ريحانه حرمپناهى
بكوشيم كه عظمت، در نگاه ما باشد، نه در آنچه بدان مىنگريم. آندره ژيد
انديشه و انديشيدن، هنرى است كه بارى تعالى به انسان هديه كرد و انسان براى اين بهتر هديه الهى انتخاب شده است.
ديگرگونه انديشيدن، هنرى فراتر از انديشيدن است. هنرى است برآمده از وسعت روح و به عظمت بىكران خلقت. اين كه هر لحظه و هرجا، حس كنيم، برگزيده اويى هستيم كه از روح خود در ما دميده و ما را به عنوان منتخب خويش، بر پهنْدشت كره خاك، برگزيده، احساسى ديگر و به دنبال آن، تفكرى ديگر در ما ايجاد مىكند؛ تفكرى كه برآمده از حس عظمت و كرامت است؛ تفكرى كه به انسان، نگرش نو مىبخشد و در سايه اين نگرش نو، ديدى ژرفتر، شكل مىگيرد و فراسوهايى كه تا اندكى قبل، در عرصه ديد نبودند، اينك به آسانى خود را مىنمايند. اگر ديد ما نسبت به خود، عميقتر و ژرفتر باشد، برداشتها و نگرشهاى ما نيز ژرفتر و متفاوت خواهد بود. براى اين كه ديدى ديگرگونه نسبت به جهان پيرامون خود پيدا كنيم، در آغاز بايد ديگرگونه نگريستن را نيز بياموزيم، و اگر شيوه ديدن خود را عوض نكنيم، هرگز ديگرگونه ديدن را نخواهيم آموخت!
اصطلاح «تغيير برداشت»،(1) نخست توسط توماس كوهن در كتاب چشمگيرش، «ساختار انقلابهاى علمى»(2)معرفى و مطرح شد. توماس كوهن نشان مىدهد كه چگونه تقريباً هر پيشرفت علمى، نخست، حاصل سنّتشكنى و جدايى از شيوههاى پيشين تفكر و برداشتهاى كهنه بوده است. از ديدگاه تولى (منجم بزرگ مصر)، زمين، مركز عالم بود؛ اما كوپرنيك اين برداشت را تغيير داد و با قراردادن خورشيد در مركز عالم، سر و صداى بسيارى ايجاد كرد. ناگهان همه چيز تفسيرى تازه يافت. البته هميشه دگرگونىهايى كه در نگرش و برداشت پديد مىآيند، در جهت مثبت نيستند.
اگر بخواهيم دگرگونىهاى نسبتاً كوچكى در زندگىمان ايجاد كنيم، شايد كافى باشد توجهمان را به گرايشها و رفتارهايمان معطوف كنيم؛ اما اگر بخواهيم دگرگونى عمده و بزرگى به وجود بياوريم، مىبايد ابتدا نگرشها و برداشتهاى اصلى خود را تغيير دهيم، همچنان كه ثارو(3)مىگويد: «هر ضربهاى كه هزاران برگ خشك را به زمين مىريزد، تك ضربهاى است كه به ريشهاى زدهاند».(4)
پس ديگرگونه انديشيدن، يعنى ديگرگونه بودن؛ يعنى تفسيرى متفاوت از حيات داشتن و اينها يعنى موفقيت.
درك و شناخت، اولين گام در موفقيت است
به كلام اديسون توجه كنيد: «وقتى به مقبره بزرگان مىنگرم، هرگونه احساس رشك در من مىميرد. هنگامى كه به سنگْنوشته زيبارويان مىنگرم، هرگونه آرزوى اغراقآميز را از دست مىدهم. وقتى اندوه پدران و مادران را برمزار فرزندانشان مىبينم، دلم از شفقت آب مىشود. وقتى مقبره پدر يا مادرى را مىبينم، بيهودگى اندوه بر رفتگانى را مىبينم كه چندى ديگر، خودمان بايد از پى آنها برويم. وقتى پادشاهان را در كنار آنان كه معزولشان كردند (رقيبان هوشيار)، خفته مىبينم يا رهبرانى را كه با ستيزهها و جدالهايشان جهان را دچار تفرقه كردند، با اندوه و حيرت، به رقابتها و نفاقها و مشاجرههاى حقير آدمى پىمىبرم. وقتى به تاريخ مقابر مىنگرم (چه آنها كه ديروز مُردند و چه آنها كه ششصد سال پيش) به روز عظيمى
مىانديشم كه همه ما معاصرانى خواهيم بود كه با هم به پا خواهيم خاست».
بياييد قضيهاى را كه به دنبال آن هستيد، از ديگر سو بنگريد. فرض كنيد قضيه تحقق يافته است. پس مقصدتان را به روشنى بشناسيد و بدانيد كه راه به كجا مىبريد و بدانيد كه اكنون چهقدر از مقصد، فاصله داريد. مردم، اغلب با پيروزىهاى تهى مواجه مىشوند و موفقيتهايى كه به بهاى چيزهايى به دست آمدهاند كه ناآگاهانه آنها را ارزشمندتر دانستهاند.
هرگاه عميقاً بدانيم چه چيز برايمان مهم است و آن تصوير را در ذهنمان تثبيت كنيم، زندگىمان را در مسير تغيير و تحول واقعى هدايت كردهايم.
از آرمانها و آرزوهاى خود، تصوير زيبا و جامعى ترسيم كنيم و ببنيم آيا اين تصوير، دقيقاً همان مطلوب ماست يا خير؟ نجارها ضربالمثل جالبى دارند: «دوبار اندازه بگير و يك بار ببُر».
به ياد داشته باشيم كه بسيارى از شكافها ناشى از عدم شناخت است.
طبيعت، نمايش سخاوتمندانه نيروى جمعى است، ما هم كمتر از طبيعت نباشيم
اكُولوژى (طرز زندگى موجودات و رابطه آنها با محيط)، بهطور عمده، نمايانگر كار مشاركتى در طبيعت است. هر چيز به چيز ديگر وابسته است. تنها در قالب روابط مشاركتآميز است كه نيروهاى خلّاق اوج مىگيرند و به حدّ اعلا مىرسند. به همين دليل، رابطه اعضا مىتواند نيرويى را براى آفرينش فرهنگِ روحيه گروهى در محيط خانه و كار بهوجود آورد. هرچه رفتار صادقانهتر باشد و مشاركت در تجزيه و تحليل مسائل، مستمرتر باشد، خلاقيتهاى بيشترى شكوفا شده، تعهد بيشترى نسبت به اين خلاقيتها شايع مىشود.
نيروى جمعى، در هر اوضاع و شرايطى كارساز بوده و يك پله از تمام عادتهاى پيشين بالاتر است. همچنين عامل اثربخشى و كارآيى در ارتباطات متقابل است. صحبت از كار گروهى است و ايجاد گروه و گسترش اتحاد و خلاقيت با ساير انسانها. در طبيعت، وقتى با دقت توجه مىكنيم، مىبينيم كه گويى هر جزء، حلقهاى است از زنجير و هر حلقه، مرتبط با حلقه قبل و حلقه بعد و حالا انسان، در اين گستره حيات، كجاست؟ آيا حلقهاى است بريده و قطع شده و يا او هم مىبايد ارتباط تنگاتنگ خود را با حلقههاى قبلى و بعدى حفظ كند؟
آنچه انسان را به موفقيت رهنمون مىشود، اين است كه با انسانهايى كه همچون اويند و با اويند، ارتباط برقرار كند و از انديشه و خط فكرى و كمك آنها بهرهمند شود. در تمام اديانى كه ريشه در مونوئيستى (يگانهپرستى توحيدى) دارند، بر مشورت و استفاده از انديشه ديگران تأكيد شده است. ما در قرآن به كرّات شاهديم كه بارىتعالى، انسان را به مشورت و استفاده از ذهن و فكر پوياى ديگران تشويق فرموده است؛
چرا كه اولين گامى كه به نوعى پيروزى را رقم مىزند، استفاده از نيروى فكر و انديشه ديگران است. مىتوان انديشه ديگران را شنيد و بعد از مقايسه ميان انديشهها كه ناشى از تفاوت افكار است، از آنها بهره برد. هميشه قبل از اين كه انديشه ديگران كارساز باشد، حس حمايت، كارساز است. اين حسى است كه به فرد، امنيت خاطر مىبخشد؛ اين كه در ميانه خيل خلقت، تنها نيست و ديگران با اويند و شايد شانههاى تحمل او قدرت فرد را مضاعف مىكند و دايره عمل فرد را گسترش مىبخشد. حتى حس اين كه فردى در جايى ديگر، از لحاظ فكر و انديشه، حامى ماست و يا اين كه از لحاظ احساس دلْنگرانى، به فرد، آرامش روانى مىبخشد و حالا اين فرد كه از حمايت فكرى جمع و روابط عاطفى احساسى ديگران برخوردار است، بهتر مىتواند در محيطهاى آشفته و بحرانى، آرامش روانى خود را حفظ كند، كمتر از كلام درشت و ناسزا برمىآشوبد و انرژى منفى، كمتر او را برمىانگيزد، چنين فردى از تفاوتها نمىهراسد و مىداند كه تفاوت، يعنى ديگرگونه حس كردن و ديگرگونه حس كردن، يعنى متفاوت بودن. شايد گذشتگان ما به تجربه دريافته باشند كه پشتوانه عاطفى و روانى و حمايت همهجانبه افراد از يكديگر، زمينهساز پيشرفت است. آنها بارها در متون مختلف گفتهاند كه يك دست، صدا ندارد. اينكه از فكر و انديشه ديگران بهرهمند شويم و ديگران، از فكر و انديشه ما بهرهمند شوند، عالىترين روابط انسانى را رقم مىزند؛ چرا كه عالىترين ارتباط، ارتباط انديشهها و عاطفههاست و در پرتو حكايتهاى همه جانبه افراد جامعه، بهتر مىتوانيم راه موفقيت را بپيماييم.
سازندگى را از خويش، آغاز كنيم
آلبرت انيشتين گفته است: «به هنگام رويارويى با مشكلات اساسى، نمىتوانيم از همان سطح تفكرى كه آن مشكلات را به وجود آورديم، آنها را برطرف كنيم».
(5) اگر به پيرامون و درونمان بنگريم و مشكلاتى را كه زيستن و ارتباط متقابل در قالب اخلاقيات شخصيت، ايجاد كرده دريابيم، پىمىبريم كه اينها مشكلاتى ژرف و اساسىاند كه نمىتوان آنها را از آن موضع سطحىاى كه بهوجود آمدند، برطرف كرد. براى حل اين مسائل ژرف، به سطح تفكر تازه و ژرفترى نياز داريم؛ به برداشتى مبتنى بر اصول كه دقيقاً منطق انسان مؤثر و داراى ارتباط متقابل را توصيف كند. پس مىبايد نگرش خود را عوض كنيم: از درون به بيرون؛ يعنى نخست از خود آغاز كنيم و قبل از همه، خود را بهبود بخشيم. اگر خواهان زندگى خصوصى موفقى هستيم، بايد نيروى مثبت ايجاد كنيم و به جاى قدرت بخشيدن به نيروى منفى، از كنار آن بگذريم. اگر مىخواهيم در كارهايمان وسعت عمل و آزادى بيشترى داشته باشيم، بايد سرشار از كمك و ايثار شويم. اگر مىخواهيم ديگران به ما اعتماد كنند، قابل اعتماد باشيم. اگر خواهان عظمت فرعى هستيم و مىخواهيم استعدادمان مورد توجه قرار گيرد، نخست بر عظمت اصلى يا منش خويش متمركز شويم.
نگرش «از درون به بيرون» مىگويد: پيروزىهاى شخصى بايد بر پيروزىهاى عمومى پيشى گيرند؛ يعنى وفا كردن به عهدى كه با خود مىبنديم، از وفا كردن به قولهايى كه به ديگران مىدهيم، پيشى گيرد. اين نگرش مىگويد كه مقدم قرار دادن شخصيت بر منش، و كوشش در بهبود روابط با ديگران، قبل از آنكه منش خود را بهبود بخشيم، بىحاصل است. نگرش از «درون به بيرون»، يك فرايند است؛ فرايند پيوسته تجديد حياتى مبتنى بر قوانين طبيعى حاكم بر رشد و پيشرفت انسان. ثمره نگرش از «بيرون به درون»، احساس ضعف و سستى است و دايره عمل و قدرت فرد را به طور موثرى تنگ و محدود مىكند و انسان را منفعل مىسازد و ما در جامعه، بارها شاهد چنين نگرشها و افكارى بودهايم. انسانهايى كه هميشه طالب شروع اصلاح از ديگران هستند، كمتر مؤثر واقع مىشوند. پس براى آنكه موفق باشيم، مىبايد از خود و با خود آغاز كنيم. فكر و انديشه خود را بهبود بخشيم و دايره عمل و ديد خود را اصلاح كنيم و به جاى آنكه نگرش از بيرون به درون داشته باشيم از درون به
بيرون نگاه كنيم و بىشك، در چنين دايرهاى از تفكر، انسان، بسيار متفكر و خلاق و سازنده، ايفاى نقش خواهد كرد.
عامل باشيم تا ديگران نيز چنين كنند
اگرچه عامل بودن،
(6) تعبيرى بسيار رايج است، اما واژهاى است كه يافتنش در بسيارى از فرهنگها دشوار است و مفهوم آن، بيش از ابداع
(7) و ابتكار و آغاز عمل است. رفتارها، كُنش تصميمهاى ما هستند، نه زاييده شرايط ما. در نتيجه، مىتوانيم بگذاريم احساسها تابع ارزشها باشند و اين باعث مىشود كه ابتكار و مسئوليت را در امورى كه داريم، به واقعيت تبديل كنيم. در واژه مسئوليت
(8) دقّت كنيد؛ يعنى قابليت پاسخگويى و توانايى انتخاب پاسخ. افراد، عامل مسئوليت و قابليت پاسخگويى را دارا هستند، موقعيتها و اوضاع و شرايط و شرطى شدن را ملامت نمىكنند و دلايل رفتار خود را نمىدانند. رفتارشان حاصل انتخاب آگاهانه خودشان و مبتنى بر ارزشهاست، نه ثمره اوضاع و شرايطشان كه مبتنى بر احساس است. چون طبيعتاً عامل هستيم، اگر زندگىمان كنش شرطى شدن با اوضاع و شرايط را دارد، به اين دليل است كه آگاهانه ياسهواً تصميم گرفتهايم و انتخاب كردهايم كه آن امور، ما را كنترل كنند و در اختيار خود بگيرند.
در صورت اين انتخاب، «واكنشى» مىشويم. افراد واكنشى، اغلب، تحت تأثير محيط فيزيكى خود قرار مىگيرند. اگر هوا خوب باشد، حالشان خوب مىشود و اگر هوا خوب نباشد، بر احوال و طرز كارشان تأثير مىگذارد. انسانهاى عامل (مردان عمل)، حال و هواى وجودشان را با خود، حمل مىكنند و خواه بارانى و خواه آفتابى باشد، فرقى به حالشان نمىكند. معطوف به ارزشها هستند و اگر ارزش آنها توليد محصول عالى يا انجام دادن كارى به نحو شايسته باشد، ديگر ربطى به اين نخواهد داشت كه هوا چگونه است.
همچنين افراد واكنشى، تحت تأثير محيط اجتماعى خود قرار مىگيرند كه همان «هواى اجتماعى» است. اگر مردم با آنها خوب رفتار كنند، حالشان خوب مىشود و اگر خوب رفتار نكنند، حالت تدافعى يا حمايتگر به خود مىگيرند. افراد واكنشى، زندگى عاطفى خود را بر اساس رفتار ديگران بنا مىكنند و به ضعفهاى ديگران اين قدرت را مىبخشند كه آنها را كنترل كنند و در كف اختيار بگيرند.
افراد واكنشى، معطوف به احساسها و موقعيتها و اوضاع و شرايط محيطاند؛ امّا افراد عامل، معطوف به ارزشهايى هستند كه به دقت درباره آنها انديشيدهاند و آنها را انتخاب كرده و درونى ساختهاند. افراد عامل نيز تحت تأثير محركهاى بيرونى (خواه فيزيكى و خواه اجتماعى و خواه روانى)، قرار مىگيرند؛ اما واكنش آنها نسبت به محركها (آگاهانه يا ناآگاهانه)، انتخاب يا واكنشى مبتنى بر ارزش است. همانگونه كه ابنور روزولت گفته است: «هيچ كس بدون تمايل خودتان نمىتواند شما را بيازارد»
(9). گاندى نيز گفته است: «اگر خودمان احترام به خود را از دست ندهيم، احدى نمىتواند آن را از ما بگيرد».
(10) نخست خودمان مشتاقانه اجازه مىدهيم يا تمايل داريم آنچه برايمان پيش مىآيد ما را بيازارد. در اينجا، خود آن رويداد، نقش چندانى ندارد، پذيرش عاطفى اين امر، بسيار دشوار است؛ بويژه اگر سالهاى سال، ناكامى خود را توجيه كرده باشيم. اما مادام كه شخص نتواند عميقاً و صادقانه بگويد: «آنچه امروز هستم، به دليل انتخابهاى ديروز من است»، اين را هم نمىتواند بگويد كه «اكنون، ديگرگونه انتخاب مىكنم».
طبيعت راستين ما اين است كه دست به عمل بزنيم، نه اينكه مورد اِعمال نفوذ ديگران قرار بگيريم. اين امر، اين توانايى را به ما مىبخشد كه واكنش خود را نسبت به اوضاع و شرايطى ويژه انتخاب كنيم و اوضاع و شرايطى را به وجود آوريم. اقدام به عمل، به معناى زورگو و نفرتانگيز يا پرخاشگر بودن نيست؛ به معناى شناخت مسئوليت خود، براى پديد آوردن امور است.
تفاوت ميان كسانى كه ابتكار عمل را به دست مىگيرند و كسانى كه ابتكار عمل را به دست نمىگيرند، عملاً مانند تفاوت شب و روز است. درباره 25 تا پنجاه درصد تفاوت، صحبت نمىكنيم؛ درباره پنجهزار درصد تفاوت سخن مىگوييم. براى ايجاد توازن ميان توليد و قابليت توليد، بايد در زندگىمان ابتكار عمل داشته باشيم.
زبان فرد واكنشى، با زبان فرد عامل، تفاوتهاى اساسى دارد.
فرد واكنشى مىگويد: «مجبورم»؛ در حالى كه فرد عامل مىگويد: «انتخاب خواهم كرد» و يا در جايى ديگر فرد واكنشى اظهار مىكند: «من بايد»؛ در حالى كه فرد عامل مىگويد: «من ترجيح مىدهم» و يا باز در شرايط ديگر، فرد واكنشى بيان مىكند: «اگر مىشد...» و فرد عامل مىگويد: «خواهم كرد».
در ادبيات ارزشمند همه جوامع در حال رشد، «دوست داشتن» يك فعل است. افراد واكنشى آن را به احساس بدل مىكنند. هاليوود، معمولا اين احساس را به وجود آورده كه باور كنيم مسئول نيستيم و مسئول احساسهايمان هستيم، اما فيلمهاى هاليوودى، بيانگر واقعيت نيستند. اگر احساسهايمان اعمال ما را در كف اختيار گيرند، به اين دليل است كه مسئوليت خود را وانهادهايم و اين توانايى را به احساسهايمان دادهايم، تا چنين كنند. انسانهاى عامل، عشق را به فعل تبديل مىكنند. عشق، كارى است كه مىكنى، ايثارى كه به انجام مىرسانى، پيشكش وجودت! اگر مىخواهى عشق را بياموزى، فداكارى را مدّ نظر قرار بده، حتى براى افرادى كه ديگران را مىرنجانند يا پاسخ محبت را نمىدهند. عشق، ارزشى است كه از طريق اعمال مهرآميز، متحقّق مىشود. افراد واكنشى، احساس را تابع ارزشها مىكنند و يكى از عالىترين راهها براى خودآگاهى و هشيارى از ميزان معلول بودن، اين است كه ببينيم وقت و انرژى خود را صرف چه مىكنيم. همه ما بىشك نگرانىهايى داريم. حالا اگر به نگرانىهاى خود نيمنگاهى كنيم، درمىيابيم كه درباره بعضى از آنها، كارى از دست ما برنمىآيد.
افراد عامل، تلاشهاى خود را متوجه حلقه نفوذ مىكنند و به امورى مىپردازند كه مىتوانند دربارهشان كارى بكنند، در حالى كه افراد واكنشى، تلاش خود را به حلقه نگرانى معطوف مىكنند. به نقاط ضعف ساير افراد و مشكلات محيط و اوضاع و شرايطى كه نمىتوانند در كف اختيار بگيرند، توجه مىكنند. توجه منفى آنها موجب ملامت و گرايشهاى متهم كننده و زبان واكنشى و احساس فرايند «قربانى بودن» مىشود. انرژى منفى زاييده از اين گونه تفكر، با غفلت از زمينههايى كه مىتواند درباره آنها كارى كند، سبب كاهش حلقه نفوذ مىشود. مادام كه سرگرم امور داخل «حلقه نگرانى» خود باشيم، به آنها اين توانايى را مىبخشيم كه ما را كنترل كنند و ابتكار عمل را به دست نمىگيريم و براى ايجاد دگرگونى مثبت، اقدامات عامل و ضرورى را به انجام نمىرسانيم.
فقط زمانى كه در «حلقه نفوذ» خود، به كار پرداختيم و بر برداشتهاى خويش متمركز شديم، مىتوانيم نيروى مثبتى ايجاد كنيم كه خودمان را تغيير دهيم و ديگران را تحت تأثير قرار دهيم. حتى مىتوانيم آن قدر بزرگ شويم كه حلقه نگرانى ما، زير مجموعه حلقه نفوذ ما شود. اين نوع بزرگ شدن كه زاييده مقام و ثروت و يا روابط حاكم است،
نمايانگر نزديكبينى عاطفى به خويشتن تحميل شده است و نوع ديگر از زندگى واكنشى خودخواهانه است.
افراد عامل، اگرچه ممكن است به استفاده از نفوذ خود اولويت دهند، اما حلقه نگرانى آنها دست كم به وسعت حلقه نفوذ آنهاست. براى مثال، در حالى كه متهمكنندگان گاندى، در اتاقهاى حقوقى از او انتقاد مىكردند، چون به خطابه «حلقه نگرانى» آنها نمىپيوست و امپراتورى بريتانيا را به علّت انقياد ملّت هند، به باد ملامت نمىگرفت، گاندى در برنجزارها بود و خاموش و آرام و نامرئى، «حلقه نفوذش» را ميان زارعان مىگسترد. سيلى از پشتيبانى و اعتماد و اطمينان در سراسر حومهها به دنبالش بود. اگرچه نه دفترى داشت و نه مقامى و نه حزبى؛ اما از طريق شفقت و شهامت و روزه و ترغيب اخلاقى، سرانجام، انگلستان را به زانو درآورد و با قدرت گسترش يافته «حلقه نفوذش»، استيلاى سياسى سيصد ميليون نفر را شكست.
مىدانيم كه اين آرمان، براى بسيارى از افراد، تغيير برداشت شديدى است. بسيار آسانتر است كه براى وضعيت استيلاى خود، ديگران و شرطى شدن يا اوضاع و شرايط را ملامت كنيم؛ اما ما مسئول زندگى خودمان هستيم. قابليت پاسخگويى داريم و مىتوانيم با كوشش در راه هستى خويش - با توجه به آنچه هستيم -، بهطرز موثّرى بر اوضاع و شرايط خود تأثير بگذاريم.
واقعاً با عنوان كردن خطاهاى ديگران، چه عايد ما مىشود. با گفتن اينكه مسئول نيستم، از خودم يك قربانى ناتوان مىسازم و خودم را در وضعيتى منفى، فلج مىسازم و از توانايى خود مىكاهم. نگرش انتقادى، به نوعى، معتبر شمردن ضعفهاست.
اگر واقعاً به دنبال آن هستم كه وضع خود را بهبود بخشم، مىبايد بر يگانه چيزى كه در اختيار دارم، متمركز شوم و قبل از اصلاح جمع، خود را اصلاح كنم. مثبتترين شيوه براى تأثيرگذاشتن بر بهبود وضعيت، آن است كه بر هستِ خود متمركز شويم.
از راههاى بسيار مىتوان بر حلقه نفوذ، متمركز شد:
1 - شنونده بهترى بودن،
2 - شريك زندگى مهرآميزترى بودن،
3 - شاگرد بهترى بودن،
4 - همكارى قابل اطمينان و سرشار از ايثار بودن.
و از همه مؤثرتر و عاملتر، لبخندى است كه درست، تفسير خوشبختى است. بعضى چيزها مثل هوا، هيچگاه در حلقه نفوذ ما قرار نمىگيرند؛ اما به عنوان افرادى عامل، مىتوانيم هواى جسمانى يا اجتماعى خود را به همراه آوريم. مىتوانيم شاد باشيم و آن چيزهايى را كه در حال حاضر نمىتوانيم كنترل كنيم، بپذيريم و تلاشهاى خود را به امورى معطوف كنيم كه مىتوانيم در كف اختيار گيريم.
عامل بودن، كليد گمشده گنج موفقيت است. پس بياييم از امروز آن را تجربه كنيم.
بياييد يوسفوار، «بودن» را بر «داشتن» ترجيح دهيم
يكى از راههاى تعيين اينكه نگرانى ما در كدام حلقه است، تشخيص ميان داشتنها و بودنهاست.
«حلقه نفوذ»، سرشار از بودنهاست. مىتوانم صبورتر، خردمندتر و مهرآميزتر باشم. هرگاه چنين ديدى داشته باشيم، سرتاسر زندگى عوض مىشود تا اينكه فقط حس كنيم بايد عوض شويم و يا بدتر از اين، ديگران بايد عوض شوند. هرگاه مىانديشيم كه مشكل «بيرون از ماست»، خودِ آن انديشه، مشكل ماست و ما نسبت به آنچه بيرون ماست، توانايى كنترل خود را مىدهيم. نگرش، عامل ايجاد دگرگونى «از درون به بيرون» است. متفاوت بودن، و از طريق متفاوت بودن، در آنچه كه در بيرون است تغيير مثبت به وجود آوردن، به ما نگرشى ديگر مىبخشد.
يكى از زيباترين داستانهاى عهد عتيق،
(11) بخشى است كه بافت بنيادى سنّت يهودى - مسيحى را تشكيل مىدهد: داستان يوسف(ع) كه در هفده سالگى برادرانش او را به بردگى به مصر فروختند. آيا مىتوانيد تصور كنيد كه چه آسان مىتوانست به عنوان خادم فوطيفار (سردار لشكريان فرعون)، به تله ترحّم به حال خود درافتد و توجّهش را به ضعفهاى برادران و شكنجهگران خويش و هر آنچه از دست داده بود، معطوف كند؟
اما يوسف، عامل بود و در راه بودن، مىكوشيد. چيزى نگذشت كه فوطيفار، تمام دارايى خود را به وى سپرد. در قرآن نيز اين داستان زيبا، مطرح مىشود:
و فروختند برادران، يوسف را به قيمت كمى (چند عدد درهم) و برادران بىرغبت در قيمت يوسف بودند و مقصودشان نبود كه يوسف را از آن سرزمين برند؛ زيرا كه مىترسيدند سرّشان فاش شود. قافله، يوسف را به مصر بردند و فروختند و آن كس كه يوسف را خريد، عزيز مصر بود و گفت به زن خود: منزل خوبى به يوسف ده، شايد كه ما را نفعى دهد اين غلام و ما او را به فرزندى گيريم.
(12)
حالا بياييد به اين داستان از زاويهاى ديگر نگاه كنيم. آنگاه كه يوسف، درگير وضعيتى دشوار شد و نپذيرفت از حيثيت خود مايه بگذارد، در نتيجه، به طرزى غير منصفانه، به مدت سيزدهسال، زندانى شد؛ اما همچنان عامل بود. او بر حلقه درونش متمركز شد. بر بودن، نه بر داشتن و چيزى نگذشت كه اداره زندان را بهدست گرفت و سرانجام، پس از فرعون، دومين شخصيت سرزمين مصر شد.
اشتباهات، بستر موفقيتاند!
هرگز در زندگى نبايد عواقب و اشتباهات را فراموش كرد. با اينكه به عنوان انسان در انتخاب اعمال خود آزاديم، در انتخاب عواقب آن اعمال، آزاد نيستيم. عواقب، تابع قوانين طبيعىاند. مىتوانيم تصميم بگيريم كه صادق باشيم؛ اما نمىتوانيم تضمين كنيم كه ديگران نيز چنين كنند. رفتار ما تابع اصول است. زندگانى هماهنگ با اصول، نتايج مثبت به بار مىآورد و تخلّف از آنها عواقب منفى. در هر وضعيتى آزاديم كه واكنش خود را انتخاب كنيم؛ اما با اين كار، نتيجه ملازم با آن را نيز انتخاب مىكنيم. بىشك، در زندگى ما گاه و بىگاه پيش آمده كه احساس كردهايم راه به خطا رفتهايم و يا اگر قرار بود دست به آن انتخاب نزنيم، حدود ديگرى را انتخاب مىكرديم و حال، با شهامت و صداقت، از انتخاب خود به عنوان اشتباه، ياد مىكنيم و اين دومين چيزى است كه موجب ايجاد انديشه ژرفتر مىشود. براى آنانى كه از ندامت آكندهاند، شايد بهترين جمله اين چنين بيان شود كه اشتباهات، در حلقه نگرانىهايى قرار مىگيرند كه نمىتوانيم آنها را باز خوانيم و كارِكرده را ناكرده كنيم و به قول معروف: آب رفته را نمىتوان به جوى، باز گردانْد.
نگرش عامل، نسبت به اشتباه، تصديق بىدرنگ آن و تصحيح آن و آموختن از آن است. اين امر، عملاً موجب مىشود كه شكست به موفقيت تبديل شود. موفقيت، روى ديگر شكست است؛ اما تصديق نكردن اشتباه و تصحيح نكردن آن و نياموختن از آن، اشتباه از نوعى ديگر است و باعث اغفال فرد مىشود و اين اشتباه دوم، باعث تأييد نابهجاى اشتباه نخست مىشود. آنچه بيش از اشتباه، ما را مىآزارد، واكنش ما نسبت به اشتباه است كه بىشك بر لحظه بعد تأثير مىگذارد. اگر اشتباهات خود را به خوبى دريابيم و در صدد تصحيح آنها برآييم، باعث مىشويم كه از اقتدار آنها بر لحظات بعد بكاهيم و خودمان ديگربار، قدرتمند شويم.
در نگرشى كلان، انسان عامل، انسانى است كه نه تنها از اشتباهات خود، كه از اشتباهات ديگران نيز درس مىگيرد. در آموزههاى دينى و احاديث ما نيز بر اين ويژگى تأكيد بسيار شده و قرآن، مرتباً به انسان گوشزد مىكند: آيا تدبّر مىكنى؟ آيا تعقّل مىكنى؟ آيا در احوال مردم و گذشتگان مىانديشى؟
نگاه موشكافانه به آياتى كه در آنها جملاتى
نظير «أفَلا تَعقِلونَ»، «أفَلا تَنظُرونَ»، «أفَلا يَعلَمونَ»، آورده شده، ما را به سوى اين نگاه سوق مىدهد كه بهترين راه براى جلوگيرى از به وجود آمدن تجربه تلخ، دقت در احوال گذشتگان است. همچنين در قرآن، تأكيد فراوان بر اين مطلب شده كه انسان، موجودى است خطاكار و اين به معناى تأييد يا پذيرش خطا نيست؛ بلكه قرآن در مقام نماياندن خود انسان به اوست. در چنين ژرفايى از انديشه، ملامت و اندوه جايى ندارد و آنچه اصل و اساس است، پويايى است و از اشتباهات گذشته خود و ديگران درس گرفتن!
و اينك بياييد پيمان ببنديم كه هر آن، با خود، سرودِ بودن را زمزمه كنيم:
سرودِ بودن انسان
اى انسان صاحب آگاهى و خودآگاهى! اى شگفتى عظيم و اى معجزه شورآفرين كارگاه خلقت! از خداوند طلب يارى كن و صداقت، اين اصل اساسى انسانيت را سرلوحه قرار ده.
به مردمان، آنچنان نگر كه دوست مىدارى در تو آنگونه بنگرند. به حرمت انسانها بينديش و پاسدار حرمتشان باش. آزاد باش و آزاده زندگى كن. صميمى، اما مصمّم باش.
عقل، اين معجزه انسانيت را ارج بنه.
گاه، زندگى به تو روىِ خوش نمىنماياند. تو روى خوش به زندگى بنما و سرشار از شور و شوق حيات باش.
به ياد داشته باش كه تو اعلاميه مصوّر حقوق بشرى، نه فراسوى آن.
تو آيه آيه موهبتى الهى و اهورايى هستى و بىشك، خداوند شعر و شعور. با خود بيگانه مباش، با ديگران نيز.
تو منحصر به فرد آفريده شدهاى. پس منحصر به فرد باقى بمان.
اصيل باش و با اصيلترين آوا كه تو را به فراسو مىخواند، همساز شو.
از هر بهار، دگرگونه انديشيدن را بياموز و هر دم، وامدار حضور بودنت باش كه شايد فردا نباشى.
نايست كه ايستادن، سخت خطاست.
از طبيعت، نظم را بياموز و از مورچه، نهراسيدن از شكست را.
پوينده و جوينده باش و اگر اين چنين بودى، بىشك برندهاى؛ حتى اگر دستانت خالى و تهى باشد.
فهرست منابع
1. هفت عادت مردان مؤثر، استفان كاوى، ترجمه: محمدرضا آل ياسين.
2. پژوهشى در زمينه خلاقيت فكر و تأثير آن در زندگى، چارلز باركر، ترجمه هوشيار رزمآرا.
3. سيرى در كمال فردى، كنت بلانكارد، ترجمه: محمدرضا آل ياسين.
4. تدابير موفقيت، ادوارد دوبونو، ترجمه هادى رشيديان.
5. راه موفقيت، جان گرى، ترجمه: عباس چينى و مهدى قراچهداغى.
6. روانشناسى كمال، دوان شولتس، ترجمه گيتى خوشدل.
7. رهسپارى به عزم شفا و هفت قانون معنوى موفقيت، ديباك چوپرا، ترجمه: زهره فتوحى.
8. ذهن بىانتها - جسم پر دوام، ديباك چوپرا، ترجمه: مهدى قراچهداغى.
9. رموز موفقيت در رهبرى، رابرت ديلتز، ترجمه: گيتى خوشدل.
10. ده قدم تا نشاط، ديويد برنز، ترجمه: مهدى قراچهداغى.
11. آگاهى برتر، كن كيز، ترجمه: شهلا ارژبك.
12. خودباورى، دروتى كوركيل برگيس، ترجمه: عباس چينى.
1 - Paradiym shift.
2 - The Structure of cientific Revolutions by Thoman Kabn
3 - Thoreaa
4 - به نقل از كتاب: هفت عادت مردان مؤثر، استفان كاوى، ترجمه: محمدرضا آل ياسين، ص 32.
5 - همان، ص 46.
6 - Proactivity
7 - Initiative
8 - (response_ability) responsiability
9 - به نقل از: هفت عادت مردان مؤثر، نوشته استفان كاوى، ص 81.
10 - همان جا.
11 - عهد عتيق، سفر پيدايش، باب سى و نهم، آيه 4.
12 - سوره يوسف، آيه 19 - 20.