شاخه و شيشه
فرزانه توكلى
فقط يك لولا كم داشت كه روى هم بتابد و باز شود. زندانىِ قابش بود. شايد به همين خاطر، سمانه از آن دل نمىكَند. يك چيز مشترك با هم داشتند. دردش را مىفهميد. آخر او هم زندانى جا و رختخواب بود.
اشعه بى رمق خورشيد، خودش را با زور از لابهلاى برگهاى دوكى شكلِ بيد، بيرون مىكشيد و به شيشه مىتاباند. شيشه رنگ عوض مىكرد. وسطش موج مىخورد و رنگين كمانى مىساخت: سبز، قرمز، آبى، همه توى هم.
شاخهاى، كنجكاوانه سرش را سوى شيشه كشيده بود. وقتى نسيم، لابهلاى برگهاى سبز و خاك گرفتهاش بازى مىكرد، نجواكنان، سر تكان مىداد.
آن روز كه دواهايش را برايش بردم، خيره شده بود به صفحه صيقلى شيشه. با آن چشمهاى فرو افتاده و حيرتزدهاش فقط نگاه مىكرد. چند بار صدايش كردم. شربتش را توى قاشق ريختم و جلوى لبهاى قرمزش گرفتم. مژههايش را هم آورد؛ پلكها پوشش چشم؛ امّا در درون، منقلب. آرام و قرار نداشت. مثل اين كه در تنگنايى افتاده باشد. سرفه كِشدارى كرد؛ عميق و مزمن. انگار چرك و عفونت چندين ساله را با خود به همراه مىكشيد. نرم و توخورده صدايم كرد: «آبجى... آبجى ليلا! پنجره را برايم باز مىكنى؟ دارد پاييز مىشود، نه؟».
رويم نشد به صورت زرد و استخوانىاش كه حالا سرشار از التماس و شوق رسيدن به آرزو شده بود، نگاه كنم. چشم به زمين دوختم و گفتم: «سمانه جان، عزيزم! اين پنجره كه باز نمىشود. اصلاً از اوّل بسته بوده. ببين فقط يك شيشه است توى يك قاب فلزى. تازه اگر هم در داشت، برايت خوب نبود؛ چون اگر هواى سرد، داخل ريههايت شود، آن وقت عفونت تا توى گلويت هم بالا مىآيد».
دستم را پس زد. دواى زعفرانى رنگ، روى تشك ريخت و پخش شد. اشك، توى حلقه چشمهايش تاب خورد. پرشتاب نگاهم كرد. انگار گناهى كرده باشم. خودم را به چه چيز آلوده كرده بودم: سنگدلى، همدردى، دوست داشتن زياد؟!
ديگر تحمّلش را نداشتم. دستى روى موهاى شلالش كشيدم و آوردمش كنار پنجره. با زحمت، چهار پايه را ستون زانوهاى لرزانش كردم. حالا مىتوانست همه چيز را ببيند: ابرهاى گلْ كَلَمى كه توى آسمان لميده بودند، خرمالوهاى قرمز رنگ، گلهاى داودى و شاخه بيدى كه دست روى شانه شيشه داشت. همه را ديد، با دقت و حدّت؛ مثل بچّهاى كه تازه چشم روى دنيا باز كرده باشد. خواستم دوباره اسير لحاف و رختخوابش كنم كه ديدم عاجزانه انگشتهاى ضعيفش را درهم جمع كرد و به شيشه كوبيد. مىخواست همين قاب تنگى از طبيعت را كه مىتوانست ببيند، لمس كند. بوى پاييز را تا توى سينه پر عفونتش فرو كشد و سرشار از شوق شود؛ امّا شيشه، گرچه صاف و صيقلى و بىخَش بود، ولى باز هم حايل بود.
نگاهم به اثر انگشتهايش كه روى شيشه نقش بسته بود، خيره ماند. كاش درك مىكردم كه مىخواهد هوايى غير از اين هواى اشباع شده از بوى عفونت اين اتاق تنگ را تنفّس كند؛ مىخواهد مثل همه بچّههاى هم قدش، با پاييز حرف بزند و پاهايش را روى برگهاى خزان زده بكوبد؛ امّا نفهميدم! خودم را با بايدها مجاب كردم، تا مقصّر نشوم و سنگينى هيچ چيز را روى سينهام حس نكنم.
و حالا او مانده است بين منگنه دستگاههاى بيمارستان، آن هيولاهاى آهنى، با آن هواى بيمارگونه؛ امّا شايد هنوز روزنهاى باشد!
بىاختيار دستم بهطرف چهارپايه مىرود. ته مانده رمقم را توى دستهايم جمع مىكنم و به شيشه مىكوبم. ديوار صيقلى، هزار تكّه مىشود و ريز ريز. هواى خنك و پر شور پاييزى به دورن اتاق، هجوم مىآورد و شاخه بيد، بىمحابا و آزاد، دست خود را به سوى اتاق دراز مىكند...
سمانه بيا! بيا كه حالا ديگر جايت خالى است! بيا تا خواهرت خودش را سرزنش نكند! بيا و ببين كه آرزويت را برآورده كردم. بيا...!