دست با دريا
س.حسينى
بياييد برايتان نيزه آوردهام، آدمهاى لشكر پايين دست! خيالتان راحت باشد. آنقدر نيزه و شمشير هست كه عدالت رعايت شود و به هر كدام از سربازان روبهرويتان دهها زخم نيزه و شمشير برسد. خجالت نكشيد. عدالت را بهخوبى رعايت كنيد. شما نذر كردهايد زخم تقسيم كنيد. راستى ششماههها را فراموش نكنيد. مقسّمين خوبى باشيد. مبادا مورد مؤاخذه اميرتان قرار بگيريد؟!
اين آخرين شب است. براى حسين آخرين شب و براى شما شروع شب. بگذاريد با خيال راحت، الوداع كند. بگذاريد حرفهاى ناياب بزند. بگذاريد تمام خدا بر او فرود آيد. بگذاريد اين نيل، فرات بگريد. چه باك كه فردا دنيا از آن شماست. دشت، در زير گامهايتان مىلرزد و دنيا به كامتان مىشود. آنها هفتاد و دو نفر و شما هزارهزار. چهقدر خوشبختيد. پيروزى از سرانگشتانتان چكّه مىكند.
فردا سرها را به نوك نيزههايتان مىدوزيد و به نزد اميرتان مىرويد تا لبهايش را به خنده زيور ببندد و در برابر ديدگان خوشوقت شما شيشههاى قهقهه و شراب را بالا برود و كيسههاى زر را بين شما عادلانه قسمت كند؛ همانطور كه شما زخمها را عادلانه بر دشت پاشيديد.
مىدانم اين آفتاب سوزان، اذيتتان مىكند. شنهاى داغ، پاهايتان را آزار مىدهد؛ اما ديگر چيزى نمانده تا به همه دنيا برسيد. چيزى به اندازه دو دست. مخصوصا اگر دستها براى عبّاس باشد. چيزى به اندازه پرتاب يك تير. پرتاب تير از اينجا تا يك گلوى ششماهه. راستى فردا عباس، سوار بر اسب خواهد وزيد. مبادا بگذاريد از سفره فرات چيزى به او برسد! فرات به نام شما نوشته شده است. خدا فرات را براى شما آفريده است. آب آن بر لبان عباس و حسين، حرام است. اجازه ندهيد سخاوت آب به مشك او بچكد. طراوت فرات، فقط بايد به كام شما سرازير شود. تا فردا صبر كنيد. فردا همه چيز تمام مىشود.
امشب حسين همه دلش را براى يارانش مىسرايد تا هركس مىخواهد با او بماند و دل به انحناى شمشيرهاى شما بدهد و هر كس نمىخواهد، برگردد و آنقدر برود تا چشم جاده را كور كند.
... و فردا حسين، كربلا را ورق مىزند. فردا حسين، زمين را از دامن خود مىتكاند. از فرات عبور مىكند و با دريا دست مىدهد. با اسب خود در زمان مىدود و ياس، به دلِ خسته زمان مىچكاند. چارچرخ زمان پوسيده. به بازوى حسين احتياج است.
خيالتان راحت باشد. امشب راحت بخوابيد كه فردا ازآن شماست. تا در سرتاسر دشت بتازيد و زخمها را قسمت كنيد. يادتان باشد زخمى هم براى گوش سكينه بگذاريد. زخمى هم براى گلوى ششماههها. شما كه عدالت را شرمنده خودتان كردهايد.
بياييد! بياييد برايتان نيزه و شمشير آوردهام، آدمهاى لشكر فرو دست!...
امتداد زخم
نذر دلتنگىهاى حضرت زينب(س)
اى پارههاى زخم، فراوانِ پيكرت
ما را ببر به مشرق آيينه گسترت
خون از نگاه تشنه گل شعله مىكشد
داغ است بىقرارىِ گلهاى پرپرت
با من بگو چگونه در آن برزخ كبود
ديدند زينبى و نكردند باورت؟
من از گلوى آب شنيدم كه آفتاب
مىسوزد از خجالتِ دست برادرت
صد كوفه مىدوم به صدايت نمىرسم
يعنى شكستهاند دو بال كبوترت
ما را ببخش! ما كه در آنجا نبودهايم
اى امتداد زخم!... به پهلوى مادرت
محسن احمدى