مجلات >حديث زندگی>شماره 3

اسوه‏ها

محمّد قنبرى
 

63

موفقيت، هميشه در مورد افراد و اعمال آنها مطرح بوده است. به عبارت ساده، مى‏توان گفت كه سبقت گرفتن انسان از افراد همسطح را در جنبه‏هاى مختلف، موفقيت مى‏نامند. در مفهوم متداول، موفقيت يعنى به خواسته‏هاى خود رسيدن، ليكن اين نيل به آرزوها زمانى ارزشمند است كه در زمينه اجتماع باشد و در خدمت افراد جامعه به كار گرفته شود.
موفقيت در هر كارى مستلزم تحمل رنج و مرارت‏هاى بسيارى است كه براى رسيدن به آن، بايد بهايش را پرداخت. افرادى هستند كه در اين راه، از تحمّل زحمت و محروميت، سر باز مى‏زنند كه اين خود، به معناى گذشت و چشم‏پوشى از موفقيت است.
اين نوشتار برآن است تا با بازگويى گوشه‏هايى از اين مرارت‏ها و رنج‏هايى كه بزرگان و مفاخر ايران‏زمين، متحمّل شده‏اند و در پى آنها به مقامات بلندى رسيده‏اند، موجب دل‏گرمى خوانندگان محترم در تحمل شدايد و سختى‏ها گردد.
مرحوم استاد جلال‏الدين همايى درباره تحصيل خود چنين مى‏گويد:
مى‏توانم بگويم دقيقه‏اى از وقت من به غير از تحصيل، صرف كار ديگرى نمى‏شد. بامدادان، پياده، نان و پنيرى خورده يا نخورده، از منزل خود در محله پاقلعه، به مدرسه قدسيّه در (محلّه) «درب امام» مى‏رفتم و عصر نيز پياده به خانه بازمى‏گشتم. در خانه بى‏درنگ به (انجام دادن) تكاليف مدرسه مى‏نشستم و چون از آن كار مى‏پرداختم، خود را آماده درس پدر مى‏كردم كه معمولاً پس از نماز مغرب و عشا شروع مى‏شد و تا اواسط شب، ادامه مى‏يافت. بايد بگويم كه سنگين‏ترين برنامه‏هاى من، همين درس پدرم بود؛ زيرا وى مخصوصاً در تعليم و تربيت، سختگير و ديرگذشت بود. چه بسا كه شب‏ها بعد از فراغت از درس پدر، همين كه از اتاق، خارج مى‏شدم، در ايوان منزل به سبب خستگى و بى‏خوابى از پله مقابل اتاق به زمين مى‏افتادم و مادر از اتاق مجاور بيرون مى‏آمد و مرا به بستر مى‏برد.

كارنامه همايى، عبداللّه نصرى، ص 5
استاد جلال‏الدين همايى براى تنبّه دانشجويان، گهگاه خاطراتى از تنگى معيشت و دشوارى‏هاى زمان تحصيل خود نقل مى‏كرد. يك بار از قحطى شديدى سخن به ميان آوردند و گفتند: شب‏هاى سرد زمستان براى اين كه در ضمن مطالعه خوابمان نبرَد، درِ حجره را بازمى‏گذاشتيم كه مبادا
 

64

هواى اتاق، گرم شود و خواب، به سراغمان بيايد و از مطالعه بازمانيم.
در اين زمينه، همچنين اظهار مى‏داشت: در آن روزها قحطى بيداد مى‏كرد، ما هم يكى دو روز بود كه چيزى براى خوردن پيدا نكرده بوديم، تا اين كه خبردار شديم در فلان محل، مقدارى كاهو آورده‏اند و مى‏فروشند. ما هم به آن محل رفتيم و بعد از تلاش بسيار، توانستيم تنها چند برگ كاهوى زرد گل‏آلود به دست‏آوريم. پس آنها را شستيم و با اشتهاى زياد خورديم و دوباره به مطالعه دروس و مباحثه با يكديگر مشغول شديم.

كارنامه همايى، عبداللّه نصرى، ص 326
ميرزا تقى‏خان اميركبير، در دوران كودكى، ناهار بچه‏هاى قائم مقام فراهانى را مى‏آورد و پشت درِ اتاق، به انتظار تمام شدن صرف نهار، براى بردن ظرف‏ها مى‏ايستاد. در همين مدت كوتاه، گوش به كلمات معلم كه به بچه‏ها درس مى‏آموخت، مى‏داد و هرچه مى‏شنيد، فرا مى‏گرفت. يك روز، قائم مقام براى امتحان از بچه‏هايش هرچه مى‏پرسيد، آنها از عهده جواب برنمى‏آمدند. ميرزا تقى‏خان اجازه گرفته، به آن سؤالات، جواب صحيح مى‏دهد. قائم مقام مى‏پرسد: «اينها را از كجا آموخته‏اى؟». مى‏گويد: «از پشت درِ اتاق. در آن مدت كوتاه به گفته‏هاى معلم گوش مى‏دادم». قائم مقام مى‏خواهد به او جايزه بدهد؛ اما ميرزا تقى‏خان به گريه افتاده، مى‏گويد كه: «عوض جايزه به معلم دستور بدهيد كه به من هم درس بدهد». قائم مقام خوشش مى‏آيد و دستور مى‏دهد كه معلم، او را هم درس بدهد.
ميرزا تقى‏خان اميركبير، عباس اقبال آشتيانى، ص‏5
استاد محمدرضا حكيمى درباره علامه عبدالحسين امينى مى‏گويد:
علامه امينى را بايد مجاهدى نستوه معرفى كرد كه در مسير حركت خود و خدمت به دين مبين اسلام و اهل بيت عصمت(ع)، هيچ وقت، احساس خستگى نكرد. فردى بود كه عمرى با كتاب و كتاب‏خانه مأنوس بود. به فرمايش خودش: «هيچ كتاب‏خانه بزرگ يا كوچكى نبود كه از دسترس استفاده من دور مانده باشد و از هيچ‏گونه توجه علمى و فقهى نبوده كه محروم شده باشم و از معاشرت هيچ پرهيزگارى نبوده كه برخوردار نباشم و از استماع موعظه هيچ واعظى نبوده كه بهره‏مند نشده باشم، تا به اين درجه از اطلاعات كه كسب كرده‏ام، رسيدم».
حماسه غدير، محمدرضا حكيمى، ص 450
(علامه امينى) براى دست يافتن به اسناد لازم، از سفرهاى دور و دراز و پر خطر، پرهيز نمى‏كرد. خوب است اين‏جا قضيه‏اى كه شاهد شدت فعاليت ايشان است، ذكر كنم. ايشان در يكى از شهرهاى عراق، در كتاب‏خانه‏اى مشغول مطالعه بودند. چون اين كتاب‏خانه، هر روز فقط چهار ساعت باز بود و ايشان نمى‏توانست بيش از چهار روز در آن شهر بماند، با توافقى كه ميان وى و رئيس كتاب‏خانه شده بود، علامه امينى هر روز به هنگام ظهر، يعنى ساعت تعطيلى كتاب‏خانه، وارد كتاب‏خانه مى‏شد و كتابدار در را به روى او مى‏بست تا روز بعد ساعت هشت صبح، حدود بيست ساعت مشغول مطالعه بود و با لقمه نانى كه به همراه داشت و جرعه آبى كه كتابدار در اختيارش مى‏گذاشت، توانست در مدت چهار روز از ميان چهارهزار نسخه خطى، مآخذ دلخواه خود را پيدا كند.
حماسه غدير، محمدضا حكيمى، ص 427
علامه امينى در يكى از سفرهايش به هند، كه بيش از چهار ماه طول نكشيد، علاوه بر ديد و بازديدها و منبر و خطابه، در حدود 2500 صفحه به دست خودش استنساخ كرد؛ يعنى افزون بر شش جلد كتاب چهارصد صفحه‏اى، آن هم از روى اصول و مآخذ كهن و قديمى در درون كتاب‏خانه بزرگ، غرق در گرد و خاك و با خط نامأنوس و اين علاوه بر كتاب‏هايى است كه ايشان در چندين كتاب‏خانه خوانده است.
حماسه غدير، محمدرضا حكيمى، ص 331
از آيةالله سيد حسين طباطبايى بروجردى نقل شده كه گفته بود:
من در اصفهان كه بودم، هجده ساعت را يا مطالعه مى‏كردم، يا مباحثه و يا تدريس داشتم و شش ساعت را به خواب و خوراك و عبادت اختصاص داده بودم و وقت غذا خوردن، در دست چپم كتاب بود و با دست راستم لقمه‏اى از غذا برمى‏داشتم و تا اين يك لقمه غذا را مى‏خوردم، دو
 

65

سطر كتاب را مطالعه مى‏كردم و تا غذا را مى‏خوردم، دو صفحه كتاب را مطالعه كرده بودم و مى‏فرمود: من در تمام عمرم، يك دقيقه به بطالت صرف نكردم و يك كلمه لغو (بيهوده) هم از زبان من در نيامده است.

الگوى زعامت، محمدعلى آبادى، ص 25
علامه سيدمحمدحسين طباطبايى در زندگى‏نامه خويش مى‏گويد: در اوايل تحصيل كه به صرف و نحو اشتغال داشتم، علاقه زيادى به ادامه تحصيل نداشتم و از اين روى، هرچه مى‏خواندم نمى‏فهميدم و چهار سال به همين نحو گذرانيدم. پس از آن يكباره، عنايت خدايى دامنگيرم شده عوضم كرد و در خود يك نوع شيفتگى و بى‏تابى نسبت به تحصيل كمال، حس كردم، به طورى كه از همان روز تا پايان تحصيل - كه تقريباً هجده سال طول كشيد -، هرگز نسبت به تعليم و تفكر، احساس خستگى و دلسردى نكردم و زشت و زيباى جهان را فراموش كردم، بساط معاشرت با غير اهل علم را به كلى برچيدم و در خور و خواب و لوازم ديگر زندگى، به حداقل ضرورى قناعت نموده، باقى را به مطالعه مى‏پرداختم. بسيار مى‏شد (بويژه در بهار و تابستان) كه شب را تا طلوع آفتاب به مطالعه مى‏گذراندم و هميشه درس فردا را، شب پيش، مطالعه مى‏كردم. اگر اشكالى پيش مى‏آمد، با هر خودكشى‏اى بود، حل مى‏نمودم.
جرعه‏هاى جان بخش، غلامرضا گلى‏زواره، ص 53
ملا محمدصالح مازندرانى كه از علماى نامى عصر صفوى است، پدرى به نام ملا احمد داشت كه بسيار فقير بود، به طورى كه قادر نبود زندگى فرزندش را تأمين كند. از اين رو به وى گفت: چون من از تأمين مخارج تو عاجزم، خودت به فكر تأمين زندگى خود باش.
محمدصالح هم كه جوانى نورس بود، به اصفهان آمد و در يكى از مدارس آن شهر به تحصيل پرداخت. مدرسه، داراى موقوفه‏اى بود كه به هر محصلى به ميزان رتبه علمى‏اش چيزى مى‏دادند و چون محمدصالح، تازه شروع به تحصيل كرده بود، سهمش ناچيز و براى تأمين زندگى‏اش كافى نبود. او از اين حيث، سخت در ناراحتى به سر مى‏برد تا جايى كه شب‏ها هنگام مطالعه از چراغ عمومى مدرسه كه در گوشه‏اى مى‏افروختند، استفاده مى‏كرد.
وى بالاخره با جديت و پشتكار و همت عالى خود بر محروميت و ناكامى‏ها چيره گشت و به مقام عالى علمى رسيد، تا اين كه به مجلس درس علامه مجلسى اول راه يافت. چيزى نگذشت كه مورد توجه خاص استاد واقع شد و سرآمد تمام شاگردان گرديد و به دامادى استاد درآمد.
زندگانى زعيم بزرگ، على دوانى، ص 80
ايامى كه مرحوم آخوند ملاعلى همدانى در مدرسه زنگنه همدان، مشغول به تحصيل بوده است، با فرا رسيدن ماه رمضان، طلاب تصميم مى‏گيرند براى تبليغ به روستاها عزيمت نمايند، با اين استدلال كه هم ثواب دارد و هم كمك هزينه‏اى بر تحصيلشان به دست مى‏آورند. مرحوم آخوند، به عشق تحصيل، در مدرسه مانده و به روستا نمى‏رود. وقتى كه طلاب از تبليغ بازمى‏گردند، هر يك خاطرات خود را بازگو كرده، از هداياى مردم سخن به ميان مى‏آورند. در اين ميان، يكى از طلاب به آخوند ملاعلى مى‏گويد: ما به تبليغ رفتيم. تو چه كار كردى؟ خوردى و خوابيدى؟
آخوند - كه آن ماه را با دو من بلغورى كه مادرش از روستا فرستاده بود، گذرانده بود -، مى‏گويد: «من نخوابيده بودم، بلكه در اين يك ماه، يك دوره مكاسب شيخ انصارى را به طور دقيق، مطالعه كردم».
يكى از طلاب بزرگ‏سال مدرسه با شنيدن اين كلام، مى‏گويد: «اين، يك چيزى مى‏شود».
همچو سلمان، محمّد قنبرى، ص 80
شيخ‏آقا بزرگ تهرانى، به معناى درست كلمه، خستگى‏ناپذير بود. هميشه در تلاش و تكاپو و شيفته كار و تحقيق بود. اگر مجموعه آثار ماندگارش يك‏جا، گردآورى و تحقيق شود، سر به صد جلد خواهد زد. او از همان نخستين روزهاى ايام جوانى، دست به استنساخ ده‏ها نسخه كمياب و كتاب مرجع زد و تا آخر عمرش كه قامتش از خميدگى، حالت ركوع دايمى يافته بود، باز سر در كتاب و دست در قلم داشت. نويسندگى براى او مثل نفس كشيدن شده بود. هيچ ساعتى را جدا از كتاب و قلم سپرى نمى‏كرد. بعضى وقت‏ها آن قدر كار مى‏كرد كه طاقتش طاق مى‏شد و از حال، بى‏حال مى‏گشت.
آقا بزرگ تهرانى، اسوه پژوهش، محمّد صحتى سردرودى، ص 95