مجلات >حديث زندگی>شماره 3

شعر


28

گذشت از برهوت شب نشابورم

دوباره جاده مرا مى‏برد به آن‏سوها
به امتداد پر از فرصت تكاپوها
دوباره جاده به سمتى كه ماه هشتم من
كشيده دست نوازش به گوش آهوها
كجاست دست شگرف تو تا فرود آيد
به نازكى، به سفيد و سياهى موها؟
كجاست حنجره‏ات تا مرا به خود خوانَد
كه گوش جان نسپارم به اين هياهوها؟
كجاست چشم تو تا مست خلسه تو شوم
كه عارفانه بميرم به شيوه قوها؟
كجاست چهره تو تا چراغ برگيرم
كه راه گم نكنم در هجوم سوسوها؟
عبور كردى از اين كوچه و نصيبم شد
پس از عبور تو آوار برج و باروها
گذشتى از برهوت شب نشابورم
دوباره بازنگشتى ولى به اين سوها
دوباره جاده و من رهسپار «مشهد» تو
اگر چه «تا» بخورد تا هميشه زانوها
هادى خورشاهيان

سفر، قانون دوران است

حرير سرد بى‏دردى چو مى‏افتاد بر دوشت
ميان آه، نفرينى شد از قلبم هم‏آغوشت
نواى مرغ تنهايى رسيد از دورْ دستِ شب
مباش آسوده ز آوازش كه خواهد خواند در گوشَت
ز شعرم زخمه‏ها بافم به چنگ زلف و مى‏خوانم:
«فراموشم شوى روزى اگر هستم فراموشت»
به تلخى گريه مى‏نوشم همه شب، مزه‏اش يادى
خمار اشك بى‏تابم، مىِ نفرين من نوشَت!
سفر، قانون دوران است، مى‏دانى و مى‏دانم
كه نفرين كلاغان است بين راه رهتوشت
من آن گم كرده فانوسم، ميان آب‏هاى شب
صبور و خسته مى‏مانم به درياها سيه‏پوشت
ليلا مسكوك


29

وقتى غروب جمعه

دنيا به دور شهر تو ديوارْ بسته است
هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است
كى عيد مى‏رسد كه تكانى دهم به خويش؟
هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است
شب‏ها به دور شمع كسى چرخ مى‏خورد
پروانه‏اى كه دل به دلِ يار بسته است
از تو هميشه حرف زدن كار مشكلى است
در مى‏زنيم و خانه گفتار بسته است
بايد به دست شعر نمى‏دادم عشق را
حتى زبان ساده اشعار بسته است
وقتى غروب جمعه رسد، بى‏تو، آفتاب
انگار بر گلوى خودش دار بسته است
مى‏ترسم آخرش تو نيايى و پُر كنند
در شهر: شاعرى ز جهان، بار بسته است
نجمه زارع

يادش به خير اين كه دلم سيب چيده بود!

از پشت شيشه‏هاى ترك خورده قطار
اين بار آخر است كه مى‏بينمت بهار؟
مى‏خواهم اين كه سبزترين‏ها ببينمت
در امتداد غم، به موازات انتظار
فرصت بده كه خوب تماشا كنم تو را
مانند لحظه‏هاى شكفتن در انتشار
هرچه خزان و خشك شدن‏هاست مال من
هر چه شكفتن است به لب‏هاى تو نثار
تا جاى خالى تو شود سبز بعد از اين
اى ابر، روى صندلى زرد من ببار!
يادش به‏خير اين كه دلم سيب چيده بود
از پشت خنده‏هاى ترك خورده انار
سال هزار و سيصد و پنجاه و دو گذشت
حالا هزار و سيصد و پنجاه و چند بار
من متهم به خويشتنم، سينه سينه بغض
حبس ابد كشيده‏ام از دست روزگار
پايان سرنوشت من امّا چه مى‏شود؟
با يك طناب پاره و پوسيده زير دار
محمّد كامرانى اقدام


56

گوشه آلونك

چه‏قدر خسته، چه تبدار و شقّ و رق مُرده‏ست
دو روز پيش، دو بازو كه بى‏رمق مُرده‏ست
هنوز تيشه كُندش به طاق آويزان
و ضربه‏هاى غريبى كه تق و تق مُرده‏ست
به دست باد ورق شد: «نماز شام غريب...»
و ناله رگه‏دارش، ورق ورق مُرده‏ست
نمى‏چكد دگر از كُنج چشم‏هاش نَمى
اگرچه روزى صدبار از عرق مُرده‏ست
هنوز چشم به سوى كدام افق دارد
كه پشت مردمكش سرخى شفق مرده‏ست؟
گناه كيست؟ دگر كارگر نمى‏خواهند
به گوشه آلونك، چه مستحق مُرده‏ست
محمدتقى اكبرى

اندوه، آه

چرخ چرخيد و زمين لرزيد، تا هميشه ماه تنها ماند
زمزم از اندوه خواهد مُرد، دربه‏در شد چاه، تنها ماند
بر زمين آتش فرود آمد، باد يك سو گشت و دود آمد
باغ در توفان شناور شد، شعله‏ها با كاه تنها ماند
كوفه در مشت زمين يخ زد، كوفه را باد خزانى برد
كعبه افسوس از شكوه از عشق، با غمى جانكاه تنها ماند
روز با روز از زمين كوچيد، شام در شام از زمين جوشيد
مرحب آمد، بولهب خنديد، كربلا در راه تنها ماند
مرحب آمد، از عدالت گفت، كاخ سبز آمد، روايت گفت
آسمان با ناله با اندوه، آسمان با آه، تنها ماند...
مير حسين مهدوى


57

دختران سحرپوش

اى شبْ‏چراغ راه به دستت، دليلمان
مهتاب كن كه گم شده در كوه، ايلمان
ما سنگ مى‏شويم؛ ولى سبز مى‏شود
از پشت سال‏هاى حقارت، فسيلمان
انكار كن سكوت تبر را كه بشكند
يك‏جا غرور بتكده‏ها را خليلمان
بر قله‏هاى سبز جهان خيمه مى‏زنيم
طى شد زمانه‏اى كه تو ديدى ذليلمان
برگشته‏اند تشنه ولى كوزه روى دوش
از چشمه، دختران سحرپوش ايلمان
محبوبه ابراهيمى

سيب سرخ

در دست‏هاى كال دل من رسيده‏اى
حق نيست سيب سرخ، كه من را تو چيده‏اى
يك گاز مى‏زنى و مرا پرت مى‏كنى
تو مزه تباهى من را چشيده‏اى
با ميوه‏اى به دست، در آيينه زل زدى
مبهوت، دست آينه را هم بريده‏اى
آيينه، تازه خوب نشانت نمى‏دهد
با چشم‏هاى من كه خودت را نديده‏اى
چك چك صداى توست كه از عمق چشم‏هام
هى قطره قطره روى سكوتم چكيده‏اى
تو در نبود شاعر خود گفته‏اى به خلق
من را نه ديده‏اى و نه حتى شنيده‏اى‏(1)
اى سيب سرخ! قسمت مردم شدى ولى
در دست‏هاى كال دل من رسيده‏اى
مهدى مردانى


84

دختران آبادى

دختران آبادى، سينه‏ريز باران چند؟
قطره‏هاى شورانگيز، نقره‏ها كه مى‏خندند
سهم غربتم اين‏جا، يك قفس قنارى بود
قسمت شما باشد، تازه‏هايى از لبخند
كوچه كوچه نيلوفر، خانه‏هاى بارانى
رودخانه، شاليزار، عطر تازه اسفند
لحظه‏هايتان شفّاف، مثل آسمان جارى
مثل روح باران سبز، در هزاره پيوند
از نگاهتان - دريا - آسمان غزل برداشت
رويش غزل در عشق، سينه‏ريز باران چند؟
فاطمه طارمى

...لبخندت

پر از آرامش دريا و شالى بود، لبخندت
و شايد لهجه سبز شمالى بود، لبخندت
نمى‏ديدم تو را اى كاش در آن عصر بارانى!
سراپا خيس خيس، امّا چه عالى بود لبخندت
مقصر من نبودم، بچّگى كردم كه خنديدم
نفهميدم سرآغاز سؤالى بود لبخندت
نگاهت گرچه از جنس كويرى بود، مى‏دانم
غريق يك سكوت احتمالى بود لبخندت
من از آن چشم‏هاى خيس و نمناك تو فهميدم
ميان گريه‏ها كار محالى بود لبخندت
و ديشب من همان‏جا زير باران راه مى‏رفتم
اگرچه جايش آن‏جا سخت خالى بود لبخندت
ناهيد انورى (زند)


85

نشانه

فقط روى دستت نشانه‏اى بگذار
تا مبادا
فراموش كنى برگردى.
سميرا چهارباغى

گمشده

اى دوست بيا دل مرا پيدا كن
اين خانه غم گرفته را زيبا كن
اى گم شده در كوچه تنهايى‏ها
من گم شده‏ام، بيا مرا پيدا كن!
احمد باباجانى

غروب

غروب از تپش دست‏هاى گندمزار
پرنده‏اى پر زد
و ما دو نقطه شديم‏
و ناتمام خيابان‏
دو نقطه را بلعيد.
سارا امينى

كاروان شهيد

از تنگناى آتش و باران گذشته‏ايد
تا شهر عاشقان و بهاران گذشته‏ايد
باران شُديد و صورت خاكى به هم زديد
يعنى ز پلك‏هاى جماران گذشته‏ايد
اى چشمه‏ها، به منزل زرد و زلال نور
از جمع گرم و خاكى ياران گذشته‏ايد
ما را پيادگان بيابان گذاشتيد
همراه خيل سبز سواران گذشته‏ايد
اى كاروان عشق كه در خون جهش زديد
از تنگناى آتش و باران گذشته‏ايد
على باباجانى

1 - از كتاب «شاعر، شنيدنى است»، سروده محمّدعلى بهمنى.