مارك رىلوا
مترجم: ر.رها
بسيارى از مردم به فرشتگان معتقدند؛ من هم همينطور. معلّم درس اجتماعى ما گفت: فليپين، تنها كشور كاتوليكْ مذهب در آسياست. فليپينىها مردمانى هستند كه به فرشتگان، ظهور مخلوقات خارقالعاده آسمانى از قبيل: ماه و خورشيد رقصان، رشد مجسّمه مسيح و مريم مقدس و چيزهاى ديگر، اعتقاد فراوانى دارند.
معلّم درس دينى ما نيز مطالب زيادى درباره فرشتگان گفت. كشيش محلّه ما هم مردم را در خصوص توجه به فرشتگان موعظه كرد.
اخيراً مادر بزرگ من دچار سكته مغزى شد و متأسفانه نيمى از بدنش فلج شد. فقط يك پرستار مجرّب مىتوانست از او نگهدارى كند. كارها وقتى سخت مىشد كه او دچار فراموشى مىشد و يكدندگى مىكرد و به دستورات پزشك هم توجهى نمىكرد.
چون من علاقه زيادى به مادر بزرگم داشتم و به او وابسته بودم، روزهاى ملاقات، هميشه به ديدنش مىرفتم، پيشانى او را مىبوسيدم و خاطرات زيبايى را كه با هم داشتيم، برايش مرور مىكردم. گاهى اوقات او به گريه مىافتاد و به من مىگفت كه چه قدر مرا دوست دارد و آرزو مىكند تا زودتر بهبود كامل را به دست آورد.
در طى بيمارى او، من دچار آپانديس شدم. از شدت درد به خودم مىپيچيدم و نمىتوانستم چيزى بخورم. تحمّل درد از توان من خارج بود. به درگاه حضرت مسيح دعا كردم و از او خواستم تا مرا از اين درد نجات دهد و شفا پيدا كنم؛ امّا فرشته، هرگز ظاهر نشد.
مادر بزرگ كه از وضع جسمانى من آگاه شد و ديد كه دارم از درد به خودم مىپيچم، پدر بزرگ را پيدا كرد و از او خواست تا مرا به پزشك برساند. اگر مادربزرگ نبود، ممكن بود كه آپانديس من بتركد و...
زمان، سپرى شد و حال مادر بزرگ روزبهروز وخيمتر شد. سرانجام از من تقاضا كرد تا به بيمارستان برود و براى هميشه از من خداحافظى كند. تمام فاميل در بيمارستان جمع بودند و اشك مىريختند.
به محض اين كه به مادر بزرگ نزديك شدم، اشكهايم بىاختيار جارى شد. مىدانستم كه مادربزرگ از ابزار و وسايلى كه در بينى، دهان و روى بازو و گردنش، بود رنج مىبرد. خيلى آهسته زمزمه كردم: «مادر بزرگ، دوستت دارم!» و بعد هم ديگر نتوانستم تحمّل كنم و از اتاق بيرون آمدم.
آنشب، مادر بزرگ فوت كرد. وقتى خوابيدم، خواب مادربزرگ را ديدم كه غرق در رزهاى سفيد شده بود. در خواب گريستم. از آنشب بود كه دريافتم فرشتگان واقعاً وجود دارند؛ امّا هميشه با ظاهرى كه مخصوص موجودات آسمانى است و بالهايى كه حكايت از آسمانى بودن دارند، ظاهر نمىشوند.
بسيارى از فرشتگان به صورت انسان ظاهر مىشوند. آنها كسانى هستند كه با دوست داشتن معجزه مىكنند. آنها درست كنار من و شما هستند و بىوقفه و خستگىناپذير ما را دوست دارند و تنها خوشبختى ما را مىخواهند و براى ما آرزوى بهترينها را دارند. مادربزرگ من هم يك فرشته بود.
اگر به دقّت به اطراف خود نگاه كنيد، در زندگى شما هم فرشتهاى وجود دارد.
خواهر كوچك من
من و خواهر كوچكم، روابط خيلى صميمانهاى داشتيم و به يكديگر بسيار نزديك بوديم. اگر اغراق نباشد نود و نه درصد از وقتمان را با هم سپرى مىكرديم. وقتى مادرمان در سال 1975 جان سپرد، از هم جدا شديم. من ازدواج كردم و خواهر كوچكم پيش خواهر بزرگم رفت تا با آنها زندگى كند. در اين شرايط، هر دو خلاء عاطفى وحشتناكى را تجربه كرديم. در حقيقت، ما درست مثل دوقلوها بوديم و مثل آنها رفتار مىكرديم. گاهى اوقات ناخودآگاه دچار دلهره و تشويش مىشدم و وقتى با خواهر كوچكم تماس مىگرفتم، او مىگفت كه روز بدى در مدرسه و يا در خانه داشته است. درست در همين روزها بود كه خواهر بزرگم را ترك كرد و تصميم گرفت كه با من و همسرم زندگى كند. و البته اين تا زمانى طول كشيد كه او گام بزرگى برداشت و آپارتمان مستقلى در همان شهر گرفت؛ اما مثل قبل، اكثر اوقاتمان را با هم مىگذرانديم. بعدها وقتى ازدواج كرد و بچه دار شد، در كنارش بودم. در زمان تولد دو دخترش، در بيمارستان، كنارش بودم. حتى وقتى ما به خاطر جابهجايى منزلمان، چهل مايل از هم دور شديم، تمام تعطيلات آخر هفته را با هم بوديم و بچههايمان حتى بيشتر از دختر عمو پسرعموها با هم نزديك و صميمى بودند. درست مثل اين بود كه بچههاى ما به جاى خاله، دو مادر دارند و هر دوى ما را به عنوان مادر قبول داشتند و مثل مادر هم ابراز علاقه مىكردند.
در سال 1992، من و همسرم، هر دو، شغل خود را در عرض يك هفته از دست داديم. شركت، تصميم گرفت دورهاى براى آموزش شوهرم و ديگر كارمندان ترتيب دهد؛ اما متأسفانه مكانى كه دوره آموزشى در آن برگزار مىشد، با محل زندگى ما 250 مايل فاصله داشت و من مىبايست 250 مايل از خواهرى كه تا آن حد به او علاقهمند بودم دور مىشدم. اما چارهاى نبود و من مىبايست به آن سفر مىرفتم؛ اما به هم قول داديم كه ظرف دو سال آينده، حتماً به شهرى كه در آن سكونت داشتيم، برگرديم. ولى چون بعدا شوهرم در آن جا مشغول به كار شد و به علاوه به خاطر مسائل ديگر، شرايط مراجعت ما فراهم نشد. وقتى انسان از نزديكان خود دور باشد، شرايط بدى را تجربه مىكند. من هم اين تلخى را تجربه كردم. دور بودن از خواهرم و خانوادهاش، تجربه بسيار بدى بود؛ خصوصاً من كه تا آن حد
به او وابسته بودم و گاهى صورتحساب تلفن ما اين موضوع را ثابت مىكرد.
وقتى داستان عزيزترين خواهر دنيا را مىخواندم، شعرى به ذهنم آمد. آن شعر را زمان كودكى براى خواهرم نوشته بودم و اكنون مىخواهم آن را براى خوانندگان بازگو كنم و به آنها بگويم: اگر خواهرى داريد، به او نزديك باشيد و روابط گرم و صميمانهاى با او داشته باشيد. او منحصر به فردترين شخص زندگى شماست.
من چهار فرزند دارم: دو دختر و دو پسر. زمانى كه اولين دخترم را در سال 1998 از دست دادم تأسف مىخوردم كه دختر ديگرم، به خواهرش وابسته نبود؛ اما حالا بعد از گذشت سالها خرسندم كه او بسيار علاقهمند به سه دختر خواهرش است و آنها هم همين احساس را نسبت به او دارند و اين در حالى است كه با هم زندگى نمىكنند.
و اينك آن شعر:
خواهر كوچك من
خواهر خوب كوچكم!
مىدانم كه دوباره لباسهايم را بر تن كردهاى
و بوى عطرى كه به مشامم مىرسد
بىگمان بوى عطر خودم است! اينطور نيست؟
و كفشهايى كه به پا دارى
بىشك، صندلهاى شرقى من است! درست مىگويم؟
حتماً جورابهاى مرا هم پوشيدهاى!
خواهر خوب كوچكم!
كوچكترين كارى كه مىبايست انجام دهى
اين است كه لباسى بر تن كنى كه اندازهات باشد
و عطر كمترى مصرف كنى
و كفشهاى تنگ تو براى من يادآور محبت توست
مىدانم جورابهايم هم مال توست
عشق و علاقه من هم تا ابد به تو تعلق دارد
تا آن جا كه در توان دارم سعى مىكنم خواهر بزرگتر خوبى باشم.
دفعه بعد، وقتى فهميديد خواهرتان يكى از وسايل شما را برداشته، قبل از آن كه عصبانى شويد به ياد بياوريد كه مىبايست خرسند باشيد؛ چرا كه در انديشه او شما به خاطر مهر و محبتتان ستودنى هستيد و او آرزو دارد چونان شما باشد.