گذشت از برهوت شب نشابورم
دوباره جاده مرا مىبرد به آنسوها
به امتداد پر از فرصت تكاپوها
دوباره جاده به سمتى كه ماه هشتم من
كشيده دست نوازش به گوش آهوها
كجاست دست شگرف تو تا فرود آيد
به نازكى، به سفيد و سياهى موها؟
كجاست حنجرهات تا مرا به خود خوانَد
كه گوش جان نسپارم به اين هياهوها؟
كجاست چشم تو تا مست خلسه تو شوم
كه عارفانه بميرم به شيوه قوها؟
كجاست چهره تو تا چراغ برگيرم
كه راه گم نكنم در هجوم سوسوها؟
عبور كردى از اين كوچه و نصيبم شد
پس از عبور تو آوار برج و باروها
گذشتى از برهوت شب نشابورم
دوباره بازنگشتى ولى به اين سوها
دوباره جاده و من رهسپار «مشهد» تو
اگر چه «تا» بخورد تا هميشه زانوها
هادى خورشاهيان
سفر، قانون دوران است
حرير سرد بىدردى چو مىافتاد بر دوشت
ميان آه، نفرينى شد از قلبم همآغوشت
نواى مرغ تنهايى رسيد از دورْ دستِ شب
مباش آسوده ز آوازش كه خواهد خواند در گوشَت
ز شعرم زخمهها بافم به چنگ زلف و مىخوانم:
«فراموشم شوى روزى اگر هستم فراموشت»
به تلخى گريه مىنوشم همه شب، مزهاش يادى
خمار اشك بىتابم، مىِ نفرين من نوشَت!
سفر، قانون دوران است، مىدانى و مىدانم
كه نفرين كلاغان است بين راه رهتوشت
من آن گم كرده فانوسم، ميان آبهاى شب
صبور و خسته مىمانم به درياها سيهپوشت
ليلا مسكوك
وقتى غروب جمعه
دنيا به دور شهر تو ديوارْ بسته است
هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است
كى عيد مىرسد كه تكانى دهم به خويش؟
هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است
شبها به دور شمع كسى چرخ مىخورد
پروانهاى كه دل به دلِ يار بسته است
از تو هميشه حرف زدن كار مشكلى است
در مىزنيم و خانه گفتار بسته است
بايد به دست شعر نمىدادم عشق را
حتى زبان ساده اشعار بسته است
وقتى غروب جمعه رسد، بىتو، آفتاب
انگار بر گلوى خودش دار بسته است
مىترسم آخرش تو نيايى و پُر كنند
در شهر: شاعرى ز جهان، بار بسته است
نجمه زارع
يادش به خير اين كه دلم سيب چيده بود!
از پشت شيشههاى ترك خورده قطار
اين بار آخر است كه مىبينمت بهار؟
مىخواهم اين كه سبزترينها ببينمت
در امتداد غم، به موازات انتظار
فرصت بده كه خوب تماشا كنم تو را
مانند لحظههاى شكفتن در انتشار
هرچه خزان و خشك شدنهاست مال من
هر چه شكفتن است به لبهاى تو نثار
تا جاى خالى تو شود سبز بعد از اين
اى ابر، روى صندلى زرد من ببار!
يادش بهخير اين كه دلم سيب چيده بود
از پشت خندههاى ترك خورده انار
سال هزار و سيصد و پنجاه و دو گذشت
حالا هزار و سيصد و پنجاه و چند بار
من متهم به خويشتنم، سينه سينه بغض
حبس ابد كشيدهام از دست روزگار
پايان سرنوشت من امّا چه مىشود؟
با يك طناب پاره و پوسيده زير دار
محمّد كامرانى اقدام
گوشه آلونك
چهقدر خسته، چه تبدار و شقّ و رق مُردهست
دو روز پيش، دو بازو كه بىرمق مُردهست
هنوز تيشه كُندش به طاق آويزان
و ضربههاى غريبى كه تق و تق مُردهست
به دست باد ورق شد: «نماز شام غريب...»
و ناله رگهدارش، ورق ورق مُردهست
نمىچكد دگر از كُنج چشمهاش نَمى
اگرچه روزى صدبار از عرق مُردهست
هنوز چشم به سوى كدام افق دارد
كه پشت مردمكش سرخى شفق مردهست؟
گناه كيست؟ دگر كارگر نمىخواهند
به گوشه آلونك، چه مستحق مُردهست
محمدتقى اكبرى
اندوه، آه
چرخ چرخيد و زمين لرزيد، تا هميشه ماه تنها ماند
زمزم از اندوه خواهد مُرد، دربهدر شد چاه، تنها ماند
بر زمين آتش فرود آمد، باد يك سو گشت و دود آمد
باغ در توفان شناور شد، شعلهها با كاه تنها ماند
كوفه در مشت زمين يخ زد، كوفه را باد خزانى برد
كعبه افسوس از شكوه از عشق، با غمى جانكاه تنها ماند
روز با روز از زمين كوچيد، شام در شام از زمين جوشيد
مرحب آمد، بولهب خنديد، كربلا در راه تنها ماند
مرحب آمد، از عدالت گفت، كاخ سبز آمد، روايت گفت
آسمان با ناله با اندوه، آسمان با آه، تنها ماند...
مير حسين مهدوى
دختران سحرپوش
اى شبْچراغ راه به دستت، دليلمان
مهتاب كن كه گم شده در كوه، ايلمان
ما سنگ مىشويم؛ ولى سبز مىشود
از پشت سالهاى حقارت، فسيلمان
انكار كن سكوت تبر را كه بشكند
يكجا غرور بتكدهها را خليلمان
بر قلههاى سبز جهان خيمه مىزنيم
طى شد زمانهاى كه تو ديدى ذليلمان
برگشتهاند تشنه ولى كوزه روى دوش
از چشمه، دختران سحرپوش ايلمان
محبوبه ابراهيمى
سيب سرخ
در دستهاى كال دل من رسيدهاى
حق نيست سيب سرخ، كه من را تو چيدهاى
يك گاز مىزنى و مرا پرت مىكنى
تو مزه تباهى من را چشيدهاى
با ميوهاى به دست، در آيينه زل زدى
مبهوت، دست آينه را هم بريدهاى
آيينه، تازه خوب نشانت نمىدهد
با چشمهاى من كه خودت را نديدهاى
چك چك صداى توست كه از عمق چشمهام
هى قطره قطره روى سكوتم چكيدهاى
تو در نبود شاعر خود گفتهاى به خلق
من را نه ديدهاى و نه حتى شنيدهاى
(1)
اى سيب سرخ! قسمت مردم شدى ولى
در دستهاى كال دل من رسيدهاى
مهدى مردانى
دختران آبادى
دختران آبادى، سينهريز باران چند؟
قطرههاى شورانگيز، نقرهها كه مىخندند
سهم غربتم اينجا، يك قفس قنارى بود
قسمت شما باشد، تازههايى از لبخند
كوچه كوچه نيلوفر، خانههاى بارانى
رودخانه، شاليزار، عطر تازه اسفند
لحظههايتان شفّاف، مثل آسمان جارى
مثل روح باران سبز، در هزاره پيوند
از نگاهتان - دريا - آسمان غزل برداشت
رويش غزل در عشق، سينهريز باران چند؟
فاطمه طارمى
...لبخندت
پر از آرامش دريا و شالى بود، لبخندت
و شايد لهجه سبز شمالى بود، لبخندت
نمىديدم تو را اى كاش در آن عصر بارانى!
سراپا خيس خيس، امّا چه عالى بود لبخندت
مقصر من نبودم، بچّگى كردم كه خنديدم
نفهميدم سرآغاز سؤالى بود لبخندت
نگاهت گرچه از جنس كويرى بود، مىدانم
غريق يك سكوت احتمالى بود لبخندت
من از آن چشمهاى خيس و نمناك تو فهميدم
ميان گريهها كار محالى بود لبخندت
و ديشب من همانجا زير باران راه مىرفتم
اگرچه جايش آنجا سخت خالى بود لبخندت
ناهيد انورى (زند)
نشانه
فقط روى دستت نشانهاى بگذار
تا مبادا
فراموش كنى برگردى.
سميرا چهارباغى
گمشده
اى دوست بيا دل مرا پيدا كن
اين خانه غم گرفته را زيبا كن
اى گم شده در كوچه تنهايىها
من گم شدهام، بيا مرا پيدا كن!
احمد باباجانى
غروب
غروب از تپش دستهاى گندمزار
پرندهاى پر زد
و ما دو نقطه شديم
و ناتمام خيابان
دو نقطه را بلعيد.
سارا امينى
كاروان شهيد
از تنگناى آتش و باران گذشتهايد
تا شهر عاشقان و بهاران گذشتهايد
باران شُديد و صورت خاكى به هم زديد
يعنى ز پلكهاى جماران گذشتهايد
اى چشمهها، به منزل زرد و زلال نور
از جمع گرم و خاكى ياران گذشتهايد
ما را پيادگان بيابان گذاشتيد
همراه خيل سبز سواران گذشتهايد
اى كاروان عشق كه در خون جهش زديد
از تنگناى آتش و باران گذشتهايد
على باباجانى
1 - از كتاب «شاعر، شنيدنى است»، سروده محمّدعلى بهمنى.