مجلات >حديث زندگی>شماره 4

دست با دريا

س.حسينى
 

4

بياييد برايتان نيزه آورده‏ام، آدم‏هاى لشكر پايين دست! خيالتان راحت باشد. آن‏قدر نيزه و شمشير هست كه عدالت رعايت شود و به هر كدام از سربازان روبه‏رويتان ده‏ها زخم نيزه و شمشير برسد. خجالت نكشيد. عدالت را به‏خوبى رعايت كنيد. شما نذر كرده‏ايد زخم تقسيم كنيد. راستى شش‏ماهه‏ها را فراموش نكنيد. مقسّمين خوبى باشيد. مبادا مورد مؤاخذه اميرتان قرار بگيريد؟!
اين آخرين شب است. براى حسين آخرين شب و براى شما شروع شب. بگذاريد با خيال راحت، الوداع كند. بگذاريد حرف‏هاى ناياب بزند. بگذاريد تمام خدا بر او فرود آيد. بگذاريد اين نيل، فرات بگريد. چه باك كه فردا دنيا از آن شماست. دشت، در زير گام‏هايتان مى‏لرزد و دنيا به كامتان مى‏شود. آنها هفتاد و دو نفر و شما هزارهزار. چه‏قدر خوش‏بختيد. پيروزى از سرانگشتانتان چكّه مى‏كند.
فردا سرها را به نوك نيزه‏هايتان مى‏دوزيد و به نزد اميرتان مى‏رويد تا لب‏هايش را به خنده زيور ببندد و در برابر ديدگان خوش‏وقت شما شيشه‏هاى قهقهه و شراب را بالا برود و كيسه‏هاى زر را بين شما عادلانه قسمت كند؛ همان‏طور كه شما زخم‏ها را عادلانه بر دشت پاشيديد.
مى‏دانم اين آفتاب سوزان، اذيتتان مى‏كند. شن‏هاى داغ، پاهايتان را آزار مى‏دهد؛ اما ديگر چيزى نمانده تا به همه دنيا برسيد. چيزى به اندازه دو دست. مخصوصا اگر دست‏ها براى عبّاس باشد. چيزى به اندازه پرتاب يك تير. پرتاب تير از اين‏جا تا يك گلوى شش‏ماهه. راستى فردا عباس، سوار بر اسب خواهد وزيد. مبادا بگذاريد از سفره فرات چيزى به او برسد! فرات به نام شما نوشته شده است. خدا فرات را براى شما آفريده است. آب آن بر لبان عباس و حسين، حرام است. اجازه ندهيد سخاوت آب به مشك او بچكد. طراوت فرات، فقط بايد به كام شما سرازير شود. تا فردا صبر كنيد. فردا همه چيز تمام مى‏شود.
 


5

امشب حسين همه دلش را براى يارانش مى‏سرايد تا هركس مى‏خواهد با او بماند و دل به انحناى شمشيرهاى شما بدهد و هر كس نمى‏خواهد، برگردد و آن‏قدر برود تا چشم جاده را كور كند.
... و فردا حسين، كربلا را ورق مى‏زند. فردا حسين، زمين را از دامن خود مى‏تكاند. از فرات عبور مى‏كند و با دريا دست مى‏دهد. با اسب خود در زمان مى‏دود و ياس، به دلِ خسته زمان مى‏چكاند. چارچرخ زمان پوسيده. به بازوى حسين احتياج است.
خيالتان راحت باشد. امشب راحت بخوابيد كه فردا ازآن شماست. تا در سرتاسر دشت بتازيد و زخم‏ها را قسمت كنيد. يادتان باشد زخمى هم براى گوش سكينه بگذاريد. زخمى هم براى گلوى شش‏ماهه‏ها. شما كه عدالت را شرمنده خودتان كرده‏ايد.
بياييد! بياييد برايتان نيزه و شمشير آورده‏ام، آدم‏هاى لشكر فرو دست!...

امتداد زخم

نذر دل‏تنگى‏هاى حضرت زينب(س)

اى پاره‏هاى زخم، فراوانِ پيكرت
ما را ببر به مشرق آيينه گسترت
خون از نگاه تشنه گل شعله مى‏كشد
داغ است بى‏قرارىِ گل‏هاى پرپرت
با من بگو چگونه در آن برزخ كبود
ديدند زينبى و نكردند باورت؟
من از گلوى آب شنيدم كه آفتاب
مى‏سوزد از خجالتِ دست برادرت
صد كوفه مى‏دوم به صدايت نمى‏رسم
يعنى شكسته‏اند دو بال كبوترت
ما را ببخش! ما كه در آن‏جا نبوده‏ايم
اى امتداد زخم!... به پهلوى مادرت
محسن احمدى