ولى چون بعدا شوهرم در آن جا مشغول به كار شد و به علاوه به خاطر مسائل ديگر، شرايط مراجعت ما فراهم نشد. وقتى انسان از نزديكان خود دور باشد، شرايط بدى را تجربه مى‏كند. من هم اين تلخى را تجربه كردم. دور بودن از خواهرم و خانواده‏اش، تجربه بسيار بدى بود؛ خصوصاً من كه تا آن حد
 

14

به او وابسته بودم و گاهى صورت‏حساب تلفن ما اين موضوع را ثابت مى‏كرد.
وقتى داستان عزيزترين خواهر دنيا را مى‏خواندم، شعرى به ذهنم آمد. آن شعر را زمان كودكى براى خواهرم نوشته بودم و اكنون مى‏خواهم آن را براى خوانندگان بازگو كنم و به آنها بگويم: اگر خواهرى داريد، به او نزديك باشيد و روابط گرم و صميمانه‏اى با او داشته باشيد. او منحصر به فردترين شخص زندگى شماست.
من چهار فرزند دارم: دو دختر و دو پسر. زمانى كه اولين دخترم را در سال 1998 از دست دادم تأسف مى‏خوردم كه دختر ديگرم، به خواهرش وابسته نبود؛ اما حالا بعد از گذشت سال‏ها خرسندم كه او بسيار علاقه‏مند به سه دختر خواهرش است و آنها هم همين احساس را نسبت به او دارند و اين در حالى است كه با هم زندگى نمى‏كنند.
و اينك آن شعر:

خواهر كوچك من

خواهر خوب كوچكم!
مى‏دانم كه دوباره لباس‏هايم را بر تن كرده‏اى‏
و بوى عطرى كه به مشامم مى‏رسد
بى‏گمان بوى عطر خودم است! اين‏طور نيست؟
و كفش‏هايى كه به پا دارى‏
بى‏شك، صندل‏هاى شرقى من است! درست مى‏گويم؟
حتماً جوراب‏هاى مرا هم پوشيده‏اى!
خواهر خوب كوچكم!
كوچك‏ترين كارى كه مى‏بايست انجام دهى‏
اين است كه لباسى بر تن كنى كه اندازه‏ات باشد
و عطر كم‏ترى مصرف كنى‏
و كفش‏هاى تنگ تو براى من يادآور محبت توست‏
مى‏دانم جوراب‏هايم هم مال توست‏
عشق و علاقه من هم تا ابد به تو تعلق دارد
تا آن جا كه در توان دارم سعى مى‏كنم خواهر بزرگ‏تر خوبى باشم.
دفعه بعد، وقتى فهميديد خواهرتان يكى از وسايل شما را برداشته، قبل از آن كه عصبانى شويد به ياد بياوريد كه مى‏بايست خرسند باشيد؛ چرا كه در انديشه او شما به خاطر مهر و محبتتان ستودنى هستيد و او آرزو دارد چونان شما باشد.