رضا بابايى
همّتم بدرقه راه كن اى طاير قدس!
كه دراز است ره مقصد و من نو سفرم
به باور و عقيده حافظ، براى «نوسفران»، كيميايى به سومندى و اهميّت «همّت» نيست و او كه خود را «نوسفر» مىداند و راهِ مقصد را بس دراز، از سيمرغ قافِ توفيق مىخواهد كه «همّت» را بدرقه راهش كند، تا بدان جا رسد كه مزارش، «زيارتگه رندانِ جهان» شود و هر كه را گذر بر تربت او افتاد، از مقام او «همّت» خواهد.
برسد تربت ما چون گذرى «همّت» خواه
كه زيارتگه رندانِ جهان خواهد شد
امّا چنان مغرور و خودبين و فريفته خود نمىشود كه همّت خود را جاى خداى جهان نشانَد و از او بخواهد، هر چه را بايد از خدا بخواهد؛ زيرا غير از همّت خود و اهتمام خويش، دستهاى ديگرى نيز هستند كه «آش هجران» يا «حلواى وصال» را آنها مىپرورند و از مطبخ تقدير، بيرون مىدهند؛ مانند دليل راه:
به كوى عشق منه بىدليل راه قدم
كه من به خود نمودم صد «اهتمام» و نشد
ولى مهم آن است كه آدمى، براى همّ و سعى خود، نقشِ بسيار ببيند و دستهاى اهتمام خويش را در بندِ بخت و چاه شانس نيندازد، آن چنان كه حافظ چنين بود:
چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد
من نه آنم كه زبونى كشم از چرخ فلك
آرى، نبايد بر «تقوا» و «دانش» خود تكيه كرد كه «راهرو، گر صد هنر دارد، توكّل بايدش». امّا مگر غير از آن است كه «توكّل»، يعنى پيمودنِ راه به مدد وكيل، نه رها كردنِ كار و نهادنِ شغل.
يكى از زهّاد در روزگاران گذشته از شهر بيرون شد و در غارى بنشست و توكّل كرد تا روزى به وى رسد. يك هفته برآمد و هيچ چيز پيدا نيامد. ضعيف گشت و به هلاكت نزديك شد. وحى آمد به رسولِ آن روزگار كه بگوى وى را كه مَلِك - تعالى - مىگويد: «به عزّت من كه روزى ندهم تا به شهر اندر نيايى و در ميان مردم ننشينى».
(1)
در معجزات همّت و كيمياگرى اهتمام، سخن بسيار گفتهاند و حكايتها آوردهاند. از آن ميان، قصّه سكّاكى، بسى پندآموز و شنيدنى است:
سكاكى،
(2) مردى بود صنعتگر و فلزكار. همت خويش و صنعتِ روزگار به كار بست تا قفلى سازد مر شاهِ زمان را. به صد اميد و توقّع پاداش، آن را نزد پادشاه برد تا انعامى گيرد و مرحبايى ستاند. شاه به ديده اعجاب بر قفل مىنگريست كه ناگاه، دانشمندى از دانشمندانِ آن روزگار پا به ساحت دربار گذاشت. شاه قفلِ سكّاكى بنهاد و نزد دانشمند شد. سكّاكى را در دل غمى پديد آمد و همانجا با خود و خداى خويش عهد بست كه پى دانش گيرد و - گرچه پير است -، كنار جوانان نشيند و علم آموزد. عهد و پيمان، به تنهايى كارساز نبودند و طالب پير، در خود چنان ذوق و استعدادى نديد كه وى را به جايى رسانند. با خود انديشيد تا مقصود سه گام است: عهد، همّت و توكّل. چون نطفه عهد بسته شده، وقتِ همّت است و آنگاه، دميدنِ روح توكّل بر آن. نزد استاد شد و خواست كه بدو مسئلهاى بياموزد. استاد گفت: «بدان كه پوستِ سگ، به دبّاغى پاك گردد». سكّاكى آن جمله را بسى ياد كرد و به زبان گفت و در خاطر نشاند. روز بعد، زانوى تعلّم نزد فقيه شهر زد و خواست كه درسِ آموخته را باز گويد. استاد اجازت داد و گفت: فتواى مرا در
باره اثر دباغى باز گو. سكّاكى گفت: «عقيده سگ آن بود كه پوست استاد به دباغى پاك گردد!».
از هر گوشه مجلس، خنده برخاست و عرصه بر نوآموزِ پير سال، تنگ آمد. از شهر بيرون شد و سر به صحرا نهاد. چشم به هر شىء كه مىنهاد، مايه دلتنگى او بود و كوهستان فراخ شهر، گنجاى او نبود. سخت مىلرزيد و ديو يأس را پيش روى مىديد. به همين حال و قال بود كه به دامنه كوهى رسيد و سرِ خسته بر سنگ سخته نهاد. لحظهاى چشم گشود. قطرههاى پى درپى چشمهاى نحيف را ديد كه بر سر سنگى سخت مىكوبند و صخره عظيم صحرا را شكافى باريك انداختهاند. بيشتر در خود فرو رفت و ناگاه، برقى در چشمانش درخشيدن گرفت: «آيا قلب من از اين سنگ، سختتر و قطرات علم از آبْ چكانِ چشمهاى بىاثرتر است!؟».
به شهر بازگشت و خواند و كوشيد و همّت ورزيد تا آن كه نام و ياد خود را در دفتر دانش نگاشت و شد آنچه شد.(3)
عطار نيشابورى در منطق الطير مىگويد: روزى سلطان محمود غزنوى از جايى مىگذشت. رُفتگرى را ديد كه خاكِ راه را مىروبد و سخت فقير و نزار است. سلطان، بازوبند خود را كه بر او چندين گوهر بود، به ميان خاكها افكند تا فقير بيابد و از تنگدستى بِرَهد. سلطان رفت و شب ديگر بازگشت:
پس دگر شب بازگشتى شهريار
ديد او را همچنان مشغول كار
گفت: آن چه دوش يافتى، تو را بس نيست كه اكنون تن به كار مىدهى و در خانه نمىآرامى؟
همچنان بس خاك مىبيزى تو باز
پادشاهى كن كه گشتى بى نياز
رُفتگر گفت: جوانمردا! آنچه دوش از زمين برگرفتم، از همين شغل يافتم. اگر در خانه نشسته بودم، اينك مرا چنان گوهرى در كف بود؟ حال كه آن گوهر از كار و همّت يافتم، چرا آن را ترك گويم و در خانه نشينم؟
چون از اين در دولتم شد آشكار
تا كه جان دارم مرا اين است كار
مرد اين ره باش تا بگشايدت
سر متاب از راه، تا بنمايدت
بى خودى مىگفت در پيش خداى
كاى خدا، آخر درى بر من گشاى!
رابعه
(4) آن جا مگر بنشسته بود
گفت اى غافل! كى اين در بسته بود؟
(5)
خلاصه و عصاره آنچه در اين باره گفتنى است، اين است كه:
همّت بلند دار كه مردانِ روزگار
از همّت بلند به جايى رسيدهاند
1 . كيمياى سعادت، ابوحامد محمّد غزالى، ج 2، ص 546 و 547.
2 . يوسف بن ابى بكر خوارزمى (فوت 1230 م /626ق) از بزرگترين اديبان و دانشمندان قرن هفتم هجرى است كه اثر بزرگ او موسوم به «مفتاح العلوم»، تأثير بسيارى بر علوم ادبى در ميان عرب زبانان نهاد. اين كتاب را ادامه كارهاى بزرگ عبدالقاهر جرجانى (م 471ق) در علم معانى و بيان دانستهاند؛ بويژه آن كه مهمترين و ارزشمندترين كتاب بيانى را در زبان عرب، همين «مفتاح العلوم» دانسته و نوشتهاند. تولّد و وفات سكّاكى در شهر خوارزم بوده است (ر.ك: تاريخ ادبيات زبان عربى، حنّا الفاخورى، ترجمه: عبدالمحمد آيتى، ص 557).
3 . ر.ك: روضات الجنّات، خوانسارى، چاپ حاج سيدسعيد، ص747 (به نقل از داستان راستان، شهيد مطهرى، ص 185 - 187، به بازنويسى نگارنده).
4 . رابعه، از زنان عارف، در قرن چهارم هجرى است.
5 . منطقالطير، به اهتمام سيد صادق گوهرين، ص 185 و 186.