مجلات >حديث زندگی>شماره 3

گربه زير باران

ارنست همينگوى‏(1)
مترجم: نگار شريف
 

54

فقط دو امريكايى در هتل اقامت داشتند. آنها هيچ يك از افرادى را كه در راه‏پله‏ها يا در رفت و آمد به اتاقشان به آنها برخورد مى‏كردند، نمى‏شناختند. اتاق آنها در طبقه دوم، رو به دريا بود. در ضمن رو به پارك عمومى و مجسمه يادبود جنگ هم بود. در پارك عمومى، نخل‏هاى بلند و نيمكت‏هاى سبزرنگى وجود داشت. هوا كه خوب بود، هميشه نقاشى با بوم، آن جا بود. نقاشان، درخت‏هاى نخل آن‏جا را - آن گونه كه روييده بودند -، و رنگ‏هاى شاد هتل را كه روبه‏روى پارك و دريا بود، دوست داشتند. ايتاليايى‏ها از راه‏هاى دور به آن‏جا مى‏آمدند تا مجسمه يادبود جنگ را تماشا كنند. اين مجسمه از برنز ساخته شده بود و زير باران مى‏درخشيد.
باران مى‏باريد. قطرات باران از نخل‏ها مى‏چكيد. آب، درون حوضچه‏هايى در پياده روها جمع شده بود. موج دريا در خطى طولانى در زير باران مى‏شكست و از ساحل به عقب مى‏لغزيد تا دوباره برخيزد و در خطى طولانى در زير باران بشكند. ماشين‏ها، ميدان اطراف مجسمه يادبود جنگ را ترك كرده بودند. آن سوى ميدان، در چارچوب در كافه، پيش‏خدمتى ايستاده بود و به ميدان خالى مى‏نگريست.
زن امريكايى كنار پنجره ايستاده بود و به بيرون مى‏نگريست. درست پايين پنجره اتاق آنها، گربه‏اى زير يكى از ميزهاى سبزرنگ كه آب از آن مى‏چكيد، قوز كرده بود و سعى مى‏كرد خود را طورى جمع كند كه باران رويش نچكد.
زن امريكايى گفت: مى‏رم پايين اون بچه گربه رو بيارم.
شوهر از داخل رخت‏خواب، تعارف كرد: من مى‏رم.
- نه، خودم ميارمش. گربه بيچاره اون بيرون مى‏خواد خودش رو زير ميز، خشك نگه داره.
شوهر در حالى كه به دو بالش در انتهاى رخت‏خواب تكيه داده بود، به خواندن ادامه داد و گفت: «خيس نشى».
زن به طبقه پايين رفت و وقتى كه از جلوى دفتر هتل مى‏گذشت، مدير هتل از جا برخاست و به او تعظيم كرد. پيرمرد بلندبالايى بود. ميزكار او در انتهاى دفتر هتل بود.
زن گفت: بارون مياد.
- بله، بله، خانم. هواى بديه. هواى خيلى بديه.
او در انتهاى اتاق تاريك، پشت ميز كار خود ايستاد. زن از روش بسيار جدى او در برخورد با اعتراضات خوشش مى‏آمد و از وقار او، از طرز پذيرايى او، از احساسى كه به خاطر مدير هتل بودن داشت، از چهره سالخورده و جدى و دست‏هاى بزرگ او.
زن، توى همان حال و هوا در را گشود و به بيرون نگاه كرد. باران تندتر مى‏باريد. مردى با شنل لاستيكى از وسط ميدان به طرف كافه مى‏رفت. گربه، همان اطراف در سمت راست بود. شايد مى‏توانست از زير لبه پشت بام به آن جا برسد. همان طور كه در چارچوب در ايستاده بود، چترى پشت سر او باز شد. همان خدمتكارى بود كه اتاق آنها را مرتب مى‏كرد.
او لبخندزنان، به زبان ايتاليايى گفت: شما نبايد خيس بشين.
حتماً مدير هتل او را فرستاده بود.
همان طور كه خدمتكار، چتر را بالاى سر او گرفته بود، در طول پياده رو رفت تا به زير پنجره اتاقشان رسيد. ميز سبز كه در زير باران كاملاً شسته شده بود، همان جا بود؛ ولى گربه رفته بود. زن يك دفعه دمغ شد. خدمتكار سربرداشت و به او نگريست.
- چيزى گم كرده‏ايد، خانم؟
زن گفت: يه گربه اين‏جا بود.
- گربه؟
- بله. يه گربه.
خدمتكار خنديد: گربه؟ گربه زير باران؟
او گفت: بله. زير ميز.
سپس گفت: آه! خيلى مى‏خواستمش. دلم بچه گربه مى‏خواست.
وقتى به زبان انگليسى حرف مى‏زد، صورت خدمتكار در هم مى‏رفت.
او گفت: بياييد، سينيورا. بايد بريم تو، خيس مى‏شين!
زن گفت: درسته.
آنها از پياده‏رو گذشتند و وارد هتل شدند. خدمتكار بيرون ايستاد تا چتر را ببندد. وقتى زن امريكايى از جلوى دفتر هتل رد مى‏شد، مدير از پشت ميزكار خود به او تعظيم كرد. مدير هتل باعث مى‏شد او احساس كوچكى كند و در عين حال، خود را خيلى مهم بداند. اين احساس گذرا در وجودش پيدا شد كه فرد خيلى مهمى است. از پله‏ها بالا رفت. در اتاق را باز كرد. جرج روى تخت‏خواب، كتاب مى‏خواند.
كتاب را زمين گذاشت و پرسيد: گربه رو گرفتى؟
- رفته بود.
مرد، كه خستگىِ چشم‏هايش را در مى‏كرد، گفت: عجيبه، كجا مى‏تونه بره؟
زن روى تخت‏خواب نشست و گفت: خيلى اون رو مى‏خواستم. نمى‏دونم چرا اين‏قدر اون بچه گربه حيوونى رو مى‏خواستم. هيچ لطفى نداره كه بچه گربه بيچاره و تنها اون هم زير بارون باشه!
جرج دوباره مشغول كتاب خواندن شد.
زن رفت و روبه روى آينه ميز توالت نشست و در آينه دستى به خودش نگاه كرد. نيم رخش را اول از يك طرف و بعد از طرف ديگر بررسى كرد. بعد پشت سر و گردنش را وارسى كرد.
همان طور كه دوباره به نيم‏رخش نگاه مى‏كرد، پرسيد: به نظر تو بهتر نيست بذارم موهام بلند بشه؟
جرج، در حالى كه پشت گردن او را كه موهاى آن مثل موهاى پسر بچه‏ها كاملاً كوتاه شده بود،
 


55

نگاه كرد و گفت: من همين‏طورى كه هست، دوستش دارم.
زن گفت: من ديگر ازش خسته شده‏ام. من ديگه از اين كه شكل پسرها باشم، خسته شده‏ام. جرج كمى جابه جا شد. از وقتى كه زن شروع به صحبت كرده بود، چشم از او برنداشته بود. گفت: خيلى هم بهت مياد.
زن آينه را روى ميز گذاشت و به سوى پنجره رفت و به بيرون نگاه كرد. هوا داشت تاريك مى‏شد. گفت: دلم مى‏خواد موهام رو محكم پشت سرم جمع كنم و صافش كنم و يه گره بزرگ پشتش بزنم كه بتونم احساسش كنم. دلم مى‏خواد يه بچه گربه داشته باشم كه روى دامنم بشينه و وقتى نوازشش مى‏كنم، خُرخُر كنه.
جرج از روى تخت‏خواب گفت: ديگه چى؟
دلم مى‏خواد از پول خودم، پشت يك ميز بشينم و غذا بخورم و شمع هم روشن باشه. دلم مى‏خواد بهار باشه. دلم مى‏خواد موهام رو بيرون جلوى آينه شونه كنم. دلم يه بچه گربه و چند تا لباس نو مى‏خواد.
جرج گفت: آه، ساكت باش و يه چيزى بردار بخوان!
دوباره خواندن را از سر گرفته بود.
همسرش از پنجره به بيرون نگاه مى‏كرد. حالا هوا كاملاً تاريك شده بود و هنوز در لابه‏لاى نخل‏ها باران مى‏باريد. او گفت: به هر حال من گربه مى‏خوام. من گربه مى‏خوام. همين حالا يه گربه مى‏خوام. اگه قرار باشه موهام بلند نباشه يا هيچ دل خوشى ديگه‏اى نداشته باشم، مى‏تونم كه يه گربه داشته باشم.
جرج گوش نمى‏كرد، داشت كتابش را مى‏خواند. همسرش از پنجره به بيرون به جايى نگاه مى‏كرد كه نور از آن‏جا به داخل ميدان تابيده بود.
كسى در زد.
جرج گفت: بفرماييد!
سرش را از روى كتاب برداشت.
خدمتكار در چارچوب در ايستاده بود. او گربه زرد قهوه‏اى رنگ بزرگى را محكم به خودش چسبانده بود كه توى بغلش تاب مى‏خورد.
گفت: ببخشيد! مدير هتل از من خواستند اين را براى سينيورا بياورم.


1- ارنست همينگوى (Earnest Hemingway)، نويسنده نامدار و صاحب سبك، به سال 1899م، در حومه شيكاگو متولد شد و در سال 1921م، پس از آن كه به كسب جايزه نوبل در ادبيات نايل گشته بود، درگذشت.
سبك سهل و ممتنع همينگوى، از طريق كلمات و جملات ساده، كوتاه و مقطع و در قالب گفتگو (ديالوگ) اعمال شده و سرشار از ظرايف بيان و نكته‏هاى پنهانى است كه غالباً تنها با بازخوانى و تفكر در متن به ظاهر ساده آشكار مى‏گردد. در اين داستان كوتاه، او به كمك شمارى از نمادهاى (سمبل‏ها) و ظرافت‏هاى گفتارى، بحران هويت و بيگانگى انسان‏ها با يكديگر را در امريكاى قرن بيستم، به زير تيغ نقد كشيده است. زن امريكايى كه با همين عنوان، در قالب شخصيت اصلى داستان، تجسم يافته است، بى‏نتيجه مى‏كوشد تا هويت گمشده خود و شايد خوش‏بختى را در هر آنچه غير از وضع موجود و سردرگم فعلى‏اش باشد، بيابد. شوهر او از سوى ديگر، اسير «خود» است و همينگوى در نيمه دوم داستان، حتى عنوان شوهر را از وى مى‏گيرد و زن، او را چون بيگانه‏اى به نام مى‏خواند. در اين آشفته بازار، شايد همدلى تنها از سوى كسى باشد كه در كشورى با ريشه‏هاى فرهنگى ديرپاتر، تنها از طريق وظيفه با ايشان ارتباط مى‏يابد.