مجلات >حديث زندگی>شماره 3

(قرائتى نو از واژه كهن (موفّقيت

ريحانه حرم‏پناهى
 

76

بكوشيم كه عظمت، در نگاه ما باشد، نه در آنچه بدان مى‏نگريم. آندره ژيد
انديشه و انديشيدن، هنرى است كه بارى تعالى به انسان هديه كرد و انسان براى اين بهتر هديه الهى انتخاب شده است.
ديگرگونه انديشيدن، هنرى فراتر از انديشيدن است. هنرى است برآمده از وسعت روح و به عظمت بى‏كران خلقت. اين كه هر لحظه و هرجا، حس كنيم، برگزيده اويى هستيم كه از روح خود در ما دميده و ما را به عنوان منتخب خويش، بر پهنْ‏دشت كره خاك، برگزيده، احساسى ديگر و به دنبال آن، تفكرى ديگر در ما ايجاد مى‏كند؛ تفكرى كه برآمده از حس عظمت و كرامت است؛ تفكرى كه به انسان، نگرش نو مى‏بخشد و در سايه اين نگرش نو، ديدى ژرف‏تر، شكل مى‏گيرد و فراسوهايى كه تا اندكى قبل، در عرصه ديد نبودند، اينك به آسانى خود را مى‏نمايند. اگر ديد ما نسبت به خود، عميق‏تر و ژرف‏تر باشد، برداشت‏ها و نگرش‏هاى ما نيز ژرف‏تر و متفاوت خواهد بود. براى اين كه ديدى ديگرگونه نسبت به جهان پيرامون خود پيدا كنيم، در آغاز بايد ديگرگونه نگريستن را نيز بياموزيم، و اگر شيوه ديدن خود را عوض نكنيم، هرگز ديگرگونه ديدن را نخواهيم آموخت!
اصطلاح «تغيير برداشت»،(1) نخست توسط توماس كوهن در كتاب چشمگيرش، «ساختار انقلاب‏هاى علمى»(2)معرفى و مطرح شد. توماس كوهن نشان مى‏دهد كه چگونه تقريباً هر پيشرفت علمى، نخست، حاصل سنّت‏شكنى و جدايى از شيوه‏هاى پيشين تفكر و برداشت‏هاى كهنه بوده است. از ديدگاه تولى (منجم بزرگ مصر)، زمين، مركز عالم بود؛ اما كوپرنيك اين برداشت را تغيير داد و با قراردادن خورشيد در مركز عالم، سر و صداى بسيارى ايجاد كرد. ناگهان همه چيز تفسيرى تازه يافت. البته هميشه دگرگونى‏هايى كه در نگرش و برداشت پديد مى‏آيند، در جهت مثبت نيستند.
اگر بخواهيم دگرگونى‏هاى نسبتاً كوچكى در زندگى‏مان ايجاد كنيم، شايد كافى باشد توجه‏مان را به گرايش‏ها و رفتارهايمان معطوف كنيم؛ اما اگر بخواهيم دگرگونى عمده و بزرگى به وجود بياوريم، مى‏بايد ابتدا نگرش‏ها و برداشت‏هاى اصلى خود را تغيير دهيم، همچنان كه ثارو(3)مى‏گويد: «هر ضربه‏اى كه هزاران برگ خشك را به زمين مى‏ريزد، تك ضربه‏اى است كه به ريشه‏اى زده‏اند».(4)
پس ديگرگونه انديشيدن، يعنى ديگرگونه بودن؛ يعنى تفسيرى متفاوت از حيات داشتن و اينها يعنى موفقيت.

درك و شناخت، اولين گام در موفقيت است

به كلام اديسون توجه كنيد: «وقتى به مقبره بزرگان مى‏نگرم، هرگونه احساس رشك در من مى‏ميرد. هنگامى كه به سنگْ‏نوشته زيبارويان مى‏نگرم، هرگونه آرزوى اغراق‏آميز را از دست مى‏دهم. وقتى اندوه پدران و مادران را برمزار فرزندانشان مى‏بينم، دلم از شفقت آب مى‏شود. وقتى مقبره پدر يا مادرى را مى‏بينم، بيهودگى اندوه بر رفتگانى را مى‏بينم كه چندى ديگر، خودمان بايد از پى آنها برويم. وقتى پادشاهان را در كنار آنان كه معزولشان كردند (رقيبان هوشيار)، خفته مى‏بينم يا رهبرانى را كه با ستيزه‏ها و جدال‏هايشان جهان را دچار تفرقه كردند، با اندوه و حيرت، به رقابت‏ها و نفاق‏ها و مشاجره‏هاى حقير آدمى پى‏مى‏برم. وقتى به تاريخ مقابر مى‏نگرم (چه آنها كه ديروز مُردند و چه آنها كه ششصد سال پيش) به روز عظيمى
 

77

مى‏انديشم كه همه ما معاصرانى خواهيم بود كه با هم به پا خواهيم خاست».
بياييد قضيه‏اى را كه به دنبال آن هستيد، از ديگر سو بنگريد. فرض كنيد قضيه تحقق يافته است. پس مقصدتان را به روشنى بشناسيد و بدانيد كه راه به كجا مى‏بريد و بدانيد كه اكنون چه‏قدر از مقصد، فاصله داريد. مردم، اغلب با پيروزى‏هاى تهى مواجه مى‏شوند و موفقيت‏هايى كه به بهاى چيزهايى به دست آمده‏اند كه ناآگاهانه آنها را ارزشمندتر دانسته‏اند.
هرگاه عميقاً بدانيم چه چيز برايمان مهم است و آن تصوير را در ذهنمان تثبيت كنيم، زندگى‏مان را در مسير تغيير و تحول واقعى هدايت كرده‏ايم.
از آرمان‏ها و آرزوهاى خود، تصوير زيبا و جامعى ترسيم كنيم و ببنيم آيا اين تصوير، دقيقاً همان مطلوب ماست يا خير؟ نجارها ضرب‏المثل جالبى دارند: «دوبار اندازه بگير و يك بار ببُر».
به ياد داشته باشيم كه بسيارى از شكاف‏ها ناشى از عدم شناخت است.

طبيعت، نمايش سخاوتمندانه نيروى جمعى است، ما هم كم‏تر از طبيعت نباشيم

اكُولوژى (طرز زندگى موجودات و رابطه آنها با محيط)، به‏طور عمده، نمايانگر كار مشاركتى در طبيعت است. هر چيز به چيز ديگر وابسته است. تنها در قالب روابط مشاركت‏آميز است كه نيروهاى خلّاق اوج مى‏گيرند و به حدّ اعلا مى‏رسند. به همين دليل، رابطه اعضا مى‏تواند نيرويى را براى آفرينش فرهنگِ روحيه گروهى در محيط خانه و كار به‏وجود آورد. هرچه رفتار صادقانه‏تر باشد و مشاركت در تجزيه و تحليل مسائل، مستمرتر باشد، خلاقيت‏هاى بيشترى شكوفا شده، تعهد بيشترى نسبت به اين خلاقيت‏ها شايع مى‏شود.
نيروى جمعى، در هر اوضاع و شرايطى كارساز بوده و يك پله از تمام عادت‏هاى پيشين بالاتر است. همچنين عامل اثربخشى و كارآيى در ارتباطات متقابل است. صحبت از كار گروهى است و ايجاد گروه و گسترش اتحاد و خلاقيت با ساير انسان‏ها. در طبيعت، وقتى با دقت توجه مى‏كنيم، مى‏بينيم كه گويى هر جزء، حلقه‏اى است از زنجير و هر حلقه، مرتبط با حلقه قبل و حلقه بعد و حالا انسان، در اين گستره حيات، كجاست؟ آيا حلقه‏اى است بريده و قطع شده و يا او هم مى‏بايد ارتباط تنگاتنگ خود را با حلقه‏هاى قبلى و بعدى حفظ كند؟
آنچه انسان را به موفقيت رهنمون مى‏شود، اين است كه با انسان‏هايى كه همچون اويند و با اويند، ارتباط برقرار كند و از انديشه و خط فكرى و كمك آنها بهره‏مند شود. در تمام اديانى كه ريشه در مونوئيستى (يگانه‏پرستى توحيدى) دارند، بر مشورت و استفاده از انديشه ديگران تأكيد شده است. ما در قرآن به كرّات شاهديم كه بارى‏تعالى، انسان را به مشورت و استفاده از ذهن و فكر پوياى ديگران تشويق فرموده است؛
 

78

چرا كه اولين گامى كه به نوعى پيروزى را رقم مى‏زند، استفاده از نيروى فكر و انديشه ديگران است. مى‏توان انديشه ديگران را شنيد و بعد از مقايسه ميان انديشه‏ها كه ناشى از تفاوت افكار است، از آنها بهره برد. هميشه قبل از اين كه انديشه ديگران كارساز باشد، حس حمايت، كارساز است. اين حسى است كه به فرد، امنيت خاطر مى‏بخشد؛ اين كه در ميانه خيل خلقت، تنها نيست و ديگران با اويند و شايد شانه‏هاى تحمل او قدرت فرد را مضاعف مى‏كند و دايره عمل فرد را گسترش مى‏بخشد. حتى حس اين كه فردى در جايى ديگر، از لحاظ فكر و انديشه، حامى ماست و يا اين كه از لحاظ احساس دلْ‏نگرانى، به فرد، آرامش روانى مى‏بخشد و حالا اين فرد كه از حمايت فكرى جمع و روابط عاطفى احساسى ديگران برخوردار است، بهتر مى‏تواند در محيطهاى آشفته و بحرانى، آرامش روانى خود را حفظ كند، كم‏تر از كلام درشت و ناسزا برمى‏آشوبد و انرژى منفى، كم‏تر او را برمى‏انگيزد، چنين فردى از تفاوت‏ها نمى‏هراسد و مى‏داند كه تفاوت، يعنى ديگرگونه حس كردن و ديگرگونه حس كردن، يعنى متفاوت بودن. شايد گذشتگان ما به تجربه دريافته باشند كه پشتوانه عاطفى و روانى و حمايت همه‏جانبه افراد از يكديگر، زمينه‏ساز پيشرفت است. آنها بارها در متون مختلف گفته‏اند كه يك دست، صدا ندارد. اين‏كه از فكر و انديشه ديگران بهره‏مند شويم و ديگران، از فكر و انديشه ما بهره‏مند شوند، عالى‏ترين روابط انسانى را رقم مى‏زند؛ چرا كه عالى‏ترين ارتباط، ارتباط انديشه‏ها و عاطفه‏هاست و در پرتو حكايت‏هاى همه جانبه افراد جامعه، بهتر مى‏توانيم راه موفقيت را بپيماييم.

سازندگى را از خويش، آغاز كنيم

آلبرت انيشتين گفته است: «به هنگام رويارويى با مشكلات اساسى، نمى‏توانيم از همان سطح تفكرى كه آن مشكلات را به وجود آورديم، آنها را برطرف كنيم».(5) اگر به پيرامون و درونمان بنگريم و مشكلاتى را كه زيستن و ارتباط متقابل در قالب اخلاقيات شخصيت، ايجاد كرده دريابيم، پى‏مى‏بريم كه اينها مشكلاتى ژرف و اساسى‏اند كه نمى‏توان آنها را از آن موضع سطحى‏اى كه به‏وجود آمدند، برطرف كرد. براى حل اين مسائل ژرف، به سطح تفكر تازه و ژرف‏ترى نياز داريم؛ به برداشتى مبتنى بر اصول كه دقيقاً منطق انسان مؤثر و داراى ارتباط متقابل را توصيف كند. پس مى‏بايد نگرش خود را عوض كنيم: از درون به بيرون؛ يعنى نخست از خود آغاز كنيم و قبل از همه، خود را بهبود بخشيم. اگر خواهان زندگى خصوصى موفقى هستيم، بايد نيروى مثبت ايجاد كنيم و به جاى قدرت بخشيدن به نيروى منفى، از كنار آن بگذريم. اگر مى‏خواهيم در كارهايمان وسعت عمل و آزادى بيشترى داشته باشيم، بايد سرشار از كمك و ايثار شويم. اگر مى‏خواهيم ديگران به ما اعتماد كنند، قابل اعتماد باشيم. اگر خواهان عظمت فرعى هستيم و مى‏خواهيم استعدادمان مورد توجه قرار گيرد، نخست بر عظمت اصلى يا منش خويش متمركز شويم.
نگرش «از درون به بيرون» مى‏گويد: پيروزى‏هاى شخصى بايد بر پيروزى‏هاى عمومى پيشى گيرند؛ يعنى وفا كردن به عهدى كه با خود مى‏بنديم، از وفا كردن به قول‏هايى كه به ديگران مى‏دهيم، پيشى گيرد. اين نگرش مى‏گويد كه مقدم قرار دادن شخصيت بر منش، و كوشش در بهبود روابط با ديگران، قبل از آن‏كه منش خود را بهبود بخشيم، بى‏حاصل است. نگرش از «درون به بيرون»، يك فرايند است؛ فرايند پيوسته تجديد حياتى مبتنى بر قوانين طبيعى حاكم بر رشد و پيشرفت انسان. ثمره نگرش از «بيرون به درون»، احساس ضعف و سستى است و دايره عمل و قدرت فرد را به طور موثرى تنگ و محدود مى‏كند و انسان را منفعل مى‏سازد و ما در جامعه، بارها شاهد چنين نگرش‏ها و افكارى بوده‏ايم. انسان‏هايى كه هميشه طالب شروع اصلاح از ديگران هستند، كم‏تر مؤثر واقع مى‏شوند. پس براى آن‏كه موفق باشيم، مى‏بايد از خود و با خود آغاز كنيم. فكر و انديشه خود را بهبود بخشيم و دايره عمل و ديد خود را اصلاح كنيم و به جاى آن‏كه نگرش از بيرون به درون داشته باشيم از درون به
 

79

بيرون نگاه كنيم و بى‏شك، در چنين دايره‏اى از تفكر، انسان، بسيار متفكر و خلاق و سازنده، ايفاى نقش خواهد كرد.

عامل باشيم تا ديگران نيز چنين كنند

اگرچه عامل بودن،(6) تعبيرى بسيار رايج است، اما واژه‏اى است كه يافتنش در بسيارى از فرهنگ‏ها دشوار است و مفهوم آن، بيش از ابداع‏(7) و ابتكار و آغاز عمل است. رفتارها، كُنش تصميم‏هاى ما هستند، نه زاييده شرايط ما. در نتيجه، مى‏توانيم بگذاريم احساس‏ها تابع ارزش‏ها باشند و اين باعث مى‏شود كه ابتكار و مسئوليت را در امورى كه داريم، به واقعيت تبديل كنيم. در واژه مسئوليت‏(8) دقّت كنيد؛ يعنى قابليت پاسخگويى و توانايى انتخاب پاسخ. افراد، عامل مسئوليت و قابليت پاسخگويى را دارا هستند، موقعيت‏ها و اوضاع و شرايط و شرطى شدن را ملامت نمى‏كنند و دلايل رفتار خود را نمى‏دانند. رفتارشان حاصل انتخاب آگاهانه خودشان و مبتنى بر ارزش‏هاست، نه ثمره اوضاع و شرايطشان كه مبتنى بر احساس است. چون طبيعتاً عامل هستيم، اگر زندگى‏مان كنش شرطى شدن با اوضاع و شرايط را دارد، به اين دليل است كه آگاهانه ياسهواً تصميم گرفته‏ايم و انتخاب كرده‏ايم كه آن امور، ما را كنترل كنند و در اختيار خود بگيرند.
در صورت اين انتخاب، «واكنشى» مى‏شويم. افراد واكنشى، اغلب، تحت تأثير محيط فيزيكى خود قرار مى‏گيرند. اگر هوا خوب باشد، حالشان خوب مى‏شود و اگر هوا خوب نباشد، بر احوال و طرز كارشان تأثير مى‏گذارد. انسان‏هاى عامل (مردان عمل)، حال و هواى وجودشان را با خود، حمل مى‏كنند و خواه بارانى و خواه آفتابى باشد، فرقى به حالشان نمى‏كند. معطوف به ارزش‏ها هستند و اگر ارزش آنها توليد محصول عالى يا انجام دادن كارى به نحو شايسته باشد، ديگر ربطى به اين نخواهد داشت كه هوا چگونه است.
همچنين افراد واكنشى، تحت تأثير محيط اجتماعى خود قرار مى‏گيرند كه همان «هواى اجتماعى» است. اگر مردم با آنها خوب رفتار كنند، حالشان خوب مى‏شود و اگر خوب رفتار نكنند، حالت تدافعى يا حمايتگر به خود مى‏گيرند. افراد واكنشى، زندگى عاطفى خود را بر اساس رفتار ديگران بنا مى‏كنند و به ضعف‏هاى ديگران اين قدرت را مى‏بخشند كه آنها را كنترل كنند و در كف اختيار بگيرند.
افراد واكنشى، معطوف به احساس‏ها و موقعيت‏ها و اوضاع و شرايط محيطاند؛ امّا افراد عامل، معطوف به ارزش‏هايى هستند كه به دقت درباره آنها انديشيده‏اند و آنها را انتخاب كرده و درونى ساخته‏اند. افراد عامل نيز تحت تأثير محرك‏هاى بيرونى (خواه فيزيكى و خواه اجتماعى و خواه روانى)، قرار مى‏گيرند؛ اما واكنش آنها نسبت به محرك‏ها (آگاهانه يا ناآگاهانه)، انتخاب يا واكنشى مبتنى بر ارزش است. همان‏گونه كه ابنور روزولت گفته است: «هيچ كس بدون تمايل خودتان نمى‏تواند شما را بيازارد»(9). گاندى نيز گفته است: «اگر خودمان احترام به خود را از دست ندهيم، احدى نمى‏تواند آن را از ما بگيرد».(10) نخست خودمان مشتاقانه اجازه مى‏دهيم يا تمايل داريم آنچه برايمان پيش مى‏آيد ما را بيازارد. در اين‏جا، خود آن رويداد، نقش چندانى ندارد، پذيرش عاطفى اين امر، بسيار دشوار است؛ بويژه اگر سال‏هاى سال، ناكامى خود را توجيه كرده باشيم. اما مادام كه شخص نتواند عميقاً و صادقانه بگويد: «آنچه امروز هستم، به دليل انتخاب‏هاى ديروز من است»، اين را هم نمى‏تواند بگويد كه «اكنون، ديگرگونه انتخاب مى‏كنم».
طبيعت راستين ما اين است كه دست به عمل بزنيم، نه اين‏كه مورد اِعمال نفوذ ديگران قرار بگيريم. اين امر، اين توانايى را به ما مى‏بخشد كه واكنش خود را نسبت به اوضاع و شرايطى ويژه انتخاب كنيم و اوضاع و شرايطى را به وجود آوريم. اقدام به عمل، به معناى زورگو و نفرت‏انگيز يا پرخاشگر بودن نيست؛ به معناى شناخت مسئوليت خود، براى پديد آوردن امور است.
تفاوت ميان كسانى كه ابتكار عمل را به دست مى‏گيرند و كسانى كه ابتكار عمل را به دست نمى‏گيرند، عملاً مانند تفاوت شب و روز است. درباره 25 تا پنجاه درصد تفاوت، صحبت نمى‏كنيم؛ درباره پنج‏هزار درصد تفاوت سخن مى‏گوييم. براى ايجاد توازن ميان توليد و قابليت توليد، بايد در زندگى‏مان ابتكار عمل داشته باشيم.
زبان فرد واكنشى، با زبان فرد عامل، تفاوت‏هاى اساسى دارد.
فرد واكنشى مى‏گويد: «مجبورم»؛ در حالى كه فرد عامل مى‏گويد: «انتخاب خواهم كرد» و يا در جايى ديگر فرد واكنشى اظهار مى‏كند: «من بايد»؛ در حالى كه فرد عامل مى‏گويد: «من ترجيح مى‏دهم» و يا باز در شرايط ديگر، فرد واكنشى بيان مى‏كند: «اگر مى‏شد...» و فرد عامل مى‏گويد: «خواهم كرد».
در ادبيات ارزشمند همه جوامع در حال رشد، «دوست داشتن» يك فعل است. افراد واكنشى آن را به احساس بدل مى‏كنند. هاليوود، معمولا اين احساس را به وجود آورده كه باور كنيم مسئول نيستيم و مسئول احساس‏هايمان هستيم، اما فيلم‏هاى هاليوودى، بيانگر واقعيت نيستند. اگر احساس‏هايمان اعمال ما را در كف اختيار گيرند، به اين دليل است كه مسئوليت خود را وانهاده‏ايم و اين توانايى را به احساس‏هايمان داده‏ايم، تا چنين كنند. انسان‏هاى عامل، عشق را به فعل تبديل مى‏كنند. عشق، كارى است كه مى‏كنى، ايثارى كه به انجام مى‏رسانى، پيشكش وجودت! اگر مى‏خواهى عشق را بياموزى، فداكارى را مدّ نظر قرار بده، حتى براى افرادى كه ديگران را مى‏رنجانند يا پاسخ محبت را نمى‏دهند. عشق، ارزشى است كه از طريق اعمال مهرآميز، متحقّق مى‏شود. افراد واكنشى، احساس را تابع ارزش‏ها مى‏كنند و يكى از عالى‏ترين راه‏ها براى خودآگاهى و هشيارى از ميزان معلول بودن، اين است كه ببينيم وقت و انرژى خود را صرف چه مى‏كنيم. همه ما بى‏شك نگرانى‏هايى داريم. حالا اگر به نگرانى‏هاى خود نيم‏نگاهى كنيم، درمى‏يابيم كه درباره بعضى از آنها، كارى از دست ما برنمى‏آيد.
افراد عامل، تلاش‏هاى خود را متوجه حلقه نفوذ مى‏كنند و به امورى مى‏پردازند كه مى‏توانند درباره‏شان كارى بكنند، در حالى كه افراد واكنشى، تلاش خود را به حلقه نگرانى معطوف مى‏كنند. به نقاط ضعف ساير افراد و مشكلات محيط و اوضاع و شرايطى كه نمى‏توانند در كف اختيار بگيرند، توجه مى‏كنند. توجه منفى آنها موجب ملامت و گرايش‏هاى متهم كننده و زبان واكنشى و احساس فرايند «قربانى بودن» مى‏شود. انرژى منفى زاييده از اين گونه تفكر، با غفلت از زمينه‏هايى كه مى‏تواند درباره آنها كارى كند، سبب كاهش حلقه نفوذ مى‏شود. مادام كه سرگرم امور داخل «حلقه نگرانى» خود باشيم، به آنها اين توانايى را مى‏بخشيم كه ما را كنترل كنند و ابتكار عمل را به دست نمى‏گيريم و براى ايجاد دگرگونى مثبت، اقدامات عامل و ضرورى را به انجام نمى‏رسانيم.
فقط زمانى كه در «حلقه نفوذ» خود، به كار پرداختيم و بر برداشت‏هاى خويش متمركز شديم، مى‏توانيم نيروى مثبتى ايجاد كنيم كه خودمان را تغيير دهيم و ديگران را تحت تأثير قرار دهيم. حتى مى‏توانيم آن قدر بزرگ شويم كه حلقه نگرانى ما، زير مجموعه حلقه نفوذ ما شود. اين نوع بزرگ شدن كه زاييده مقام و ثروت و يا روابط حاكم است،
 

80

نمايانگر نزديك‏بينى عاطفى به خويشتن تحميل شده است و نوع ديگر از زندگى واكنشى خودخواهانه است.
افراد عامل، اگرچه ممكن است به استفاده از نفوذ خود اولويت دهند، اما حلقه نگرانى آنها دست كم به وسعت حلقه نفوذ آنهاست. براى مثال، در حالى كه متهم‏كنندگان گاندى، در اتاق‏هاى حقوقى از او انتقاد مى‏كردند، چون به خطابه «حلقه نگرانى» آنها نمى‏پيوست و امپراتورى بريتانيا را به علّت انقياد ملّت هند، به باد ملامت نمى‏گرفت، گاندى در برنج‏زارها بود و خاموش و آرام و نامرئى، «حلقه نفوذش» را ميان زارعان مى‏گسترد. سيلى از پشتيبانى و اعتماد و اطمينان در سراسر حومه‏ها به دنبالش بود. اگرچه نه دفترى داشت و نه مقامى و نه حزبى؛ اما از طريق شفقت و شهامت و روزه و ترغيب اخلاقى، سرانجام، انگلستان را به زانو درآورد و با قدرت گسترش يافته «حلقه نفوذش»، استيلاى سياسى سيصد ميليون نفر را شكست.
مى‏دانيم كه اين آرمان، براى بسيارى از افراد، تغيير برداشت شديدى است. بسيار آسان‏تر است كه براى وضعيت استيلاى خود، ديگران و شرطى شدن يا اوضاع و شرايط را ملامت كنيم؛ اما ما مسئول زندگى خودمان هستيم. قابليت پاسخگويى داريم و مى‏توانيم با كوشش در راه هستى خويش - با توجه به آنچه هستيم -، به‏طرز موثّرى بر اوضاع و شرايط خود تأثير بگذاريم.
واقعاً با عنوان كردن خطاهاى ديگران، چه عايد ما مى‏شود. با گفتن اين‏كه مسئول نيستم، از خودم يك قربانى ناتوان مى‏سازم و خودم را در وضعيتى منفى، فلج مى‏سازم و از توانايى خود مى‏كاهم. نگرش انتقادى، به نوعى، معتبر شمردن ضعف‏هاست.
اگر واقعاً به دنبال آن هستم كه وضع خود را بهبود بخشم، مى‏بايد بر يگانه چيزى كه در اختيار دارم، متمركز شوم و قبل از اصلاح جمع، خود را اصلاح كنم. مثبت‏ترين شيوه براى تأثيرگذاشتن بر بهبود وضعيت، آن است كه بر هستِ خود متمركز شويم.
از راه‏هاى بسيار مى‏توان بر حلقه نفوذ، متمركز شد:
1 - شنونده بهترى بودن،
2 - شريك زندگى مهرآميزترى بودن،
3 - شاگرد بهترى بودن،
4 - همكارى قابل اطمينان و سرشار از ايثار بودن.
و از همه مؤثرتر و عامل‏تر، لبخندى است كه درست، تفسير خوش‏بختى است. بعضى چيزها مثل هوا، هيچ‏گاه در حلقه نفوذ ما قرار نمى‏گيرند؛ اما به عنوان افرادى عامل، مى‏توانيم هواى جسمانى يا اجتماعى خود را به همراه آوريم. مى‏توانيم شاد باشيم و آن چيزهايى را كه در حال حاضر نمى‏توانيم كنترل كنيم، بپذيريم و تلاش‏هاى خود را به امورى معطوف كنيم كه مى‏توانيم در كف اختيار گيريم.
عامل بودن، كليد گم‏شده گنج موفقيت است. پس بياييم از امروز آن را تجربه كنيم.

بياييد يوسف‏وار، «بودن» را بر «داشتن» ترجيح دهيم

يكى از راه‏هاى تعيين اين‏كه نگرانى ما در كدام حلقه است، تشخيص ميان داشتن‏ها و بودن‏هاست.
«حلقه نفوذ»، سرشار از بودن‏هاست. مى‏توانم صبورتر، خردمندتر و مهرآميزتر باشم. هرگاه چنين ديدى داشته باشيم، سرتاسر زندگى عوض مى‏شود تا اين‏كه فقط حس كنيم بايد عوض شويم و يا بدتر از اين، ديگران بايد عوض شوند. هرگاه مى‏انديشيم كه مشكل «بيرون از ماست»، خودِ آن انديشه، مشكل ماست و ما نسبت به آنچه بيرون ماست، توانايى كنترل خود را مى‏دهيم. نگرش، عامل ايجاد دگرگونى «از درون به بيرون» است. متفاوت بودن، و از طريق متفاوت بودن، در آنچه كه در بيرون است تغيير مثبت به وجود آوردن، به ما نگرشى ديگر مى‏بخشد.
يكى از زيباترين داستان‏هاى عهد عتيق،(11) بخشى است كه بافت بنيادى سنّت يهودى - مسيحى را تشكيل مى‏دهد: داستان يوسف(ع) كه در هفده سالگى برادرانش او را به بردگى به مصر فروختند. آيا مى‏توانيد تصور كنيد كه چه آسان مى‏توانست به عنوان خادم فوطيفار (سردار لشكريان فرعون)، به تله ترحّم به حال خود درافتد و توجّهش را به ضعف‏هاى برادران و شكنجه‏گران خويش و هر آنچه از دست داده بود، معطوف كند؟
اما يوسف، عامل بود و در راه بودن، مى‏كوشيد. چيزى نگذشت كه فوطيفار، تمام دارايى خود را به وى سپرد. در قرآن نيز اين داستان زيبا، مطرح مى‏شود:
و فروختند برادران، يوسف را به قيمت كمى (چند عدد درهم) و برادران بى‏رغبت در قيمت يوسف بودند و مقصودشان نبود كه يوسف را از آن سرزمين برند؛ زيرا كه مى‏ترسيدند سرّشان فاش شود. قافله، يوسف را به مصر بردند و فروختند و آن كس كه يوسف را خريد، عزيز مصر بود و گفت به زن خود: منزل خوبى به يوسف ده، شايد كه ما را نفعى دهد اين غلام و ما او را به فرزندى گيريم.(12)
حالا بياييد به اين داستان از زاويه‏اى ديگر نگاه كنيم. آن‏گاه كه يوسف، درگير وضعيتى دشوار شد و نپذيرفت از حيثيت خود مايه بگذارد، در نتيجه، به طرزى غير منصفانه، به مدت سيزده‏سال، زندانى شد؛ اما همچنان عامل بود. او بر حلقه درونش متمركز شد. بر بودن، نه بر داشتن و چيزى نگذشت كه اداره زندان را به‏دست گرفت و سرانجام، پس از فرعون، دومين شخصيت سرزمين مصر شد.

اشتباهات، بستر موفقيت‏اند!

هرگز در زندگى نبايد عواقب و اشتباهات را فراموش كرد. با اين‏كه به عنوان انسان در انتخاب اعمال خود آزاديم، در انتخاب عواقب آن اعمال، آزاد نيستيم. عواقب، تابع قوانين طبيعى‏اند. مى‏توانيم تصميم بگيريم كه صادق باشيم؛ اما نمى‏توانيم تضمين كنيم كه ديگران نيز چنين كنند. رفتار ما تابع اصول است. زندگانى هماهنگ با اصول، نتايج مثبت به بار مى‏آورد و تخلّف از آنها عواقب منفى. در هر وضعيتى آزاديم كه واكنش خود را انتخاب كنيم؛ اما با اين كار، نتيجه ملازم با آن را نيز انتخاب مى‏كنيم. بى‏شك، در زندگى ما گاه و بى‏گاه پيش آمده كه احساس كرده‏ايم راه به خطا رفته‏ايم و يا اگر قرار بود دست به آن انتخاب نزنيم، حدود ديگرى را انتخاب مى‏كرديم و حال، با شهامت و صداقت، از انتخاب خود به عنوان اشتباه، ياد مى‏كنيم و اين دومين چيزى است كه موجب ايجاد انديشه ژرف‏تر مى‏شود. براى آنانى كه از ندامت آكنده‏اند، شايد بهترين جمله اين چنين بيان شود كه اشتباهات، در حلقه نگرانى‏هايى قرار مى‏گيرند كه نمى‏توانيم آنها را باز خوانيم و كارِكرده را ناكرده كنيم و به قول معروف: آب رفته را نمى‏توان به جوى، باز گردانْد.
نگرش عامل، نسبت به اشتباه، تصديق بى‏درنگ آن و تصحيح آن و آموختن از آن است. اين امر، عملاً موجب مى‏شود كه شكست به موفقيت تبديل شود. موفقيت، روى ديگر شكست است؛ اما تصديق نكردن اشتباه و تصحيح نكردن آن و نياموختن از آن، اشتباه از نوعى ديگر است و باعث اغفال فرد مى‏شود و اين اشتباه دوم، باعث تأييد نابه‏جاى اشتباه نخست مى‏شود. آنچه بيش از اشتباه، ما را مى‏آزارد، واكنش ما نسبت به اشتباه است كه بى‏شك بر لحظه بعد تأثير مى‏گذارد. اگر اشتباهات خود را به خوبى دريابيم و در صدد تصحيح آنها برآييم، باعث مى‏شويم كه از اقتدار آنها بر لحظات بعد بكاهيم و خودمان ديگربار، قدرتمند شويم.
در نگرشى كلان، انسان عامل، انسانى است كه نه تنها از اشتباهات خود، كه از اشتباهات ديگران نيز درس مى‏گيرد. در آموزه‏هاى دينى و احاديث ما نيز بر اين ويژگى تأكيد بسيار شده و قرآن، مرتباً به انسان گوشزد مى‏كند: آيا تدبّر مى‏كنى؟ آيا تعقّل مى‏كنى؟ آيا در احوال مردم و گذشتگان مى‏انديشى؟
نگاه موشكافانه به آياتى كه در آنها جملاتى
 

81

نظير «أفَلا تَعقِلونَ»، «أفَلا تَنظُرونَ»، «أفَلا يَعلَمونَ»، آورده شده، ما را به سوى اين نگاه سوق مى‏دهد كه بهترين راه براى جلوگيرى از به وجود آمدن تجربه تلخ، دقت در احوال گذشتگان است. همچنين در قرآن، تأكيد فراوان بر اين مطلب شده كه انسان، موجودى است خطاكار و اين به معناى تأييد يا پذيرش خطا نيست؛ بلكه قرآن در مقام نماياندن خود انسان به اوست. در چنين ژرفايى از انديشه، ملامت و اندوه جايى ندارد و آنچه اصل و اساس است، پويايى است و از اشتباهات گذشته خود و ديگران درس گرفتن!
و اينك بياييد پيمان ببنديم كه هر آن، با خود، سرودِ بودن را زمزمه كنيم:

سرودِ بودن انسان

اى انسان صاحب آگاهى و خودآگاهى! اى شگفتى عظيم و اى معجزه شورآفرين كارگاه خلقت! از خداوند طلب يارى كن و صداقت، اين اصل اساسى انسانيت را سرلوحه قرار ده.
به مردمان، آنچنان نگر كه دوست مى‏دارى در تو آن‏گونه بنگرند. به حرمت انسان‏ها بينديش و پاسدار حرمتشان باش. آزاد باش و آزاده زندگى كن. صميمى، اما مصمّم باش.
عقل، اين معجزه انسانيت را ارج بنه.
گاه، زندگى به تو روىِ خوش نمى‏نماياند. تو روى خوش به زندگى بنما و سرشار از شور و شوق حيات باش.
به ياد داشته باش كه تو اعلاميه مصوّر حقوق بشرى، نه فراسوى آن.
تو آيه آيه موهبتى الهى و اهورايى هستى و بى‏شك، خداوند شعر و شعور. با خود بيگانه مباش، با ديگران نيز.
تو منحصر به فرد آفريده شده‏اى. پس منحصر به فرد باقى بمان.
اصيل باش و با اصيل‏ترين آوا كه تو را به فراسو مى‏خواند، همساز شو.
از هر بهار، دگرگونه انديشيدن را بياموز و هر دم، وامدار حضور بودنت باش كه شايد فردا نباشى.
نايست كه ايستادن، سخت خطاست.
از طبيعت، نظم را بياموز و از مورچه، نهراسيدن از شكست را.
پوينده و جوينده باش و اگر اين چنين بودى، بى‏شك برنده‏اى؛ حتى اگر دستانت خالى و تهى باشد.

فهرست منابع

1. هفت عادت مردان مؤثر، استفان كاوى، ترجمه: محمدرضا آل ياسين.
2. پژوهشى در زمينه خلاقيت فكر و تأثير آن در زندگى، چارلز باركر، ترجمه هوشيار رزم‏آرا.
3. سيرى در كمال فردى، كنت بلانكارد، ترجمه: محمدرضا آل ياسين.
4. تدابير موفقيت، ادوارد دوبونو، ترجمه هادى رشيديان.
5. راه موفقيت، جان گرى، ترجمه: عباس چينى و مهدى قراچه‏داغى.
6. روان‏شناسى كمال، دوان شولتس، ترجمه گيتى خوشدل.
7. رهسپارى به عزم شفا و هفت قانون معنوى موفقيت، ديباك چوپرا، ترجمه: زهره فتوحى.
8. ذهن بى‏انتها - جسم پر دوام، ديباك چوپرا، ترجمه: مهدى قراچه‏داغى.
9. رموز موفقيت در رهبرى، رابرت ديلتز، ترجمه: گيتى خوشدل.
10. ده قدم تا نشاط، ديويد برنز، ترجمه: مهدى قراچه‏داغى.
11. آگاهى برتر، كن كيز، ترجمه: شهلا ارژبك.
12. خودباورى، دروتى كوركيل برگيس، ترجمه: عباس چينى.
1 - Paradiym shift.
2 - The Structure of cientific Revolutions by Thoman Kabn
3 - Thoreaa
4 - به نقل از كتاب: هفت عادت مردان مؤثر، استفان كاوى، ترجمه: محمدرضا آل ياسين، ص 32.
5 - همان، ص 46.
6 - Proactivity
7 - Initiative
8 - (response_ability) responsiability
9 - به نقل از: هفت عادت مردان مؤثر، نوشته استفان كاوى، ص 81.
10 - همان جا.
11 - عهد عتيق، سفر پيدايش، باب سى و نهم، آيه 4.
12 - سوره يوسف، آيه 19 - 20.