مجلات >حديث زندگی>شماره 3

شاخه و شيشه

فرزانه توكلى
 

25

فقط يك لولا كم داشت كه روى هم بتابد و باز شود. زندانىِ قابش بود. شايد به همين خاطر، سمانه از آن دل نمى‏كَند. يك چيز مشترك با هم داشتند. دردش را مى‏فهميد. آخر او هم زندانى جا و رخت‏خواب بود.
اشعه بى رمق خورشيد، خودش را با زور از لابه‏لاى برگ‏هاى دوكى شكلِ بيد، بيرون مى‏كشيد و به شيشه مى‏تاباند. شيشه رنگ عوض مى‏كرد. وسطش موج مى‏خورد و رنگين كمانى مى‏ساخت: سبز، قرمز، آبى، همه توى هم.
شاخه‏اى، كنجكاوانه سرش را سوى شيشه كشيده بود. وقتى نسيم، لابه‏لاى برگ‏هاى سبز و خاك گرفته‏اش بازى مى‏كرد، نجواكنان، سر تكان مى‏داد.
آن روز كه دواهايش را برايش بردم، خيره شده بود به صفحه صيقلى شيشه. با آن چشم‏هاى فرو افتاده و حيرت‏زده‏اش فقط نگاه مى‏كرد. چند بار صدايش كردم. شربتش را توى قاشق ريختم و جلوى لب‏هاى قرمزش گرفتم. مژه‏هايش را هم آورد؛ پلك‏ها پوشش چشم؛ امّا در درون، منقلب. آرام و قرار نداشت. مثل اين كه در تنگنايى افتاده باشد. سرفه كِشدارى كرد؛ عميق و مزمن. انگار چرك و عفونت چندين ساله را با خود به همراه مى‏كشيد. نرم و توخورده صدايم كرد: «آبجى... آبجى ليلا! پنجره را برايم باز مى‏كنى؟ دارد پاييز مى‏شود، نه؟».
رويم نشد به صورت زرد و استخوانى‏اش كه حالا سرشار از التماس و شوق رسيدن به آرزو شده بود، نگاه كنم. چشم به زمين دوختم و گفتم: «سمانه جان، عزيزم! اين پنجره كه باز نمى‏شود. اصلاً از اوّل بسته بوده. ببين فقط يك شيشه است توى يك قاب فلزى. تازه اگر هم در داشت، برايت خوب نبود؛ چون اگر هواى سرد، داخل ريه‏هايت شود، آن وقت عفونت تا توى گلويت هم بالا مى‏آيد».
دستم را پس زد. دواى زعفرانى رنگ، روى تشك ريخت و پخش شد. اشك، توى حلقه چشم‏هايش تاب خورد. پرشتاب نگاهم كرد. انگار گناهى كرده باشم. خودم را به چه چيز آلوده كرده بودم: سنگ‏دلى، همدردى، دوست داشتن زياد؟!
ديگر تحمّلش را نداشتم. دستى روى موهاى شلالش كشيدم و آوردمش كنار پنجره. با زحمت، چهار پايه را ستون زانوهاى لرزانش كردم. حالا مى‏توانست همه چيز را ببيند: ابرهاى گلْ كَلَمى كه توى آسمان لميده بودند، خرمالوهاى قرمز رنگ، گل‏هاى داودى و شاخه بيدى كه دست روى شانه شيشه داشت. همه را ديد، با دقت و حدّت؛ مثل بچّه‏اى كه تازه چشم روى دنيا باز كرده باشد. خواستم دوباره اسير لحاف و رخت‏خوابش كنم كه ديدم عاجزانه انگشت‏هاى ضعيفش را درهم جمع كرد و به شيشه كوبيد. مى‏خواست همين قاب تنگى از طبيعت را كه مى‏توانست ببيند، لمس كند. بوى پاييز را تا توى سينه پر عفونتش فرو كشد و سرشار از شوق شود؛ امّا شيشه، گرچه صاف و صيقلى و بى‏خَش بود، ولى باز هم حايل بود.
نگاهم به اثر انگشت‏هايش كه روى شيشه نقش بسته بود، خيره ماند. كاش درك مى‏كردم كه مى‏خواهد هوايى غير از اين هواى اشباع شده از بوى عفونت اين اتاق تنگ را تنفّس كند؛ مى‏خواهد مثل همه بچّه‏هاى هم قدش، با پاييز حرف بزند و پاهايش را روى برگ‏هاى خزان زده بكوبد؛ امّا نفهميدم! خودم را با بايدها مجاب كردم، تا مقصّر نشوم و سنگينى هيچ چيز را روى سينه‏ام حس نكنم.
و حالا او مانده است بين منگنه دستگاه‏هاى بيمارستان، آن هيولاهاى آهنى، با آن هواى بيمارگونه؛ امّا شايد هنوز روزنه‏اى باشد!
بى‏اختيار دستم به‏طرف چهارپايه مى‏رود. ته مانده رمقم را توى دست‏هايم جمع مى‏كنم و به شيشه مى‏كوبم. ديوار صيقلى، هزار تكّه مى‏شود و ريز ريز. هواى خنك و پر شور پاييزى به دورن اتاق، هجوم مى‏آورد و شاخه بيد، بى‏محابا و آزاد، دست خود را به سوى اتاق دراز مى‏كند...
سمانه بيا! بيا كه حالا ديگر جايت خالى است! بيا تا خواهرت خودش را سرزنش نكند! بيا و ببين كه آرزويت را برآورده كردم. بيا...!