مجلات >حديث زندگی>شماره 3

از لابه‏لاى متون


40

بندگى و خداوندى

ذالنّون مصرى گفت: در باديه بودم. ابليس را ديدم كه چهل روز، سر از سجود برنداشت.
گفتم: يا مسكين! بعد از بى‏زارى و لعنت، اين همه عبادت چيست؟
گفت: يا ذوالنّون! اگر من از بندگى معزولم، او از خداوندى معزول نيست.
تفسير كشف الأسرار

بنياد ظلم

آورده‏اند كه نوشيروان عادل را در شكارگاهى، صيدى كباب كردند و نمك نبود. غلامى به روستا رفت تا نمك آرَد. نوشيروان گفت: نمك، به قيمت بستان تا رسمى نشود و ده خراب نگردد.
گفتند: از اين قدر، چه خلل زايد؟
گفت: بنياد ظلم در جهان، اوّل اندكى بوده است. هر كه آمد، بر او مزيدى كرد تا بدين غايت رسيده.
گلستان - سعدى

راه چاره

در انجمنى، شاعرى شعرش را به صوت خوش مى‏خواند. متشاعرى گفت: من بايد اشعارم را بدهم آقا بخوانند تا جلوه ديگرى داشته باشند.
عباس فرات كه در آن‏جا حاضر بود، گفت: شما براى آن‏كه شعرتان جلوه داشته باشد، بايد به يكى از اساتيد بدهيد بسازد!
لطيفه‏هاى فرات - نشريه توفيق

در آداب سخن

...و در سخن گفتن و سخن گزاردن، آهستگى عادت كن و اگر از گران‏سنگى و آهستگى نكوهيده گردى، دوست‏تر دار از آن كه از سبكسارى و شتابزدگى ستوده گردى.
و به دانستن رازى كه به تو تعلّق ندارد، رغبت مكن و جز با خود، راز خويش مگوى. اگر بگويى، آن سخن را زان‏پس راز مخوان و پيش مردمان با كس راز مگوى كه اگرچه از درون‏سو سخن نيكو بود، از بيرون‏سو، گمان به زشتى برند كه آدميان بيشتر به يكديگر بدگمان باشند.
و سردْسخن مباش كه سخن سرد، تخمى است كه از او دشمنى رويد و هيچ سخن را مشكن و مستاى تا وقتى كه عيب و هنرِ تو آن را معلوم نگردد... .
قابوس‏نامه


41

آدميان

آدميان، شاخه و برگ هم‏اند
كاين‏همه، از يك تنه آدم‏اند
اصل، درختى است كهن كز بهشت
كَند خداوند و در اين دشت، كِشت
خلق، همه شاخ درخت خداست
شاخ درختى كه درختى جداست
هر كه تنى كُشت نه شاخى فكند
بلكه درخت بشر از بيخ كند
آدميان زنده به يكديگرند
دست و دل و ديده و پا و سرند
شهريار

سه پند

* اى فرزند! هر سخن خوبى را كه شنيدى بنويس و هر نوشته خوبى را از بَر كن و هر بركرده خوبى را برگوى، تا نمايش خويش و نمايندگى مردم را به خوبى دارا شوى.
* اى فرزند! در كودكى با پيرمردانى هم‏نشين شو كه از آنان گريزانى، تا در پيرى مردمانى با تو نشينند كه تو را آرزوست.
* اى فرزند! پند از كردار زشت، بيشتر توان گرفت تا از كردار نيك؛ از آن‏رو كه زيان كردار زشت، در همان دم آشكار گردد و سود كردار نيك، پس از چندى.
خرابات - فقير شيرازى

شرم

زنى را از جماعتى كه بر حجّاج خروج كرده بودند، پيش وى آوردند. حجّاج با وى سخن مى‏گفت و وى سر در پيش انداخته بود و نظر بر زمين دوخته. نه جواب وى مى‏داد و نه نظر به وى مى‏كرد. يكى از حاضران با وى گفت: امير سخن مى‏گويد و تو از وى اِعراض مى‏كنى؟
گفت: من از خداى تعالى شرم مى‏دارم به مردى نظر كنم كه خداى تعالى به وى نظر نمى‏كند!
بهارستان - جامى

نكوكارى

اين جهان را نگر به چشم خرد
نى بدان چشم كاندرو نگرى
همچو درياست وز نكوكارى
كشتى‏اى ساز تا بدان گذرى
رودكى

چشم

چشم، يك روز گفت: من در آن سوى اين درّه‏ها، كوهى را مى‏بينم كه از مِه پوشيده است. اين زيبا نيست؟
گوش، لحظه‏اى خوب گوش داد، سپس گفت: پس كوه كجاست؟ من كوهى نمى‏شنوم!
آن‏گاه، دست درآمد و گفت: من بيهوده مى‏كوشم آن كوه را لمس كنم. من كوهى نمى‏يابم!
بينى گفت: كوهى در كار نيست. من او را نمى‏بويم!
آن‏گاه، چشم، به سوى ديگر چرخيد و همه، درباره وهم شگفت چشم، گرم گفتگو شدند و گفتند: اين چشم، يك جاى كارش خراب است!

جبران خليل جبران

شاخه و شيشه

فرزانه توكلى
فقط يك لولا كم داشت كه روى هم بتابد و باز شود. زندانىِ قابش بود. شايد به همين خاطر، سمانه از آن دل نمى‏كَند. يك چيز مشترك با هم داشتند. دردش را مى‏فهميد. آخر او هم زندانى جا و رخت‏خواب بود.
اشعه بى رمق خورشيد، خودش را با زور از لابه‏لاى برگ‏هاى دوكى شكلِ بيد، بيرون مى‏كشيد و به شيشه مى‏تاباند. شيشه رنگ عوض مى‏كرد. وسطش موج مى‏خورد و رنگين كمانى مى‏ساخت: سبز، قرمز، آبى، همه توى هم.
شاخه‏اى، كنجكاوانه سرش را سوى شيشه كشيده بود. وقتى نسيم، لابه‏لاى برگ‏هاى سبز و خاك گرفته‏اش بازى مى‏كرد، نجواكنان، سر تكان مى‏داد.
آن روز كه دواهايش را برايش بردم، خيره شده بود به صفحه صيقلى شيشه. با آن چشم‏هاى فرو افتاده و حيرت‏زده‏اش فقط نگاه مى‏كرد. چند بار صدايش كردم. شربتش را توى قاشق ريختم و جلوى لب‏هاى قرمزش گرفتم. مژه‏هايش را هم آورد؛ پلك‏ها پوشش چشم؛ امّا در درون، منقلب. آرام و قرار نداشت. مثل اين كه در تنگنايى افتاده باشد. سرفه كِشدارى كرد؛ عميق و مزمن. انگار چرك و عفونت چندين ساله را با خود به همراه مى‏كشيد. نرم و توخورده صدايم كرد: «آبجى... آبجى ليلا! پنجره را برايم باز مى‏كنى؟ دارد پاييز مى‏شود، نه؟».
رويم نشد به صورت زرد و استخوانى‏اش كه حالا سرشار از التماس و شوق رسيدن به آرزو شده بود، نگاه كنم. چشم به زمين دوختم و گفتم: «سمانه جان، عزيزم! اين پنجره كه باز نمى‏شود. اصلاً از اوّل بسته بوده. ببين فقط يك شيشه است توى يك قاب فلزى. تازه اگر هم در داشت، برايت خوب نبود؛ چون اگر هواى سرد، داخل ريه‏هايت شود، آن وقت عفونت تا توى گلويت هم بالا مى‏آيد».
دستم را پس زد. دواى زعفرانى رنگ، روى تشك ريخت و پخش شد. اشك، توى حلقه چشم‏هايش تاب خورد. پرشتاب نگاهم كرد. انگار گناهى كرده باشم. خودم را به چه چيز آلوده كرده بودم: سنگ‏دلى، همدردى، دوست داشتن زياد؟!
ديگر تحمّلش را نداشتم. دستى روى موهاى شلالش كشيدم و آوردمش كنار پنجره. با زحمت، چهار پايه را ستون زانوهاى لرزانش كردم. حالا مى‏توانست همه چيز را ببيند: ابرهاى گلْ كَلَمى كه توى آسمان لميده بودند، خرمالوهاى قرمز رنگ، گل‏هاى داودى و شاخه بيدى كه دست روى شانه شيشه داشت. همه را ديد، با دقت و حدّت؛ مثل بچّه‏اى كه تازه چشم روى دنيا باز كرده باشد. خواستم دوباره اسير لحاف و رخت‏خوابش كنم كه ديدم عاجزانه انگشت‏هاى ضعيفش را درهم جمع كرد و به شيشه كوبيد. مى‏خواست همين قاب تنگى از طبيعت را كه مى‏توانست ببيند، لمس كند. بوى پاييز را تا توى سينه پر عفونتش فرو كشد و سرشار از شوق شود؛ امّا شيشه، گرچه صاف و صيقلى و بى‏خَش بود، ولى باز هم حايل بود.
نگاهم به اثر انگشت‏هايش كه روى شيشه نقش بسته بود، خيره ماند. كاش درك مى‏كردم كه مى‏خواهد هوايى غير از اين هواى اشباع شده از بوى عفونت اين اتاق تنگ را تنفّس كند؛ مى‏خواهد مثل همه بچّه‏هاى هم قدش، با پاييز حرف بزند و پاهايش را روى برگ‏هاى خزان زده بكوبد؛ امّا نفهميدم! خودم را با بايدها مجاب كردم، تا مقصّر نشوم و سنگينى هيچ چيز را روى سينه‏ام حس نكنم.
و حالا او مانده است بين منگنه دستگاه‏هاى بيمارستان، آن هيولاهاى آهنى، با آن هواى بيمارگونه؛ امّا شايد هنوز روزنه‏اى باشد!
بى‏اختيار دستم به‏طرف چهارپايه مى‏رود. ته مانده رمقم را توى دست‏هايم جمع مى‏كنم و به شيشه مى‏كوبم. ديوار صيقلى، هزار تكّه مى‏شود و ريز ريز. هواى خنك و پر شور پاييزى به دورن اتاق، هجوم مى‏آورد و شاخه بيد، بى‏محابا و آزاد، دست خود را به سوى اتاق دراز مى‏كند...
سمانه بيا! بيا كه حالا ديگر جايت خالى است! بيا تا خواهرت خودش را سرزنش نكند! بيا و ببين كه آرزويت را برآورده كردم. بيا...!