مجلات >حديث زندگی>شماره 3

خاطرات

 


46

اين غريبه وحشى

آن وقت‏ها، يعنى قبل از 1342ش، شعر را باور نداشتم. اين كه مى‏گويم باور نداشتم، باز خودش مراحلى دارد. زمانى بود كه من شعرم را به عنوان يك وسيله تفنّن و تفريح مى‏پنداشتم. وقتى از سبزى خُردكردن فارغ مى‏شدم، پشت گوشم را مى‏خاراندم و مى‏گفتم: خوب، بروم يك شعر بگويم.
بعد زمانى ديگر بود كه حس مى‏كردم اگر شعر بگويم چيزى به من اضافه خواهد شد و حالا مدّتى است كه هر وقت شعر مى‏گويم فكر مى‏كنم چيزى از من كم مى‏شود. يعنى من از خودم چيزى را مى‏تراشم و به دست ديگران مى‏دهم. براى همين است كه شعر به صورت يك كار جدّى برايم مطرح شده و حالا روى آن تعصّب دارم. يك زمانى بود كه من وقتى شعر مى‏گفتم، شعرهاى خودم را مسخره مى‏كردم؛ امّا حالا اگر شعرم را مسخره كنند عصبانى مى‏شوم، براى اين‏كه خيلى دوستش دارم. مدت‏ها زحمت كشيدم تا توانستم اين چيز غريبه وحشى را براى خودم رام كنم.
فروغ فرخزاد

 


47

آمده‏ام مدرسه بسازم

مى‏دانيد كه آقاى دكتر محمود حسابى‏، در كابينه دكتر مصدق، وزير فرهنگ بودند. طى سفرى كه به شيراز مى‏روند، تصميم مى‏گيرد از قسمت عشاير نشين، بازديد كنند و اوضاع و احوال را بسنجند و هدفشان را كه تأسيس مدارس عشايرى بود، به مرحله اجرا درآورند... به هر حال پس از عبور از كوه‏هاى بويراحمد، به يك زمين شيب‏دار مسطح نزديك يك ده مى‏رسند كه هواپيما در آن سربالايى، سرعت خود را كم مى‏كند و مى‏نشيند و پس از پياده شدن آقاى دكتر، به پرواز درمى‏آيد و مى‏رود. چند نفر از مردم كه از دور، صداى هواپيما را شنيده و نشستن آن را ديده بودند، مى‏آيند و با تعجّب از ايشان مى‏پرسند كه: «شما آمده‏ايد چه كنيد؟».
ايشان مى‏گويد: «آمده‏ام براى شما مدرسه درست كنم».
براى اين منظور، پيش خان مى‏روند و خودشان را معرفى مى‏كنند و مى‏گويند كه «احتياجات آبادى خودتان و آبادى‏هاى نزديك را به من بگوييد كه بر اساس آن، كلاس‏ها را ترتيب دهيم» و خودشان از آبادى‏هاى دور و بر، بازديد مى‏كنند.
خبر آمدن يك وزير، در اطراف مى‏پيچد و اهالى مى‏آيند كه هم يك وزير را از نزديك ببينند و هم تقاضا كنند كه در دِه آنها هم مدرسه داير شود.
در پى اين تصميم، در دهات اطراف، هرجا كه باسوادى پيدا شده بود، استخدام مى‏كنند و بودجه‏اى براى كلاس‏ها و معلّم در نظر مى‏گيرند و به اين شكل، اوّلين كلاس‏هاى عشايرى، با حضور خود ايشان تشكيل مى‏شود. خلاصه، بعد از ده روز، هواپيما برمى‏گردد و ايشان را به شيراز مى‏برد... .
مهندس ايرج حسابى

عدد هفت

بنده چند كتاب دارم كه عناوين آنها با عدد هفت آميخته است و شامل مجموعه مقالات است و از آن جمله است: خاتون هفت قلعه، آسياى هفت سنگ، ناى هفت بند، اژدهاى هفت سر، كوچه هفت پيچ، زير اين هفت آسمان، سنگ هفت قلم.
حقيقت آن است كه من تصميم داشتم هفت كتاب از كتاب‏هايم را در مجموعه‏اى قرار دهم كه عدد هفت، عنوان آنها باشد و چنين كردم؛ امّا از بس دوستان و همكاران مطبوعاتى سؤال كردند كه «اين عدد هفت از جان تو چه مى‏خواهد؟»، ناچار شدم جلد هشتمى بر اين مجموعه بيفزايم كه در واقع، به جاى هفت كتاب، هشت كتاب در اين سرى باشد و از شرّ سؤال، خلاصى يابم و چنان‏كه مى‏دانيد جلد هشتم آن «هشت الهفت» نام دارد كه رفقا به طنز آن را تخفيف داده، «هشلهف» تلفظ مى‏كنند؛ امّا مثل اين كه حرف شما درست است و باز هم عدد هفت، گريبانگير ماست.
دكتر باستانى پاريزى

به شرطها و شروطها

يك شب ديگر، پدرم مرا صدا كرد و گفت: «مهدى! چند روز پيش، من با آقاى افتخار مسنن حرف مى‏زدم... آقاى افتخار گفتند كه تو بايد قطعه‏اى در حمد و توحيد بگويى تا ببينند. اگر پسنديدند، ممكن است جايزه هم به تو بدهند. من بهشان گفتم كه چند وقتى است كه تو ديوار طاقچه را سياه مى‏كنى. حالا همان كه آقاى افتخار گفته‏اند بگو ببينم چه مى‏گويى؟».
من آن شب از خوش‏حالى، شام نتوانستم بخورم و مضافاً اين كه فى‏الفور، به گوشه اتاقكم خزيدم و شروع كردم به گفتن؛ نه يكى بلكه چندين قطعه در حمد و توحيد تا خوابم برده بود. وقتى از خواب پريدم كه ديدم مادرم آمده كه مرا در رخت‏خوابم بخواباند و خوابانيد؛ امّا خواب از سر من پريده بود و نشستم. نمى‏دانم تا چه وقت شب، در ورق بزرگى، آن قطعه‏ها را پاكنويس كردم و صبح، وقتى بيدار شدم كه پدرم رفته بود و البته پاكنويس مرا هم برده بود. وقتى كه شب آمد، ديدم خيلى خوش‏حال است و يك جلد «مسالك المحسنين» طالبوف هم جايزه آقاى افتخار الحكماى شاهرودى بود براى من، كه بعد از شام، طى مراسمى مختصر، از قبيل: «بابا پاشو سيگار، كبريتو بيار، يك ليوان هم آب بده» به من اعطا شد. مادرم گفت - خطاب به پدرم -، كه «خب تو خودت چى جايزه‏اش خواهى داد؟».
و پدرم گفت: «من به آقاى باستان كتابفروش مى‏سپارم كه ماهى پانزده - بيست تومان كتاب‏هايى كه مهدى لازم دارد، بهش بدهد و حسابش را برج به برج بياورد و پولش را بگيرد. خوب شد؟».
و بعد رو به من حرفش را تمام كرد كه: «امّا به شرطها و شروطها، ملتفتى؟ بايد كتاب‏هاى به درد بخور و خوب بگيرى باباجان، ملتفتى؟ و حسابت هر ماه بيشتر از اينها هم نشود كه بشود كاريش كرد، ملتفتى؟».
و من گفتم: «به چشم!».
مهدى اخوان ثالث

 


74

پلى‏روى‏اروندرود

محسن صالحى حاجى‏آبادى
با مهربانى گفت: «پيامبر فرموده‏اند: من كنار اروندرود، منتظرت ايستاده‏ام. هر چه زودتر، يك سبد پر از انگور كن و بياور براى من» و رفت.
از خوش‏حالى مى‏خواستم بال در بياورم. با صدايى بلند گفتم: «چشم، چشم! همين حالا مى‏برم» و دويدم توى باغ. سبد زيبايى را برداشتم و پُرش كردم از انگورهاى آبدار و ياقوتى رنگ. انگورها را با نظم مى‏چيدم توى سبد و هى مى‏گفتم: «براى پيامبر مى‏خواهم. بايد بهترين انگورها را برايش بچينم». سبد را برداشتم و از باغ زدم بيرون. نمى‏دانم چه‏طور توى يك چشم به‏هم زدن، خودم را رساندم كنار اروندرود. پيامبر، سر پلى منتظر من ايستاده بود. دستش را بوسيدم و با ادب، روبه‏رويش ايستادم. بامهربانى جوابم را داد و با دستش اشاره كرد به طرف پل و گفت: «بيا! دنبال من بيا!».
پلى را كه نشانم داد، هيچ وقت نديده بودمش. پيامبر از جلو مى‏رفت و من به دنبالش. دل توى دلم نبود. از اين‏كه دنبال پيامبر راه مى‏رفتم، احساس غرور مى‏كردم. وسط پل كه رسيديم، پيامبر ايستاد و نگاهم كرد. تبسّمى كرد و فرمود: «هنوز وقتش نرسيده. برو بعداً خبرت مى‏كنم» و بعد، آرام خنديد و رفت.
خيلى غمگين شدم. راهى را كه آمده بودم، برگشتم؛ امّا با دلى پُر از غصه. داشتم برمى‏گشتم كه كسى محكم كوبيد به پايم و گفت: «آهاى، چه‏قدر مى‏خوابى! بلند شو، يا على!». چشم‏هايم را باز كردم. آقاى صفرى بالاى سرم ايستاده بود. وقتى ديد بلند نشدم، دوباره گفت: «با توام، بلند شو!». دستم را گرفت و نشاندم. تازه فهميدم كه تا حالا داشتم خواب مى‏ديدم. چشم‏هايم را ماليدم و گفتم: «چه‏كار دارى؟».
گفت: «بلند شو تا برايت بگويم. خودت را لوس نكن. بلند شو!».
شب را تا صبح، روى بولدوزر كار كرده بودم. تمام بدنم درد مى‏كرد و خسته و كوفته بودم. خميازه‏اى كشيدم و گفتم: «من ديشب تا ديروقت كار مى‏كردم خوابم مى‏آيد. بگذار بخوابم!».
ابتدا رفت دست مرتضى را گرفت و بعد، آمد دست مرا هم گرفت و از جايم بلندم كرد و كشان‏كشان، بردمان كنار تويوتاى جلالى. در تويوتا را باز كرد و هلمان داد توى تويوتا و گفت: «اينها هم دو نفر همسفر. ببرشان دنبالت تا حوصله‏ات سر نرود. خيلى وقت است كه جايى نرفته‏اند» و در تويوتا را بست و رفت.
جلالى گفت: «بريم!» و ماشين را زد توى دنده و راه افتاد.
از لابه‏لاى نخل‏هاى سوخته و سركنده، روى جاده‏اى خاكى رفتيم به طرف اسكله‏اى كه روى رودخانه اروندرود بود. ماشين كه راه افتاد، سرم را تكيه دادم به صندلى. خيلى خسته بودم و دوباره خوابيدم.
چيزى نگذشت كه با صداى خنده جلالى و مرتضى و شوخى آنها از خواب بيدار شدم. تويوتا كنار اروندرود ايستاده بود، نزديك يك كشتى بزرگ قرمز رنگى كه به گِل نشسته بود. آب اروند، سرعت زيادى داشت و موج‏هايش روى هم مى‏نشستند و مى‏آمدند و با شتاب مى‏خوردند به كناره رودخانه و برمى‏گشتند. انگار باد، پارچه‏اى را تكان تكان بدهد و بالا و پايينش كند. نسيمى خنك از روى آب رود، بر مى‏خاست و مى‏نشست روى صورتم. از تويوتا پياده شدم و رفتم كنار رود نشستم. چند مشت آب به صورتم زدم تا خواب از سرم بپرد. قايق خضر، آهسته‏آهسته مى‏آمد به طرف فاو.
بچه‏هاى جهاد نجف‏آباد، چيزى را ساخته بودند كه از قايق پهن‏تر بود و با آن مى‏شد چند تويوتا و ماشين سنگين را حمل كرد. داشتم خضر را نگاه مى‏كردم كه جلالى، دوتا سفره بزرگ انداخت كنارم و گفت: «اگر مى‏خواهيد سوار خضر شويد، بايد اين سفره‏ها را بشوييد!».
 

75

سفره‏ها را با مرتضى شستيم. خضر، بارهايش را خالى كرده بود و مى‏خواست برگردد كه ما هم سوارش شديم. آب با سرعت مى‏آمد و خودش را شالاپى مى‏كوبيد زير خضر. من و مرتضى نشستيم لب خضر. پاچه شلوارهايمان را زديم بالا و پاهايمان را تا زانو كرديم توى آب. توى آن هواى داغ فاو، آب بازى‏كردن، كِيف زيادى مى‏داد. دست‏هايمان را مى‏كرديم زير آب و مى‏پاشيديم به همديگر و بلندبلند مى‏خنديديم. از دور، صداى شليك سلاح‏ها را به‏خوبى مى‏شنيدم. گاه گاهى هم گلوله‏اى دورتر از ما به زمين مى‏خورد و منفجر مى‏شد. صداى مهيبى داشتند.
چند دقيقه‏اى روى آب بوديم تا رسيديم آن طرف آب. خضر، كنار آبْ لنگر انداخت و ما از رويش پريديم بيرون و رفتيم توى آب، كنار رودخانه. توى آب دويديم و بازى كرديم و به همديگر آب پاشيديم تا خضر، دوباره بارگيرى كرد. اين بار، بارش دو تا ماشين مايلر پر از شن و سه تا تويوتاى پُر از ديگ غذا و صندوق‏هاى ميوه و جعبه‏هاى مواد خوراكى بود. رزمندگانى را كه روى آن سوار شده بودند، شمردم. حدوداً پانزده نفر بودند. خضر داشت راه مى‏افتاد كه دوباره سوار شديم. نشستيم لب خضر و پاهايمان را كرديم توى آب. داشتيم پاهايمان را توى آب تكان تكان مى‏داديم كه حاج معين سرش را از توى ماشين آورد بيرون و گفت: «آى بچه‏ها! خيلى خوش نگذرد». سرم را بلند كردم و گفتم: «حاجى بيا پايين از ماشين. خطر دارد. يك وقت خداى ناكرده، خضر، كلّه مى‏شود و با سر مى‏روى توى آب و چهار چرخت هوا مى‏شود. آن وقت بايد يك هفته مشغول خوردن پلو باشيم!». با مرتضى زديم زير خنده.
حاجى كمى فكر كرد و گفت: «راست مى‏گويى. حالا اگر بيايم پايين، نمى‏ميرم؟». اين‏را گفت و از ماشين آمد پايين. انگار از حرف‏هاى من ترسيد كه نكند يك وقت، كلّه شود توى آب. آمد و ايستاد بالاى سر ما. خضر، آرام‏آرام مى‏رفت و ما اصلاً حركتش را احساس نمى‏كرديم؛ اما سرعت آب زياد بود و هى موجش را مى‏كوبيد زير خضر و آن‏قدر شدت داشت كه خضر را بالا و پايين مى‏كرد.
رسيده بوديم وسط آب كه احساس كردم پاهايم دارند فرو مى‏روند توى آب. رو كردم به مرتضى و حاج معين و گفتم: «انگار خضر دارد كلّه مى‏شود». مرتضى هم همين احساس را كرده بود. داشتيم حرف مى‏زديم كه فرياد: «يا اباالفضل العباس، يا حسين، يا زهرا!» بلند شد. توى يك چشم به‏هم‏زدن، خضر، وارونه شد توى آب. قبل از اين‏كه كلّه شود، جيغى زديم و از زير مايلر، خودمان را كشانديم طرف ديگر خضر. خضر داشت مى‏رفت بالا كه بچه‏هايى كه روى آن بودند، با سر و صداى زيادى يكى يكى پريدند توى رودخانه. حاج معين هم پريد. من و مرتضى و پيرمردى كه تمام موهايش سفيد شده بود، لبه خضر را گرفتيم و خودمان را چسبانديم به خضر. يك طرف خضر رفت توى هوا و طرف ديگرش فرو رفت توى آب. تمام ماشين‏ها و مواد غذايى و هر چه روى خضر بود، در يك آن، فرو رفتند توى آب و ديگر ديده نشدند. بچه‏ها داشتند دور و بَر خضر توى آب دست و پا مى‏زدند كه خضر محكم افتاد سرِ جايش. يكى از بچه‏ها زير خضر گير كرد و نتوانست بيايد بيرون. ديگر او را نديدم. بقيه، دست و پا مى‏زدند تا خودشان را برسانند به خضر. نگاهى به سطح آب كردم. روى آب را آلوچه، آلوزرد و دبّه‏هاى ماست و بيسكويت موزى پُر كرده بود. انگار با ما خداحافظى مى‏كردند و مى‏رفتند به طرف عراقى‏ها! دست و پايم مى‏لرزيد و آب دهنم خشك شده بود.
چيزى نگذشت كه ده‏ها قايق آمدند به طرفمان تا بچه‏هايى را كه توى آب هستند، نجات بدهند. يكى از قايق‏ها اين‏قدر سرعت داشت كه سيم خضر را نديد و رفت زير سيمى ضخيم كه به خضر متصل بود. موتور قايق كنده شد و سرنشينانش سخت زخمى شدند. داشتم آنها را نگاه مى‏كردم كه حاج معين خودش را كشاند روى خضر و گفت: «ديدى چه‏طور شد؟ اگر نگفته بودى بيايم پايين، حالا بايد براى من فاتحه مى‏خوانديد!».
هنوز حرفش تمام نشده بود كه ياد خوابى افتادم كه ساعتى قبل ديده بودم. يك لحظه چشم‏هايم را بستم و از ته دل، آهى كشيدم. درست همين جا بود كه پيامبر فرمود: «هنوز وقتش نرسيده. برو بعداً خبرت مى‏كنم».


90

آبچليك، پرنده خوش‏خبر

جرى ماركا
مترجم: ر. رها
وقتى براى اولين بار، دخترك را در ساحل، نزديك خانه‏ام ديدم، شش ساله بود. هر وقت، دنيا برايم تنگ و تار مى‏شد، فاصله‏اى سه تا چهار مايلى بين خانه تا ساحل را رانندگى مى‏كردم و به آن‏جا مى‏رفتم. دخترك در حال ساختن قلعه شنى و چيزهاى شبيه به اين بود. چشمانش به آبى دريا مى‏مانست. او چشمان درشت و آبى‏اش را به من دوخت، در حالى كه سراپا شور و شوق بود و بعد هم سلام كرد. سرسرى جوابى دادم. البته قصد آزردن او را نداشتم؛ شايد هم حال خوشى نداشتم و در خودم غرق بودم. دخترك پراحساس گفت: مى‏خواهم چيزى بسازم.
بى‏توجه گفتم: دارم مى‏بينم! چى دارى مى‏سازى؟
دخترك گفت: درست نمى‏دونم! فقط شن‏بازى را دوست دارم.
با خودم فكر كردم: «صداى شن‏ها چه قدر زيبا و آرام‏بخش است». بعد كفش‏هايم را روى شن‏ها سُر دادم. يك پرنده آبچليك، به آرامى پرواز كرد. دخترك گفت: چه‏قدر قشنگه!
بى‏توجه گفتم: اين ديگر چيست؟
دخترك گفت: اين قاصدك خوش‏خبر است. مادرم مى‏گويد كه اين پرنده با خودش، شادى و خوشى به همراه مى‏آورد.
پرنده به طرف صخره‏اى در پايين ساحل رفت و ناپديد شد. من با بغض و ناراحتى با خود ناليدم: «خداحافظ، شادى! سلام، رنج!». بعد هم در جهت ديگر، شروع به قدم زدن كردم. نااميد و افسرده بودم. زندگى‏ام آشفته و سردرگم به نظر مى‏رسيد. دخترك رهايم نمى‏كرد. به دنبالم آمد و پرسيد: اسم شما چيه؟
پاسخ دادم: روت. من روت تپرسونم.
- من هم مينيز وندى هستم و شش سالمه.
- سلام وندى.
دخترك، خنده‏اى كرد و گفت: شما چه قدر بامزه‏ايد.
على‏رغم ميل درونى و ناراحتى‏ام، خنديدم و به قدم زدن ادامه دادم.
صداى خنده‏هاى ريتم‏دار دخترك، از پشت سرم به گوش مى‏رسيد. دخترك دوباره گفت: آقاى پترسون! بازهم اين‏جا بيا. حتماً به ما خوش مى‏گذره.
به محض اين كه دست‏هايم را از ظرف‏شويى بيرون آوردم، به آسمان، چشم دوختم. خورشيد در آسمان مى‏درخشيد. با خود گفتم: «چه قدر به يك قاصد خوش خبر نياز دارم!» و بعد كتم را بر تن كردم و به طرف ساحل روان شدم. ساعات آرامش بخشى كه در ساحل صرف مى‏كردم، مايه آرامش و تسلّى خاطرم بود. نسيم بسيار خنكى مى‏وزيد؛ اما با وجود اين، در ساحل قدم مى‏زدم تا آرامشِ از دست رفته‏اى را كه محتاج آن بودم، به دست آورم. دخترك را فراموش كرده بودم. وقتى او را ديدم، يكّه خوردم. او با شادمانى گفت: سلام آقاى پترسون! دوست داريد بازى كنيم؟
با ناراحتى و دلخورى گفتم: چى تو سرت مى‏گذره؟
دخترك گفت: من نمى‏فهمم شما چى مى‏گى!
با كنايه و طعنه گفتم: سياه بازى چه‏طوره؟
صداى خنده‏اش، دوباره پيچيد و گفت: من از حرفات سر در نمى‏آرم.
بعد نگاهش كردم و گفتم: پس بيا فقط قدم بزنيم.
وقتى دقت كردم، متوجه رنگ پريدگى چهره‏اش شدم. از او پرسيدم: خانه شما كجاست؟
او به كلبه‏هاى تابستانى‏اى كه دور از ساحل بودند، اشاره كرد و من، به زمستان سخت و سرد كلبه‏ها فكر كردم.
- كجا مدرسه مى‏روى؟
- من مدرسه نمى‏رم. مادرم مى‏گه ما در تعطيلات هستيم.
دختر كوچولو، يك ريز حرف مى‏زد و بالا و پايين مى‏پريد؛ اما فكر من جاى ديگرى بود.
وقتى مى‏خواستم به خانه برگردم، وندى با خوش‏حالى گفت: روز خوبى بود.
خنديدم و سرى تكان دادم. ناگهان حس كردم كه چه‏قدر حالم بهتر شده است.
سه هفته بعد، پر درد و محزون، به طرف ساحل روان شدم. حتى در فكر سلام و احوالپرسى با وندى هم نبودم. فكر مى‏كنم
 

91

مادرش را در ايوان خانه ديدم. بعد هم با خودم گفتم: اى كاش با هر زحمتى شده دخترك را در خانه نگه دارد!
وقتى وندى به طرفم دويد، با عصبانيت گفتم: اگر اشكالى نداشته باشد، مى‏خواهم امروز تنها قدم بزنم.
وقتى به او نگاه كردم، ديدم دخترك بيش از حد رنگش پريده و به سختى نفس مى‏كشد. او پرسيد: چرا؟
صورت دخترك را چرخاندم و فرياد زدم: چون مادرم مرده!
بعد هم ناراحت و شرمنده گفتم: خدايا! چرا من اينها را به اين طفل معصوم گفتم؟
او به آرامى آهى كشيد و گفت: پس امروز، روز بدى است.
گفتم: بله. ديروز، پريروز،... آه، برو!
- آيا درد كشيد؟
از دست او، از دست خودم، خلاصه از دست همه عصبانى بودم.
او ادامه داد: وقتى داشت مى‏مُرد، درد كشيد؟
از شدت خشم و درد، به خود پيچيدم و گفتم: البته كه درد كشيد.
يك ماه يا بيشتر از آن جريان گذشت. وقتى كه دوباره به ساحل رفتم، دخترك آن جا نبود. احساس عذاب وجدان، شرم و پشيمانى، سراسر وجودم را پر كرد. چرا آن دخترك را از ياد برده بودم؟ بعد از قدم زدن به طرف كلبه‏ها رفتم و درِ خانه آنها را زدم. خانمى با چشم‏هاى روشن و موهاى خرمايى در را باز كرد. بعد از سلام، خودم را معرفى كردم و گفتم: جاى دختر شما امروز در ساحل خالى بود و وقتى او را نديدم، تعجب كردم.
- آه، بله آقاى پترسون، لطفاً همراه من بياييد. وندى زياد درباره شما صحبت مى‏كرد. من شرمنده‏ام اگر شما را اذيت كرده. در هر صورت، از شما معذرت مى‏خواهم.
- نه! اتفاقاً دختر دوست داشتنى‏اى است.
ناگهان فهميدم كه منظورش چيست. با ترس و وحشت پرسيدم: الان كجاست؟
- وندى هفته قبل مرد. او سرطان خون داشت. شايد او به شما نگفته بود!
احساس بدى به من دست داد. حس كردم لال شده‏ام و سرم شروع به چرخيدن كرد. نفسم به شماره افتاد. مادرش گفت: او عاشق اين ساحل بود. وقتى گفت كه به اين‏جا بياييم، ما هم قبول كرديم. حال او اين‏جا بهتر شد. او به اوقات خوشى كه در اين‏جا داشت، روزهاى شاد مى‏گفت. اما چند هفته قبل، حالش به وخامت رفت.
صداى مادر وندى مى‏لرزيد.
- وندى چيزى براى شما گذاشته است... اگر اجازه بدهيد الان دنبالش مى‏گردم. ممكن است لطف كنيد و منتظر بمانيد تا من آن را پيدا كنم؟
من احمقانه، سرى تكان دادم. در ذهنم به دنبال يافتن كلامى يا واژه‏اى بودم تا به اين زن دردمند بگويم. او بسته جالبى را به من داد كه روى آن حروف اول اسم و فاميلم با خط بچه‏گانه‏اى نوشته شده بود. داخل آن تصويرى بود كه با مداد شمعى نقاشى شده بود: ساحلى خاكى رنگ، دريايى آبى، پرندگانى قهوه‏اى و زير آن با دقت نوشته شده بود: «يك قاصدك (پرنده آبچليك)، شادمانى را براى شما هديه مى‏آورد».
بى‏اختيار، اشك از چشمانم سرازير شد و احساسى كه مدت‏ها آن را فراموش كرده بودم، به قلبم هجوم آورد. چه‏قدر عشق و دوست‏داشتن به انسان، وسعت ديد مى‏بخشد! مادر وندى هم سخت مى‏گريست. من هم با زارى و اشك، به او گفتم: متأسفم!