گربه زير باران
مترجم: نگار شريف
فقط دو امريكايى در هتل اقامت داشتند. آنها هيچ يك از افرادى را كه در راهپلهها يا در رفت و آمد به اتاقشان به آنها برخورد مىكردند، نمىشناختند. اتاق آنها در طبقه دوم، رو به دريا بود. در ضمن رو به پارك عمومى و مجسمه يادبود جنگ هم بود. در پارك عمومى، نخلهاى بلند و نيمكتهاى سبزرنگى وجود داشت. هوا كه خوب بود، هميشه نقاشى با بوم، آن جا بود. نقاشان، درختهاى نخل آنجا را - آن گونه كه روييده بودند -، و رنگهاى شاد هتل را كه روبهروى پارك و دريا بود، دوست داشتند. ايتاليايىها از راههاى دور به آنجا مىآمدند تا مجسمه يادبود جنگ را تماشا كنند. اين مجسمه از برنز ساخته شده بود و زير باران مىدرخشيد.
باران مىباريد. قطرات باران از نخلها مىچكيد. آب، درون حوضچههايى در پياده روها جمع شده بود. موج دريا در خطى طولانى در زير باران مىشكست و از ساحل به عقب مىلغزيد تا دوباره برخيزد و در خطى طولانى در زير باران بشكند. ماشينها، ميدان اطراف مجسمه يادبود جنگ را ترك كرده بودند. آن سوى ميدان، در چارچوب در كافه، پيشخدمتى ايستاده بود و به ميدان خالى مىنگريست.
زن امريكايى كنار پنجره ايستاده بود و به بيرون مىنگريست. درست پايين پنجره اتاق آنها، گربهاى زير يكى از ميزهاى سبزرنگ كه آب از آن مىچكيد، قوز كرده بود و سعى مىكرد خود را طورى جمع كند كه باران رويش نچكد.
زن امريكايى گفت: مىرم پايين اون بچه گربه رو بيارم.
شوهر از داخل رختخواب، تعارف كرد: من مىرم.
- نه، خودم ميارمش. گربه بيچاره اون بيرون مىخواد خودش رو زير ميز، خشك نگه داره.
شوهر در حالى كه به دو بالش در انتهاى رختخواب تكيه داده بود، به خواندن ادامه داد و گفت: «خيس نشى».
زن به طبقه پايين رفت و وقتى كه از جلوى دفتر هتل مىگذشت، مدير هتل از جا برخاست و به او تعظيم كرد. پيرمرد بلندبالايى بود. ميزكار او در انتهاى دفتر هتل بود.
زن گفت: بارون مياد.
- بله، بله، خانم. هواى بديه. هواى خيلى بديه.
او در انتهاى اتاق تاريك، پشت ميز كار خود ايستاد. زن از روش بسيار جدى او در برخورد با اعتراضات خوشش مىآمد و از وقار او، از طرز پذيرايى او، از احساسى كه به خاطر مدير هتل بودن داشت، از چهره سالخورده و جدى و دستهاى بزرگ او.
زن، توى همان حال و هوا در را گشود و به بيرون نگاه كرد. باران تندتر مىباريد. مردى با شنل لاستيكى از وسط ميدان به طرف كافه مىرفت. گربه، همان اطراف در سمت راست بود. شايد مىتوانست از زير لبه پشت بام به آن جا برسد. همان طور كه در چارچوب در ايستاده بود، چترى پشت سر او باز شد. همان خدمتكارى بود كه اتاق آنها را مرتب مىكرد.
او لبخندزنان، به زبان ايتاليايى گفت: شما نبايد خيس بشين.
حتماً مدير هتل او را فرستاده بود.
همان طور كه خدمتكار، چتر را بالاى سر او گرفته بود، در طول پياده رو رفت تا به زير پنجره اتاقشان رسيد. ميز سبز كه در زير باران كاملاً شسته شده بود، همان جا بود؛ ولى گربه رفته بود. زن يك دفعه دمغ شد. خدمتكار سربرداشت و به او نگريست.
- چيزى گم كردهايد، خانم؟
زن گفت: يه گربه اينجا بود.
- گربه؟
- بله. يه گربه.
خدمتكار خنديد: گربه؟ گربه زير باران؟
او گفت: بله. زير ميز.
سپس گفت: آه! خيلى مىخواستمش. دلم بچه گربه مىخواست.
وقتى به زبان انگليسى حرف مىزد، صورت خدمتكار در هم مىرفت.
او گفت: بياييد، سينيورا. بايد بريم تو، خيس مىشين!
زن گفت: درسته.
آنها از پيادهرو گذشتند و وارد هتل شدند. خدمتكار بيرون ايستاد تا چتر را ببندد. وقتى زن امريكايى از جلوى دفتر هتل رد مىشد، مدير از پشت ميزكار خود به او تعظيم كرد. مدير هتل باعث مىشد او احساس كوچكى كند و در عين حال، خود را خيلى مهم بداند. اين احساس گذرا در وجودش پيدا شد كه فرد خيلى مهمى است. از پلهها بالا رفت. در اتاق را باز كرد. جرج روى تختخواب، كتاب مىخواند.
كتاب را زمين گذاشت و پرسيد: گربه رو گرفتى؟
- رفته بود.
مرد، كه خستگىِ چشمهايش را در مىكرد، گفت: عجيبه، كجا مىتونه بره؟
زن روى تختخواب نشست و گفت: خيلى اون رو مىخواستم. نمىدونم چرا اينقدر اون بچه گربه حيوونى رو مىخواستم. هيچ لطفى نداره كه بچه گربه بيچاره و تنها اون هم زير بارون باشه!
جرج دوباره مشغول كتاب خواندن شد.
زن رفت و روبه روى آينه ميز توالت نشست و در آينه دستى به خودش نگاه كرد. نيم رخش را اول از يك طرف و بعد از طرف ديگر بررسى كرد. بعد پشت سر و گردنش را وارسى كرد.
همان طور كه دوباره به نيمرخش نگاه مىكرد، پرسيد: به نظر تو بهتر نيست بذارم موهام بلند بشه؟
جرج، در حالى كه پشت گردن او را كه موهاى آن مثل موهاى پسر بچهها كاملاً كوتاه شده بود،
نگاه كرد و گفت: من همينطورى كه هست، دوستش دارم.
زن گفت: من ديگر ازش خسته شدهام. من ديگه از اين كه شكل پسرها باشم، خسته شدهام. جرج كمى جابه جا شد. از وقتى كه زن شروع به صحبت كرده بود، چشم از او برنداشته بود. گفت: خيلى هم بهت مياد.
زن آينه را روى ميز گذاشت و به سوى پنجره رفت و به بيرون نگاه كرد. هوا داشت تاريك مىشد. گفت: دلم مىخواد موهام رو محكم پشت سرم جمع كنم و صافش كنم و يه گره بزرگ پشتش بزنم كه بتونم احساسش كنم. دلم مىخواد يه بچه گربه داشته باشم كه روى دامنم بشينه و وقتى نوازشش مىكنم، خُرخُر كنه.
جرج از روى تختخواب گفت: ديگه چى؟
دلم مىخواد از پول خودم، پشت يك ميز بشينم و غذا بخورم و شمع هم روشن باشه. دلم مىخواد بهار باشه. دلم مىخواد موهام رو بيرون جلوى آينه شونه كنم. دلم يه بچه گربه و چند تا لباس نو مىخواد.
جرج گفت: آه، ساكت باش و يه چيزى بردار بخوان!
دوباره خواندن را از سر گرفته بود.
همسرش از پنجره به بيرون نگاه مىكرد. حالا هوا كاملاً تاريك شده بود و هنوز در لابهلاى نخلها باران مىباريد. او گفت: به هر حال من گربه مىخوام. من گربه مىخوام. همين حالا يه گربه مىخوام. اگه قرار باشه موهام بلند نباشه يا هيچ دل خوشى ديگهاى نداشته باشم، مىتونم كه يه گربه داشته باشم.
جرج گوش نمىكرد، داشت كتابش را مىخواند. همسرش از پنجره به بيرون به جايى نگاه مىكرد كه نور از آنجا به داخل ميدان تابيده بود.
كسى در زد.
جرج گفت: بفرماييد!
سرش را از روى كتاب برداشت.
خدمتكار در چارچوب در ايستاده بود. او گربه زرد قهوهاى رنگ بزرگى را محكم به خودش چسبانده بود كه توى بغلش تاب مىخورد.
گفت: ببخشيد! مدير هتل از من خواستند اين را براى سينيورا بياورم.
1- ارنست همينگوى (Earnest Hemingway)، نويسنده نامدار و صاحب سبك، به سال 1899م، در حومه شيكاگو متولد شد و در سال 1921م، پس از آن كه به كسب جايزه نوبل در ادبيات نايل گشته بود، درگذشت.
سبك سهل و ممتنع همينگوى، از طريق كلمات و جملات ساده، كوتاه و مقطع و در قالب گفتگو (ديالوگ) اعمال شده و سرشار از ظرايف بيان و نكتههاى پنهانى است كه غالباً تنها با بازخوانى و تفكر در متن به ظاهر ساده آشكار مىگردد. در اين داستان كوتاه، او به كمك شمارى از نمادهاى (سمبلها) و ظرافتهاى گفتارى، بحران هويت و بيگانگى انسانها با يكديگر را در امريكاى قرن بيستم، به زير تيغ نقد كشيده است. زن امريكايى كه با همين عنوان، در قالب شخصيت اصلى داستان، تجسم يافته است، بىنتيجه مىكوشد تا هويت گمشده خود و شايد خوشبختى را در هر آنچه غير از وضع موجود و سردرگم فعلىاش باشد، بيابد. شوهر او از سوى ديگر، اسير «خود» است و همينگوى در نيمه دوم داستان، حتى عنوان شوهر را از وى مىگيرد و زن، او را چون بيگانهاى به نام مىخواند. در اين آشفته بازار، شايد همدلى تنها از سوى كسى باشد كه در كشورى با ريشههاى فرهنگى ديرپاتر، تنها از طريق وظيفه با ايشان ارتباط مىيابد.