مجلات >حديث زندگی>شماره 3

زمزمه


51

بانوى كوير

تقديم به ساحت مقدس بى‏بى فاطمه معصومه(س)

امشب مى‏خواهم از انعكاس اشك‏هايى كه در خانه نور مى‏بارند، آينه‏اى براى خويش بسازم. هر روز خويش را در آينه مرور كنم و بيشتر به گمشدگى خويش پى‏مى‏برم. امشب مى‏خواهم خيره شوم به نقطه طلايى عشق؛ همان نقطه‏اى كه خيلى‏ها را آشيان داد. صداى او براى من، پُر از ترانه‏هاى خدايى است و نيز مى‏دانم كه براى همه چنين است.
امشب مى‏خواهم خيلى چيزها را به او بگويم. بگويم كه شرمنده‏ام بانو! نمى‏دانم چه قدر توانسته‏ام ياد و نام او را در زندگى خويش وارد كنم. آينه‏ام مى‏گويد: هيچ، هيچ! هق‏هق گريه‏هايم در بى‏صدايى شب، گم مى‏شود. چه سخت است كنار آسمان، زمينى باشى. نمى‏دانم اشك‏ها و صداقتم را به توفان كدام لحظه سپرده‏ام كه اينك، جستجوگر زلالى‏اش در درون كويرى خويشم. نمى‏دانم شعله‏هاى دوستى با او در پسِ كدام گردباد دنيايى خاموش شد كه اينك بى قرارم و روسياه.
امشب مى‏خواهم براى رسيدن به آفتاب، كمى از غرور جوانى‏ام را به خاك بسپارم. امشب مى‏خواهم پر از ستاره شوم، پر از ستاره‏هاى اشتياق، پر از باران، پر از صداقت، تا فقط لحظه‏اى بتوانم عاشقانه سلام گويم.
امشب مى‏خواهم با دلم خلوت كنم و غوغاى عشق را در دل كبوتران آن گنبد طلايى باور كنم. امشب مى‏خواهم پرواز را حتى براى لحظه‏اى در ذهنم تصور كنم.
امشب مى‏خواهم قصه‏هاى غريبانه نااميدى را به فراموشى بسپارم كه تكيه‏گاه نوازشگرى براى غصّه‏هاى شبم يافته‏ام. امشب مى‏خواهم تا گنبد طلايى بانو پرواز كنم؛ سبك‏بال و آسوده.
زهرا شهبازى - قم

جوانى

با تمام توان، قدم بر مى‏دارم؛ تندتر و شروع مى‏كنم به دويدن؛ آن‏قدر تا سينه‏ام از تشنگى مى‏سوزد. نفسم به شماره مى‏افتد. توان از كف مى‏دهم و هنوز برجاى مانده‏ام. قدمى فراتر نرفته‏ام. استخوان «نيافتن» در گلويم گير مى‏كند و چشم‏هايم از دردش كبود مى‏شود.
انگار كه همه در اطرافم پنج حسّشان را از دست داده‏اند. دل من از ماندن و نيافتن مى‏سوزد؛ امّا افسوس كه كسى حس ندارد تا بفهمد!
هى تكرار و هى تكرار! چرا همه هستى خويش را در خود خفه كرده‏اند؟ از قرن‏ها تكرار به چه رسيده‏اند؟ چرا راهى را براى خود باز نمى‏كنند؟ همچنان به راهى كه ديگران رفته‏اند مى‏روند. از اين همه يكنواختى به ستوه نيامده‏اند؟ چرا كمى در خود تأمل نمى‏كنند؟!
بى‏خبر از لذت كشف، از لذت جستن، بى هيچ تأملى چشم و گوش بسته تا اوج مى‏روند و آن‏جا كه هنوز خود را نشناخته‏اند، بر آن مى‏شوند كه دست ديگرى را بگيرند و فراتر از خود بروند و در كنار خود يك همسفر براى سرزمين ديگرى داشته باشند؛ امّا مگر نبايد اين همسفر را شناخت؟ در اين راه، خطر زياد است. پل‏ها لغزانند. سنگلاخ بسيار است. تو هنوز نه خود را شناخته‏اى و نه راهى كه در پيش دارى!
تجربه جوانى مثل مفهوم آن و به معناى گذرگاه زندگى انسان‏هاست. در گذرگاه، انسان‏ها براى گذشتن چيزهايى را از دست مى‏دهند و چيزهايى را به كف مى‏آورند. دل‏دادن‏ها مرهون دل‏زدن‏ها و پيوستن‏ها و البته ناگزير، گسستن‏هاست. خوب، جوانى كردن هم مثل خود جوانى، وابسته به درك اين تحول است. آنان كه به نيكى فهميده باشند در اين دوره چه از دست مى‏دهند و چه به دست خواهند آورد، از جوانى خود لذت خواهند برد.
جوانى نه كار است و نه دانشگاه و نه درس و نه كتاب؛ سرزمين عشق و درد است كه مرزهاى آن را عقل، سنگ‏چين مى‏كند. روابط آن را نيز ارتباطهاى برابر و آزاد، شكل مى‏دهد. براى رسيدن به اين دستاوردهاى شگرف بايد هزينه‏هاى ضرورى آن را نيز پرداخت. هزينه‏هايش گذر از شادى و غمگينى دوران كودكى است. اگر بخواهيم بايد به بايدها و نبايدهاى ديگرى تن دهيم؛ مگر آن كه از جوانى برداشت غير انسانى داشته باشيم. گذر از شادى‏ها و رسيدن به عشق، تنها تن دادن به دلتنگى‏هاى ژرف نيست. دردهاى جوانى هم تنها اندوه‏هاى عميق و جانگداز نيست. در پس اين دلبستگى‏ها و دردها مسئوليت بزرگى خيمه زده است و جوان بايد مسئوليت عشق و درد خويش را بپذيرد.
فرشته وصالى


52

دلم براى كلاس انشا تنگ شده است

معلم، روزهاى شنبه، سر ساعت هفت و سى دقيقه در كلاس حاضر بود. اگر پنج دقيقه هم دير مى‏كردى، بايد يك جلسه از بهترين كلاس، دور مى‏ماندى. آن وقت ديگر پا در ميانى خانم مدير هم كارساز نبود. آن وقت پشت در مى‏ماندى و به صداى بچه‏ها گوش مى‏دادى: يكى يكى بلند مى‏شدند و موضوعات پيشنهادى براى انشا را مى‏گفتند، و تو حسرت مى‏خوردى. آخر، دو هفته تمام، فكر كرده بودى كدام موضوع زيباتر است. كدام موضوع جالب‏تر و نوتر است براى كلاس انشا. كدام موضوع به نظر معلم بهتر مى‏آيد تا با افتخار بروى و موضوع را روى تخته سياه بنويسى. داغش به دلت مى‏نشيند. داغ اين كه معلم به تو بگويد: بد نيست. بيا و همين را بنويس!
و حالا تو پشت در ايستاده‏اى و بچه‏ها يكى يكى موضوعات پيشنهادى را مى‏گويند: «حجاب، صدفى براى مرواريد»، «دلم براى خدا تنگ شده است»، «به من بگو چرا؟»، «چه بايد كرد؟»، «اى نو رسيده، مقدمت مبارك!»، «براى مادربزرگ».
معلم انتخاب مى‏كند. بچه‏ها مى‏نويسند. نيم ساعت وقت دارند. ديگر صداى فريادشان بلند نمى‏شود. عادت كرده‏اند به اين كه زود افكارشان را جمع كنند. زود قلم به دست بگيرند و زودتر بنويسند. اين روزها، روزهاى آخرسال، ياد گرفته‏اند كه تند و زيبا بنويسند. ياد گرفته‏اند جر و بحث نكنند. فهميده‏اند كه در نيم ساعت مى‏توان خوب‏تر و زيباتر از يك هفته نوشت. بچه‏ها مى‏نويسند. تند وتند مى‏نويسند و نيم ساعت تمام مى‏شود. معلم صدا مى‏كند. انشاها خوانده مى‏شوند و نمره‏ها گذاشته. معلم در دادن نمره، مثل بقيه معلم‏هاى انشا كه اسمشان بد در رفته است، بخيل نيست. همه مى‏گويند معلم انشا بخيل است؛ اما اين يكى بخيل نبود. فقط بيست به كسى نداد. حق هم داشت. ما كه آن قدرها خوب نمى‏نوشتيم كه بيست حقمان باشد. معلم است و نظرش.
وقتى زنگ مى‏خورَد، تو گوشه‏اى مخفى مى‏شوى تا معلم تو را نبيند و باز افسوس مى‏خورى.
...و حالا باز هم افسوس مى‏خورى. حالا كه دبيرستان آمده‏اى. حالا كه در انتهاى كوچه پس كوچه‏هاى درس‏هاى متنوع دبيرستان، خبرى از كلاس انشا نيست. حالا كه انشا گم شده است در ميان درس‏هاى ديگر. حالا كه همه درس‏ها اهميت دارند. فيزيك شش ساعت در هفته درس داده مى‏شود و رياضى چهار ساعت. حالا كه ورزش نيم واحد به حساب مى‏آيد، انشا مرده است. گويا ديگر نيم واحد هم نمى‏ارزد. دبستان كه بودى، يك ساعت و نيم مى‏ارزيد و راهنمايى كه آمدى يك تك زنگ. انصاف نبود، اما هر هفته چهل و پنج دقيقه نصيب كلاس انشا بود يا هر دو هفته يك ساعت و نيم. انصاف نبود؛ اما مى‏ساختى، مجبور بودى كه بسازى. وقت كم بود، مدرسه دو نوبته و كلاس انشا بى‏اهميت. اما حالا، حالا كه غنچه احساس و عاطفه‏ات شكفته شده، چه‏قدر انشا بى‏اهميت است. حالا حتى از كارنامه‏ها هم درس املا و انشا را خط زده‏اند. حالا از ته‏مانده درس‏هاى املا و انشا فقط يك كتاب مانده است به نام «زبان فارسى». همه چيز در اين كتاب است: دستور زبان، آيين نامه نويسى، املا، خلاصه نويسى، روش تحقيق، مقاله نويسى و... اما انشا مُرده است و فقط پايان بعضى درس‏ها يكى دو موضوع انشا هست:
- يك بند در مورد پاييز بنويسيد.
- يك نوشته به زبان علمى در مورد برف بنويسيد.
- اين كاريكاتور را در يك پاراگراف توصيف كنيد.
- اين تصوير چه پيامى دارد؟ در چند سطر بنويسيد.
- داستان خير و شر را خلاصه كنيد.
و تو حالا حسرت مى‏خورى. حالا دلت مى‏خواهد دوباره به كلاس انشا برگردى. حالا آرزو دارى معلم به تو صفر بدهد، اما تو يك بار ديگر به آن كلاس بازگردى. دو هفته فكر كنى. بعد سر كلاس موضوعت را بگويى. بعد بنويسى و آخر كلاس، آن را بخوانى؛ و حالا چه قدر افسوس كلاس انشا را مى‏خورى. افسوس اين كه چرا دفتر انشايت را دور ريختى. حالا كه ديگر نمى‏توانى بنويسى و قلمت خشك شده است و درخت احساسات و عواطفت پژمرده. حالا كه هر چه به ذهنت فشار مى‏آورى، هر چه قدر پشت ميز مى‏نشينى و سر خودكارت را مى‏جوى و فكر مى‏كنى، هيچ چيز نمى‏توانى بنويسى. حالا كه دبيرستان با درس‏هاى مختلفش اين چنين به كلاس انشا، دهن كجى نشان مى‏دهد و حالا كه هيچ كدام از موضوع‏هاى آخر درس‏ها به دلت نمى‏نشيند. تو دلت مى‏خواهد دوباره سر آن كلاس بنشينى و دوباره آن معلم را ببينى و دوباره انشا بنويسى. دلت مى‏خواهد بگويى چرا همه از كلاس انشا بدشان مى‏آيد، چرا همه از كلاس انشا بد مى‏گويند. دلت مى‏خواهد بگويى چرا كلاس انشا و درس انشا بايد از برنامه درسى دبيرستان حذف شود؟ دلت مى‏خواهد فرياد بكشى كه تو را به خدا به داد كلاس انشا برسيد. دلت مى‏خواهد فرياد بزنى و بگويى: دلم براى كلاس انشا تنگ شده است!
فاطمه نصر اصفهانى - اصفهان

فرزند خاك

لبخند زيبايت، مثل رنگ آبى‏اى كه توى آينه مى‏پيچد، بود؛ مثل بوى ياسى كه كبوترها را سرمست مى‏كند و جوى روشنى كه بال قنارى‏ها را مى‏شويد. نرگس‏هاى توى باغچه، وقت لبخند زدن تو، مى‏شكفتند. انگار براى برگ‏هايشان خورشيد بودى و براى ساقه‏هايشان آب. رنگ سبزت را همه مى‏شناختند. حتى آنها كه رنگى نداشتند، بوى احساست را هجى
 

53

مى‏كردند.
زمان زيبايى بود و اى كاش نمى‏گذشت! عبور مستانه‏ات از جاده‏هاى تاريخ را، خورشيد، شاهد بود و مهتاب، مى‏نگاشت. ستاره‏ها رد پاهايت را ماندگار مى‏كردند و ابرها بر جاده‏اى كه قدم مى‏گذاشتى، سايه مى‏افكندند. سرزمين احساس طلايى‏ات، هنوز جاودانه است. كجايى كه ببينى من جاده ابريشمى هدفت را دوست دارم؟ كجايى تا ببينى پروانه‏ها مزارت را شمع موعودشان كرده‏اند؟ كجايى تا احرام سوسن‏ها را به دور تابوت سنگى‏ات ببينى؟
نمى‏دانم كجايى؛ امّا مى‏دانم كه مى‏بينى. چراغ اتاق زندگى‏ات، روزها هم مى‏درخشد و من سرمشق الفباى كودكى و سرلوحه اوّلين سخن كتاب‏هايم را در پرتو نور چراغ اتاق تو آموختم.
شهادتت عظيم است. اين را من نمى‏گويم، شقايق‏ها مى‏گويند. خوشا به حال شقايق‏ها كه تو را در آغوش گرفتند و بى‏غسل و كفن، در محراب جهاد به خاك سپردند!
و خاك چه صميمانه تو را در بر گرفت؛ مثل مادرى كه بعد از سال‏ها دورى، فرزند دلبند گمشده‏اش را به آغوش مى‏كشد.
شب شهادتت، بوى اسپند از كجا مى‏آمد كه آب‏ها را مست و مدهوش كرده بود و تاريكى را سرگردان نور؟
بهارم! در طلايى‏ترين روز زندگى‏ات، چشم‏هايم را آينه‏اى كرده بودم تا تلألؤ روشن جاودانگى‏ات در آن منعكس شود. وه كه چه جلالى داشت روز جاودانه شدنت!
و تو راه ابريشمى بهشت را يك‏شبه طى كردى.

فاطمه احمدى‏نژاد - قم