مجلات >حديث زندگی>شماره 3

آدينه


72

آبى‏هايم

من آسمان هستم. آدم‏ها براى توصيف دل‏هاى خوب و مهربان، مرا مثال مى‏زنند. آنها باران رحمت خداوند را از چشم من مى‏بينند و ماه و ستاره را از دل من مى‏دانند. وقتى مى‏خواهند از آرامش بنويسند، آبىِ مرا مثال مى‏زنند. سخاوت و بخشندگى را به من نسبت مى‏دهند؛ به من كه ديگر حتى تحمّل ديدن گريه بچه‏هاى گرسنه را ندارم. باشنيدن اين حرف‏ها آبى‏هايم طوفانى مى‏شود. موج برمى‏دارد؛ موج‏هايى به بلنداى غم و پهناى درد.
از زمانى كه واسطه فيض شده‏ام تا باران رحمت خداوند را به زمين و مردمش هديه كنم، چيزهايى ديده‏ام كه هيچ كس نديده است: جنگ و صلح را ديده‏ام، آدم‏هاى فقير و پولدار، آدم‏هاى ظالم و مظلوم، فرشته‏هايى كه دعاها و درد دل‏هاى مردم را به آسمان هفتم مى‏برند و... آن قدر دعا و درد دل شنيده‏ام كه دلم تَرَك برداشته است. گاهى خورشيد، پشت ابرهاى غصه‏ام، رو مى‏گيرد و آن وقت من مى‏بارم؛ آن‏قدر كه دلم سبك بشود و خورشيد، نفسى دوباره بكشد و باز گرما و نورش را بى منّت و بى حساب به زمين و اهلش ببخشد.
آقا جان! تو را به خداى نرگس قسم، كه زودتر بيا! مى‏ترسم يك روز از غصّه فرو بريزم و زمين، ديگر سقفى به نام آسمان نداشته باشد. مى‏ترسم يك روز آن قدر ببارم تا آبى‏هايم تمام شود و جز سياهى كهكشان، چيزى باقى نماند. بعضى وقت‏ها دلم مى‏خواهد خورشيد، به دورْ دست‏ها برود و زمين، براى هميشه در تاريكى فرو رود و من ديگر هيچ چيز را نبينم: نه جنگ را، نه ظلم را، نه آوارگى را، نه غارت و چپاول را، و نه صورت رنگ پريده بچه‏هاى گرسنه را كه هر دانه اشكشان دريايى از آرامش را توفانى مى‏كند. درست است كه من آسمان هستم؛ درست است كه آبى آب‏ها، سرسبزى دشت‏ها و سپيدى قله‏ها از من است؛ درست است كه دل من آن قدر بزرگ است كه پل دعاهاى مردم شده‏ام؛ امّا حتى من هم دارم تمام مى‏شوم. گويى به يك بن‏بست رسيده‏ام و به جاى جلو رفتن، دارم فرو مى‏ريزم.
آقا جان! تو را خدا زودتر بيا و دل مرا به دل خودت پيوند بزن تا مثل تو، بى انتها شوم؛ تا مثل تو هميشه آبى باشم و آفتابى؛ تا مثل تو تمام غصّه‏هاى دنيا را در دل جاى بدهم و تمام دردها را به جان بخرم و تمام نشوم و فرو نريزم و استوار بمانم و...
آقاجان! مگر نگفته‏اى كه مانند خورشيد، در غبار ابرها پنهان مانده‏اى؟ پس كى اين ابرها كنار مى‏روند و تو پيدا مى‏شوى؟
آقا جان! بيا و با نور و گرمايت، خورشيد خسته ما را جانى بده. او ديگر ميل به تابيدن ندارد و دارد مثل شمع آب مى‏شود.
آقا جان! نذر كرده‏ام اگر بيايى، با اجازه تو، تمام ستاره‏ها را به آدم‏ها ببخشم. نذر كرده‏ام ماه را به سفره دل‏هاى خالى و شكسته هديه كنم. دلم مى‏خواهد حالا كه آدم‏ها مرا بزرگ و سخاوتمند مى‏دانند، از خجالتِ همه‏شان دربيايم و به پاداش صبورى‏شان، آبى‏هاى دلم را به پاى دلشان بريزم. دلم مى‏خواهد با دل‏هاى مهربان، يكى شوم. دلم مى‏خواهد آن وقت ديگر من نباشم؛ آسمان باشى و خورشيد و ماه، نگاه مهربان و بى انتهايت.
رابعه راد


73

نه... آمدى!

باشد، به ميهمانى دل‏ها نيامدى
باشد، دوباره حضرت آقا نيامدى
گفتم براى آمدنت گل بياورند
گل بود و عشق بود، ولى...ها؟ نيامدى؟
مى‏سوختيم در تب پروانگى خويش
وقتى كه از حوالى بالا نيامدى
هى شعر مى‏شديم، ولى شعرهاى زرد
خشكيده بى رمق، پُرِ امّا... نيامدى
آن‏قدر چشم پنجره پاييد راه را
تا آن كه مُرد خسته و تنها نيامدى
دق كرد و روى دست من افتاد آينه
در آرزوى فصل تماشا نيامدى
بار دگر براى دل تنگ من بگو
آقا بگو كه آمده‏اى يا نيامدى؟
فرياد مى‏كشم پُر ابهام عشق آى!...
خورشيد، ماه، حضرت دريا... نه... آمدى!
حامد حجتى

در نبود تو

تو نيستى و در اين روزگار، مرسوم است
كه هركس از تو بگويد، به مرگ محكوم است
هنوز اكثر مردم گرسنه مرگ‏اند
و در نبود تو تكليف عشق معلوم است
درستْ نيمى از اين روزهاى سردرگم
از آفتاب نگاهت هميشه محروم است
هنوز يكسره باران فتنه مى‏بارد
هوا گرفته و تاريك و سرد و مسموم است
... و حاكميت دنيا پس از رسيدن تو
به دست مردم بى سرپناه و مظلوم است
هنوز، ريشه دين محكم و تنومند است
اگر چه زخمى شمشير و تير و باتوم است
دو باره خلسه در عصر جمعه‏اى دلتنگ
و اين دقايق بى تو گرفته و شوم است
مريم سقلاطونى

براى نرگس

مى‏آيى، از بازترين پنجره احساس؛ از آن سوى چشمْ انتظارى ما. مى‏آيى و رداى آسمانى‏ات را بر تن‏پوش خاكى زمين مى‏گسترانى. تو از تبار بارانى و هم‏قبيله گل محمدى.
دستانت امتداد آفتاب است و چشمانت سرشار از گل نرگس. اى بلنداى عرفان! هزار جمعه را به يُمن آمدنت آذين بسته‏ايم. تو در كدام جمعه طلوع خواهى كرد؟
سنگ‏فرش خاطراتمان، تقويم‏هايى است كه نيامدن تو را گريه مى‏كنند. اى مقتداى آب و آيينه! چندين بهار را بى تو به گُل نشسته‏ايم و چندين پاييز را بى تو به غزلخوانى. چشمانمان نيامدنت را پلك مى‏زنند و دستانمان گَرد و غبار روى پنجره را مى‏زدايند. ديگر براى از تو گفتن، واژه خودش را كم آورده است.
شمعدانى‏ها چشم انتظار دست آسمانى تواند كه بيايى و حسرت آينه را از زلال چهره شان پاك كنى.
ستاره‏ها هم براى آمدنت، امروز و فردا مى‏كنند. تو را در ابتداى كدام غزل به ظهور خواهيم نشست؟
ساناز احمدى دوستدار - كرج