اين غريبه وحشى
آن وقتها، يعنى قبل از 1342ش، شعر را باور نداشتم. اين كه مىگويم باور نداشتم، باز خودش مراحلى دارد. زمانى بود كه من شعرم را به عنوان يك وسيله تفنّن و تفريح مىپنداشتم. وقتى از سبزى خُردكردن فارغ مىشدم، پشت گوشم را مىخاراندم و مىگفتم: خوب، بروم يك شعر بگويم.
بعد زمانى ديگر بود كه حس مىكردم اگر شعر بگويم چيزى به من اضافه خواهد شد و حالا مدّتى است كه هر وقت شعر مىگويم فكر مىكنم چيزى از من كم مىشود. يعنى من از خودم چيزى را مىتراشم و به دست ديگران مىدهم. براى همين است كه شعر به صورت يك كار جدّى برايم مطرح شده و حالا روى آن تعصّب دارم. يك زمانى بود كه من وقتى شعر مىگفتم، شعرهاى خودم را مسخره مىكردم؛ امّا حالا اگر شعرم را مسخره كنند عصبانى مىشوم، براى اينكه خيلى دوستش دارم. مدتها زحمت كشيدم تا توانستم اين چيز غريبه وحشى را براى خودم رام كنم.
فروغ فرخزاد
آمدهام مدرسه بسازم
مىدانيد كه آقاى دكتر محمود حسابى، در كابينه دكتر مصدق، وزير فرهنگ بودند. طى سفرى كه به شيراز مىروند، تصميم مىگيرد از قسمت عشاير نشين، بازديد كنند و اوضاع و احوال را بسنجند و هدفشان را كه تأسيس مدارس عشايرى بود، به مرحله اجرا درآورند... به هر حال پس از عبور از كوههاى بويراحمد، به يك زمين شيبدار مسطح نزديك يك ده مىرسند كه هواپيما در آن سربالايى، سرعت خود را كم مىكند و مىنشيند و پس از پياده شدن آقاى دكتر، به پرواز درمىآيد و مىرود. چند نفر از مردم كه از دور، صداى هواپيما را شنيده و نشستن آن را ديده بودند، مىآيند و با تعجّب از ايشان مىپرسند كه: «شما آمدهايد چه كنيد؟».
ايشان مىگويد: «آمدهام براى شما مدرسه درست كنم».
براى اين منظور، پيش خان مىروند و خودشان را معرفى مىكنند و مىگويند كه «احتياجات آبادى خودتان و آبادىهاى نزديك را به من بگوييد كه بر اساس آن، كلاسها را ترتيب دهيم» و خودشان از آبادىهاى دور و بر، بازديد مىكنند.
خبر آمدن يك وزير، در اطراف مىپيچد و اهالى مىآيند كه هم يك وزير را از نزديك ببينند و هم تقاضا كنند كه در دِه آنها هم مدرسه داير شود.
در پى اين تصميم، در دهات اطراف، هرجا كه باسوادى پيدا شده بود، استخدام مىكنند و بودجهاى براى كلاسها و معلّم در نظر مىگيرند و به اين شكل، اوّلين كلاسهاى عشايرى، با حضور خود ايشان تشكيل مىشود. خلاصه، بعد از ده روز، هواپيما برمىگردد و ايشان را به شيراز مىبرد... .
مهندس ايرج حسابى
عدد هفت
بنده چند كتاب دارم كه عناوين آنها با عدد هفت آميخته است و شامل مجموعه مقالات است و از آن جمله است: خاتون هفت قلعه، آسياى هفت سنگ، ناى هفت بند، اژدهاى هفت سر، كوچه هفت پيچ، زير اين هفت آسمان، سنگ هفت قلم.
حقيقت آن است كه من تصميم داشتم هفت كتاب از كتابهايم را در مجموعهاى قرار دهم كه عدد هفت، عنوان آنها باشد و چنين كردم؛ امّا از بس دوستان و همكاران مطبوعاتى سؤال كردند كه «اين عدد هفت از جان تو چه مىخواهد؟»، ناچار شدم جلد هشتمى بر اين مجموعه بيفزايم كه در واقع، به جاى هفت كتاب، هشت كتاب در اين سرى باشد و از شرّ سؤال، خلاصى يابم و چنانكه مىدانيد جلد هشتم آن «هشت الهفت» نام دارد كه رفقا به طنز آن را تخفيف داده، «هشلهف» تلفظ مىكنند؛ امّا مثل اين كه حرف شما درست است و باز هم عدد هفت، گريبانگير ماست.
دكتر باستانى پاريزى
به شرطها و شروطها
يك شب ديگر، پدرم مرا صدا كرد و گفت: «مهدى! چند روز پيش، من با آقاى افتخار مسنن حرف مىزدم... آقاى افتخار گفتند كه تو بايد قطعهاى در حمد و توحيد بگويى تا ببينند. اگر پسنديدند، ممكن است جايزه هم به تو بدهند. من بهشان گفتم كه چند وقتى است كه تو ديوار طاقچه را سياه مىكنى. حالا همان كه آقاى افتخار گفتهاند بگو ببينم چه مىگويى؟».
من آن شب از خوشحالى، شام نتوانستم بخورم و مضافاً اين كه فىالفور، به گوشه اتاقكم خزيدم و شروع كردم به گفتن؛ نه يكى بلكه چندين قطعه در حمد و توحيد تا خوابم برده بود. وقتى از خواب پريدم كه ديدم مادرم آمده كه مرا در رختخوابم بخواباند و خوابانيد؛ امّا خواب از سر من پريده بود و نشستم. نمىدانم تا چه وقت شب، در ورق بزرگى، آن قطعهها را پاكنويس كردم و صبح، وقتى بيدار شدم كه پدرم رفته بود و البته پاكنويس مرا هم برده بود. وقتى كه شب آمد، ديدم خيلى خوشحال است و يك جلد «مسالك المحسنين» طالبوف هم جايزه آقاى افتخار الحكماى شاهرودى بود براى من، كه بعد از شام، طى مراسمى مختصر، از قبيل: «بابا پاشو سيگار، كبريتو بيار، يك ليوان هم آب بده» به من اعطا شد. مادرم گفت - خطاب به پدرم -، كه «خب تو خودت چى جايزهاش خواهى داد؟».
و پدرم گفت: «من به آقاى باستان كتابفروش مىسپارم كه ماهى پانزده - بيست تومان كتابهايى كه مهدى لازم دارد، بهش بدهد و حسابش را برج به برج بياورد و پولش را بگيرد. خوب شد؟».
و بعد رو به من حرفش را تمام كرد كه: «امّا به شرطها و شروطها، ملتفتى؟ بايد كتابهاى به درد بخور و خوب بگيرى باباجان، ملتفتى؟ و حسابت هر ماه بيشتر از اينها هم نشود كه بشود كاريش كرد، ملتفتى؟».
و من گفتم: «به چشم!».
مهدى اخوان ثالث
پلىروىاروندرود
محسن صالحى حاجىآبادى
با مهربانى گفت: «پيامبر فرمودهاند: من كنار اروندرود، منتظرت ايستادهام. هر چه زودتر، يك سبد پر از انگور كن و بياور براى من» و رفت.
از خوشحالى مىخواستم بال در بياورم. با صدايى بلند گفتم: «چشم، چشم! همين حالا مىبرم» و دويدم توى باغ. سبد زيبايى را برداشتم و پُرش كردم از انگورهاى آبدار و ياقوتى رنگ. انگورها را با نظم مىچيدم توى سبد و هى مىگفتم: «براى پيامبر مىخواهم. بايد بهترين انگورها را برايش بچينم». سبد را برداشتم و از باغ زدم بيرون. نمىدانم چهطور توى يك چشم بههم زدن، خودم را رساندم كنار اروندرود. پيامبر، سر پلى منتظر من ايستاده بود. دستش را بوسيدم و با ادب، روبهرويش ايستادم. بامهربانى جوابم را داد و با دستش اشاره كرد به طرف پل و گفت: «بيا! دنبال من بيا!».
پلى را كه نشانم داد، هيچ وقت نديده بودمش. پيامبر از جلو مىرفت و من به دنبالش. دل توى دلم نبود. از اينكه دنبال پيامبر راه مىرفتم، احساس غرور مىكردم. وسط پل كه رسيديم، پيامبر ايستاد و نگاهم كرد. تبسّمى كرد و فرمود: «هنوز وقتش نرسيده. برو بعداً خبرت مىكنم» و بعد، آرام خنديد و رفت.
خيلى غمگين شدم. راهى را كه آمده بودم، برگشتم؛ امّا با دلى پُر از غصه. داشتم برمىگشتم كه كسى محكم كوبيد به پايم و گفت: «آهاى، چهقدر مىخوابى! بلند شو، يا على!». چشمهايم را باز كردم. آقاى صفرى بالاى سرم ايستاده بود. وقتى ديد بلند نشدم، دوباره گفت: «با توام، بلند شو!». دستم را گرفت و نشاندم. تازه فهميدم كه تا حالا داشتم خواب مىديدم. چشمهايم را ماليدم و گفتم: «چهكار دارى؟».
گفت: «بلند شو تا برايت بگويم. خودت را لوس نكن. بلند شو!».
شب را تا صبح، روى بولدوزر كار كرده بودم. تمام بدنم درد مىكرد و خسته و كوفته بودم. خميازهاى كشيدم و گفتم: «من ديشب تا ديروقت كار مىكردم خوابم مىآيد. بگذار بخوابم!».
ابتدا رفت دست مرتضى را گرفت و بعد، آمد دست مرا هم گرفت و از جايم بلندم كرد و كشانكشان، بردمان كنار تويوتاى جلالى. در تويوتا را باز كرد و هلمان داد توى تويوتا و گفت: «اينها هم دو نفر همسفر. ببرشان دنبالت تا حوصلهات سر نرود. خيلى وقت است كه جايى نرفتهاند» و در تويوتا را بست و رفت.
جلالى گفت: «بريم!» و ماشين را زد توى دنده و راه افتاد.
از لابهلاى نخلهاى سوخته و سركنده، روى جادهاى خاكى رفتيم به طرف اسكلهاى كه روى رودخانه اروندرود بود. ماشين كه راه افتاد، سرم را تكيه دادم به صندلى. خيلى خسته بودم و دوباره خوابيدم.
چيزى نگذشت كه با صداى خنده جلالى و مرتضى و شوخى آنها از خواب بيدار شدم. تويوتا كنار اروندرود ايستاده بود، نزديك يك كشتى بزرگ قرمز رنگى كه به گِل نشسته بود. آب اروند، سرعت زيادى داشت و موجهايش روى هم مىنشستند و مىآمدند و با شتاب مىخوردند به كناره رودخانه و برمىگشتند. انگار باد، پارچهاى را تكان تكان بدهد و بالا و پايينش كند. نسيمى خنك از روى آب رود، بر مىخاست و مىنشست روى صورتم. از تويوتا پياده شدم و رفتم كنار رود نشستم. چند مشت آب به صورتم زدم تا خواب از سرم بپرد. قايق خضر، آهستهآهسته مىآمد به طرف فاو.
بچههاى جهاد نجفآباد، چيزى را ساخته بودند كه از قايق پهنتر بود و با آن مىشد چند تويوتا و ماشين سنگين را حمل كرد. داشتم خضر را نگاه مىكردم كه جلالى، دوتا سفره بزرگ انداخت كنارم و گفت: «اگر مىخواهيد سوار خضر شويد، بايد اين سفرهها را بشوييد!».
سفرهها را با مرتضى شستيم. خضر، بارهايش را خالى كرده بود و مىخواست برگردد كه ما هم سوارش شديم. آب با سرعت مىآمد و خودش را شالاپى مىكوبيد زير خضر. من و مرتضى نشستيم لب خضر. پاچه شلوارهايمان را زديم بالا و پاهايمان را تا زانو كرديم توى آب. توى آن هواى داغ فاو، آب بازىكردن، كِيف زيادى مىداد. دستهايمان را مىكرديم زير آب و مىپاشيديم به همديگر و بلندبلند مىخنديديم. از دور، صداى شليك سلاحها را بهخوبى مىشنيدم. گاه گاهى هم گلولهاى دورتر از ما به زمين مىخورد و منفجر مىشد. صداى مهيبى داشتند.
چند دقيقهاى روى آب بوديم تا رسيديم آن طرف آب. خضر، كنار آبْ لنگر انداخت و ما از رويش پريديم بيرون و رفتيم توى آب، كنار رودخانه. توى آب دويديم و بازى كرديم و به همديگر آب پاشيديم تا خضر، دوباره بارگيرى كرد. اين بار، بارش دو تا ماشين مايلر پر از شن و سه تا تويوتاى پُر از ديگ غذا و صندوقهاى ميوه و جعبههاى مواد خوراكى بود. رزمندگانى را كه روى آن سوار شده بودند، شمردم. حدوداً پانزده نفر بودند. خضر داشت راه مىافتاد كه دوباره سوار شديم. نشستيم لب خضر و پاهايمان را كرديم توى آب. داشتيم پاهايمان را توى آب تكان تكان مىداديم كه حاج معين سرش را از توى ماشين آورد بيرون و گفت: «آى بچهها! خيلى خوش نگذرد». سرم را بلند كردم و گفتم: «حاجى بيا پايين از ماشين. خطر دارد. يك وقت خداى ناكرده، خضر، كلّه مىشود و با سر مىروى توى آب و چهار چرخت هوا مىشود. آن وقت بايد يك هفته مشغول خوردن پلو باشيم!». با مرتضى زديم زير خنده.
حاجى كمى فكر كرد و گفت: «راست مىگويى. حالا اگر بيايم پايين، نمىميرم؟». اينرا گفت و از ماشين آمد پايين. انگار از حرفهاى من ترسيد كه نكند يك وقت، كلّه شود توى آب. آمد و ايستاد بالاى سر ما. خضر، آرامآرام مىرفت و ما اصلاً حركتش را احساس نمىكرديم؛ اما سرعت آب زياد بود و هى موجش را مىكوبيد زير خضر و آنقدر شدت داشت كه خضر را بالا و پايين مىكرد.
رسيده بوديم وسط آب كه احساس كردم پاهايم دارند فرو مىروند توى آب. رو كردم به مرتضى و حاج معين و گفتم: «انگار خضر دارد كلّه مىشود». مرتضى هم همين احساس را كرده بود. داشتيم حرف مىزديم كه فرياد: «يا اباالفضل العباس، يا حسين، يا زهرا!» بلند شد. توى يك چشم بههمزدن، خضر، وارونه شد توى آب. قبل از اينكه كلّه شود، جيغى زديم و از زير مايلر، خودمان را كشانديم طرف ديگر خضر. خضر داشت مىرفت بالا كه بچههايى كه روى آن بودند، با سر و صداى زيادى يكى يكى پريدند توى رودخانه. حاج معين هم پريد. من و مرتضى و پيرمردى كه تمام موهايش سفيد شده بود، لبه خضر را گرفتيم و خودمان را چسبانديم به خضر. يك طرف خضر رفت توى هوا و طرف ديگرش فرو رفت توى آب. تمام ماشينها و مواد غذايى و هر چه روى خضر بود، در يك آن، فرو رفتند توى آب و ديگر ديده نشدند. بچهها داشتند دور و بَر خضر توى آب دست و پا مىزدند كه خضر محكم افتاد سرِ جايش. يكى از بچهها زير خضر گير كرد و نتوانست بيايد بيرون. ديگر او را نديدم. بقيه، دست و پا مىزدند تا خودشان را برسانند به خضر. نگاهى به سطح آب كردم. روى آب را آلوچه، آلوزرد و دبّههاى ماست و بيسكويت موزى پُر كرده بود. انگار با ما خداحافظى مىكردند و مىرفتند به طرف عراقىها! دست و پايم مىلرزيد و آب دهنم خشك شده بود.
چيزى نگذشت كه دهها قايق آمدند به طرفمان تا بچههايى را كه توى آب هستند، نجات بدهند. يكى از قايقها اينقدر سرعت داشت كه سيم خضر را نديد و رفت زير سيمى ضخيم كه به خضر متصل بود. موتور قايق كنده شد و سرنشينانش سخت زخمى شدند. داشتم آنها را نگاه مىكردم كه حاج معين خودش را كشاند روى خضر و گفت: «ديدى چهطور شد؟ اگر نگفته بودى بيايم پايين، حالا بايد براى من فاتحه مىخوانديد!».
هنوز حرفش تمام نشده بود كه ياد خوابى افتادم كه ساعتى قبل ديده بودم. يك لحظه چشمهايم را بستم و از ته دل، آهى كشيدم. درست همين جا بود كه پيامبر فرمود: «هنوز وقتش نرسيده. برو بعداً خبرت مىكنم».
آبچليك، پرنده خوشخبر
جرى ماركا
مترجم: ر. رها
وقتى براى اولين بار، دخترك را در ساحل، نزديك خانهام ديدم، شش ساله بود. هر وقت، دنيا برايم تنگ و تار مىشد، فاصلهاى سه تا چهار مايلى بين خانه تا ساحل را رانندگى مىكردم و به آنجا مىرفتم. دخترك در حال ساختن قلعه شنى و چيزهاى شبيه به اين بود. چشمانش به آبى دريا مىمانست. او چشمان درشت و آبىاش را به من دوخت، در حالى كه سراپا شور و شوق بود و بعد هم سلام كرد. سرسرى جوابى دادم. البته قصد آزردن او را نداشتم؛ شايد هم حال خوشى نداشتم و در خودم غرق بودم. دخترك پراحساس گفت: مىخواهم چيزى بسازم.
بىتوجه گفتم: دارم مىبينم! چى دارى مىسازى؟
دخترك گفت: درست نمىدونم! فقط شنبازى را دوست دارم.
با خودم فكر كردم: «صداى شنها چه قدر زيبا و آرامبخش است». بعد كفشهايم را روى شنها سُر دادم. يك پرنده آبچليك، به آرامى پرواز كرد. دخترك گفت: چهقدر قشنگه!
بىتوجه گفتم: اين ديگر چيست؟
دخترك گفت: اين قاصدك خوشخبر است. مادرم مىگويد كه اين پرنده با خودش، شادى و خوشى به همراه مىآورد.
پرنده به طرف صخرهاى در پايين ساحل رفت و ناپديد شد. من با بغض و ناراحتى با خود ناليدم: «خداحافظ، شادى! سلام، رنج!». بعد هم در جهت ديگر، شروع به قدم زدن كردم. نااميد و افسرده بودم. زندگىام آشفته و سردرگم به نظر مىرسيد. دخترك رهايم نمىكرد. به دنبالم آمد و پرسيد: اسم شما چيه؟
پاسخ دادم: روت. من روت تپرسونم.
- من هم مينيز وندى هستم و شش سالمه.
- سلام وندى.
دخترك، خندهاى كرد و گفت: شما چه قدر بامزهايد.
علىرغم ميل درونى و ناراحتىام، خنديدم و به قدم زدن ادامه دادم.
صداى خندههاى ريتمدار دخترك، از پشت سرم به گوش مىرسيد. دخترك دوباره گفت: آقاى پترسون! بازهم اينجا بيا. حتماً به ما خوش مىگذره.
به محض اين كه دستهايم را از ظرفشويى بيرون آوردم، به آسمان، چشم دوختم. خورشيد در آسمان مىدرخشيد. با خود گفتم: «چه قدر به يك قاصد خوش خبر نياز دارم!» و بعد كتم را بر تن كردم و به طرف ساحل روان شدم. ساعات آرامش بخشى كه در ساحل صرف مىكردم، مايه آرامش و تسلّى خاطرم بود. نسيم بسيار خنكى مىوزيد؛ اما با وجود اين، در ساحل قدم مىزدم تا آرامشِ از دست رفتهاى را كه محتاج آن بودم، به دست آورم. دخترك را فراموش كرده بودم. وقتى او را ديدم، يكّه خوردم. او با شادمانى گفت: سلام آقاى پترسون! دوست داريد بازى كنيم؟
با ناراحتى و دلخورى گفتم: چى تو سرت مىگذره؟
دخترك گفت: من نمىفهمم شما چى مىگى!
با كنايه و طعنه گفتم: سياه بازى چهطوره؟
صداى خندهاش، دوباره پيچيد و گفت: من از حرفات سر در نمىآرم.
بعد نگاهش كردم و گفتم: پس بيا فقط قدم بزنيم.
وقتى دقت كردم، متوجه رنگ پريدگى چهرهاش شدم. از او پرسيدم: خانه شما كجاست؟
او به كلبههاى تابستانىاى كه دور از ساحل بودند، اشاره كرد و من، به زمستان سخت و سرد كلبهها فكر كردم.
- كجا مدرسه مىروى؟
- من مدرسه نمىرم. مادرم مىگه ما در تعطيلات هستيم.
دختر كوچولو، يك ريز حرف مىزد و بالا و پايين مىپريد؛ اما فكر من جاى ديگرى بود.
وقتى مىخواستم به خانه برگردم، وندى با خوشحالى گفت: روز خوبى بود.
خنديدم و سرى تكان دادم. ناگهان حس كردم كه چهقدر حالم بهتر شده است.
سه هفته بعد، پر درد و محزون، به طرف ساحل روان شدم. حتى در فكر سلام و احوالپرسى با وندى هم نبودم. فكر مىكنم
مادرش را در ايوان خانه ديدم. بعد هم با خودم گفتم: اى كاش با هر زحمتى شده دخترك را در خانه نگه دارد!
وقتى وندى به طرفم دويد، با عصبانيت گفتم: اگر اشكالى نداشته باشد، مىخواهم امروز تنها قدم بزنم.
وقتى به او نگاه كردم، ديدم دخترك بيش از حد رنگش پريده و به سختى نفس مىكشد. او پرسيد: چرا؟
صورت دخترك را چرخاندم و فرياد زدم: چون مادرم مرده!
بعد هم ناراحت و شرمنده گفتم: خدايا! چرا من اينها را به اين طفل معصوم گفتم؟
او به آرامى آهى كشيد و گفت: پس امروز، روز بدى است.
گفتم: بله. ديروز، پريروز،... آه، برو!
- آيا درد كشيد؟
از دست او، از دست خودم، خلاصه از دست همه عصبانى بودم.
او ادامه داد: وقتى داشت مىمُرد، درد كشيد؟
از شدت خشم و درد، به خود پيچيدم و گفتم: البته كه درد كشيد.
يك ماه يا بيشتر از آن جريان گذشت. وقتى كه دوباره به ساحل رفتم، دخترك آن جا نبود. احساس عذاب وجدان، شرم و پشيمانى، سراسر وجودم را پر كرد. چرا آن دخترك را از ياد برده بودم؟ بعد از قدم زدن به طرف كلبهها رفتم و درِ خانه آنها را زدم. خانمى با چشمهاى روشن و موهاى خرمايى در را باز كرد. بعد از سلام، خودم را معرفى كردم و گفتم: جاى دختر شما امروز در ساحل خالى بود و وقتى او را نديدم، تعجب كردم.
- آه، بله آقاى پترسون، لطفاً همراه من بياييد. وندى زياد درباره شما صحبت مىكرد. من شرمندهام اگر شما را اذيت كرده. در هر صورت، از شما معذرت مىخواهم.
- نه! اتفاقاً دختر دوست داشتنىاى است.
ناگهان فهميدم كه منظورش چيست. با ترس و وحشت پرسيدم: الان كجاست؟
- وندى هفته قبل مرد. او سرطان خون داشت. شايد او به شما نگفته بود!
احساس بدى به من دست داد. حس كردم لال شدهام و سرم شروع به چرخيدن كرد. نفسم به شماره افتاد. مادرش گفت: او عاشق اين ساحل بود. وقتى گفت كه به اينجا بياييم، ما هم قبول كرديم. حال او اينجا بهتر شد. او به اوقات خوشى كه در اينجا داشت، روزهاى شاد مىگفت. اما چند هفته قبل، حالش به وخامت رفت.
صداى مادر وندى مىلرزيد.
- وندى چيزى براى شما گذاشته است... اگر اجازه بدهيد الان دنبالش مىگردم. ممكن است لطف كنيد و منتظر بمانيد تا من آن را پيدا كنم؟
من احمقانه، سرى تكان دادم. در ذهنم به دنبال يافتن كلامى يا واژهاى بودم تا به اين زن دردمند بگويم. او بسته جالبى را به من داد كه روى آن حروف اول اسم و فاميلم با خط بچهگانهاى نوشته شده بود. داخل آن تصويرى بود كه با مداد شمعى نقاشى شده بود: ساحلى خاكى رنگ، دريايى آبى، پرندگانى قهوهاى و زير آن با دقت نوشته شده بود: «يك قاصدك (پرنده آبچليك)، شادمانى را براى شما هديه مىآورد».
بىاختيار، اشك از چشمانم سرازير شد و احساسى كه مدتها آن را فراموش كرده بودم، به قلبم هجوم آورد. چهقدر عشق و دوستداشتن به انسان، وسعت ديد مىبخشد! مادر وندى هم سخت مىگريست. من هم با زارى و اشك، به او گفتم: متأسفم!