بانوى كوير
تقديم به ساحت مقدس بىبى فاطمه معصومه(س)
امشب مىخواهم از انعكاس اشكهايى كه در خانه نور مىبارند، آينهاى براى خويش بسازم. هر روز خويش را در آينه مرور كنم و بيشتر به گمشدگى خويش پىمىبرم. امشب مىخواهم خيره شوم به نقطه طلايى عشق؛ همان نقطهاى كه خيلىها را آشيان داد. صداى او براى من، پُر از ترانههاى خدايى است و نيز مىدانم كه براى همه چنين است.
امشب مىخواهم خيلى چيزها را به او بگويم. بگويم كه شرمندهام بانو! نمىدانم چه قدر توانستهام ياد و نام او را در زندگى خويش وارد كنم. آينهام مىگويد: هيچ، هيچ! هقهق گريههايم در بىصدايى شب، گم مىشود. چه سخت است كنار آسمان، زمينى باشى. نمىدانم اشكها و صداقتم را به توفان كدام لحظه سپردهام كه اينك، جستجوگر زلالىاش در درون كويرى خويشم. نمىدانم شعلههاى دوستى با او در پسِ كدام گردباد دنيايى خاموش شد كه اينك بى قرارم و روسياه.
امشب مىخواهم براى رسيدن به آفتاب، كمى از غرور جوانىام را به خاك بسپارم. امشب مىخواهم پر از ستاره شوم، پر از ستارههاى اشتياق، پر از باران، پر از صداقت، تا فقط لحظهاى بتوانم عاشقانه سلام گويم.
امشب مىخواهم با دلم خلوت كنم و غوغاى عشق را در دل كبوتران آن گنبد طلايى باور كنم. امشب مىخواهم پرواز را حتى براى لحظهاى در ذهنم تصور كنم.
امشب مىخواهم قصههاى غريبانه نااميدى را به فراموشى بسپارم كه تكيهگاه نوازشگرى براى غصّههاى شبم يافتهام. امشب مىخواهم تا گنبد طلايى بانو پرواز كنم؛ سبكبال و آسوده.
زهرا شهبازى - قم
جوانى
با تمام توان، قدم بر مىدارم؛ تندتر و شروع مىكنم به دويدن؛ آنقدر تا سينهام از تشنگى مىسوزد. نفسم به شماره مىافتد. توان از كف مىدهم و هنوز برجاى ماندهام. قدمى فراتر نرفتهام. استخوان «نيافتن» در گلويم گير مىكند و چشمهايم از دردش كبود مىشود.
انگار كه همه در اطرافم پنج حسّشان را از دست دادهاند. دل من از ماندن و نيافتن مىسوزد؛ امّا افسوس كه كسى حس ندارد تا بفهمد!
هى تكرار و هى تكرار! چرا همه هستى خويش را در خود خفه كردهاند؟ از قرنها تكرار به چه رسيدهاند؟ چرا راهى را براى خود باز نمىكنند؟ همچنان به راهى كه ديگران رفتهاند مىروند. از اين همه يكنواختى به ستوه نيامدهاند؟ چرا كمى در خود تأمل نمىكنند؟!
بىخبر از لذت كشف، از لذت جستن، بى هيچ تأملى چشم و گوش بسته تا اوج مىروند و آنجا كه هنوز خود را نشناختهاند، بر آن مىشوند كه دست ديگرى را بگيرند و فراتر از خود بروند و در كنار خود يك همسفر براى سرزمين ديگرى داشته باشند؛ امّا مگر نبايد اين همسفر را شناخت؟ در اين راه، خطر زياد است. پلها لغزانند. سنگلاخ بسيار است. تو هنوز نه خود را شناختهاى و نه راهى كه در پيش دارى!
تجربه جوانى مثل مفهوم آن و به معناى گذرگاه زندگى انسانهاست. در گذرگاه، انسانها براى گذشتن چيزهايى را از دست مىدهند و چيزهايى را به كف مىآورند. دلدادنها مرهون دلزدنها و پيوستنها و البته ناگزير، گسستنهاست. خوب، جوانى كردن هم مثل خود جوانى، وابسته به درك اين تحول است. آنان كه به نيكى فهميده باشند در اين دوره چه از دست مىدهند و چه به دست خواهند آورد، از جوانى خود لذت خواهند برد.
جوانى نه كار است و نه دانشگاه و نه درس و نه كتاب؛ سرزمين عشق و درد است كه مرزهاى آن را عقل، سنگچين مىكند. روابط آن را نيز ارتباطهاى برابر و آزاد، شكل مىدهد. براى رسيدن به اين دستاوردهاى شگرف بايد هزينههاى ضرورى آن را نيز پرداخت. هزينههايش گذر از شادى و غمگينى دوران كودكى است. اگر بخواهيم بايد به بايدها و نبايدهاى ديگرى تن دهيم؛ مگر آن كه از جوانى برداشت غير انسانى داشته باشيم. گذر از شادىها و رسيدن به عشق، تنها تن دادن به دلتنگىهاى ژرف نيست. دردهاى جوانى هم تنها اندوههاى عميق و جانگداز نيست. در پس اين دلبستگىها و دردها مسئوليت بزرگى خيمه زده است و جوان بايد مسئوليت عشق و درد خويش را بپذيرد.
فرشته وصالى
دلم براى كلاس انشا تنگ شده است
معلم، روزهاى شنبه، سر ساعت هفت و سى دقيقه در كلاس حاضر بود. اگر پنج دقيقه هم دير مىكردى، بايد يك جلسه از بهترين كلاس، دور مىماندى. آن وقت ديگر پا در ميانى خانم مدير هم كارساز نبود. آن وقت پشت در مىماندى و به صداى بچهها گوش مىدادى: يكى يكى بلند مىشدند و موضوعات پيشنهادى براى انشا را مىگفتند، و تو حسرت مىخوردى. آخر، دو هفته تمام، فكر كرده بودى كدام موضوع زيباتر است. كدام موضوع جالبتر و نوتر است براى كلاس انشا. كدام موضوع به نظر معلم بهتر مىآيد تا با افتخار بروى و موضوع را روى تخته سياه بنويسى. داغش به دلت مىنشيند. داغ اين كه معلم به تو بگويد: بد نيست. بيا و همين را بنويس!
و حالا تو پشت در ايستادهاى و بچهها يكى يكى موضوعات پيشنهادى را مىگويند: «حجاب، صدفى براى مرواريد»، «دلم براى خدا تنگ شده است»، «به من بگو چرا؟»، «چه بايد كرد؟»، «اى نو رسيده، مقدمت مبارك!»، «براى مادربزرگ».
معلم انتخاب مىكند. بچهها مىنويسند. نيم ساعت وقت دارند. ديگر صداى فريادشان بلند نمىشود. عادت كردهاند به اين كه زود افكارشان را جمع كنند. زود قلم به دست بگيرند و زودتر بنويسند. اين روزها، روزهاى آخرسال، ياد گرفتهاند كه تند و زيبا بنويسند. ياد گرفتهاند جر و بحث نكنند. فهميدهاند كه در نيم ساعت مىتوان خوبتر و زيباتر از يك هفته نوشت. بچهها مىنويسند. تند وتند مىنويسند و نيم ساعت تمام مىشود. معلم صدا مىكند. انشاها خوانده مىشوند و نمرهها گذاشته. معلم در دادن نمره، مثل بقيه معلمهاى انشا كه اسمشان بد در رفته است، بخيل نيست. همه مىگويند معلم انشا بخيل است؛ اما اين يكى بخيل نبود. فقط بيست به كسى نداد. حق هم داشت. ما كه آن قدرها خوب نمىنوشتيم كه بيست حقمان باشد. معلم است و نظرش.
وقتى زنگ مىخورَد، تو گوشهاى مخفى مىشوى تا معلم تو را نبيند و باز افسوس مىخورى.
...و حالا باز هم افسوس مىخورى. حالا كه دبيرستان آمدهاى. حالا كه در انتهاى كوچه پس كوچههاى درسهاى متنوع دبيرستان، خبرى از كلاس انشا نيست. حالا كه انشا گم شده است در ميان درسهاى ديگر. حالا كه همه درسها اهميت دارند. فيزيك شش ساعت در هفته درس داده مىشود و رياضى چهار ساعت. حالا كه ورزش نيم واحد به حساب مىآيد، انشا مرده است. گويا ديگر نيم واحد هم نمىارزد. دبستان كه بودى، يك ساعت و نيم مىارزيد و راهنمايى كه آمدى يك تك زنگ. انصاف نبود، اما هر هفته چهل و پنج دقيقه نصيب كلاس انشا بود يا هر دو هفته يك ساعت و نيم. انصاف نبود؛ اما مىساختى، مجبور بودى كه بسازى. وقت كم بود، مدرسه دو نوبته و كلاس انشا بىاهميت. اما حالا، حالا كه غنچه احساس و عاطفهات شكفته شده، چهقدر انشا بىاهميت است. حالا حتى از كارنامهها هم درس املا و انشا را خط زدهاند. حالا از تهمانده درسهاى املا و انشا فقط يك كتاب مانده است به نام «زبان فارسى». همه چيز در اين كتاب است: دستور زبان، آيين نامه نويسى، املا، خلاصه نويسى، روش تحقيق، مقاله نويسى و... اما انشا مُرده است و فقط پايان بعضى درسها يكى دو موضوع انشا هست:
- يك بند در مورد پاييز بنويسيد.
- يك نوشته به زبان علمى در مورد برف بنويسيد.
- اين كاريكاتور را در يك پاراگراف توصيف كنيد.
- اين تصوير چه پيامى دارد؟ در چند سطر بنويسيد.
- داستان خير و شر را خلاصه كنيد.
و تو حالا حسرت مىخورى. حالا دلت مىخواهد دوباره به كلاس انشا برگردى. حالا آرزو دارى معلم به تو صفر بدهد، اما تو يك بار ديگر به آن كلاس بازگردى. دو هفته فكر كنى. بعد سر كلاس موضوعت را بگويى. بعد بنويسى و آخر كلاس، آن را بخوانى؛ و حالا چه قدر افسوس كلاس انشا را مىخورى. افسوس اين كه چرا دفتر انشايت را دور ريختى. حالا كه ديگر نمىتوانى بنويسى و قلمت خشك شده است و درخت احساسات و عواطفت پژمرده. حالا كه هر چه به ذهنت فشار مىآورى، هر چه قدر پشت ميز مىنشينى و سر خودكارت را مىجوى و فكر مىكنى، هيچ چيز نمىتوانى بنويسى. حالا كه دبيرستان با درسهاى مختلفش اين چنين به كلاس انشا، دهن كجى نشان مىدهد و حالا كه هيچ كدام از موضوعهاى آخر درسها به دلت نمىنشيند. تو دلت مىخواهد دوباره سر آن كلاس بنشينى و دوباره آن معلم را ببينى و دوباره انشا بنويسى. دلت مىخواهد بگويى چرا همه از كلاس انشا بدشان مىآيد، چرا همه از كلاس انشا بد مىگويند. دلت مىخواهد بگويى چرا كلاس انشا و درس انشا بايد از برنامه درسى دبيرستان حذف شود؟ دلت مىخواهد فرياد بكشى كه تو را به خدا به داد كلاس انشا برسيد. دلت مىخواهد فرياد بزنى و بگويى: دلم براى كلاس انشا تنگ شده است!
فاطمه نصر اصفهانى - اصفهان
فرزند خاك
لبخند زيبايت، مثل رنگ آبىاى كه توى آينه مىپيچد، بود؛ مثل بوى ياسى كه كبوترها را سرمست مىكند و جوى روشنى كه بال قنارىها را مىشويد. نرگسهاى توى باغچه، وقت لبخند زدن تو، مىشكفتند. انگار براى برگهايشان خورشيد بودى و براى ساقههايشان آب. رنگ سبزت را همه مىشناختند. حتى آنها كه رنگى نداشتند، بوى احساست را هجى
مىكردند.
زمان زيبايى بود و اى كاش نمىگذشت! عبور مستانهات از جادههاى تاريخ را، خورشيد، شاهد بود و مهتاب، مىنگاشت. ستارهها رد پاهايت را ماندگار مىكردند و ابرها بر جادهاى كه قدم مىگذاشتى، سايه مىافكندند. سرزمين احساس طلايىات، هنوز جاودانه است. كجايى كه ببينى من جاده ابريشمى هدفت را دوست دارم؟ كجايى تا ببينى پروانهها مزارت را شمع موعودشان كردهاند؟ كجايى تا احرام سوسنها را به دور تابوت سنگىات ببينى؟
نمىدانم كجايى؛ امّا مىدانم كه مىبينى. چراغ اتاق زندگىات، روزها هم مىدرخشد و من سرمشق الفباى كودكى و سرلوحه اوّلين سخن كتابهايم را در پرتو نور چراغ اتاق تو آموختم.
شهادتت عظيم است. اين را من نمىگويم، شقايقها مىگويند. خوشا به حال شقايقها كه تو را در آغوش گرفتند و بىغسل و كفن، در محراب جهاد به خاك سپردند!
و خاك چه صميمانه تو را در بر گرفت؛ مثل مادرى كه بعد از سالها دورى، فرزند دلبند گمشدهاش را به آغوش مىكشد.
شب شهادتت، بوى اسپند از كجا مىآمد كه آبها را مست و مدهوش كرده بود و تاريكى را سرگردان نور؟
بهارم! در طلايىترين روز زندگىات، چشمهايم را آينهاى كرده بودم تا تلألؤ روشن جاودانگىات در آن منعكس شود. وه كه چه جلالى داشت روز جاودانه شدنت!
و تو راه ابريشمى بهشت را يكشبه طى كردى.
فاطمه احمدىنژاد - قم